۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

چون است حال بستان ای باد نوبهاری

خب اتفاق هیجان انگیز به دلایل سیاسی نیفتاد، که حالا ان شاءالله بعدا! اما عوضش پنجشنبه حسابی هوای طبیعت کردیم و پراید جان مادر خانومی رو برداشتیم و زدیم به سمت جاده و لواسانات. هوا ناجوانمردانه خوب و یه cd یه موزیک های Paris for lovers بسی همه چیز رو دلپذیر تر کرده بود. مدل رانندگی خوشحالی داشتم: یه دست رو فرمون و یه دست تکیه روی پنجره و نرم نرمک می روندم و می زاشتم همه آدمهای عجول تو جاده ازم جلو بزنن. همیشه سمت لواسون رو بیشتر از اوشون فشن دوست داشتم، هم آرومتره هم طبیعت و دشتش بیشترو چه منظره ای واقعا قشنگ تر از یه دشت سبز با لاله های قرمز وجود داره؟ خلاصه همینجوری سر پرایدی رو ول کرده بودم تا هرجا دلش می خواد بره و از مناظر کنار جاده لذت می بردم. تا اینکه از وسط ساختمونها دورتر تیکه ای ازیه دریاچه تو دل کوه لحظه ای به چشمم خرد، برگشتم عقب و نگه داشتم و پیاده شدم. ترکیبی از رنگ سبز کوها که توی آبی فیروزه ای افتاده بود و می درخشید. می دونستم که این دوروبر یه سد هست و این احتمالا دریاچه پشت سده . یهو هوس کنار دریاچه نشستن رو کردم و با خودم گفتم پیش به سوی سد. همیشه لواسون اومدن همین هیجان رو داره یهو وسط جاده آدم به سرش می زنه که کدوم طرفی بره.
توی جاده جلو رفتم تا به تابلویی که راه به سمت سد یا دریاچه یا حتی رودخونه رو نشون بده ، برسم که خب بعد از 10 دقیقه رانندگی دیدم نه تنها علامتی نیست بلکه دارم از مکانی که قاعدتا باید دریاچه باشه دور می شم. احتمالا برای جماعتی که جاده رو درست می کردن و تابلو گذاری، رفتن کنار دریاچه اتفاق مهمی نبوده که یه علامتی هم برای اون بزارن. از اونجایی که من یکم خصوصیت مذکرین رو به ارث بردم و از آدرس سوال کردن خوشم نمیاد، خودم با خودم شروع کردم به جهت یابی و با توجه به اینکه منظره مورد نظر جنوب جاده بود، وارد جاده کمربندی شدم که اونم به همون سمت بود. کمربندی یه جاده تمییز تازه تاسیسه که دوطرفش پر از ویلاهای لوکس خوشگل موشگل. از اون جادهها که خوشت میاد توش رانندگی کنی، پت و پهن با آسفالت خوب. وارد جاده که شدم و یکم پیش رفتم فهمیدم که باید از خر شیطون بیام پایین و مسیر رو سوال کنم. چون به سمت جنوب فقط کوچه باغهای باریکی بود. اول ازیه تاکسی نارنجی پرسیدم که گفت همین جاده رو بگیر و برو مستقیم. منم خوشحال که ای ول دیدی خودم درست می گم جلو رفتم. خب جاده تموم شد بدون اینکه به دریاچه برسه در واقع می رسید به یه دوراهی .(نکته اخلاقی همیشه تاکسی ها بهترین مسیر رو نمی گن) اونجا از یه آقاهه پیاده با خانواده اش پرسیدم که اونم یه کوچه باغ باریک رو نشونم داد و گفت اینو برو مستقیم . بعد وسط کوچه تنگ و باریک اما خوشگل از یه آقای راننده پژو 206 پرسیدم: ببخشید کدوم وری می شه رفت کنار سد؟ گفت منظورت کنار دریاچه است؟ از اینور که خب نمی شه اما از کوچه فلانی، یه اسمی گفت، می تونی بری. اونجا منظرش قشنگتره بیاین من مسیرم همون وریه دارم می رم سمت باغ. اینو گفت و راه افتاد و بنده هم پشت سرش. البته بعد اینکه به سختی توی اون کوچه دور زدم. توی راه با خودم فکر می کردم که خب من مسلماً عقلم رو از دست دادم که تو این بربیابون دنبال این راه افتادم. اگه بره و من و بکشونه تو یه کوچه پس کوچه خفتم کنه چی ؟ با اینحال همچنان دنبالش می رفتم. درواقع داشتم به این حس ششمم اعتماد می کردم که به نظر خطرناک نمی یاد.
اتفاقا هم پیچید توی یه کوچه باریکتر از قبلی که دوطرفش باغ بود و بعدش هم یه سری ویلا اما خب همون اولاش زد کنارو وایساد و با دست اشاره کرد که مستقیم برو و منم بوق زدم و رفتم. خب معلوم شد که نمی خواسته من و بخوره! مستقیم کوچه می رسید به یه جایی که آسفالت تموم می شد و جاده ی خاکی شروع می شد. خب دلم برای پرایدی بیچاره سوخت اما زدم به دل خاکی و افتادم بالای یه تپه ای که اونورش دریاچه و دشت های اطرافش پیدا بود. من باید ماشین رو از یک سرازیری با شیب خیلی زیاد و خاکی می بردم پایین تا برسم به سر جاده ای که می رفت به سمت تپه و دریاچه. دریاچه از دور معلوم بود و بسی دل انگیز. در این حد که من همچنان دل و زدم به سنگ و کلوخ ها و جاده رو با ماشین نازنین رفتم پایین. بعد وسط جادهه یه مسیر دیگه ای بود که یه جور میونبر به حساب می یومد و جاده اش از بالای دریاچه سر در میاورد. خب من ماشین رو نگه داشتم و جاده رو بررسی کردم . آخه جاده میانبر دوتا برآمدگی بزرگ خاکی داشت که خب یکم زیادی بزرگ بود. اما با بررسی های چشمی به نظر نمی یومد مشکلی ایجاد کنه باسیه همین پارو گذوشتم روی گاز و رفتم بالا و بینگ همونجا موندم،یعنی می خواستم که از روی اون برآمدگی بیام پایین اما نمی تونستم ماشین گیر کرده بود. کف ماشین به سنگهای اونجا گیر کرده بود و تکون نمی خورد. مثل توی فیلمها که نشون می ده ماشین توی شن گیر می کنه و هرچی گاز می دی لاستیک می چرخه و تکون نمی خوری خب وضعیت من بود. ماشینم مثل الاکلنگ وسط یه برآمدگی خاکی گیر کرده بود.
روز فرح بخشی بود و به خاطر همین من اصلا خودم رو ناراحت نکردم. از ماشین پیاده شدم و یکم سعی کردم هولش بدم که خب اصلا تکونی نخورد. یه چند متر اونورتر یه سری ماشین تیکه تیکه کنار دریاچه بودن که خب اگه می رفتم و ازشون کمک می خواستم میومدن اما حس گارفیلدی بدجوری توم رخنه کرده بود. من درواقع سر جاده گیر کرده بودم و هرکی میخواست برگرده باید از این ور رد می شد درنتیجه اگه می شستم بلاخره یکی میومد که کمک کنه!
نشستم و از هوا و منظره از دور لذت بردم و ژله ای که تو راه خریده بودم رو خوردم. و باز هم یکم امتحان کردم که ببینم می شه حرکتش داد. انگارکه مثلا بعد یه مدت یادش رفته باشه که گیرکرده و راه بیوفته یا مثلا سنگ زیرش یهو ناپدید بشه که خب هیچ کدوم نشد و همچنان محکم سرجاش بود.
وضعیت ادامه داشت تا اینکه یکم معده روده ما شروع کرد فشار آوردن که ای بابا این چه وضعشه پاشو یه کاری بکن. اول یکم محلش نزاشتم اما خب دیگه زیادی داشت فشار میوورد و باید کاری می کردم خداییش هم عقلانی نبود شاید ملت می خواستن تا عص اونجا بمون و منم باید الاکلنگی می موندم. به غیر از خانواده هایی که بودن یه سری پسر بچه با معملمهاشونم بودن که پراکنده اینور اونور داشتن سرو صدا می کردن. خب تعداد اونها نسبتا زیادتر بود و بهتر می شد ازشون درخواست کمک کرد. به خاطر همین رفتم سمت اونها که دورترین نقطه داشتن کنار رودخونه سربه سر هم می زاشتن.
همین بودن یه دختر تنها اونجا به اندازه کافی عجیب بود حالا به خصوص با وضعیت من عجیب تر هم شده بود. به همین خاطر تا نزدیکشون رسیدم توجه همه به سمت من جلب شده بود. بهشون گفتم ماشینم اون بالا گیر کرده می شه بهم کمک کنین درش بیارن. یهو یکیشون که از بقیه بلندتر بود گفت بعله چرا که نه ما می تونیم! بلند داد زد بچه ها بیاین بریم امداد رسانی به این حاج خانم ! بعد سه چهارتایی راه افتادن سمت ماشین . یعنی صحنه دقیقا اینجوری بود که من جلو می رفتم چهارتا پسربچه پشت سرم شلپ شلپ کنان و پشت سرشون معلمشون و چندتا بچه دیگه می یومدن. خب رسیدیم سر ماشین . من و نشوندن پشت رل که تو روشن کن ما هل می دیم. خب با هل به نتیجه ای نرسیدیم. گفتم شاید باید بلندش کرد که یهو یکیشون که از بقیه اتفاقا ریزه تر هم بود. گفت من می تونم درستش کنم بزار من بشینم. بقیه گفتن وای خدا به داد برسه! بیاین کنار الان مارو به کشتن می ده. اما خب من کلا ok بودم با هر اتفاقی گفتم بیا بشین. بعد بچه نشست پشت فرمون یه دنده یک جلو زد و گاز داد که بدجور صدایی داد. یکی گفت ببین فلانی خراب کنی باید خسارت بدیا. بعد زد دنده عقب و بنگ درش آورد به همین راحتی ! یعنی انقدر راحت در آورد،من متعجب وایساده بودم که وا چرا من نتونستم. بعد که برگردوند تو جاده اصلیه گفت خب حالا کجا می خواین برین من برسونمتون! نگران بودن که من دوباره باز هم گیر کنم و مراقبت تا من رفتم تا ته سرازیه دور زدم و برگشتم . ازشون تشکر کردم و دست تکون دادم و جاده رو برعکس حرکت کردم. همون موقع معلمشون هم رسید و داشتن بلند بلند براش تعریف می کردن که چی شد.
و اینجوری طبیعت گردی ما به پایان رسید و خوش و خرم برگشتیم البته فکر کنم پرایدی یکم حالش بده چون وقتی زیاد کلاچژ رو میگیری بو می ده باید بگم مادر خانومی بره ماشینش رو چک کنه خراب نشده باشه.
خداییش منظره اونجا بی نظیر بود هفته دیگه بر می گردم و از جاده درست می رم و ساعتها اونجا می مونم. الان دیگه کاملا ترسم ریخته آدمها خیلی خوبن همیشه!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

گوگولی

همه چیز آرومه، زندگی در حالت خلصه آوری در جریانه. می خوام این آخر هفته یک تجربه جدید رو امتحان کنم که هیجانش رو دارم. بعد اینکه تجربه کردم اگه خوب بود میام می گم چه اتفاقاتی افتاد. کلا فعلا اتفاقات جدید در زیر پوست اتفاقات قدیمی داره وول وول می خوره

2- عاشق این بوی اردیبهشتم. بوی سبزی درختها تو هوای خنک بارون خورده صبح. یعنی اردیبهشت ماه محبوب من می تونه باشه از لحاظ تعادل، نه اون بی مزگی فروردین و داره نه گرمای خرداد رو. یه جور مهربونی قاطی با خنکی تو هوا وجود داره که هی دلت می خواد تند نفس بکشی و بزاری ریه هات خوشحال شن. باید وقتی داری از سر خیابون به سمت پایین می یای تا به کوچه شرکت برسی ، آروم راه بری و موزیک گوش بدی و بزاری روحت با این هوا پرواز کنه ، بهتره یه جور رو نوک پاه راه بری انگار که داری روی چند سانتی متری بالای زمین پرواز می کنی، خیلی بالا نه، فقط اونقدر که یه لایه نازک هوا زیر پات باشه و بتونی نرم راه بری. اینجوری می شه از زندگی لذت برد.

3- وقتی نصفه شب، نه آخر شب درواقع از خواب پاشدم یهویی و نور چراغ تو چشمم خورد فهمیدم بیداره. یهو دلم براش تنگ شد. یکم با خودم کلنجار رفتم که خودم رو لوس نکنم، اما نشد. با موهای ژولیده و لباس خواب گَل گَلی از اتاق خزیدم بیرون وآروم رفتم کنارش رو مبل نشستم. داشت تلویزیون نگاه می کرد، من و دید و گفت بیدار شدی؟ سرم رو تکون دادم ،گفت چرا؟ هیچی نگفتم . نشستم بغلش چسبیده بهش. گفت خواب بد دیدی؟ گفتم اوهوم و یهو بغلش کردم، از این بغل های سفت و محکم با تما م وجود. احساس اینکه هنوز اون بزرگه و من کوچیکم و هنوز توی تمام بغلش جا می شم خیلی بهم چسبید. خیلی طولش دادم تا همه دق و دلیام خالی بشه.
بعدش که تموم شد ازم پرسید خواب چی دیدی؟ گفتم خواب یه حیوون بزرگ! خواب ندیده بودم اما احساس کردم حتما دختر بچه های کوچیک از حیوونهای بزرگ می ترسن تو خوابشون . چند دقیقه بعدش دوباره رفتم که بخوابم ، این دفعه دیگه خواب بد نمی دیدم خیالت تخت!
اینجوریه که بعضی وقتها عاشق این دختربچه ام می شم که انقدر راحته.

4- تلفن زنگ می زنه و همکار beautiful باهوش طبقه بالا پشت خط می گه بیا بالا یه چیز هیجان انگیز اینجاست. این یعنی یه چیز هیجان انگیز واقعی. می رسم بالا سرش و دوتا گوشی دراومده از توی لبتاپش رو می ده دستم که بزارم توی گوشم و بعد دیگ دیگ دیگ دیگ صدای موزیک وحشی که دوست دارم. با پیش رفتن آهنگه حسها برمی گرده بالا! آهنگ های کامل فیلم گربه های ایرانی همشون اونجاست ! واقعا لذت بخشه گوش دادن بهشون و داشتنشون و بیشتر لذت بخشه همکار بودن با آدمهایی که یادشون می مونه تو ماهها پیش بین حرفهات گفتی که وای چقدر دلم می خواد این آهنگ ها رو داشته باشم با تمام وجود.

امروز کلا حسهام صورتیه! یکی من و جمع کنه بشینم سر کار!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

زخودکامی

انتقام واژه اعجاب انگیزیه. ترکیبی از قدرت و شهوت با هم. لذت بخشی زیادی داره که سالها بلکه قرنهاست آدمها رو درگیر خودش کرده. همنجوری که میشه هم رده با عشق نفرت رو قرارداد، هم رده با دوست داشتن هم انتقام گرفتن قرار می گیره. در واقع نفرت تنها یه بذره یه حس کوچیک تو گوشه ای از ذهن که رشدش به کمک حس تخیل آدمی زاد امکان پذیره، با فکر به انتقام گرفتن این تک سلول نفرت تکثیر می شه و آروم آروم تو رگهای ذهن و بدن منتشر می شه .
مزه مزه کردن انتقام گرفتن تو لحظه لحظه های فانتزی نفرت، یکی از لذت بخش ترین تکه های زندگی رو می تونه بسازه. وقتی که داری با خودت دوره می کنی چه طوری گردنش رو توی دستهات گرفتی یا وقتی داری نگاه التماس آمیزش رو تو لحظه خردشدن تجسم می کنی، همه در واقع قسمتی از ارضاء کردن و لذت بردن ذاتی آدمی زاد رو شامل می شه.و خب شاید این عجیب باشه اما همونقدر که انسانها لذت بردن رو در شادی و خوشحالی می دونن، رنج کشیدن و رنج دادن هم می تونه رویه دیگه ای از لذت بخشیدن تو زندگی باشه. در واقع عشق و نفرت مثل خون تمییز و کثیف توی بدن می مونن. هردو یک سیستم رو دارن و هردو از یک منبع سرچشمه می گیرن فقط یکی به سمت بالا می رو یکی به سمت پایین.
و شاید باسیه همینه که گفتن فاصله عشق و نفرت یک مرز باریکه. چون در واقع هر دو از یک جنسن اما تو یکی خودخواهی ذاتی انسان درجه کمتری داره و تو یکی درجه بیشتر. هروقت توی عشق دُز خودخواهیت رو ببری بالا به سمت نفرت سوقش می دی و برعکس. مقدار تغییر این دُز انقدر می تونه کم باشه که شاید تا سالیان دراز نفهمی که کی مرز عشق و رد کردی و به نفرت رسیدی. و به جای عشق ورزیدن این انتقام گرفتنه که داری هر شب با خودت دوره می کنی!
درسته که نفرت و انتقام گرفتن چهره زشت انسانی رو به بدترین وجه ممکن آشکار می کنه. اما در واقع نیمه تکمیلی ذهنیت بشر رو شامل می شه. بدون خون های کثیف نمی شه زنده موند، هرچقدر هم که کثیف و دوست نداشتنی باشن. چه تاکید بیش از اندازه و پرورش نفرت می تونه انسان رو پست تر از هر موجود خونخواری بکنه اما نادیده گرفتن و از بین بردنش هم ( کاری که سالیان سال جوامع بشری با ابزارهایی مثل دین و صلاح اجتماع سعی در انجام دادن اون داشتن ) می تونه صرفا آتیش زیر خاکستری باشه، آماده برای یهو جهش زدن این مارافعی خفته!
در نیتجه تنها شناخت و پرورش درست هر میلی و استفاده از تواناییهای اون در جهت مناسبه که سعادت بشر رو در برداره.

خب این چندتا پاراگراف رو اینجا با این کلمات بلغور کردم که بگم برای موفق شدن توی مسیر شناخت وپرورش درست، آدم هم احتیاج به یک جهش دهنده احساسات داره و هم احتیاج به یک تربیت کننده و کلا خیلی زیاد باید شانس بیاری که هر دوی اونها رو کنار هم داشته باشی. بخصوص یک تربیت کننده درست و حسابی داشته باشی که بدونه کجا باید سفت و سخت وایسه و حتی اگه شده تا پای اذیت کردن و ناراحت شدنت پیش بره اما حرف درست رو بهت بزنه.
حرف درستی که شاید دو روز طول بکشه تا بتونی از پس همه اون ناراحتی ها بکشیش بیرون و بفهمیش. و اینکه هر آدمی در لحظه های از زندگیش احتیاج داره که وایسه و تو گوشی بخوره و گریه اش رو بکنه تا بفهمه ارزش بزرگ شدن و درست شدن چقدره!
بعد اونوقته که شاید حتی اونقدر بزرگ بشه که بتونه تلفن و برداره واز آدمها معذرت خواهی بکنه برای بچه بودنش.
شاید...

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند کان رازی کزو سازند محفلها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

وقتی گارفیلد هنرمند می شود

حتی 78 هم عوض شده! از آدمهایی که ادای هنری بودن یا بدتر از اون ادای کافی شاپ چی بودن در میارن بدم میاد، 78 جای سوسولا نیست.
ما چی هستیم؟ یه دم نوش؟ خرده گیاههایی که دم نوش رو بوجود می یارن؟ اون تکه نبات دراز؟ یا قطرات آبی بوجود اومده از بخارآب داغ روی نعلبکی دمر شده روی دم نوش( برای دم کشیدن) ؟
فهمیدم دم نوش آرامش بخش نبود، آدمی که درستش می کرد آرامش بخش بود یا آرام بخش درستش می کرد.
بچه قهر کرده، بازیچه اش رو ازش گرفتن در نتیجه توجه یه بچه داریم که می خواد لجبازی کنه،یکی بیاد کمک.
خوبه که من سیگاری نیستم ها، وگرنه مجبور بودم هی از سرجام پاشم اینهمه راه برم بیرون و وایسم سرپا و دود کنم، اونم تند تند که تا دم نوش ام سرد نشده برگردم. مامانم می گفت سیگار خوب نیست ها، باسیه این بود.

اینم هذیان های ذهن من تو 78 که با مداد رنگیهای اونجا رو کاغذهای اونجا نوشتم. کیف داد. تازه نقاشی هم کشیدم، دستگاه اسکن نداریم وگرنه می زاشتم کیف کنید!

خب کیف کنید، حتی با لجبازی !
پ.ن: اونهایی که نمی دونن 78 یه کافی شاپه دم در شرکت که یه منوی دم نوش داره که یه سری گیاه رو می ریزه تو آب می ده دست ملت، منم از اونا می خورم هر وقت حالم بده!

پ.ن(بی ربط) : خوبه که آدم یکی رو داشته باشه که بتونه بره پیشش درد و دل کنه، طرف هم درکت کنه، حالا اینکه داری بهش پول می دی و اسمش جناب روانشناسه خیلی مهم نیست. درک شدن کلا چیز خوبیه!

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

Where do I begin to tell the story Of how great a love can be

میشه، با شکلات دل آدمها رو بدست آورد
به قول داداشم، آیا؟

آقا کارت گیر داره، باید کانال بزنی...

مردان میانسال مو جوگندمی خوشتیپ خونگرم مجرد، نقطه امیدواری خوبی هستن. دوست پسر دوست دخترهای بالای 37 سال خود امیدوارین!

جدیدا فهمیدم، اینکه من کارم رو دوست دارم و از محیطم لذت می برم، یه جور موهبته که همه ندارن، از اون موقع به بعد دیگه از کار زیاد به جون مدیرم غر نمی زنم.

امروز این امکان نمایش عکس توی گوگل تالک دستم رو رو کرد، چه جوری می شه غیرفعالش کرد؟ با اینکه کار از کار گذشته.

از فردا می خوام ازدواج رو تمرین کنم.


۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

اصل زیبا شناسی

این یه اصله: صبحها هرچقدر دیرتر از خونه بری بیرون، توی راه با پسرهای خوشتیبتره بیشتری برخورد می کنی!

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

مشق دیر شده در روز 13

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی برخسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن

یه اصلی تو دنیا وجود داره و اونم اینه: همه چیز فانیه! هر چیزی یه روزی شروع می شه و یه روز هم تموم می شه، اینکه روز شروع و روز پایانش کی یه معلوم نیست، اینکه زوده یا دیره هم معلوم نیست. اما اینکه هر دوش حتما هست معلومه. پس فیلسوف ها وعارفها و کلا آدم حسابی ها که به نظر ما، آدمهای عجیب غریب ان، می گن که به هیچی دنیا از ریزترینش تا گنده ترینش از نزدیکترین تا دورترینش دل نبندین که اول و آخرش می میرین و دل بستگیهاتون هم می ره رو هوا.
خب اگه تونستین این فرمول کلی رو رعایت کنین که خوشا به حالتون . اما اگه شما هم مثل 99.9% بقیه آدمها آدم بودنتون تو 120% متعلقاتتون تعریف می شه و به هزارویک چیز ریز و درشت از آدم تا دگمه لباستون علاقه دارید که بدا به حالتون.
که روز شروع هر دلبستگی روز قشنگیه، وقتی برای اولین بار اون دگمه جینگول لباس شب رو توی ویترین مغازه دیدین، یک دل نه صد دل عاشقش شدین، کلی خوشحالی کردین که دقیقا همونی که این همه وقت به خاطرش پاساژ ها رو بالا پایین رفتین و خدا رو شکر می کنین که پاداش اینهمه صبر کردنتون و فحش خوردن از زمین و زمان رو که بچه انتخاب کن دیگه دیر شد رو گرفتین و حالا با افتخار می تونین سرتون رو بالا بگیرین و به همه اعلام کنید بلاخره 4 -5 ساعت مونده به مهمونی مهمترین تکه و آخرین تکه از لباس جیننگول مستان رو پیدا کردین. تو کل مهمونی همش هی به اون دگمه ی درخشان نگاه می کنین و ذوق می کنین. تا اینکه بعد از کلی مراسم شادی شادی رقص و شادی، وقتی خسته میاین می شینین تا نفسی تازه کنین، نگاه تون می یوفته به یه جای خالی بزرگ روی لباستون. مهمترین قسمت جذاب لباستون سرجاش نیست و شما اصلا نفهمیدین کی و کجا اون دگمه دوست داشتنی رو از دست دادین. مطمئنا اون وسط یه جای بین زمین و هوا تکه نخ هایی که حول حولکی در آخرین لحظه اون دگمه رو به شما( شما که نه لباستون) وصل می کرده شل شدن با چهارتا حرکت اضافه پاره شدن و بنگ! شما دیگه دگمه ندارین. محل حادثه هم انقدر شلوغ و پر جمعیته که مطمئنا یه بار دگمه روی کوهان شتر هم پیدا نمی شه چه به رسه به یکی!
می شه گفت بقیه مهمونی زهرتون می شه. همش با افسوس به گوشه کنار محل وقوع جرم نگاه می کنین تا سرنخی چیزی بدست بیارین. دیگه کلا خسته این، تمام زحماتتون از چند روز پیش تا حالا بر باد فنا رفته، اون دگمه دیگه پیدا نمی شه و شما همیشه جای خالیش رو روی لباستون دارین. اون لباس هیچ وقت دیگه لباس نمی شه و حسرت اون دگمه unic به دلتون می مونه، همش فکر می کنین اگه نخش رو محکم تر بسته بودم،اگه دوبار گره اش زده بودم ، اینجوری نمی شد. به خودتون لعن و نفرین می کنین که چرا انقدر شلنگ و تخته انداختین که شل شد و افتاد ... افسوس از دست دادنش همیشه وقتی اون لباس رو می بینین به دلتون می مونه!
و این دقیقا سناریوی ای که می شه با یکم بالا پایین کردنش در مورد هر چیز دیگه ای که بهش علاقه دارین پیاده سازی کرد. اینکه همه دلبستیگهامون در واقع با نخهایی بهمون وصل شدن. اینکه این نخها به هر حال یه روزی شل می شه و وقتی حواسمون نیست پاره می شه. اینکه همیشه جای خالی هر چی از دست دادی سر جاشه.
سال گذشته یکی توی شب تابستونی یه قیچی برداشت و نخی رو جدا کرد. اما جای نخه سرجاش موند دو تا سوراخ کوچیک که نمی شد پرش کرد. اما به نظر من سوراخ ها مهم بود و منم شروع کردم به ورجه ورجه کردن برای پر کردن سوراخها با هر چیزی که ممکن باشه. بعضی وقتها حتی حرکت نکردن و اهمیت ندادن خودش یه جور ورجه ورجه است. و اونوقت کم کم نخ های دیگه هم شل شد، یسریشون حتی افتادن بدون اینکه بفهمم. تا اینکه یکی توی روز زمستونی بهم حالی کرد که آستین های لباسم شل شده و داره کنده می شه. وقتی به این فکر کردم که آستین ها هم خراب بشن، یهو دیدم چقدر این آستین ها رو دوست دارم. یهو دور شدم و کل لباس رو نگاه کردم، توی اون کل دوتا سوراخ معلوم نبود می شد برای یه مدتی نادیده اش گرفت تا یه دگمه دیگه جاش رو پر کنه، لباسه هنوز قشنگ بود بخصوص با آستین هاش .
این اصل فانی بودن همه چیز اونجایی بدرد می خوره که زمان پایان فرا می رسه، وقتی تموم شد باید بزاری بره، اما این اصل از طرف دیگه به این درد می خوره که یادت باشه از اونهایی که هنوز زمانشون نرسیده خوب نگه داری کنید. اینکه هر چند وقت یکبار نخ هاتو چک کنی محکمشون کنی و بهشون برسی . یا به قول این دوست ما یاد بگیری که چه جوری مدیریتشون کنی تا در نرن.
درسته که هر پایانی درده خودش رو داره اما هر شروعی هم هیجان خودش رو داره و اینکه نگه داشتن یه سری شروع ها از هرچیزی مهمتر و قشنگ تره.
پس به قول برگ اول تقویم دیواری امسال :"همین امروز ، همین امروز به سه نفر بگو که چقدر دوستشون داری! "
و من یه دوست جون دارم که از همین تریبون می خوام بگم دوستش دارم یک عالمه قدر!
و بعد یه دوست دیگه دارم که فاز متفاوت می زنه به اونم می خوام بگم احمق دوستت دارم حتی اگه فازهامون نمی خوره ، ما می خوریمونش !
و بعد به همه اونهایی که اینجا رو می خونن هم می خوام بگم دوستتون دارم، چون حس خوبی می دیدین وقتی می دونم هستین، وقتی یه مدت نمی نویسم میاین و هی می پرسین چرا نمی نویسی؟!

سبز باشید.