<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133</id><updated>2012-05-11T02:57:30.800+04:30</updated><title type='text'>غر نوشته های یک عدد گارفیلد برنامه نویس</title><subtitle type='html'>اینجا اون چیزهایی که تو مغزم می گذره رو ثبت جهانیش می کنم، فقط همین!</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>114</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5071753766156459417</id><published>2012-05-11T00:45:00.000+04:30</published><updated>2012-05-11T01:56:56.087+04:30</updated><title type='text'>Just غر زدن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دلم برای غر زدن تنگ شده&lt;br /&gt;تو سایت نمی شه غر زد، انگاری که باید اونجا آدم جدی بود که حرفهای مهمی می زنه خداییش هم کی باسیه دردودل های عادی روزانه می ره سایت وهاست و اینا می زنه؟ هیچکی والا&lt;br /&gt;ماهم اگه اینجارو فیلتر نکرده بودن، اصلا از این فکرها به کلمون نمی زد. اما خب دنیا عمرا اونجوری بچرخه که تو بخوای، یعنی حتی تو هیچ جوری هم نخوای و فقط بگی آقا همین که هست خوبه، حتما یه کاری می کنه همونی هم که هست، نداشته باشی.&lt;br /&gt;اینجا که فیلتر شد ماهم که رفتیم کلاس داستان نویسی خلاق و فهمیدیم که کلمه نداریم و نطقمون هم کور شد. بعدترش با کمک جاوید خان بزرگ سایت راه افتاد یه مدتی هم نوشتیم توش اما خب اون حس راحتی و خودمونی هیچ وقت اونجا نشد، یعنی هنوز هم خودم می شینم پست های اینجارو می خونم هی می گم ااهه چه خوب بود.&lt;br /&gt;بعد امشب من مریضم و چون تقریبا پاچه هیچ آدم دورو نزدیک رو نیست که نگرفته باشم. (آخرین قربانی احتمالا همین جاوید خانه که الان دارم باهاش چت می کنم) در نتیجه کسی نیست که باهاش حرف بزنم. البته بد خلقی در هنگام مریضی یه جور سنت خانوادگی برای ما به حساب میاد. یعنی هم من وهم خواهرام وهم بابام ، بد مریضیم . بعد خودتون تصور کنید که اخلاق بد من در حالت مریضی چه می شود، درنتیجه که کمتر با آدمها در تماس مستقیم خودم رو قرار می دم که بعد مریضی بتونم تو روشون دوباره نگاه کنم. &lt;br /&gt;این فیسبوخ و پلاس هم که هیچ خاصیتی ندارن، الان یه استوس غمناک گذوشتم تو فیسبوق که من مریضم بیاین نازم رو بکشین ملت همش لایک میزننن. الان یعنی لایک ناز کشیدنه؟ چیه خب؟ خلاصه عین این بچه ها بود که از عروسک های جدیدشون خسته می شدن باز برمی گشتن سراغ همون عروسک کاموایی خودشون ها، ما هم امشب برگشتیم اینجا&lt;br /&gt;یعنی می خوام که سردر اینجا بزنم غرغر های یک گارفیلد و خیال خودم رو راحت کنم!&lt;br /&gt;خب این هم غرهای اینجانب به ترتیب&lt;br /&gt;1- آخه آدم فیلان، من چند دفعه باید بشینم شرح لاس زدن های شما با دخترها رو گوش بدم، بد هی لبخند ملیح بزنم هی بگم وای چه بامزه. خودت جمش کن دیگه. حالا من و این جناب روانشناس نتونستیم هنوز به این ترس ِاز دست دادن من غلبه کنیم و من نمی زنم دوتا زیر گوشت که هی نیای پیش من غر بزنی من دوست دختر می خوام، من بزودی یه دوست دختر می گیرم فلان بیسار. اما خب توهم دیگه حیای گربه رو به حساب بیار دیگه.&amp;nbsp; اینجوری می شه که من مریض باشم یکبار هم شرح پرستاری های خانم چه بهتر از شما رو گوش داده باشم، لبخند ملیح هم زده باشم پشت تلفن. اما بار دوم یهو صفحه چت ببندم و تمام و دیگه جواب شوخی های صد من یه غاز شمارو ندم! در این حد که دارم به سوال دوستم که گفت این روانشنست داره چه غلطی میکنه پس که تو هنوز ترس از ترک رابطه داری؟ فکر می کنم خب. بعد یعنی یه روزی که این فعالیت های جناب روانشناس به بار بشینه ها، واقعنی ممکنه که دوتا بخوابونم تو گوش اولین پسری که میاد تو چشهمهای من نگاه می کنه و می گه من دوست دختر می خوام!&lt;br /&gt;به هر کسی هم که بگه من چه خواصیتی دارم که همه پسرها من رو&amp;nbsp; بنگاه دوست دختر یابی و بعدترش گوش راحت برای شرح مسائل اونها با دخترها می دونن جایزه می دم. یعنی به هیچ نوع رابطه دیگری هم تن نمی دن فقط اینکه بنده بشم لَلَشون! البته که خداییش منم خوب این نقش رو بازی می کنم!&lt;br /&gt;2- نشستم این مسخ کافکا رو خوندم. یعنی من از همون بچگیا تا الان هربار این کافکا رو خوندم، نفهمیدم چرا آدم باید یک چنین تیرگی رو بخونه خب؟ بعد اما چند وقت پیش یه آقاهه که خودش در نوع خودش،موجودعجیبه، سرکار گفت که این مسخ کافکارو خوندین فیلان، منم که مثلا ادعای کتاب خونی و اینا نگفتم نخوندم، حتی یه لبخند همچی زدم که آره. بعد رفتم خوندمش. خیلی جالب بود. پسره که باسیه خونواده داره کاری رو می کنه که دوست نداره، یه روز پامیشه می بینه که حشره شده، گنده و زشت و اینا. خانواده هم ازش می ترسن و کم کم همه اون آدمهایی که قبلا نمی تونستن کار کنن و این ازشون مراقبت می کرده، مجبور می شن برن کار کنن تا خرجی دربیارن. بعد یه مدت کم کم خسته می شن که دارن با یه جونور زندگی می کنن، بهش می گن از اینجا برو اگه پسر مایی که باید بفهمی که ما چقدر زجر می کشیم، بعد پسره می فهمه و می میره و اونها از فرداش خوشحال می شن!&lt;br /&gt;امشب که&amp;nbsp; مریض بودم و هیچکی تو خونه بهم توجه نمی کرد، رفتم تو شب روز مادر اینارو به مامانمن گفتم که آره این کتاب اینجوری بود. چهارتا فحش خوردم که بدجنس بی انصاف اینا، ما اینطوریم با تو؟ اینم نتایج کافکا خونی ما. اما خداییش آقاهه تو شرکت کار خوبی کرد که گفت اینو بخون. هرچقدر خودت رو سفت بگیری هرچقدر بگی می تونم، آدمها بیشتر یادشون می ره که نمی تونی شاید یه جاهایی که شاید کمک می خوای.&lt;br /&gt;2.1- آنتراک غر: چقده خوبه که هنوز بعضی ها تو فیسبوق این سنت حسنه تگ کردن عکسهارو انجام می دن که ما عکسهای دوستهای و فامیل های دور رو مشاهده کنیم و بار فوضولی شبانهیمان بخوابد.&lt;br /&gt;4- بعد من یه عکس گذوشتم اونجا بعد اگه شرح عکس و شرح شعرش و اینا برای کامنت گذارش برود که چه بسا من را به سیخ بکشد و دیگر عزیزم واینها برما روا ندارد، اما ما بسیار موذیانه داریم از هر دوطرف دعوا لطف و مرهمت دریافت می کنیم و هی وسطش می گوییم به خودمان که وات آر یو دویینینگ واقعنی؟ هان؟ واقعنی ها!&lt;br /&gt;5- آخ آخ نشستم این برنامه رامبد جوان که می خواد بره دنبال زندگی هنرمندها رو با هزار بدبختی از توی یوتیوب دیدم. یعنی کل این سه ساعتی که تلاش کردم این و تا آخر ببینم بر باد فنا. همش ادا که مردم چه وظیفه ای در مقابل ما دارن، که ما چقدر خوبیم،که مردم به حریم خصوصی ما میان،که مردم باید هنرمند بشناسن بدونن چقدر کار سختیه هنرمند بودن، که همه چی مصنوعی الکی. شوخی الکی ، صمیمیت الکی ! عین اون شعر نامجو بود، هایییییی الکی. خب آخه مجبوری مردک اینقدر قر و غمیش بیای، بیا بگو می خوام یه برنامه بسازم همین. انقده که دلیل و اما و اگر نداره خب. بعد اما آخرش از اون درخت کاریش خوشم اومد. و صددرصد از خانومش بیشتر خوشم اومده. یه جاهم حتی اشکان خطیبی می گه که باید خدارو شکر کنیم که مثل خارج هی فرط و فرط زندگی آدم رو نمی تونن بنویسن . خب راست می گه دیگه. خلاصه که من الان ناامید فیلان از این که توی این سینما و تلویزیون ما دست از سر شعار دادن و نصیحت کردن و اینا بردارن و یکی پیدا بشه که حرف دلش رو بزنه، والا!&lt;br /&gt;6- آخه سرما خوردن تو روز تعطیل چه فایده ای داره؟ عین تعطیلی تو پنجشنبه جمعه است. سرماخوردگی باید تو طول هفته باشه خواهر من که به ما سرما دادی، یکم دیرتر یا یکم زودتر می دادی&lt;br /&gt;والا&lt;br /&gt;الان من سبک شدم ها:)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5071753766156459417?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5071753766156459417/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5071753766156459417&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5071753766156459417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5071753766156459417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2012/05/just.html' title='Just غر زدن'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1888712329770166432</id><published>2011-04-18T00:23:00.001+04:30</published><updated>2011-04-18T00:31:07.946+04:30</updated><title type='text'>بعد یه عمری من و سایت و ماجراهای جدید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خب این دفتر هم اینجا به پایان رسید، اگه دوست داشتین بدونین که چرا می تونید بیاین &lt;a href="http://macaronidreams.com/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و سر بزنین و ماجراهای جدید رو دنبال کنیدو این شما و این &lt;a href="http://macaronidreams.com/"&gt;رویای ماکارونی ها&lt;/a&gt;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بگذره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواستم بگم خیلی اینجارو دوست داشتم و دارم، درست مثل اینه که خونه زمان بچگی ها رو یهو ترک کنی .می دونی که کلی خاطره های جالب اونجا داری که مال اونجاست و هیچ کاریشون نمی تونی بکنی. اینجام کلی حس های دوست داشتنی دارم، هر پست رو که می خونم یاد زمانی که نوشتمش می یوفتم. دوستش داشتم اما هر چیزی توی این دنیا فانیه و باید ادامه داد به هر حال با همه دوست داشتن.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1888712329770166432?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1888712329770166432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1888712329770166432&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1888712329770166432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1888712329770166432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='بعد یه عمری من و سایت و ماجراهای جدید'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6433245020418017897</id><published>2011-01-24T01:58:00.001+03:30</published><updated>2011-01-24T02:01:13.405+03:30</updated><title type='text'>Oh brother I can't, I can't get through</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;گلویی که انگار در آن یک مشت سوزن ریختن وبا هر حرکت کوچک یکی از سوزن ها به دیواره حلق کشیده می شود و ساده ترین کار انسانی یعنی قورت دادن آب دهان را تبدیل به یک شکنجه دردناک می کند، که تکرارهر 5 دقیقه یکبارآن چه در بیداری و چه درخواب آدم را از آدم بودنش پشیمان می کند، این سه روز را سر کرده ام . و کشف این روزهای من چایی کمرنگ داغ یا آب سرد یخچال بوده که تنها مرهمی است که این ماجرا را کمی&amp;nbsp; قابل تحمل تر می کند!&lt;br /&gt;خب پاراگراف بالا را مشاهده فرمودین؟ پاراگراف ساده ای بود در توصیف وضعیت بیماری بنده، که نوشتن آن بدون اغراق نیم ساعت وقت من را گرفت. درست مثل خواندن کتاب بانوی دریاچه جناب چندلر که دو هفته و نیم طول کشید. و همه این ها به خاطر وجود ارزشمند " کلمه " می باشد. خب همه می دونن که کلا نوشتن از کلمه تشکیل شده واین مطلب جدیدی نیست و حالا چی شده که کلمه من رو دچار مشکل کرده؟&lt;br /&gt;بزارین برای روشن شدن اذهان عمومی یه مثل قدیمی خانوادگی&amp;nbsp; براتون بزنم. دایی ما در عنفوان جوانی، در مجلس های دوستانه اگه پا می داده و سازی بوده، زیر آواز می زده،یه چند دفعه که این اتفاق افتاده، دوستان بهش می گن که شما صدای خوبی داری و حیفه که هدر بره، بیا برو پیش یک استاد و تعلیم ببین، دایی ما هم این درو اون در می زنه و یک استاد بنام خوب رو پیدا می کنه و ازش وقت می گیره. روز موعود که می رسه می رن تو مجلسی می شینن که همه گوش تا گوش شاگردهای دیگه هم بودن هر کی به نوبت چه چه ای می زده تا اینکه می رسه به دایی جان، ایشون چه چه ای اول رو به دوم نرسونده، استاد مزبور می فرمایند که جناب چی شد که شما فکر کردین صداتون خوبِست برا خوندن؟ &lt;br /&gt;حالا این حکایت ماست که در اثر تعریف و تمجید دوستان و آشنایانی که اینجا رو می خوندن فکر کردیم که شاید ما هم استعدادی در زمینه نوشتن و نویسنده شدن داریم که تاحالا شکفته نشده و بد نیست که بریم این غنچه باز نشده رو بدیم دست استاد کار بلدی که یک وقت خدای نکرده جامعه ادبیات دچار نقصان نشه و اینجوری شد که یه وسط روزی سر از کلاس "استاد خلاقیت" در آوردیم. و فهمیدیم که بچه حلال زاده عجیب به داییش می ره.&lt;br /&gt;حالا نه اینکه فکر کنید استاد خلاقیت ما مثل اون استاد دایی جان در جا زده تو پره ما ها، نه. اتفاقا ایشون کاملا برعکس از روز اول در حال تلاش برای بیرون کشیدن یک عدد گارفیلد نویسنده که حالا نه، اما یک عدد گارفیلد خلاق حداقل از درون ما هستن، و حتی کوچکترین تراوشات نصفه نیمه ای رو هم که جالب به نظر میاد رو تشویق می کنن وگرنه که ما همون اواسط جلسه دوم عطای ماجرا رو به لقاش بخشیده بودیم کلا. که ما اصلا آدم این ماجرا نبودیم که بریم بشینیم وسط جمعی از دوستان که همگی دستی در نویسندگی ومطلب نوشتن و اینها دارن و تو ده دقیقه، داستانی با شخصیت پردازی و تخیل تحویل می دن. در حالیکه ما از اواسط دقیقه 6 ام تازه کالسکه اول موریاتی رو رد کردیم و منتظر کالسکه دوم هستیم که هنوز نیمده. &lt;br /&gt;اما خداییش همچی کیفی می ده وقتی همون یه توصیف نصفه نیمه مورد توجه قرار می گیره و احساس می کنی الان تو یه چیزی برای خودت کشف کردی .که دیگه حتی اینکه در نقش مادر بزرگ تنبل کلاس ظاهر شدی هم یادت میره . البته چون این دوره خودش امتحان&amp;nbsp; کلاس رودرویی با ترسها ی جناب روانشناس به حساب میاد که بعد این همه اذیت و آزار بنده، می خواد من و فارغ التحصیل کنه تا جونش راحت شه، ادامه دادن ماجرا و تلاش برای به نتیجه رسوندش خیر دنیا و آخرت رو به همراه داره.&lt;br /&gt;خلاصه اینطوری شد که ما گوش جان سپردیم به نصایح استاد و اولین حرفی که از دهان مبارک خارج شد رو روی هوا بلعیدیم و اون چیزی نبود جز: "کلمه"&lt;br /&gt;یعنی که آقا جان این همه سال کتاب خوندی و خودت رو مثلا جزء قشر کتاب خون می دونی، کشک! شما دایره لغات کم داری، باید بری دنبال کلمه های جدید تا بتونی ازشون درست استفاده کنی، مثلا به جای توخالی بگی پوک یا بدونی به میزهای کوچیک کنار مبل توی هال و پذیرایی می گن میز پیش دستی! و اینجوری بود که سفر روحانی ما درون کتاب ها با شعار کلمه بیشتر رستگاری بالاتر شروع شد. و این یعنی خوندن چندین و چند باره یک پاراگراف ِچندلر سلنیجر و حتی برادران کارامازوف. و خب کیف می ده که آدم مشق شبش رمان خوندن باشه. &lt;br /&gt;وقبول کنید که نوشتن بسی سختر می شه وقتی به کلمه دقت می کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینحال ما همچنان سر پا ادامه می دهیم نوشتن در این وبگاه رو با اینکه این متن پر از حرف اضافه " که " و با زبان محاوره ای و جاهای ادیت نشده از کار درآومد که اگه سر کلاس بود ممکن بود خونده نشه حتی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6433245020418017897?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6433245020418017897/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6433245020418017897&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6433245020418017897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6433245020418017897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/01/oh-brother-i-cant-i-cant-get-through.html' title='Oh brother I can&apos;t, I can&apos;t get through'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-636224994702735891</id><published>2011-01-14T10:35:00.000+03:30</published><updated>2011-01-14T10:35:37.587+03:30</updated><title type='text'>بیایین یکم بحث کنیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بهادر خان( که معرف حضورتون هستن دیگه) چند وقت پیش اواخر پاییز که مثل همیشه توی خونه دوست داشتنیشون مهمون بودم، بعد از صرف شام خوشمزه ای که همسر گرامشون بهمون دادن، یه سوالی رو مطرح کرد که جالب بود، اونشب دربارش حرف زدیم و کلی از نتایجیش به نظریه های جدیدتری رسیدیم، فرداش پیشنهاد داد که بیام سوال رو اینجا مطرح کنم، تا نظرات بیشتری رو بدست بیاریم که منم گفتم باشه، اما متاسفانه کلی زمان از این باشه گفتن و انجام دادنش گذشته، که من شرمنده ای این همه خلف وعده شدم، اما چون بحث اش به نظرم شامل مرور زمان نمی شه، به قولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. سوال اونشبش رو مطرح می کنم، نظراتتون رو بدین لطفا، یعنی از گوگل ریدر تشریف بیارین بیرون، تا بعد دوباره یه جمع بندی سرش بکنیم. دلیل اینکه به این بحث علاقه مندم به خاطر تناقضیه که بوجود میاره که بعد بیشتر توضیحش می دم، اما سوال اینه:&lt;br /&gt;فرض کنید شما دوستی دارید که مقداری پول در بانک گذاشته و 15% سود میگیرد، اون از این سود نا راضی است. از شما سوال میکند آیا کسی را میشناسی که اطمینان  بانک را داشته باشد و سود بیشتری بدهد؟&lt;br /&gt;شما شخصی&amp;nbsp; را می شناسید که فقط از  شما پول قبول میکند و 20% سود میدهد.این شخص حاضر نیست از کس دیگری جز شما  پول بگیرد و 20% سود را بخاطر اعتماد و روابطی&amp;nbsp; که با شما دارد، به شما پرداخت می کند.&lt;br /&gt;شما به دوستتان میگویید: پولت را به من بده و 18% سود بگیر و مسئولیت بازپرداخت پولت با من است.دوست شما از سود 18% و ضمانت بازگشت اصل پولش توسط شما راضی است.&lt;br /&gt;شما از این معامله 2% سود میکند &lt;br /&gt;&amp;nbsp;حالا آیا شما باید به دوستتون&amp;nbsp; بگید که من دارم این وسط سود میکنم؟یا اینکه چون دوستتون&amp;nbsp; از شرایط راضیه، کافیه و گفتنش لزومی نداره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب برام بنویسین که در این شرایط شما چیکار می کنین،به دوستتون می گین که دارین سود می کنین یا اینکه نه؟ و اینکه به نظرتون کدوم راه حل، گفتن یا نگفتن سود کردن شما ، درستره، چه از لحاظ اقتصادی چه از لحاظ اخلاقی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی خوش بگذره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-636224994702735891?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/636224994702735891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=636224994702735891&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/636224994702735891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/636224994702735891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/01/blog-post_14.html' title='بیایین یکم بحث کنیم'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8341128923793248204</id><published>2011-01-13T11:11:00.003+03:30</published><updated>2011-01-13T12:26:16.409+03:30</updated><title type='text'>اطلاعیه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دلم برای اینجا تنگ شده، خیلی زیاد. فقط نمی تونم بنویسم اونم خیلی زیاد&lt;br /&gt;البته دل تنگی بیشتره( این پست خودش شاهد این ماجراست) باسیه همین دوباره می نویسم یواش یواش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8341128923793248204?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8341128923793248204/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8341128923793248204&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8341128923793248204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8341128923793248204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='اطلاعیه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2407233146140417481</id><published>2010-12-06T09:34:00.010+03:30</published><updated>2010-12-06T20:56:55.132+03:30</updated><title type='text'>بفرمائید شام</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XQ_ZX02I/AAAAAAAAAFM/PAL7xylsX3I/s1600/alg_eat_pray_love_still.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 222px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XQ_ZX02I/AAAAAAAAAFM/PAL7xylsX3I/s320/alg_eat_pray_love_still.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547615896653517666" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در راستای اینکه اینجا مدتیه غر دونیه و صدای ملت در اومده و دیگه حتی بهادرخان برای تشویق مثبت نویسی بنده،میاد کامنت می زاره. امروز می خوام یکم غذای روحی به خوردتون بدم که همچی خیلی هم اینجا روح و روانتون رو آزار نده. این یک پرس غذای کامله یعنی هم پیش غذا داره هم دسر هم غذای اصلی. در ضمن کاملا هم اقتصادیه و زود هم می شه آماده اش کرد.&lt;br /&gt;پیش غذا: پیاده روی در یک عصر دل انگیز پاییزه با یک آدم دل انگیز، از همونا که توی متنهای خارجی بهش می گن your loved ones ( یعنی این عبارت رو دوست دارم )&lt;br /&gt;طرز تهیه: ابتدا یک مسیر قابل پیاده روی که دوطرفش درخت هست روانتخاب کنید. می تونید از پارک یا هر پیاده روی قابل دسترس دیگه ای اسفاده کنید. دقت کنید که هرچقدر تعداد درختها بیشترباشه طعم  پیش غذا بهتر خواهد بود. your loved ones هم که پای خودتون، فقط این رو گوشزده کنم که حنسیت اصلا مهم نیست. مهم همدل بودنه، یعنی می تونه از شوهر و دوست پسر و دوست دختر تا رنج دوست و خواهر و برادر حرکت کنه. حتی در موارد خیلی نادر دیده شده که پدر و مادر  یا خاله و دایی و عمه ای که قابلیت درک داره هم کارسازه. لباس یکم گرم بپوشین که خب به هرحال عصر پاییزه و سوز داره و قرار نیست پیاده روی با پت پت دندوناتون و کز کردن همراه باشه.&lt;br /&gt;تقریبا همه چیز آماده است با اینکه ظاهرا پیش غذای ساده ایه اما باید در انتخاب ادویه اش دقت کنید که یه وقت مزه اش رو خراب نکنه. مثلا اینکه شما قرار نیست ورزش و بدو بدو انجام بدین. قراره صرفا یک پیاده روی دل انگیز داشته باشین و با آرامش راه برین. مسیر خیلی طولانی  نیاید باشه که خسته بشین. در انتخاب  loved one تون هم این دقت رو بخرج بدین که از قبل ماجرایی برای بحث کردن بینتون نمونده باشه چون قرار نیست که توی این پیش غذا مشکلی رو حل کنین، صرفا حرفهای دوست داشتنی و خوشحالانه که باعث بشه پیش غذای خوش طعمی داشته باشین، کفایت میکنه.&lt;br /&gt;حالا که پیش غذاتون رو خورید میریم سراغ غذای اصلی.&lt;br /&gt;مواد لازم: یک عدد مبل راحتی روبروی تلویزیونی که به DVD Player وصله و یک نوع خوراکی که دوست دارید و می شه سریع درستش کرد یا از بیرون تهیه اش کرد. من بهتون پیتزای ایتالیایی یا ماکارانی رو پیشنهادمی کنم. و از همه مهمتر یک عدد DVD با کیفیتِ فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0879870/"&gt;eat pray love&lt;/a&gt; ( لطفا از 2000 تومن به بالا تهیه کنید که کیفیت مهمه) . برای درست کردن غذای اصلی، تنها کاری که لازمه اینه که DVD رو بگذارید توی player و خوراکیتون رو بیارید دم دستتون، روی مبل لم بدین و play رو فشار بدین و لذت ببرید از ایتالیا و غذاها و راحتی آدمهاش، از هند و حرفهاش و آخر سر هم از جولیا رابرتز و &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000849/"&gt;این آقا خوبه&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;البته بگم که غذای اصلی می تونه یکم سنگین باشه و مجبور شید که چند بار به حرفهاش گوش کنید. اما خب به من اعتماد کنید و دقت کنید که چی می گه، چون حرفهای آرامش بخش مثبتانه ای می زنه. اگه هم که نمی خواین به متن اصلی وقادار بمونین DVD رو انتخاب کنید که ترجمه زیر نویسش قابل اعتمادتر باشه.&lt;br /&gt;اگه کامل غذا تون رو نوش جان کردید و دخیره آرامش روحتون به حالت قابل قبولی رسیده می تونیم بریم سراغ دسر.&lt;br /&gt;مواد لازم:دسر رو از مواد یکسان با غذای اصلی براتون در نظرگرفتم که خیلی به زحمت نیوفتین و فعالیت زیادی، باعث آزاد شدن احساسات صورتی گولی مگولی روحتون نشه. فقط لازمه که وقتی دارید DVD غذای اصلی رو میگیرید یک عدد DVD با همون خصوصیات با کیفیت و زیر نویس درست حسابی از فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0866437/"&gt;the Jane Austen book club&lt;/a&gt;   بگیرید. همچنین یک قهوه خوب و چندتا بیسکوئیت خوشمزه.&lt;br /&gt;برای دسر لازمه که بلند شین و برای خودتون قهوه آماده کنید. (قبول دارم که این یکم فعالیت اضافیه و امکانات لازم داره اما خب قهوه خوب ارزشش رو داره. حالا اگه خیلی نمی خواین فعالیت کنید و یا امکاناتش رو ندارین از hot chocolate  های آماده هم می تونید استفاده کنید فقط مرغوب باشه و غلیظ) قهوه / hot chocolate رو همراه با بیسکوئیت ها بیارید جلوی مبلی که برای غذای اصلی استفاده کردین، DVD جدید رو توی DVD player بگذارید و لیوان قهوه /  hot chocolate تون رو دستتون بگیرید و play رو بزنید . چون از همون اول به اینکه قلپی از یک نوشیندنی گرم بخورید احتیاج دارید.&lt;br /&gt;و خب می تونید لذت ببرید از دسر امشب که پره از رمان های دوست داشتنی غرور و تعصب ، اما و... همراه با داستانهای شخصیتها، با بالا و پایین هاشون و مزه مزه کردن رابطه های دوست داشتنی که به تصویر می کشه.&lt;br /&gt;و خب امیدوارم که بعد از استفاده از منوی امشب ما، روحتون سیراب شده و تا مدتی حالت پروانه ای سرخوشانه ای داشته باشید.&lt;br /&gt;نوش جان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XfzMeRHI/AAAAAAAAAFU/uBhLo_HjKQc/s1600/jane-austen-book-club_l.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XfzMeRHI/AAAAAAAAAFU/uBhLo_HjKQc/s320/jane-austen-book-club_l.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547616151076226162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;پ.ن: یعنی من دوست دارم این با هم کتاب خوندن رو.بخصوص به نظر من جالبترین حالتش اینه که دونفر بشینن از روی یه کتاب بخونن یعنی یکی بخونه یکی گوش بده. توی فیلم یه جا دختره به شوهرش می گه بیا به این صفحه گوش بده، فقط همین یک صفحه. این باعث می شه با هم کار مشترکی انجام بدیم. و جالبیش اینه که بعد از اون یک صفحه پسره خودش دوست داره که ادامه بده اونم چی ، یکی از کتاب های Jane Austen رو که مثلا قراره دوخترونه باشه فقط. قشنگ این صحنه یعنی !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2407233146140417481?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2407233146140417481/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2407233146140417481&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2407233146140417481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2407233146140417481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/12/blog-post_06.html' title='بفرمائید شام'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XQ_ZX02I/AAAAAAAAAFM/PAL7xylsX3I/s72-c/alg_eat_pray_love_still.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6825508194619792096</id><published>2010-12-02T15:46:00.001+03:30</published><updated>2010-12-02T15:46:33.580+03:30</updated><title type='text'>عصر روز پاییزی با میزو صندلی ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی شرکت تنها م!  قرار بود بقیه آدمها بیان امروز که روز تعطیلی آلودگیه اما نیمدن و من حالا توی این واحد گنده با کلی صندلی و میزو کامپیوتر نشستم و دارم دومین قسمت ساندویچ ظهم رو می خورم. ناهارم رو رفتم از خانم ارمنیه یه کوچه پایینتر گرفتم، با اینکه یه رستوران فسقلیه اما فضای خودمونیه خوبی داره بخصوص سرظهر. وقتی خانومه باشه. بهت لبخند می زنه و تا ناهارت آماده بشه سعی می کنه که یکم باهات گپ بزنه، امروز از من پرسید شما تعطیل نیستین؟ گفتم نه. که خب دروغ بود اما خیلی حوصله نداشتم که توضیح بدم براش که چرا ما تعطیلیم اما من چون کارداشتم و کسری هم داشتم و قرار بود یه کاری رو برای شنبه تموم کنم و عصر هم از همینجا با ماشینهای شرکت می خوام برم جشن سالیانه، چون جای جشن دوره و من حوصله ندارم ماشین ببرم، اومدم شرکت. قبول کنید که سخت بود همه اینهارو براش توضیح دادن چون همشون مستعد پرسیدن یک عالمه سوال دیگه بود که اولیش این بود که کجا کار می کنین؟ خوشبختانه یکی از همسایه های خانومه اومد پیشش و نشستن درباره یکی دیگه و مشکلات زندگیش با هم اطلاعات ردوبدل کردن. اینکه زنش برگشته گفته که تو تعهد بده که سرخونه زندگیت می مونی منم برمی گردم و مرده زده همه چیزارو شکونده و از این حرفها. ساندویچ استیک مرغ سفارش داده بودم با برانی اسفناج. یه مدته جناب اژدها داره خودنمایی می کنه و منم سعی می کنم رعایتش رو بکنم به خاطر همین رفتم سراغ غذاهای سالم. البته در لحظه آخر نتونستم با وسوسه سیب زمینی سرخ کرده کنار بیام و سفارش دادم و نشستم در کمال آرامش یه گوشه و به حرفهای خانومه و اون یکی کارگر رستورانه و همسایه اشون گوش دادم. همیشه از گوش دادن به این داستانهای زندگی آدمهایی که ربطی به من ندارن خوشم میاد بخصوص وقتی یه گوشه ای نشستی و کسی حواسش به تو نیست که سرتاپا گوش شدی. &lt;br&gt; برانی رو بهم میده، و من آروم آروم می خورمش و بعد پشت بندش سیب زمینی و یه ساندویچ نصف شده، یعنی عادتشه که ساندویچ رو نصف کنه به جای اینکه یه دونه نون گنده باگت رو قلنبه بده دستت. به سیب زمینی ها نگاه می کنم، وقتی داشتم سفارششون می دادم یادم بود که با خودم صحبت کرده بودم که یکم باید لاغر بشم. از وقتی که یک عدد جناب محترم در توصیف ظاهر من گفتن &amp;quot;متاسفانه خوشایند نیست&amp;quot; کلا این سندرم باید لاغر بشم توم فعال شده. البته جنابش منظورش بیشتر این بود که من خوش قیافه ام و صرفا با یکم کاهش وزن و توجه به هیکلم می تونم خیلی عالی بشم، یعنی که می خواست تشویق کنه اما من به خاطر 120 هزارتا تداعیه که پشت این ماجرا بود فقط اون جمله توی گیومه رو تو ذهنم حک کردم و چوبیش کردم دادم دست والد محترم تا هروقت که دلشون خواست بکوبونن تو فرق سرم که دیدی چاقی. و حالا که یک ظرف سیب زمینی جلوی روم بود مقدار عذاب وجدانم دوصد چندان شده بود بخصوص که توی یه لینک از گوگل ریدر خونده بودم که سیب زمینی سرخ کرده بدترین نوع سبب زمینه و فقط سمه که به خورد بدن مبارک میدین. اما خب من نمی دونم این حکمت خدا رو که هرچی چیز مضره خوش مزه است هرچی چیز مفیده بد مزه. کلا همش در حال امتحانیم ما دیدگه. به هرحال بااینکه والد محترم تمام تلاششون رو کردن که من رو از ظرف سیب زمینی ها دور کنن و توجه هم رو صرفا به ساندویچ سالم جلب کنن. بعد از دوتا گاز از نصف ساندویچ اول، به صورت کاملا لج درآورانه نشستم یه نفس همه ظرف سیب زمینی رو نوش جان کردم،همچی یه نفس که انگار یکی تا دودقیقه دیگه سر می رسه و ظرف رو از جلوی روم برمیداره و دیگه هم قحطی سیب زمینی سرخ کرده میاد و من تا آخر عمرم نمی تونم بخورم. البته در بین خوردن اونجایی که صبر می کردم یه نفسی تازه کنم ، صدای والد رو می شنیدم که می گفت این الان کربوهیدراتته که داری قورت میدی،این سمه! و اونوقت من باسرعت بیشتری ادامه میدادم. و اینجوری شد که نتونستم همه ساندویچ رو کامل بخورم و نصفش رو برداشتم با خودم آوردم که اگه بعد گشنمه ام شد بخورم و خب وقتی تنهایی نشستی توی یه واحد گنده و همه چیزپر از سکوته، خیلی واضحه که گشنه ات هم بشه و آروم آروم اون نصفه رو هم دربیاری و بخوری . حالام که تا یه نیم ساعت دیگه ماشین ها میان و مارو می برن که بریم جشن سالانه شرکت که اینجا بهش می گن جشن خسته نباشید و من باید برم که آماده بشم  اینم خودش یه ماجرایی که شاید بعدا نوشتمش یه دفعه دیگه که تنها مونده بودم توی شرکت و حوصله هیچ کاری و نداشتم و عصر پنجشنبه هم بود.&lt;br&gt; راستی یه متن آرامش بخش بهتر می خواستم بزارم اینجا اما چون قسمت آخرش مونده بودو این بهم الهام شد یهویی، این رو گذوشتم. قسمت بود این متن رو نوش جان کنید. &lt;br&gt;.  &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6825508194619792096?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6825508194619792096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6825508194619792096&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6825508194619792096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6825508194619792096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='عصر روز پاییزی با میزو صندلی ها'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6355839745576503324</id><published>2010-11-19T22:12:00.006+03:30</published><updated>2010-11-19T23:23:03.001+03:30</updated><title type='text'>Your world is not real,Simple little idea that changes every things</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TObT-cDxi0I/AAAAAAAAAE8/F3TAIs2LQgk/s1600/inception-box-office-leo-dicaprio.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 214px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TObT-cDxi0I/AAAAAAAAAE8/F3TAIs2LQgk/s320/inception-box-office-leo-dicaprio.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5541349461163346754" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو عمرم انقدر برام واقعیت و خیال درهم گیر نکرده بود. می گه تو هم خب موقعه ای &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1375666/"&gt;inception&lt;/a&gt; رو دیدی ها، می گم آره !واقعا کی می دونه که چی واقعیته چی رویا.وقتی منطقی ترین آدمی که می شناختی ، داره با جدیت چیزی رو می گه. راهی جز باورکردنش نداری. همونقدر واقعیه که مول برای کاب. مگه چقدر می تونی برای خودت تکرار کنی که این واقعی نیست. وقتی می تونی لمسش کنی، صورتت رو بچسبونی به پوستش. دیگه رویا چه معنی میده اینی که می خوای خود واقعیته. &lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توسالهای نوجونیم، خواسته یا ناخواسته وارد ماجرایی شدم که نشونم داد وقتی می گن قلبم دوتیکه می شه، یعنی چی. چندسال بعدترش خواسته وارد پروسه ای شدم که بهم حالی کرد وقتی می گن مغزم داره متلاشی میشه یعنی چی و حالا هرروز ناخواسته دارم این رو تجربه می کنم که بندبند وجودم داره از هم می پاشه یعنی چی.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فکرمی کنم که خدابیشتر از یک خونیاگر پیرنیست. ولت می کنه تا خوب دست و پا بزنی و اون خوب نگات کنه. بعد دقیقا وقتی که بدون رمق یه گوشه ولو شدی و می دونی و می دونه که دیگه هیچ کاری ازت بر نمیاد، یه فوت می کنه و یه راهی برات درست می کنه. نه اونقدر درست می کنه که دیگه کاری به کارش نداشته باشی. نه اونقدر خرابش می زاره که نتونی حرکت کنی. و انوقت دقیقا همین جست و خیزها و فراز و نشیب هاست که زندگی رو می سازه و نیاز این پدر پیرمون رو به بودن برطرف می کنه.&lt;br /&gt;جناب روانشناس اعتقاد داره این درده با نوسانه. یعنی دردی که شروع می شه و هی توی نوسان خوب شدن و نشدن حرکت می کنه و بعد این همون دردیه که آدم رو می سازه. همونی که رشدت می ده و کلی عرفا و علما سالها بهش اشاره کردن که ضربه لازمه تا سنگ بشه الماس.&lt;br /&gt;اما من خوشبینانه فکر می کنم شاید اینم یه خوابه ، خوابی که مال من نیست و من فقط لازمه تا صبر کنم که صدای موزیک رو بشنوم و بعد با یه Kick از خواب بیدار بشم و ببینم که تمام اینها همش نیم ساعت خواب بعدازظهر پنج شنبه بوده.&lt;br /&gt;راستی شما صدای موزیک رو شنیدین که داره پخش می شه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;Mal:What if u wrong?What if I'm what's real?u keep telling your self what u know.What do u believe,What do u feel?&lt;br /&gt;Cobb:Guilt&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6355839745576503324?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6355839745576503324/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6355839745576503324&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6355839745576503324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6355839745576503324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/11/your-world-is-not-realsimple-little.html' title='Your world is not real,Simple little idea that changes every things'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TObT-cDxi0I/AAAAAAAAAE8/F3TAIs2LQgk/s72-c/inception-box-office-leo-dicaprio.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1732854904730672453</id><published>2010-11-16T10:03:00.001+03:30</published><updated>2010-11-16T10:03:36.133+03:30</updated><title type='text'>حالا وقتش نیست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هیچ پولی ارزش این رو نداره که به خاطرش زندگی نکنیم. چه اینکه زندگی نکنی چون داری پول در میاری، چه اینکه زندگی نکنی چون داری پول ذخیره می کنی.&lt;br&gt;این پاییز رو یادم نمی ره هیچوقت، اما هنوز پاییز رو دوست دارم، دلم می خواست ، می تونستم،  برم توی جنگل روی یه عالمه برگهای رنگ و وارنگ راه برم تا صداشون رو بشنوم.  دوست دارم بوی درخت هارو  استشمام کنم. .دوست دارم روی برگها بخوابم،طاق باز رو به آسمون و ابرها رو نگاه کنم که اینور اونور می رن. &lt;br&gt; یک عالمه زندگی کنین! هرچقدر هم زندگیتون عادی و کسل کننده و تکراری به نظر میاد، کلی جا داره هنوز باسیه زندگی کردن پس اینکارو انجام بدین .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1732854904730672453?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1732854904730672453/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1732854904730672453&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1732854904730672453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1732854904730672453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='حالا وقتش نیست'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-630005200808163814</id><published>2010-10-29T20:22:00.002+03:30</published><updated>2010-10-29T20:32:54.013+03:30</updated><title type='text'>بهش بگین برگرده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ساعتها رو نگه دارین، به عقربه ها بگین دنبال هم دیگه نچرخن، دیگه جلو نره هیچی.&lt;br /&gt;چرا روز شب می شه؟ چرا هنوز زمین می چرخه؟ باید وایسه، چرا نمی شه حتی برای یک ثانیه هم نگهش داشت؟&lt;br /&gt;هیچ وقت انقدر زیاد از گذر زمان نترسیده بودم.&lt;br /&gt;انتظار کشنده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا برای اونهایی که تنها اون بیرونن، اونهایی که از شب می ترسن و جای امنی نیستن دعا کنین. دعا کنین که روشنایی برگرده،دعا کنین که آرامش و لطافت برگرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی از اینکه دعا می کنین و مرسی از اینکه هستین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-630005200808163814?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/630005200808163814/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=630005200808163814&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/630005200808163814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/630005200808163814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title='بهش بگین برگرده'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-4530309422974967762</id><published>2010-10-25T21:00:00.005+03:30</published><updated>2010-10-25T21:40:14.649+03:30</updated><title type='text'>درباره شعر من چه خواهند گفت، آنها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امشب فهمیدم، وقتی سیگار می کشی لازم نیست زور بزنی تا اون خاکستر سرش رو بندازی،هی نباید بزنیش به لبه جاسیگاری تا بیوفته، بلکه فهمیدم که فقط لازمه صبر کنی، هی پک بزنی و صبر کنی وقتی همه قرمزیش بره و خاکستری بشه میشه با یه حرکت ساده انگشتات بندازیش، خیلی ساده و قشنگ. فقط لازمه که صبر کنی.&lt;br /&gt;خود معنوی یعنی وقتی عاجزی، عاجز عاجزی یه چیزی باشه که بهش چنگ بزنی، که وقتی مچاله شدی تو خودت و با دستات موهات رو گرفتی و می کشی و جلو عقب می ری  فقط بگی خدایا کمکم کن، خدایا کمکم کن. اینجا اونجایی که هیچی نداری، هیچی. مغزت کار نمی کنه، نمی دونی باید چیکار کنی. قلبت داره تیکه می شه و تو هیچی نداری که باهاش به هم وصلش کنی. وقتی که زندگی عادی که تا دوروز پیش ازش شکایت داشتی، آرزوت می شه. وقتی می دونی هیچ وقت دیگه به اون حالت آرامش برنمی گردی، یعنی حالاحالاها بر نمی گردی.وقتی که می فهمی الان نمی تونی ناراحت باشی، نمی تونی بترسی، حتی نمی تونی گریه کنی. وقتی ثانیه ثانیه ات بااین سوالها سپری میشه که الان چی میشه؟ اینکار درسته؟ حالا چیکار کنم؟ اونوقته که می فهمی خدا چه نقشی توی زندگیت داشته! خدا قرار بوده تو اینجور لحظه ها کنارت باشه، خدا قرار بوده درستش کنه! خدا اصلا قرار نبوده اینکارو بکنه، تو آدم بده داستان بودی، اونا که نبودن! نبودن لعنتی می فهمی! اونا آدم خوبای تو بودن!&lt;br /&gt;الان وقت فکر کردن به چراش نیست، وقت فکر کردن به هیچی نیست، الان فقط زمان قوی بودنه!&lt;br /&gt;دفعه دیگه که به زندگی برگردم، لحظه لحظه اش رو زندگی می کنم، لحظه لحظه اش رو. حالا به جای من شماها اینکارو بکنین و اونهایی که هنوز خدایی یا حتی نیرویی یا هر چیز دیگه ای دارن که بهش اعتقاد دارن، باهاش رفیقین، بهش بگین که درستش کنه، خودش درستش کنه.&lt;br /&gt;خود معنوی یعنی همین، یعنی تو به یه نیروی برتری اعتقاد داشته باشی که به جای تو کارهارو درست کنه، که تو در لحظه ای که کم آوردی بهش چنگ بندازی، که درست کنه اون چیزی که تو نمی تونی، و این نتونستن برای هرکسی یه زمانی داره، یه جایی بلاخره کم میاری و می ری سراغش بستگی به خودت داره! برای اونهایی که بهش ایمان دارن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیروزه امشب خیلی به یادت بودم، خیلی زیاد. همه اون چیزهایی که اذیتت میکنه رو ول کن بچه، ول کن و برو زندگیت رو بکن و حالش رو ببر، چون یه روزی مجبور میشی که بزرگ بشی، خیلی بزرگ اونموقع دیگه دیره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بگذرونین&lt;br /&gt;پ.ن: می دونم پست بدیه، می دونم نباید می نوشتمش، اما نمی شد، هنوز ته وجودم یه تیکه ای بچه ای هست که خودخواههه و می خواده همه چیز برگرده به حالت خوبش که می گی هیچی نشده که. فقط اون بچه است که مجبورم می کنه بنویسم تا بریزم بیرون. مثل اینه که ساعتها زیر آب شنا کرده باشی و الان اومده باشی روی آب نفس گیری. مرسی که گذوشتین ینجا نفس بگیرم، دوباره باید  برگردم اون زیر و شنا کنم، هنوز خیلی راه مونده، باید شنا کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-4530309422974967762?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/4530309422974967762/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=4530309422974967762&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4530309422974967762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4530309422974967762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post_25.html' title='درباره شعر من چه خواهند گفت، آنها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6491398132264636198</id><published>2010-10-23T06:17:00.002+03:30</published><updated>2010-10-23T06:56:43.981+03:30</updated><title type='text'>کوسه ها چرا به پریان دریایی پرجرئت حمله نمی کنند؟</title><content type='html'>از بین همه گربه های کوچه ما، یکیشون از همه بی مسئولیتره، یعنی هرچقدر هم من بهش یادآوری می کنم که ببین گربه جان، آدم باید توی زندگیش بپذیره که خودش مسئوله زندگی خودشه، بعضی وقتها مقصر اتفاقات بقیه هستن، اما این تویی که باید مسئولیت رفع مشکلت رو بپذیری، توی گوشش نمی ره. بازم تا آدم رو می بینه به پرو پات می پیچه که یعنی به من غذا بده. حتی این دفعه می گفت بیا از من دفاع کن، چون هرچی بهش گفتم که بابا من غذا ندارم وقتی از سر کار برمی گردم و اصولا هرچی داشتم از صبح تاحالا خوردم به خرجش نرفت و باز هی خودش رو می نداخت وسط راه رفتن آدم، تا اینکه از اونور کوچه صدای غر غری رو شنیدم و دیدم بعله یک عدد گربه قلدر داره از اونور برای این شاخ و شونه میکشه که " فکر کردی! حالا که این رفت تو، بهت نشون می دم کی تو این کوچه بزرگتره!" الحق هم گربه همچی بود که حتی من بهش گفتم پیشته، از اونور کوچه تکون نخورد، مجبور شدم برم طرفش تا لطف کنه و یه چند قدمی بره اونورتر که مثلا ترسیدم بابا! اما با اینحال برای گربه بی مسئولیت کوچه توضیح دادم که درسته که اون خیلی گنده است، اما خب کاریش نمی شه کرد یه چند دفعه که کتک خوردی می فهمی که همیشه یکی نیست که ازت حمایت کنه، بلکه این خودتی تنهای تنها و به هر حال یه جوری باید از پسش بر بیای، یا اینکه به حرفش گوش بدی وکتک نخوری یا اینکه بری کلاس buddy building و قوی بشی و از پسش بر بیای. و بعد ازگفتن این نطق بلند بالا رفتم تو و درو پشت سرم بستم تا یه تمرین عملی باشه براش و با مسئولیت بشه.  الان یه مدتیه که خبری ازش نیست، فکر کنم رفته کلاس.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6491398132264636198?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6491398132264636198/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6491398132264636198&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6491398132264636198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6491398132264636198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title='کوسه ها چرا به پریان دریایی پرجرئت حمله نمی کنند؟'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1065123468910653668</id><published>2010-10-15T22:02:00.007+03:30</published><updated>2010-10-18T21:33:31.696+03:30</updated><title type='text'>زگره گشایی زلف خود، تو زکار من گره ای گشا</title><content type='html'>اس ام اس می زنه که بعد از 30 سال اینها اولین آدمهایی هستن که براشون باید دعا کرد، اینکه عملیات نجات شروع شد و این پایان مرگ آدمها توی معدنه. فکر می کنم که آره خب راست می گه Reply می زنم که موافقم ما دعا می کنیم.&lt;br /&gt;- می گه برید خودِ معنوی تون رو پیدا کنید. خودِ معنوی! ترکیب عجیبیه. یه عمری تو مخمون کردن که معنویت یه چیز گنده ایه فرای ما و ما یه قسمت از اونیم. حالا ایشون تشریف آوردن و میگن: زهی خیال باطل، نه تنها بیرون شما نیست و درونتونه، بلکه شما از اون نیستین، اونه که از شماست. یعنی یه قسمت از توی موجود ضعیف توی دنیا شامل معنویت هم می شه!&lt;br /&gt;تا آن لاین می شم pm می ده که الان 4 نفر رو درآوردن، پشتم می لرزه. پس تونستن! الان اونا که اون پایینن چه حسی دارن؟ می دونن که می شه آزاد شد. لینک سایت گزارش لحظه به لحظه رو بهم می ده، هر 10 دقیقه میرم چکش می کنم. دارن یکی یکی میان بالا. تند تند!&lt;br /&gt;- می رم سراغ کتابخونه آبجی کوچیکه. از بین سری کتابهای بوبن، رفیق اعلی رو می کشم بیرون. معنویت رفته رو مخم و می خوام تقلب کنم. خیلی وقت پیش گفته بود که رفیق اعلی یه جور مفهوم معنوی خوبی داره. مقدمه اول رو که می خونم، پرت می شم به 15 سال قبل،  کلاس دوم دبیرستان. یه شب یه فیلم می بینم، برادر خورشید خواهر ماه. پسری که همه زندگی پر از رفاه و همه جاه و جلالش رو توی سن جوانیش ول می کنه و میره دنبال کمک به فقیرهاو جزامیها( کسی که بعدها قدیس می شه، قدیس فرانچسکو گویا) فیلم اثر زیادی روم گذوشت، یه اثر لطیف از همه چیز. فکر می کردم حتما باید زد به کوه و بیابون تا رستگار شد. معلم ادبیاتم ناخواسته با فال حافظش به دادم رسید. گفت همه چیز هم صوفی گری نیست، زندگی باید کرد با همه قسمتهاش. و اینجوری بود که اعتقادم به حافظ جایگزین رستگاری در بیابان و کمک به فقرا شد.&lt;br /&gt;می رسم خونه و بدوبدو تلویزیون رو روشن می کنم. کانال فرانسه به زبان انگلیسی، داره گزارش می ده.12 تا رو بالا آوردن . داره live نشون می ده، همه دنیا دارن می بینن. از این همبستگی کلی خوشم میاد. تا یه ساعت دیگه مهمون داریم و من در حال انجام کارها هر چند دقیقه جلوی تلویزیون میخکوب میشم. مادر خانومی همینطور که داره کارهای مهمونی رو می کنه، میگه چیه مگه این؟ براش توضیح می دم، میگه خیله خب حالا برو آماده شو الان یه سری آدم میان اینجا زشته، میوه ها رو هنوز نچیدی.&lt;br /&gt;- بوبن نوشته: "دوستت داشته ام، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت. برای زاده شدن تنها جسم کافی نیست. این کلام نیز لازم است" کتاب رو می بندم، زیاد از حد احساساتیه و ناخودآگاه من مدتهاست که زیرآبی می ره از این حرفها. کلا من از قدیم توی تقلب کردن شانس نداشتم. فکر می کنم چرا جواب این سوال انقدر سخته؟یعنی من جایی گمش کردم؟ چرا همیشه معنویت با احساسات همراه بوده؟ تا مدتها مطمئن بودم که یه چیزی مواظبمه، باسیه همین خیالم راحت بود. از یه جایی دیدم که اون پیرمرد گنده ریشوی مو سفیدِ من خیلی هم هر کاری ازش ساخته نیست. یعنی کارهای زیادی هست که من خودم باید بکنم و اون بشینه نگاه کنه و لبخند مهربونانه بزنه.&lt;br /&gt;یه گزارشگر داره درباره وضعیت روانشناسی اونها حرف جالبی می زنه، میگه: این آدمها تا مدتها مرکز توجه خیلی ها خواهند بود و این برای آدمهایی که تا حالا زندگی معمولی داشتن و در یک چنین جای دور افتاده ای زندگی می کردن، سخت خواهد بود. مهمونها یکی یکی از راه می رسن و من همچنان کانال رو روشن نگه داشتم، صداش یکم زیاده و هیجان من هم همینطور. یکی از دوستان متعجب سوال می کنه که تو هم این کانال رونگاه می کنی؟ می گم آره بابا، این معدنچیا رو دارن با یه کپسول درمیارن، حتی ناسا هم گفته بود حالا حالاها نمی شه درشون آورد اما آلمانی ها تا حالا 16 تاشون رو درآوردن. لبخند عاقل اندرسفیهی می زنه و می گه اینام شلوغش می کنن، اینهمه آدم زیر آوار موندن کسی چیزی نگفت!چون مهمون حبیبِ خداست و احترام بهش واجب،منم چیزی نمی گم فقط به تلویزیون خیره می شم. مادر خانومی چشم غره می ره که کمش کن، لبخند می زنم و شیرینی رو تعارف می کنم. باباهه که دوتا پسراش اون پایین بودن، پسراش رو بغل می کنه و گریه می کنه،چه حسی داشته توی این 69 روز؟&lt;br /&gt;- کم کم یادم میاد که خیلی هم گمش نکردم، همین چند وقت پیش بهش سر زدم و کمک به دوستی رو انداختم گردنش. میدیدم داره اذیت میشه و من کاری نمی تونم براش بکنم، اما نمی تونستم به راحتی از کنار ماجرا رد شم، پس نشستم در گوشش گفتم: ببین آقاجون، این بچه خوبیه، حقش بیشتر از اینهاست، باسیه کسی هم بد نمی خواد، با تو هم رابطه اش خوبه، پس نذار اذیتش کنن، می تونی دیگه نه؟ حداقل کاربردش برای من این هست هنوز که عذاب وجدان اینکه کاری نمی تونم بکنم رو کم کنه، دعا که می تونم بکنم.&lt;br /&gt;آخرشب که دارم تو جمع و جورکردن مهمونی کمک می کنم، فقط 8 نفر دیگه اون پایین موندن. خانواده ها و وسایلشون رو نشون میده، محرابهای دعایی که ساختن، هر کی یه جوری.  یکیشون که اومده بالا خیلی سرحال و آماده حرف زدنه، می گه اون پایین جنگ بین خدا و شیطان بود و خدا برنده شد! فکر می کنم جنگ بین طبیعت و انسان بوده، انسان ثابت کرد که از پس طبیعت داره بر میاد، اینجاست که اشرف مخلوقاته و میتونه با تکنولوژیش 700 متر زیر زمین، بره و برگرده. بعد از قرنها این اولین باریه که مادر طبیعت نتونست حساب این فرزندان شیطونش رو برسه، اونها نه تنها از دل خاکش مواد رو کشیدن بیرون، بلکه آدمهایی که می خواسته به عوض اذیت و آزارها قورت  رو هم پس گرفتن! در واقع باید امشب رو به خاطربرتری انسان و فکر و تکنولوژیش جشن گرفت.&lt;br /&gt;- و حالا دوروزه که دوباره شروع کردم بوبن خوندن، نمی دونم چرا انقدر اعتقاد دارم که بوبن جوابی برای من داره، اما حرفهاش لطیف و شاعرانن. با اینحال من همش 2 روز دیگه تا روز امتحان وقت دارم وهنوز این خودِ معنویم یه جاییه که من خبری ازش ندارم. اگه تا 2 روز دیگه به نتیجه ای نرسیدم از برهان انکار استفاده می کنم. می رم سر جلسه و میگم : اصلا کی میگه که چنین چیزی هست؟ بیا ثابت کن که هست تا من دنبالش بگردم. البته که می دونم، تنها یک لبخند ژکُند تحویل می گیرم که میگه شایدم نباشه!تو چی فکر می کنی؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1065123468910653668?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1065123468910653668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1065123468910653668&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1065123468910653668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1065123468910653668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/30.html' title='زگره گشایی زلف خود، تو زکار من گره ای گشا'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6580324610273285134</id><published>2010-10-11T12:40:00.002+03:30</published><updated>2010-10-11T13:05:59.297+03:30</updated><title type='text'>به دنبال کیمیا و گربه نره!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حرف زدن خیلی راحتتر از عمل کردنه و این کار آدمهای راحت طلبه!&lt;br /&gt; پروفسور بالتازار فرمودند که : حرف موقوف، تشریف ببرید عمل کنید!&lt;br /&gt;ما هم تشریف بردیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم بعدا اتفاقی افتاد بدونین باید یقه کی رو بگیرین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلا عزت زیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6580324610273285134?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6580324610273285134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6580324610273285134&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6580324610273285134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6580324610273285134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='به دنبال کیمیا و گربه نره!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2967122776495979948</id><published>2010-09-22T05:04:00.005+03:30</published><updated>2010-09-22T05:46:35.969+03:30</updated><title type='text'>آهنگ گوش نمی دم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو برنامه نویسی عاشق توابع بازگشتیم. دوقسمت بیشتر ندارن، یه قسمت گنده که باعث میشه خود تابع فقط خودش رو صدا بزنه، یه قسمت کوچیک که باعث می شه تابع واقعا اجرا بشه . در عین اینکه خیلی جمع و جورن، کلی هوش توشون خفته. (ته جمله بود)&lt;br /&gt;باید بشینم ببینم میشه یه تابع بازگشتی بنویسم باسیه زندگی که در همه موارد هی برگرده به خودش و کاری به کار من نداشته باشه، فقط همون قسمت آخرش بیاد بخواد اجرا بشه، حالام کو تا آخرش.&lt;br /&gt;چرا توی اسلام، اماکن مذهبی شکل کلیشون دایره است؟ این مرکزیت و چرخ زدن ماجراش چیه؟ بعد فکر کن من تازه ایندفه فهمیدم که حرم امام رضا دایره است! خب سوال پیش میاد دیگه، سوال جدیه!&lt;br /&gt;طبق نظریه دوستان، بنده الان تشریف بردم تو دالون خودم، خیال هم ندارم بیرون بیام، دالونه هم تهش نوره و لا غیر. خوبه حالا دالونه مثلا چاه نیست، دالون خنکه حداقل. جام خوبه به غیر از تاریکی ملالی نیست. این فقط جنبه اطلاع رسانی داشت، دوستان اگه خواستن دنبال من بگردن بدونن من کجام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقدر خوشم میاد کلا هیچی به هیچی ربط نداره تو این متن و من انقدر واضح فقط دارم غر می زنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش باشین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2967122776495979948?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2967122776495979948/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2967122776495979948&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2967122776495979948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2967122776495979948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html' title='آهنگ گوش نمی دم!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-292586668390061335</id><published>2010-09-10T11:02:00.004+04:30</published><updated>2010-09-11T12:15:56.847+04:30</updated><title type='text'>من و با لالایی دوباره خوابم کن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خریدهای دختر خوب خانواده بودن رو انجام دادم و حالا دارم می پیچم سر کوچه امون که درست سر اذان برسم خونه و همه چیز خوب و خوش باشه. اما آهنگ ی CD ای که گذوشتم، تازه رسیده سر اونی که خیلی دوستش دارم و اگه بپیچم توی کوچه ، وسط آهنگ می رسم دم در و آهنگ حروم می شه.فکر می کنم که الان اتوبانها خلوته و یه دور اضافه توی اتوبان با موزیک بلند خیلی وقت زیادی نمی گیره، پس نمی پیچم و مستقیم می رم.&lt;br /&gt;یکم بالاتر از خونه ما یه اتوبان نصفه نیمه است که خیلی جای خوبیه باسیه آهنگ گوش دادن، هم پهنه و هم خلوت. می شه با آرامش لم بدی و رانندگی کنی و نگران بوق و چراغ ماشینها هم نباشی سر وتهشم می تونی دیگه با سرعت ملو 4-5 دقیقه ای بری و بیای. مزیت بیشترش اینه که ته اش می خوره به یه جاده ای پیچ پیچی دوست داشتنی به سمت لواسون که یه جورایی کوچیک شده جاده چالوسه.&lt;br /&gt;مدتیه دارم به این فکر می کنم که زندگیم هیجان کمی داشته، یعنی من اصلا از اون مدل آدمهای پر ریسک کلا نیستم، همه چیز باید با آرامش و درجه پاییینی از احتمال خطر و شکست همراه باشه تا من تن بهش بدم. اما با همه اینها دیگه زیادی احساس یکنواخت بودن می کنم. هر چند وقت یکبار دوست دارم یه کار عجیب غریب بکنم تا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم.&lt;br /&gt;از همون اول که پیچیدم توی اتوبان کذایی، به جاده پیچ پیچی تهش فکر می کنم.قبلا چند بار توی روز این مسیر رو رفته بودم . از اون جاده می ری  بالا و از اون ور اتوبان می یای پایین. با اینحال توی شب با توجه به اینکه جاده اش چراغ نداره، باریک و پیچ پیچیه ، امتحان نکرده بودم. با توجه به اینکه آهنگهای خوب اون CD همچنان ادامه داشت، وقتی رسیدم ته اتوبان به جای اینکه دور برگردون رو بپیچم، مستقیم گاز دادم و توی یه جاده خلوت، تاریک پیچ در پیچ افتادم.&lt;br /&gt;تا یه 5 دقیقه ای داشتم با چراغهام ور می رفتم تا این قسمت نور بالاش رو فعال کنم، تاحالا استفاده نکرده بودم و خیلی وضعیت خنده ای بود ، هم می پیچیدم، هم چراغ رو نگه داشته بودم .&lt;br /&gt;وقتی چراغ درست شد و توی تاریکی که فقط یه کم جلوترش با نور روشن میشد حرکت میکردم به همه احتمالهای عجیب غریب ممکن فکر می کردم، اینکه الان یه ماشینی بپیچه جلوم و خفتم کنه، اینکه ماشین یهو خراب شه و من این وسط بمونم و باز یکی بیاد خفتم کنه. ( کلا یکی باید آخرش خفتم می کرد تا ترسناک باشه ;) ) اما شب و سکوتش و کوهایی که توی تاریکی سایه ای ازشون بود کم کم من و گرفت و ترکیبش با جاده و موزیک یه حال درست حسابی بهم داد. البته هیجان ترسناکی همچنان ته دلم وول وول می خورد.&lt;br /&gt;کلا قسمت بی آبادی جاده فکر کنم بیشتر از 10 دقیقه رانندگی نباشه، بعدش می رسی به اون بالا و رستورانها و روشنایی و بعدش هم یه سرازیری پر شیب و منظره ای بزرگی از تهران توی شب با همه چراغهاش که بعضی وقتها باعث می شه حواست از رانندگی پرت بشه و آخر سر هم برگشت به اتوبان و خونه .&lt;br /&gt;کل ماجرا نیم ساعت هم نمی شد، اما حس خوبی بهم داد، سر زنده و خوشحال برگشتم تو پوست همون دختر خوب خانواده با یه عالمه خرید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غیر قابل پیش بینی باشین!&lt;br /&gt;- بهش می گم خودم از دست خودم دارم دیوونه می شم، می گه من خیلی وقته اینطوریم! اونوقت این الان همدردیه، باید یعنی خوشحال شم آیا؟&lt;br /&gt;- دختر 20 ساله ی تازه دانشگاه رفته، اومده داره از من سوال می کنه که برای اینکه از همکلاسیهای پسرش آمار بگیره که چه ساعتهایی رو دارن اینترنتی بر می دارن تا اونها هم همون ساعتها رو بردارن، اما یه جوری هم بپرسن که ضایع نباشه و پسرا فکر نکنن خبریه، چی بگن بهتره؟ اصطلاحا چه جوری سر صحبت رو باز کنن اونم از توی SMS! بابا خب انقدر تکنولوژی نزارین باسیه این بچه ها، همون ثبت نام کاغذی خیلی بهتر بود،ملت همه از رو دست هم می نوشتن، من ضایع نمی شدم که چی جواب اینو بدم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-292586668390061335?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/292586668390061335/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=292586668390061335&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/292586668390061335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/292586668390061335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/09/blog-post_10.html' title='من و با لالایی دوباره خوابم کن'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3966614652750176625</id><published>2010-09-06T00:24:00.003+04:30</published><updated>2010-09-06T01:25:23.317+04:30</updated><title type='text'>من و پوک می زنی آروم، خرابم می کنی از سر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دلم می خواد بنویسم&lt;br /&gt;نشستم وسط یه روزکاری شلوغ و دارم می نویسم. تمام این مدت با همه این سوژه های فرهنگی علمی اجتماعی زیادی که داشتم حس نوشتنم نیمده بود، ماکسیمم یه مدتی سوژه رو پرورش می دادم و ولش می کردم. بعد یهو امروز حس نوشتنم زده بالا و هیچ جوری نمی تونم جلوش رو بگیرم. فکر کنم به pm  دوست جون ربط داره که غرزده بود که بنویس دیگه.آخه این چند وقته همش می یومدم وبلاگ رو نگاه می کردم ببینم شاید یه نفر کامنتی گذاشه باشه که بابا بنویس دیگه! یعنی خنده داری این منِ من اینه که با اینکه خودش دوست داره که یه کاری رو انجام بده ، اما گیر می ده که یکی دیگه حتما بهش بگه تا انجامش بده. بچه عاشق انگیزه بیرونیه بیشتر تا خودش!&lt;br /&gt;پسر خوشگله می گه تو خیلی تنبلی! منم پشتم رو می کنم و بهش می گم خب که چی، هستم! اما پیش خودم فکرمی کنم : بچه داری تند می ری، کسی تا اینجا نیمده که سالم برگرده سرجاش.&lt;br /&gt;جناب پدر می فرمایند: تو حسش رو نداری. وقتی براق می شم بهش که ببخشیییید! می گه نه خب منظورم بد نبود که اینم یه مدلشه. حس نداشتن یعنی تو راحتترین کارو انتخاب می کنی، بد نیست که! منم براش پشت چشم نازک می کنم و می گم همینه که هست.&lt;br /&gt;جناب روانشناس می فرمایند: کدوم آدم موفقی رو دیدی که شبها زود بخوابه و صبحها دیر از خواب پاشه؟ منم هاج و واج نگاش می کنم که هان! راست می گه خب. اما بعدش جواب خوبی براش پیدا می کنم. بعدش یعنی وقتی که دارم اولین قسمت O.C رو می بینم. آدم اصلی داستان یهو از وسط کل اون زندگی فلاکتی که داره با یه تلفن پرت می شه وسط یه زندگی دوست داشتنی عالی با یه خونه کنار استخر به چه جالبی توی یه خونه چه گنده تر با آدمهای بهتر و مهمترین مشکلش می شه کنار اومدن با دوست دختر شاه پریونش و دوست پسرهای قبلیش که خانم به خاطراین آقا پسر جدید از ناکجا آباد اومده، همه رو ول کرده. و همه اینها چون اون بچه خوبیه، که خب هم ساده است و هم به وفور در ما یافت می شود. پس این میشه اعتقاد داشتن به رویا. می شه نشستن و منتظر این بودن که بلاخره شانست از خواب بیدار بشه و تو هم بیوفتی وسط اون قصه قشنگی که از بچگی بهت قولش رو دادن که اگه کار های بدی نکنی ، اگه حواست به همه باشه غیر خودت ، اگه همه چیزهای خوب رو بدی به بقیه ، به جای همه اونها یکی از آسمون قراره خوشبختت کنه. و مگه خوشبختی غیر از خونه و کار و ماشین و دوست داشتن نیست؟ بعد حالا جنابعالی درست ته 30 سال زندگی اومدی نشستی جلوی من و می گی که همه اینها کشک بود، که من می باید به جاش چه کارها که نمی کردم؟ بعد اونوقت من باید بشینم نگات کنم و قبول کنم به همین الکی الکی زندگی من رو بر باد بدی؟ نه جانم به این راحتیه به نظرت؟ تو جای من!&lt;br /&gt;همکار با سابقه تر نصیحتم می کنه که هی با این همکارای دیگه اینور اونور به گشت و گداز و ولخرجی نرم. می گه تو شکل اونها نیستی، اونها هرکدوم یه بابای پولدار دارن که دست آخر ساپرتشون می کنه، اما تو چی؟ پس انداز این 7 سال کار کردنت کو؟ خونت کو؟ منم سر به زیر تائیدش می کنم که آره خب راست می گی، تقریبا آهی در بساط ندارم و همین چندر غاز ی که در میارم و دارم در ماه خرج می کنم و اگه یه ماه ی تصمیم بگیرن دیگه بهمون حقوق ندن، پولی ندارم که باهاش ماه رو سر کنم، فکر می کنم خب باید به فکر بود تو سر دهه چهارم!&lt;br /&gt;روی صفحه مانیتورم یکی از کارهایی که باید انجام بدم رو اوردم بالا و همچی افتادم روی این دفترچه و دارم تند تند می نویسم که هرکی رد بشه فکر می کنه من چقدر مشغولم. اینجوری می چسبم به میزم و از زیر همه کارهای ریز و درشت در می رم تا ساعت 5 بشه و بزنم بیرون. عصر داریم با بچه ها میریم خوش گذرونی . داریم می ریم دور هم جمع بشیم قلیون دود کنیم و چرت و پرت بگیم و هی بخوریم. شب هم شام می ریم بیرون. من هیچ کار خاصی قرار نیست انجام بدم، قرار نیست چیز جدیدی یاد بگیرم یا سطح سوادم رو ببرم بالا تا توی کارم پیشرفت کنم . فقط دارم خوش می گذرونم ، همین!&lt;br /&gt;فروید کوچولو می گه من دچار سندروم 30 سالگی شدم، بچه اگه ترشی نخوره یه چیزی می شه فکر کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Be Cool&lt;br /&gt;پیام اخلاقی این پست ( فقط مخصوص Ladies) : همش شیر و غذاهای مقوی بخورین، وقتی دوره ماهانه می شین قرصهای آهن و ویتامین و چی مصرف کنین. حرص و جوش هایی که می خورین رو نریزین توی خودتون. هر چند وقت یکبار داد بزنید، جیغ بکشید، گریه کنید. به خودتون برسین، شیر بخورین. ورزش کنید. شیر بخورین. احساسات برای بیان کردنه نه قورت دادن، به جای احساسات قلنبه ای که قورت می دین، یه غذای مقوی بخورین. وقتی بقیه پررو می شن شما هم برید تو شکمشون. اگه دارن حقتون رو می خورن و قدرتون رو ندارن، گور باباشون. اونها به شما بیشتر احتیاج دارن. حقتون رو بگیرین. شیر بخورین، مهمه ها شیر بخورین. اگه هر کدوم از اینها رو انجام ندین، تو سن 54 سالگی ، درصد پوکی استخوانتون انقدر زیاد می شه که براتون خطر مرگ بوجود میاره، می فهمین خطر مرگ! بعد درمانش آمپول 800 هزار تومنی که درد زیادی داره و باید هر ماه به مدت 6 ماه بزنین. اگه نزنین استخونها خود به خود می شکنن، خود به خود. حالا هی بشینین نگران این باشین که بقیه کی و چرا می خوان ناراحت بشن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته برای آینده: اگه بلایی سرش بیاد، من بابای بعضیها رو می یارم جلوی چشمشون، یعنی منتظرم این بگه آخ تا من بدونم و اونهایی که می دونن! مهمترین آدم زندگی منه.&lt;br /&gt;شیر بخورین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3966614652750176625?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3966614652750176625/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3966614652750176625&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3966614652750176625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3966614652750176625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='من و پوک می زنی آروم، خرابم می کنی از سر'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1611791300562158865</id><published>2010-08-14T00:58:00.004+04:30</published><updated>2010-08-14T01:56:41.820+04:30</updated><title type='text'>خبر ِ حادثه عبور تو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیگه کم کم انقدر داره عادی می شه که حتی غر زدنش هم نمی یاد. یعنی دیگه مسخره است که بیای و بگی اینم رفت! دیگه داره موندن تو اینجا سوال برانگیز می شه، نه رفتن آدمه! دیگه ناراحتی کردن برای اونی که می ره خنده دار میشه که همه براق می شن تو چشمات و می گن اون که داره می ره بهش خوش بگذره ، تو بفکر خودت باش!&lt;br /&gt;واقعا قراره بهش خوش بگذره؟&lt;br /&gt;یعنی می شه یه روزی قصه این سالها نوشته بشه، قصه این سالهایی که رفتن یه ارزش بود. قصه آدمهایی که کل زندگی بیست و چند سالشون رو حتی کل زندگی سی و چند سالشون رو دوتا چمدون 20 کیلویی کردن و سوار طیاره شدن و رفتن. اینکه یکی بیاد از حس آدمهایی که زندگیشون رو دوتیکه کردن و نصف تیکه دوم رو فقط با خودشون بردن بنویسه. ویا شاید یکی پیدا شد که جلوتر رفت و از آدمهایی نوشت که هر دفعه یکی از آدمهای اطرافشون رو تا پشت شیشه های پرواز بدرقه کردن و بعد خودشون برگشتن خونه، در حالیکه بازهم یه تیکه از قلبشون کنده شده بود، حالا به نسبت یه تیکه بزرگ یا یه تیکه کوچیک. می شه یکی یه روزی این سالها رو بنویسه که رفتن یه ارزش بود و نرفتن یه ضد ارزش.&lt;br /&gt;و بعد فقط من نگران خودمم که هی اینهمه آدمی که با هزار زور و زحمت گشتم و پیدا کردم، آدمهایی که من روبفهمن، که دوست باشن، که حرف باهاشون وجود داشته باشه. و بعد هی تند تند از دستشون بدم. و بعد نگران این باشم که پیدا می شه بازم مثل اینها؟ آیا؟&lt;br /&gt;و آخ که چقدر بدم میاد و خوشم میاد از این بقل کردن آخر. یه چیز الزامیه که هم باید باشه و هم نه. که می خوای یه تیکه از اونو با بقل کردنت برای خودت نگه داری و هم می خوای اینکارو نکنی چونکه همین یادت میاره که آخ داری از دستش می دی، آخ اون دیگه نیست.&lt;br /&gt;و بعد تو تمام سرتاسر فیلمی که براش درست کردیم من اون دختربا قلب سنگی لقب می گیرم که گریه نمی کنه، که همه گریه می کنن اما  اون ماکسیمم یه گوشه کز می کنه. چون که اون عادت نداره که جلوی بقیه گریه کنه. اما به جاش این منم که امشب تا ته جاده رو رانندگی می کنه، رانندگی می کنه و موزیک گوش می ده و فکر می کنه که میشه یکی یه روز قصه این سالها رو بنویسه؟ فکر می کنین اسمش رو باید چی گذاشت؟ اسم این سالهایی که نمی شه به موندن هیچ دوستی دل خوش کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:I hate airport,I hate airport,I hate airport ,I hate airportI hate airport,I hate airport&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1611791300562158865?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1611791300562158865/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1611791300562158865&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1611791300562158865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1611791300562158865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html' title='خبر ِ حادثه عبور تو'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2319441118530423780</id><published>2010-08-10T20:09:00.003+04:30</published><updated>2010-08-10T21:19:11.881+04:30</updated><title type='text'>نم نم بارون چشمات، گریه سرخ شقایق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پروفسور بالتازار گم شده!&lt;br /&gt;تا امروز سعی می کردم این واقعیت رو از ذهنم دور نگه دارم و خوشبینانه فکر کنم که یه جایی لای اثباب وسایل ول و وادرای اتاق قایم شده. اما الان دقیقا وقتی دارم اینو مینوسم همه وسایل اتاقم رو تاحدی که می شد ریختم وسط اتاق وپیداش نشد. همه سوراخ سنبه های ممکن و غیر ممکن از لای لباسها تا توی سطل آشغال رو گشتم و هیجا نبود. اون واقعا گم شده.&lt;br /&gt;وحشتناکیه موضوع از اونجا میاد که مدتی بود بهش بی محلی می کردم و اینکارو هم از قصد کردم. احساس کردم که زیادی بهش دارم وابسته می شم. فکر کردم اینکه همه جا با همیم و داشتنش برام آرامش بخشه چیز خوبی نیست. و خب گذوشتمش کنار. این کارو از قصد کردم اما نمی خواستم گمش کنم. فقط این حس وابستگی به چیزی آزارم میداد. انقدر شدید شد که بیخیال اون حس خوب داشتنش شدم و زدم همه چیز رو خراب کردم.اولش برام فقط تجربه کردن بود. اینکه به خودم ثابت کنم که می تونم انجامش بدم و همه جا با خودم نبرمش. و بعد کم کم دیگه واقعی شد، یعنی نبردمش و حس بدی هم نداشتم و کم کم حتی حس خوبی هم داشتم. و خب فراموشش کردم به همین راحتی فراموشش کردم و اون هم به جاش گم شد!&lt;br /&gt;وقتی فکر می کنم که قرار بود باهم چه کارها که بکنیم، افسرده می شم. قرار بود من و اون اولین ایده ی جدی و باهوشانه رو انجام بدیم. حتی کلی با هم طرحش رو ریخته بودیم و حرف زده بودیم و نوشته بودیمش. اما من یهو وسط کار ولش کردم. مثل همیشه به نظرم کافی نمی یومد و اون اعتراضی نکرد. اون فکر می کرد که باید صبر کرد. تا زمانیکه دوباره من آماده ادامه دادنش بشم. به جاش من رفتم سراغ نوشتن از درو دیوار و کم کم حتی همه اون انرژی اولیه ای رو که برای ایده جالبم داشتم رو فراموش کردم. و حتی جلوتر هم رفتم و با خودم فکر کردم که از اول هم ایده خوبی نبود. زیادی توی بیان اولیه اش هیجان به خرج دادم و در واقع نمی شد درست پرداختش کرد و گذوشمتش لای اون پوشه گنده از همه این ایده ها و نوشته های جورواجور دیگه.&lt;br /&gt;و بعد اول هفته بهش احتیاج پیدا کردم. یهو احساس تنهایی زیادی کردم، یهو دلم برای تو دست گرفتنش تنگ شد، اینکه دستم و بکنم لای همه اون آشفتگی درونش ، اینکه دونه دونه اونها رو مرتب کنم و آروم کنار هم بزارم. برای بازی کردن باهاش، باهاش سروصدا کردن. باهاش فریاد زدن . به خصوص برای باهاش چرخیدن تنگ شد. اما اون هیجا نبود و از یکشنبه تاحالا هی داره به حجم تنهاییم اضافه می شه. اینکه همه جارو می گردم و نیست. اینکه واقعا گذوشته رفته شاید. اینکه گم شده، واقعا واقعا گم شده!&lt;br /&gt;همیشه باور کردن یه اتفاق اینطوری توی من زمان می بره، دیر باورم میشه که یه چیزی دیگه نیست. این می تونه هرچیزی باشه. تا یه مدتی می خوام دوباره برش گردونم سرجاش، تا یه مدت بعدترش می خوام تظاهر کنم که هنوز هست، که شکل اولش می شه. و بعد از اونه که سکوت می کنم و شاید یه روزی باورم بشه که نیست. الان یه جای بین برگردوندن و تظاهر به بودنش گیر کردم، احساس می کنم که یه جای منتظره تا ببینه من پیداش می کنم یا نه. فقط کافیه که درست دنبالش بگردم تا پیداش کنم.و خب شاید برم سراغ اون ایده دوباره، برم و دوباره بکشمش بیرون و بنویسمش. باسیه اینکه نشون بدم که بهش اهمیت می دم، باسیه اینکه نشون بدم که به خودم اهمیت می دم که ایدم اونقدر هم بد نبوده، و شاید برای اینکه یکبار یه کاری رو درست انجام بدم و بعد شاید به آرامش برسم، شاید.&lt;br /&gt;Be together&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:می دونم که شاید به نظر crazy بیاد اما بعضی وقتها حتی تا این حد crazy بودن رو دوست دارم با اینکه شاید خطرناک باشه منتشر کردنش اونم به صورت عمومی ، اما می خوام به اون یه خطی که اون بالا نوشتم پایبند بمونم ، برای همین اینها رو اینجا می بینید. امیدوارم که لذت ببرید از منوی امروز ما.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2319441118530423780?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2319441118530423780/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2319441118530423780&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2319441118530423780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2319441118530423780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='نم نم بارون چشمات، گریه سرخ شقایق'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7587629698397201608</id><published>2010-07-23T23:25:00.008+04:30</published><updated>2010-07-26T11:41:29.678+04:30</updated><title type='text'>Devil never cry</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می پرسم: چرا؟ از کجا می دونی؟ می گه: خب اونکه دل نداره که.&lt;br /&gt;فکر می کنم واقعا؟ اما اون سالها عاشق بوده، اون سالها عشقش رو پرستیده خیلی بیشتر از چیزی که ما بدونیم یا یادمون باشه. سالهای زیادی تلاش کرده تا تونسته مقرب بشه، اونقدر نزدیک که همه چیزش رو بدونه. با اینکه می دونست همه چیزش رو هنوز به همه نمی گه اما اگه چیزی رو می خواست بگه، از اولینها بوده. همه کارهای سخت با همه شب و روز راز و نیازها رو با لذت انجام می داده. برای رسیدن به او اینهاکارهای ساده ای بودن و اون تواناییهای زیادی داره.&lt;br /&gt;می گه : کسی دوستش نداره خب،که اینجوری شده.&lt;br /&gt;فکر می کنم، اوه نمی دونی چقدر عاشق داره و چقدر بیشتر می پرستنش. اما اون نه! اون هیچ کدومشون رو دوست نداره. حتی از همشون بدش میاد، ازاین موجودات. در واقع از همون روز اولی که اولین گونه از این نوع رو دیده بود، از این موجود صورتی درازِ ضعیف، خوشش نیمده بود. هیچ وقت فکر نمیکرد این موجود عجیب تهدیدی براش به حساب بیاد. هیچ قدرتی نداشت. بقیه رقیبهاش هرکدوم قدرتهای زیادی داشتن و به خاطر همین می تونست هم باهاشون رقابت کنه ، هم باهاشون کنار بیاد. اما این موجود بی دست و پا، حتی نمی تونست در مقابل یکی از این جانوران گنده از خودش دفاعی داشته باشه. و همین وضعش باعث می شد که به هیچ دردی نخوره.حتی  نمی تونست با هیچ کسی دیگه ای اونجا رابطه برقرار کنه. تا اینکه او یه موجود دیگه از جنس خودش با ظاهری عجیب تر کنارش گذوشت تا دوتایی به غیز ار خوردن و خوابیدن بتونن با  هم راه برن و حرف بزنن و سرگرم باشن.&lt;br /&gt;با همه اینها می دونست که او این موجود رو دوست داره. اوایل خیلی هم عجیب نبود، او دل رحم ترین بود و همیشه مراقب ضعیف ترها. اما هیچ وقت بیش بینی اونروز رو نمی کرد. اون روزی که او این موجود رو بر همه اونها برتری بده. اصلا هیچ وقت هیچ کس اونجا برتری نداشت، نزدیک  و دور داشتن اما برتر نداشتن. اما این موجود همه این قواعد رو بهم زده بود. مگه چیکار کرده بود، یا اصلا چیکار می تونست بکنه که برتری داشته باشه؟! اما او گفته بود که برتری داره، چیزی که فقط خودش می دونست و هیچ کس دیگه ای نمی دونست، حتی نمی تونست که بدونه!&lt;br /&gt;بقیه قبول کردن که خب حتما خبری هست، مثل همه موارد دیگه و اونها نمی دونن . اما اون ایندفعه زیر بار نمی رفت. اینهمه تلاش رو باید برای هیچ بر باد میداد؟ البته که می داد اگه او می خواست، اما این موجود بهش ضربه می زد، این موجود هیچ وقت قدرت و عظمت و بزرگی او رو کامل درک نمی کرد. موجودی پر از ضعف فقط غم و اندوه و رنج به همراه داشت و اون یک چنین چیزی رو برای او نمی خواست. اون نمی خواست جلوی او وایسه اما نمی تونست هم ببازه، اون باید حرفش و عشقش رو ثابت میکرد. اگه فقط می تونست ثابت کنه این موجود چقدر ضعیفه،  دیگه دلیلی وجود نداشت که او، موجود عجیب رو برتر بدونه. باسیه همین کار سخت رو انجام داد، سرپیچی کرد و همه مقام و منزلتش رو از دست داد.&lt;br /&gt;روز اولی که این اتفاق افتاد، فکر می کرد به زودی همه چیز رو ثابت می کنه و برمی گرده جای اولش، که سریع هم ضعیف النفس بودن موجود رو ثابت کرد. اما به جای اینکه برگرده سرجای اولش با هردوی  موجودهای عجیب ،همه با هم تبعید شدن به جایی بسیار دوتر از او. و اینجوری بود که قلبش شکست.&lt;br /&gt;و حالا اون سالهاست که با قلبی شکسته که با نفرت بندش زده، زندگی میکنه. نفرت از موجود دوپا و همه نوادگانش که هرروز و شب بیشتر و بیشتر به طرف اون میان و از او که اونها رو برتر قرار داده دور می شن. واون رو منزجرتر می کنن چون   هنوز هم ته وجودش عشقی داره که به خاطر اونها، ازش دور مونده. هنوز هم فکر می کنه که می تونه ثابت کنه که عشق اون از همه بهتر و برتر بوده و باسیه همینه که سالهاست داره تلاش می کنه. بی خبر از اینکه رمزی در هستی این موجود هست که اون خبر نداره، رمزی که موجود دوپا رو برتر می کنه و او بهش گفته بود اما اون گوش نداده بود که غرورش نزاشته بود که گوش کنه و اینجوری شده که ضربه خورده بود.&lt;br /&gt;می گه: هیچ کاریش نمی شه کرد، دنیا تا بوده همین بوده.&lt;br /&gt;و من فکر می کنم آره خب! اما شاید اگه اونم می یومد و می رفت پیش جناب روانشناس و جناب روانشناس یکم بالا پایینش می کرد و یکم خودش رو می ریخت جلوش و بعد بهش حالی می کرد که بابا جان یه رابطه همش مال تو نیست که! مال طرف مقابل هم هست. و اون می تونه تورو نخواد حتی اگه تو زیاد بخواییش. یکم درکش از خودش بیشتر می شد. بعد می شستن با جناب روانشناس چایی می خوردن و یکم درد و دل می کرد و قسمتی از این دلتنگیهاش رو باز می کرد. شاید اونوقت جناب روانشناس بهش نشون می داد که ببین مالکیت زیاد خودت بوده که نزاشته حقیقت رو ببینی ، اونوقت اونم دوزاریش می یوفتاد و دست از این همه لجبازی برمی داشت و بعد شاید اون هم می تونست شادتر زندگی کنه. البته شایدم نه! اما خب می تونست امتحان کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست&lt;br /&gt;سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7587629698397201608?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7587629698397201608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7587629698397201608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/devil-never-cry.html' title='Devil never cry'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6517010725799522652</id><published>2010-07-20T15:11:00.005+04:30</published><updated>2010-07-20T15:23:33.040+04:30</updated><title type='text'>Guess What</title><content type='html'>شغلم رو عوض کردم.&lt;br /&gt;تلفن جواب می دم، چاخان می کنم، به ملت گیر میدم.&lt;br /&gt;تلفن می زنم، ماست مالی می کنم، به ملت گیر میدم.&lt;br /&gt;تلفن جواب میدم، قول الکی میدم، گزارش میدم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اگه گفتین شغل جدید من چیه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6517010725799522652?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6517010725799522652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6517010725799522652&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6517010725799522652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6517010725799522652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/guess-what.html' title='Guess What'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6500486846975058748</id><published>2010-07-17T00:23:00.006+04:30</published><updated>2010-07-17T11:49:21.873+04:30</updated><title type='text'>چه سخته زندگی، اما قشنگه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو کنج دیوار خودم رو فشرده کردم،درواقع خودم رو به زور بین اون دوتا دیوار جا دادم. همیشه گوشه ها رو دوست داشتم، احساس امنیت بهم می ده. وقتی یه ورت محکمه می دونی هر اتفاقی بیوفته می تونی بهش  فشار بیاری و خیالت راحت باشه که اون پشتته. خلاصه اون گوشه کزکردم و پاهام رو جمع کردم توی بغلم و دستهام رو دورش انداختم و دارم تخت و صندلی روبروش رو نگاه می کنم. ساعت حدود 12 شبه. تا نیم ساعت پیش حالم انقدر بد نبود. هنوز داشتم پشت میز و کامپیوتر با وبگردی خودم رو سرگرم می کردم. اما عین دریایی که یهو طوفانی بشه، هوام تیره و تار شد و موجهای گنده ای زد بالا. دیگه نتونستم وضعیت خودم رو نشسته پشت میز تحمل کنم. بالشتم رو برداشتم واون گوشه خزیدم. نگفته بودم بالشتم هم بغلم بود؟ اِ خب حواسم پرته. چون عنصر مهم توی این کز کردنها، بالشته. این شیء نرم دوست داشتنی قابل انعطاف که راحت می شه بغلش کرد و فشردش واحساس آرامش کرد. نشسته بودم اونجا و روبروم رو نگاه می کردم ساکت و بی حرکت. مغزم اما از کار نیوفتاده بود، کاش می شد از کارش انداخت. بی وقفه داشت فکر میکرد.  دنبال یه اسم می گشت. اسم آدمی که بشه ساعت 12 شب بهش زنگ زد، هیچی نگفت و سکوت کرد و گذوشت اون به جات حرف بزنه. آدمی که تورو تا حدی بلد باشه، که ساعت 12 شب باسیه تو دم دست باشه. حتی اگه خواب باشه یا وسط مهمونی یا وسط یه پروژه، تو بتونی استثناش باشی. یعنی تو توی ذهنش یه if مجزا باشی که هر لحظه قابل true شدن باشی . حالا نه همه لحظه ها بلکه این لحظهء خاص که اینطوری گوشه اتاق کز کردی و بالشت رو بغل کردی و احتیاج داری که یه نفر سکوتت رو معنی کنه!&lt;br /&gt;- بهم می گه هنوز نتونستی با تنهایی کنار بیای؟ بهم برمی خورده که چرا باید با تنهایی کنار بیام؟ مگه قراره همیشه تنها باشم، مگه من مشکلی دارم؟ اما نمی زارم فکرم پیش بره و ناراحتم بکنه . به جاش می پرسم چرا این حرف و می زنی؟ می گه آخه خودش از ماجرا رد شده. می گه قبلنا دلش برای آدمهای مثل من که تنهان می سوخته، اما حالا می دونه که اینطوری هم بد نیست. اینکه واقعا همه زندگی این بودنه با یکی دیگه نیست. زندگی کردن روشهای بهتری هم داره. خوشحالم که جلوی ذهنم رو گرفتم ونزاشتم بیشتر از این اذیتم بکنه چون اون داره حرف خوبی می زنه. قبول دارم که باید از اونی که هستی لذت ببری و انقدر بخاطر نبود یه چیزی خودت رو اذیت نکنی. حرفش درسته و بهش زیاد فکر می کنم. اما وقتی بهش می گم به نظرم بودن یه آدم خاص توی زندگی هم یه جور نیازه انسانیه، تائیدم می کنه و می گه الان راضیه از اینکه این آدم خاص رو تو زندگیش داره.&lt;br /&gt;می دونم لیست خوبی از آدمهای دوست داشتنی دارم که حتی می شه روی کمکشون توی 12 شب هم حساب کرد. دوستهای دختری که راحت حرفهای دخترونت رو می فهمن و دوستهای پسری که راحت ازت حمایت می کنن. حتی برای رد شدن از افسردگی راه حلهای خوبی ارائه می دن. از این لحاظ لیست پرو پیمون قابل افتخاری دارم. اما درجه خودخواهی بالایی دارم امشب. دلم یه چیز خاص برای خودم می خواد. یه نفر که من آدم one اش باشم، یه چیزی رو تنها برای خودم می خوام بدون هیچ شریکی.&lt;br /&gt;- برآشفته و عصبانیه، می گه هیچ وقت اشتباه من رو نکنین. اگه این کارو بکنین نمی بخشمتون. می دونیم که عصبانیه اما انگار حرفش باسیه خودش جدی تر از یه عصبانیت ساده است. می گه آدمه هیچ وقت اون آدم تنهایی نیست که مال شما باشه. می گه اینجا ایرانه و آدمه به همه اون فامیلش چسبیده، مال اونهام هست. باید با همه اون آدمهای موذی، اذیت کن دیگه share اش کنی. می گه هرچقدرم خودش خوب باشه، اونها هم مهمن. نمی شه هیچی بهش گفت، تا بیایم دهنمون رو باز کنیم می گه شماها نمی دونین. شما تجربه اش رو ندارین. ما هم سکوت رو ترجیح می دیم و حتی تائیدشم می کنیم تا آروم بشه. سر شام دخترونه ای که ترتیب دادیم، ناخود آگاه داره از عصرونه ای که دیروز با هم خوردن حرف می زنه. اینکه چقدر دوتایی ازاون لوبیاهای پخته خوردن و لذت بردن. هیچ کدوم قبلا نمی دونستن اینهمه لوبیا دوست دارن. اینو دوتایی باهم کشف کردن که لوبیا با فلفل قرمز پیاز و گوجه چقدر خوشمزه است و دوستش دارن. توی ذهنم می خندم و بهش می گم: حتی توهم که انقدر ناراحتی، چیزهای دوتایی جالبی برای تجربه کردن داری که اگه درست استفاده اش کنی می تونی همه چیز رو به نفع خودت تغییر بدی." اما نظریه ام رو اعلام نمی کنم، قرار نیست آدمهای تنها تئوری دونفره زندگی کردن رو بلد باشن.&lt;br /&gt;سرم رو می زارم روی تکه بالشتی که از بین دستهام که دور پاهام گره کردم، زده بیرون. دلم یه شونه می خواد. نه از این شونه های دندونه دندونه. دلم از اون شونه ها می خواد که یه ورش متصل به گردن و یه ورش متصل به دسته. شونه ای که برای من کج شده باشه تا سرم رو راحت بزارم روش و دیگه فکری نکنم. توی یه رابطه دوتا چیز برام خیلی مهمن. یکی دستها، یکی شونه. دست بهت حس تملک می ده، می شه گرفت و نگهش داشت و از طریق اون وصل شد به آدمه بعد وصل شد به قلبش. عین دو سر مدار مغناطیسی که نقطه اتصالشون نوک انگشتهاست. وقتی انگشتها رو به هم وصل می کنی می فهمی که قلبت به قلبش وصل شده و بنگ! مدار کامله و چراغ روشن.&lt;br /&gt;شونه اما تکیه گاهه. شونه برای اطمینانه از بودن اش برای تو. از اینکه اون تحمل وزن تو رو داره، تحمل کنار تو بودن و آروم کردنت  رو. وقتی کسی رو داری که سرت رو بزاری روی شونه اش، یعنی کسی رو داری که بتونه تحمل کنه که تو کنارش باشی و دوستت داشته باشه. درواقع  شونه ذاتا ضعیفه، تحمل یه جسم دیگه رو روی خودش نداره، دردش میاد. اما وقتی ازش می پرسی که شونه ات درد نگرفت و می گه نه! اوج قسمت دوست داشتنه اتفاق می یوفته. شونه قسمت خوب یه رابطه است.&lt;br /&gt;- می گه تو آدم رویایی هستی. هیچ وقت اینهایی که تو فکر میکنی اتفاق نمی یوفته. زندگی خیلی واقعی تر از اونیه که تو می خوای. اتفاقات رمانتیک تو، توی واقعیت های رابطه گم و گور میشه. باسیه همینه که نمی تونی از پس هیچ رابطه واقعی بربیای. زندگی رو نمی شه تو اَبرا گذروند. باید رو زمین باشی.&lt;br /&gt;بهش حق می دم، زندگی پستی بلندی زیاد داره. آدمها هیچ وقت اونی نیستن که ما می خوایم. در واقع مقدار غم زندگی بیشتر از شادیشه. باسیه همین این خود والد سختگیر من انقدر نگران منه. اما من با دخترک بهش می خندیم، از اون خنده های یواشکی که بچه های شیطون زیر نگاه نافذ ناظمشون با هم ردوبدل می کنن. برق چشمهای دخترک بهم جرئت می ده تا جلوش وایسم و بگم:" درسته که مشکلات آدمها زیاده، درسته که درگیرهاشون زشت و ناراحت کننده است. اما لحظه های قشنگی هم دارن. همه اون لحظه هایی که کنار هم می شینن و فیلم نگاه می کنن. لحظه هایی که کنار هم ظرف می شورن، این می شوره و اون آب میکشه. وقتی که باهم میز روجمع می کنن. با هم می رن کادو می خرن. توی همه این لحظات که باهم ارتباط برقرار می کنن و لذت می برن. برای این لحظاته که زندگی قشنگه و ارزش جنگیدن برای همه اون لحظات دردناک رو داره. زندگی تا زمانی که دستی هست تا با قلبت ارتباط برقرار کنه، شونه ای هست تا برای راحتیت کج بشه و تا زمانی که آغوشی هست تا منتظر بقل کردنت  باشه، ارزش جنگیدن داره . تا بعد از یه جنگ سخت از همه با هم بودن به اندازه زیادی لذت ببری".&lt;br /&gt;سخنرانی بلندم رو تموم می کنم و فاتحانه به خود والدم نگاه می کنم تا شکست رو تو چشمهاش ببینم، اما اون نگاه عاقل اندر سفیهی به من می ندازه و میگه حالا که تو هیج کدوم اینها رو نداری و شبهات رو داری به پشتوانه دیوارهای تنهایی سپری می کنی. لحظه ای بهش خیره می شم و روم رو اونور می کنم. برای اینکه شکست رو نپذیرفته باشم، از اون گوشه بلند می شم. می رم که برای خودم Hot Chocolate بریزم و کامم رو شیرین کنم و از شر خود والدم خلاص بشم. اما می بینم دخترک داره بهش زبون درازی می کنه و در حالیکه آواز می خونه زیر لب میگه: رویایی داشتنش رو کنار همه رویاهای زیبای دیگه ام حفظ می کنم و بهش سفت می چسم تا بدستش بیارم که این زندگی ایه که باید برای من وجود داشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Wherever you go, whatever you do&lt;br /&gt;I will be right here waiting for you&lt;br /&gt;Whatever  it takes, or how my heart breaks&lt;br /&gt;I will be right here waiting for  you&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6500486846975058748?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6500486846975058748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6500486846975058748&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6500486846975058748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6500486846975058748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='چه سخته زندگی، اما قشنگه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-713924517972669412</id><published>2010-07-09T11:13:00.002+04:30</published><updated>2010-07-09T12:18:08.512+04:30</updated><title type='text'>Waka Waka ma eh eh</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بازم راست گفت، اینکه گفت جام جهانی به فوتبالش نیست، به تقابل همه این ملتها با همه. به کنار هم قرار گرفتن اینهمه رنگ و نژاد و برابر بودنشونه . اینکه تیم کشور درب و داغون پاراگوئه کنار اسپانیای پر تکنیک قرار می گیره و پدرشم درمیاره. اینکه ابرقدرتهای جهان راحت از پا در میان، و با بازیکن های خوشتیپشون میدون رو برای بازیکن های آمریکای جنوبی و آفریقا خالی می کنن. و همه اینها توی اون زمین سبز در کمال برابری اتفاق می یوفته.&lt;br /&gt;و یه جالبی دیگه اش حرف مشترک پیدا کردن همه آدمها با همه، یعنی دیگه حتی می شه با اون همکار خجالتی گوشه بوت هم حرف زد، اونم خیلی بیشتر از سلام و خداحافظ ساده .اما اوج کیف این جام جهانی، باسیه من به عنوان جنس مونث، امکان کل کل کردن با همه اون پسرهای عشق فوتباله، اینکه مثلا تو آلمان رو انتخاب می کنی و اونها آرژانتین رو. انتخاب اونها به خاطر همه History که از بازیکن ها و مربی تیم دارن اینکه فلان بازیکنش توی باشگاه معروفش تا حالا چه کارها که نکرده. انتخاب تو، بخاطر اینکه از قیافه مربی آرژانتین خوشت نمی یاد و برعکس مربی آلمان خوشتیپه. با اینکه دیگه هیچ خوشتیپ توی تیمشون نیست، چون قیافه همشون رو یه دور چک کردی! و بعد اینکه کُری می خونی باسیه همه اون مدعیان فوتبال دوست توی شرکت و دوستان و همه هم حرص می خورن که آخه تو از فوتبال چی می دونی اما کاری نمی تونن بکنن چون همه می تونن بشینن جام جهانی نگاه کنن و در بارش حرف بزنن. این دیگه جام باشگاهای اروپا نیست که هرکدوم از تیم ها اسم های عجیب غریب دارن و آدم هیچ وقت نمی فهمه بلاخره این تیم مال اسپانیا بود یا انگلیس . اما این جام جهانیه دوهفته می شینی فوتبال می بینی و یکی از کشور ها رو انتخاب می کنی و بعد با ملت کل می ندازی و کلی هارت و پورت می کنی و بعد می یای خونه دست به دعا می شینی جلوی TV که اگه آرژانتین ببره، فردا رو باید مرخصی بگیری و نری سرکار که ملت درسته قورتت می دن. اما می زنه و آلمان می بره و فردا این تویی که با سرافراشته و زبون دراز پدر همه رو در میاری و اون بیچاره ها از یه مشت دختر که به قول خودشون نمی دونن فوطبال رو با چه ط ای می نویسن، می خورن و صداشون  درنمیاد. بعد می شینی همه برنامه های تحلیلی بعدش و قبلش رو هم نگاه می کنی تا کلی حرف داشته باشی باسیه بعدش و اذیت ها فنی تر بشه!&lt;br /&gt;و این ماجرا ادامه داره تا بازیه بعدی که تو مربی خوشتیپ رو به دروازبان خوشتیپ تر و دوست دختر مصاحبه گرش می فروشی و طرفدار تیمی می شی که قبلا هم انتخاب کرده بودی چون خوشتیپ هاش بیشترن و تو تحلیلت اینه که خیلی خوب پاسکاری می کنن باهم! و بعد دوباره باز کُری می خونی باسیه همه اون مردهای کوچولویی که جوری از تیمشون حرف می زنن انگار که ناموسشونه. و این همه هیجان این روزهای گرمه که خوش میگذره و داره تموم می شه با همه رنگهاش و نژادهاش و به خصوص با هشت باش!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-713924517972669412?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/713924517972669412/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=713924517972669412&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/713924517972669412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/713924517972669412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/waka-waka-ma-eh-eh.html' title='Waka Waka ma eh eh'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8740655209871035501</id><published>2010-06-26T03:15:00.005+04:30</published><updated>2010-06-26T03:23:35.895+04:30</updated><title type='text'>بردار دگر بردار به دارم زن از روی پل فردیس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امشب بهش فکر کردم. به اینکه دوست دارم الان زندگی تموم بشه ومن مجبور نباشم زندگی کنم!&lt;br /&gt;این یک جمله کاملا دپرسانه است. اما اصلا منظورم دپرسی نیست، بیشتر منظورم خستگیه. حتی انقدر جون ندارم که نفس بکشم با اینکه کلی علایق دوست داشتنی دارم دوروبرم، کلی چیزهای هیجان انگیز. غم زیادی ندارم شاید فقط یه ناراحتی خاص دارم که همه اطرافیان دارن با تاکید می گن که زیاد هم مهم نیست. یعنی می خوام بدونید که کلا این فکر باسیه این نیست که از زندگی سیرشدم یا اینکه نا امید شدم یا هرچی دیگه، بیشتر برای اینه که تواناییش رو ندارم. توانایی هیچ جور تلاشی برای ادامه دادن زندگی رو. قبلا ها وقتی اینجوری می شدم فکر می کردم که دوست دارم الان برم یه جا یه گوشه ای توی طبیعتی یه مدت استراحت کنم. اما الان فکر می کنم حتی توانایی اینکه صبح پاشم از خواب رو هم ندارم. اینکه مثلا فکر کنی باید چی بخورم تا زنده بمونم؟ اینکه الان تشنه امه و باید آب بخورم و آب کجاست؟&lt;br /&gt;خلاصه که کلا دلم می خواد دگمه stop رو بزنم و راحت دیگه زندگی نکنم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8740655209871035501?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8740655209871035501/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8740655209871035501&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8740655209871035501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8740655209871035501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title='بردار دگر بردار به دارم زن از روی پل فردیس'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3823460993117497561</id><published>2010-06-21T22:25:00.003+04:30</published><updated>2010-06-22T00:00:18.062+04:30</updated><title type='text'>اینه که زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بهش می گم همه چیز فانیه، هر چیزی یه روزی تموم می شه.&lt;br /&gt;می گه: دوست ندارم دربارش حرف بزنم، ناراحتم می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز اولی که پامو گذوشتم توی این شرکت گنده 6 طبقه، ابهتش و قدیمی بودنش همه وجودم رو گرفت. باید می رفتم واحد فلان، که سه تا بخش جدای مهم داشت که یکیش فقط برای این بود که بیاد و توی تازه وارد رو به آدمهای دیگه معرفی کنه. وقتی وایساده بودم تا به این آدم غریبه ها معرفی بشم، یاد همه اون حرفهایی افتادم که درباره کارمندهای شرکت گنده ها می زدن. اینکه سخت گیرن و خشکن و قانونمند. اینکه نمی شه توش شلوغ کرد و برای منی که تو دوسال گذشته اش بدون سربه سر با یه همکاری روزم شب نمی شد، این حرفها کابوسی شده بودو بخصوص که توی اون سه ربع اولی که منتظر معرفی شدن وایساده بودم، هیچ صدایی از توی هیچ کدوم از بوت ها * در نمی یومد.&lt;br /&gt;مدیر محترم اومد و من رو بوت به بوت با آدمها روبرو کرد، آقایون رسمی بودن و خانم ها بهم لبخند می زدن و من رو بیشتر یاد همه اون گروه دوست داشتنی شرکت قبلی می نداختن که گذاشته بودم و اومده بودم. صبح رو به ظهر رسوندم در حالیکه سرم رو از روی جزوه ای که بهم داده بودن تا با فراآیند شرکت آشنا بشم، بلند نکرده بودم، می ترسیدم. حدود 12 ، یه دختر لاغر شیک پوش با یه موبایل اومد دم میزم وایساد، خندید و گفت: سلام، ما اینجا سر 12 می ریم نهار. شما جدیدین می خواین با هم بریم نهار؟ و من یهو از ته ته وجودم خندیدم چون توی این شرکت های گنده هم آدمها مهربون بودن.&lt;br /&gt;ماهها گذشت تا تونستم خودم رو با همه اون ماجراهای جدید و آدمها  وفق بدم. کم کم با آدمها آشنا شدم، حالا دیگه اون دختر لاغر شیک پوش روز اولی رو بیشتر می شناختم، آدم مهمی بود که یک عالمه چیزهای عجیب غریب بلد بود. همه اون چیزهایی که تو ماههای اول درکشم سخت بود چه برسه به یاد گرفتنش، اما اون راحت و آروم برات توضیح می داد و هی تاکید می کرد که بعدا همه اینها رو راحت یادت می مونه، نگران نباش.&lt;br /&gt;زمان گذشت و من باید اولین ورژن جدی رو توی یه محیط جدی می بردم. تا حالا انقدر کار live مستقیم انجام نداده بودم،قرار بود اینکار شب انجام بشه.و من تمام اونروز Stress اینکه اگه خراب بشه، اگه یه چیزی اشتباه کرده باشم و.. سرتاسر وجودم رو گرفته بودم. یه فایل بزرگ اطلاعاتی رو دو دفعه هر دفعه به مدت یک ساعت از بالا تا پایین چک کرده بودم و هنوز خیالم راحت نشده بود. اونوقت همون همکار لاغر خوش پوشم اومد کنارم نشست، خندید و گفت: ولش کن. هیچی نمی شه. می ریم کارمون رو انجام می دیم و بعدش راحت می ریم خونه می خوابیم، همه چی okای ok ایه. اینبار از ته ته وجودم ،محکم بغلش کردم. توی شرکت های گنده هم آدمها راحت باهات دوست می شن.&lt;br /&gt;و بعد دیگه اون دختر لاغر شیک پوش خوش خنده، یه دوست راحت انرژی مثبت مهربون با دل دریا بود که برای خوشحالیت هر کاری می کرد. از گل خریدن تا باهات حرف زدن، تا باهات عصبانی شدن، پشت سر مشتری ها غر زدن، شب تا صبح کار کردن، برای اتفاقهای عجیب غریب همیشه یه راه حلی پیدا کردن. کتاب یهویی آوردن و حتی حرف ها و بحث های فلسفی کردن. انقدر که بعضی وقتها خجالت می کشیدی که بابا تو نمی تونی انقدر خوب باشی، بسه. و خب در نهایت شد یکی  از آدمهایی که شرکت بزرگه رو دوست داشتنی کرد یک عالمه به خاطر وجودش.&lt;br /&gt;و امروز آخرین روز کاریه دختر لاغر خوش پوش خندان ما بود. اون می ره تا آینده بهتری برای خودش بسازه که مطمئنا حقشه. با اینکه امروز یکی از روزهای خاطره انگیز زیاد بود، با اینکه از صبح کنار هم بودیم، خندیدیم، حرف زدیم، عکس گرفتیم و گریه آدمهای دیگه رو در آوردیم. با اینکه ثابت کردم که دلم از سنگه و جلوی جمع گریه نمی کنم و آقایون همکار نمی تونن از صحنه دلخراش من عکس بگیرن. با اینکه از ته دلم می دونم که این آدمه داره می ره که پیشرفت کنه. و اینکه الان دنیای مدرنه و ارتباطات راحتته و دوری ها راحت نزدیک می شه، اما از امشب خوشم نمی یاد، چون به هر حال صبح می شه، به هر حال من باید فردا برم سرکارو دیگه دختر لاغر خوش پوش، سر ساعت 12 خندان نمی یاد سراغ ما که بریم ناهار؟ از امشب و همه اون شبهایی که فرداش آدم مهم هایی از زندگی آدم ازش کم می شن، بدم میاد، که خب هی هم داره زیاد می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جوابش سکوت می کنم و یه ماجرای دیگه می کشم وسط، که خب ناراحت شدن دوست ، کار خوبی نیست تو مرام ما. با اینکه می دونم هیج مرامی نمی تونه جلوی این حقیقت زندگی رو بگیره که هر چیزی تو این دنیا فانیه، اما اینم می دونم که یکی از چیزهایی که توی این دنیا بدجوری تا آخرین لحظه مقاومت می کنه در مقابل فنا شدن، دوست داشتنه که می مونه خیلی بیشتر از اونی که فکر کنیم. و شاید به خاطر همینه که گریه ام نمی گیره جلوی همه اون آدمها برای رفتن دوستی ، چون می دونم حالا حالاها دلیل دارم که حتی وقتی نیست هم دوستش داشته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست&lt;br /&gt;نان حلال شیخ ز آب حرام ما&lt;br /&gt;حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان&lt;br /&gt;باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست باشید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3823460993117497561?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3823460993117497561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3823460993117497561&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3823460993117497561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3823460993117497561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_21.html' title='اینه که زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry></feed>
