یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

همینجوری الکی

بعضی آدمها رو آدم باید از تو لیست messengeresh حذف کنه. نه به خاطر اینکه دیگه نمی خوای ببینیشون. به خاطر اینکه بودنشون تو لیست آدم بخصوص وقتی سبزن و میان بالای لیست باعث می شه که آدم گول بخوره . باعث می شه یادت بره که چرا دیگه نخواستی با آدمه دوست باشی . انوقته که اشتباه رو می کنی وباسش یه hi کوچیک می فرستی چون یادت رفته که دیگه دوستت نیست. اینجوری می شه که بعد 10 دقیقه یادت میاد که چی شد دیگه از آدمه خوشت نیمد. اما خب گول خوردی و باید تاوان گول خوردنت رو بدی.
بعضی آدمها نه اونقدر خوبن که تو لیست آدم خوبهای دوست داشتنیت باشن. نه اونقدر بدن که تولیست آدمهای بلاک شده باشن و حتی نه انقدر معمولین که تولیست همینطوری ها باشن. اینها رو حتما باید delete کرد تا یه وقت هوس نکنی بری سراغشون چون یه جور history هستن که تموم شدن. مثل نسل دایناسور ها منقرض شدن و حالا فقط به درد موزه ها می خورن. پس چراغهای سبزشون به این درد نمی خوره که تو لیست روشن بمونه.
دلم آهنگ های قدیمی می خواد. خوانننده های قدیمی. یکم دلم آرامش می خواد و بی خیالی .دلم یکی رو می خواد که بتونه من رو تحمل کنه. من بتونم همش بشینم حرف بزنم ، حرف نزنم . غر بزنم . سکوت کنم. پر حرفی کنم. کلی کارهای عچیب غریب بکنم و اون هیچی نگه. نه اینکه چون براش مهم نیست ها. چون می فهمه. یکی که کامل کنارت باشه و تورو اونجوری که هستی درک بکنه. حتی بیشتر از خودت. خودت رو بیشتر از خودت دوست داشته باشه. عیت توی قصه ها. عین اون شاهزاده توی فیلم ها که خوشتیپ و مودب و مهربون و دختره شلوغ و شلخته و غد رو کلی دوستش داره. فکر کنم اثر دیدن 4 تا فیلم در عرض دوروزه که آدم رویا زده می شه.
تازه فکر کن این کتاب امیلی رو هم بهش اضافه کنی . دیگه بهتر از این نمی شه. چه انتظاری دارین از بچه خب؟

چهارشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۰

وقتی آدم تو وبلاگش بالا میاره و سریع دگمه انتشار رو می زنه

می دونی چه حالی پیدا می کنی وقتی اونی که انقدر دوستش داری، به چنین مرز شدیدی از نفرت می رسونتت. هضم کردن این دوتا حس شدید کنار هم برای یک روح کار سختیه ازقدرت یک روح یکم خارجه، از قدرت روح من خارجه.
بعد اینجوری میشه که آدم روحش درد می گیره، کش میاد. بی حس می شه. یعنی خب کلا بهم می ریزه دیگه. اونهمه نفرت رو داری با گوشت و پوستت احساس می کنی و بعد یهو وسطش اونهمه دوست داشتن یادت می یاد. خندها یادت می یاد.کنار هم نشستن ها، سربه سر گذاشتن ها و همه اون عشقت یادت می یاد. و بعد خب قاطی می کنی و کلا دیگه هیچی یادت نمی یاد.
شده که تا بحال پر از هیچی بشی؟ تهی بشی؟ همون که می گن قالب تهی کردن، این فکر کنم اونه. اونوقت دیگه هیچ حسی نداری، نسبت به هیچی . می تونی صبح پاشی، دست و روت رو بشوری، لباس بپوشی ، بری سر کار، باهمه حرف بزنی، چت بکنی، کار بکنی ، اما حسی نداشته باشی. خنده نداشته باشی. گریه نداشته باشی. هیجان نداشته باشی. فقط یه زندگی داشته باشی پر از هر چیزی به غیر از زندگی!
و بعد من به خاطر همه اینها ازت متنفرم. از اینکه همه اون زندگی که دادی رو یهو می گیری، یهو تمام روح من رو مثل جارو برقی می کشی ، یه هورت بلند می کنی و تموم می شه و من دیگه نیستم.صرفا پوستی کشیده شده روی یک عالمه گوشت و چربیم که بلده راه بره، حرف بزنه، عین پینوکیو که بلد بود، اما واقعی نبود. دیگه واقعی نیستم.
می دونی از چی این روانشناسه خوشم می یاد، از اینکه با دوتا سوال درست حسابی که می پرسه، از دهنم حرف می کشه. بچه گی ها یادته وقتی یه چیزی بدی خورده بودی که مسوم شده بودی و حالت بد شده بود اما بالا نمی یووردی ، باباهه که تو این جور مواقع زورش و سنگدلیش بیشتر بود، انگشتش رو می کرد تا نصفه تو حلقت و باعث می شد همه اون چرت و پرت ها رو بالا بیاری تا حالت بهتر بشه. خیلی عملیات وحشتناکی بود، بخصوص قسمت استفراغش. اما بعدش حالت خوب بود، سبک شده بودی.این جناب روانشناس هم همین کار و می کنه با آدم. چهارتا سوال می کنه و تو می یای مثلا جوابش رو بدی ، اما یهو همش رو بالا می یاری. در حین بالا آوردن هم فکر می کنی "فکر کن من دارم جلوی یه غریبه بالا می یارم" اما بعد حالت خوبه. و عجیبه دیگه جلوی غریبه ها راحتتر آدم می تونه بالا بیاره، حتی از نوشتن توی وبلاگ هم راحتتره.
می دونی کدوم قسمت کافه 78 رو بیشتر دوست دارم، اون کنج کنج که یه ورش شیشه است و یه ورش دیواره. می تونی بری پشت اون گیاها بشینی و خیره بشی به بیرون و رفت و آمد آدمها رو نگاه کنی. بدون اینکه اونها بدونن یا ببیننت و این لذت بخش ترین کار دنیاست که از یه گوشه ای بشینی و مردم رو نگاه کنی.خود کافه چی هاش روهم دوست دارم. هم اون آقاهه با ریش و مو و هم اون خانومه رو . هردو راحتن ، کاری ندارن که تو با مقنعه و روپوش ، کج و کوله اومدی تو کافه اشون . بهت لبخند می زنن و خودمونی می شن و هردو هم خوب بلدن این دم نوش های عجیبشون رو به خورد من بدن. شاید امروز از پسره پرسیدم ، ببخشید اسم شما؟
می دونی از دیشب که اون خواب رو دیدم که تو من رو بقل کردی و با هم خوابیدیم رو زمین و زلزله رو حس کردیم، خیلی ترسیدم که نکنه زندگی سریع تموم بشه و من توی تمام این نفرت و تو توی تمام اون سکوت لعنتی گم بشیم.
از صبح دارم سعی می کنم به دوست داشتنه چنگ بزنم تا به نفرته. دارم دست و پا می زنم که زندگیم رو به خودم برگردونم. که فرار نکنم. زیر پا گذاشتن همه اون دوست داشتنها دردناکه، خیلی زیاد. برای تو هم همینطوره؟ بیا بزرگ بشیم و حرف بزنیم!
چه بد شد که ما بزرگ شدیم، نه؟

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

ماجراهای من و بچه

از اونجاییکه معده گرامی حالش بد بود و کوتاه هم نمی یومد تو این بد بودن حال، مجبور شدیم باسیه فهمیدن اینکه چشه، یه لوله بفرستیم توش تا خانم دکتر ببینه و بفهمیم ای دل غافل ریخت و قیافش بهم ریخته و دوتا زخم برداشته. به خاطر همین از اونروز که این رو فهمیدم خیلی بیشتر به حرف دلم گوش می دم و حواسم هست که چی می گه. در نتیجه امروز وقتی از ظهر هوس پاستا کرده بود، بهش قول یه جای خوب رو دادم.
البته چون امروز حال دلم اورژانسی بد بود، خیلی بیشتر از اینها به حرفش گوش می دادم. که خب این شامل یه چند ساعت تجریش گردی و خرید کلی هنزل پنزل بود. از خریدن کلی قره قوروت و لواشک انار و زیتون پرورده از ترشی فروشی کف بازار که یک عالمه چیز میز دیگه هم داشت اما دلم کوتاه اومد.تا یه دونه کیف پول ورنی قرمز جنیگول و یک عالمه گلسرها و کشهای ریز ودرشت عجیب غریب. همه اینها باعث شد کلی حال بچه جا بیاد به حدی که حتی لبخند هم زد، از اون لبخند واقعی ها، نه اون خنده های عصبی که صبح همکارbeautiful باهوش سرکار ما حال بد بنده رو از روی همون خنده ها کشف کرد. خلاصه که بعد دوساعت و نیم بچه حالش خوب بو اما نه انقدر زیاد که قول سر ظهری که از اداره جیم شده بودیم رو یادش بره. من قول پاستا داده بودم بهش اونم یه جای درست حسابی.
البته دقیقا دلش پاستاهای اون خانومه جلوی قیطریه رو می خواست که مغازه اش زیر پاساژ بود، همون مغازه که می گفت شگون نداره و بیشتر از 4 ماه اونجا نموند و آخرش هم بست و رفت. بعد از اون هم هرکی اونجا اومد، بیشتر از همین 4-5 ماه دوام نیوورد. خلاصه اون خانمه با پاستاهای استثنائیش ما رو ول کرد و رفت و تو چنین شبی که دل آدم اینجور هوس پاستا می کنه، هیج راهی نمی مونه به جز پاستا فکتوری.
البته فکر نکنین من بچه رو لوس کردم ها، نه اصلا. من خیلی سعی کردم با خریدن چیز میزهای مختلف این ماجرا رو از سرش بندازم، دیگه آخرین تیرم خرید 10 تا فیلم جدید بود از یه آقایی گوشه خیابون که گول بخوره و به هوای دیدن جرج کلونی جونش راه خونه رو درپیش بگیره. اما زهی خیال باطل.حتی بردمش تو این پیتزا پاستا راز سر اون سربالایی ، بهش گفتم ببین این سردرش نوشته پاستا،گیرم که تو منوش فقط یه سالاد ماکارانی داره به عنوان پاستا اما بیا همینجا یه چیزی می زنیم به بدن و سریع می ریم خونه و فیلم می بینیم، اما قبول نکرد که نکرد. وسط مغازه یارو وایساده بود پاشو می زد به زمین و می گفت پاستا فکتوووررری! اینجوری بود که رفتیم ماشین و از -7 درآوردیم و یه راست سرازیر شدیم سمت محل مورد نظر.
همینطور تو ترافیک ولیعصر که داشتم می روندم، باخودم فکر کردم منم عقلم و دادم دست بچه ها، آخه کی تنهایی پامی شه بره رستوران آنچنانی، ملت چی فکر می کنن، می گن آخی خانوم رو تنهایی اومده الهییییی! زنگ بزنم رفقا یکی پیدا کنم باهام بیاد. اما دیدم دوستان عیالوار که شب ساعت 7:45 یا دارن غذا می پزن یا غذاشون رو پختن دارن میزشام رو می چینن یا شام رو خوردن و شوهراشون دارن ظرفهارو می شورن. دسته جغلجات رو هم که قراره فردا شب ببینیم و الان دارن اینور اونور زندگی می کنن. جمع نسوان بی شوهر هم عمرا نتونی این ساعت یهویی باسشون برنامه بریزی، اونا همیشه یه برنامه ای دارن باسیه خودشون. و از اونجاییکه بچه روحش حساس بود و تحمل 1% نه شنیدن رو نداشت چه برسه به احتمال 80% نه شنیدن.عطای رفقا رو به لقاشون بخشیدیم و گفتیم با خدا ، بریم ببینیم تنهایی پاستا فکتوری چه مزه ای می ده.
اینطوری بود که وقتی درو واکردم و جناب گارسون خوش آمد گفت و پرسید چند نفرین؟ گفتم یه نفر، خودم! یارو یکم تعجب کرد اما سریع خودش رو جمع و جور کرد وگفت خب پس چاره ای نیست باید رو همین میز دونفره بشینین، میزی که اشاره می کرد دقیقا وسط مُغازه قرار داشت. منم خب نشستم. آقاهه کیفم رو گرفت و گذوشت روی صندلی روبروم اونور میز، حالا من و کیفم روبروی هم نشستیم و منو رو نگاه می کردیم. خب فتوچینی با میگو ، سالاد مخصوص و سوپ جو که پیشنهاد آقای گارسون بود رو سفارش دادم و منتظر نشستم. گارسون هاش خداییش مهربون بودن کلی، بعد کی فکرش رو می کرد که یه رستوران تو کوچه پس کوچه های میرداماد وسط هفته انقدر شلوغ باشه، یعنی یه ربع دیرتر می یومدم آقاهه بهم می گفت جا نداریم! چون دیدم که به ملت گفت. خلاصه ما نشسته بودیم اونجا وسط رستوران تا غذا رو بیاره، بعد فکر کردم خب من که نمی تونم بشینم با کیفم حرف بزنم ، ملت رو هم که نمی تونستم نگاه کنم، پس دفتر فسقلم و در آوردم و شروع کردم به وبلاگ نویسی، دیگه سوژه کامل شده بود، تنهایی وسط پاستا فکتوری در حال نوشتن. سوپ رو سریع آورد که واقعا خوشمزه ترین سوپ جویی بود که تاحالا خورده بودم. کلی ذوق می کردم هی سوپ می خوردم یه چیزی می نوشتم. بعد هم سالاد رو آورد که خب اونم خوب بود. همینطور که می نوشتم یاد Queen Latifah تو فیلم Last Holiday افتادم واقعا اون فیلم رو دوست دارم. اونم تنهایی نشست تو رستوران مورد علاقه اش و هرچی دلش می خواست خورد
خلاصه ماهم شاد و خوشحال از زندگی لذت می بردیم تا غذای اصلی رو اوردن. خب می تونم بگم دقیقا اون چیزی که می خواستم نبود. شاید یکم غذاش افت پیدا کرده بود یا شاید این دقیقا غذای اصلی نبود. اما خب چون بسی لذت بردیم و آدمهاش کلی خوب بودن ، هیچ احساس بدی نکردم. حتی چند دفعه دوروبرم و نگاه کردم ببینم کسی عجیب نگاه می کنه یا نه،دیدم همه خیلی ok هستن، شاید تنهایی رستوران رفتن انقدر هم عجیب نیست که من فکر می کردم.
و این بود ماجراهای بعداز ظهری با خودم و بچه و کیفم!

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

کی مثل من لحظه هاش و زیر آواز میزنه

امروز صبح که از خواب پاشدم ، اولین چیزی که بهش فکر کردم این بود که خب اون این موضوع روخیلی زودتر فهمیده بود که ، همونی که من و تو دیشب کلی توی مهمونی دربارش حرف زدیم. همون مهمونی که تا دیروز عصر ساعت 4 مطمئن نبودم که می خوام برم یانه. احساسم این بود که رفتنش می تونه ماجرایی دردناکی بشه برام. اما یهویی بعد از خریدن اون بلوزه عجیبه دردناکیش رو بیخیال شدم . آخه وقتی بلوزه رو تو اتاق پرو تنم کردم کلی از خودم خوشم اومد، کم اتفاق می یوفته خوش اومدنم از خودم انقدر زیاد باشه که شجاعتش رو پیدا کنم با هر ماجرایی روبرو بشم . اما شده بود و همینجور ادامه داشت حتی تا توی مهمونی، حتی وقتی همه اومدن من همچنان از خودم خوشم میومد. این دیگه خیلی نادر بود، همیشه با دیدن اولین آدمها مطمئن بودم که خودم اونقدر خوب نیستم. اما دیشب اصلا اینطوری نشد. و بعد اون ماجرای دردناک تبدیل شد به یک ماجرای فرحبخش که هی من و تو باهم تکرارش کنیم و بخندیم و بگیم ااا فکر کن، چه خوب شد! حالا درسته که یه اتفاق کوچیک اون وسط افتاد که خب نشد درست handel بشه و یکم اوضاع عوض کرد اما خب در کل خوش گذشت خیلی و کلی نشاط داشت باسیه خودش . احساسم این بود که بابا رد شدم از موضوع ، هی به خودم می گفتم بابا منطق، بابا حل مشکل، بابا قوی .
اما از صبح که پاشدم احساس این آدمها رو دارم که بعد از یه شب مهمونی و مستی و خوش گذرونی ، صبح سردرد و سر گیجه بدی دارن و هی به خودشون می گن عجب غلطی کردم کاش کمتر می خوردم، دقیق کلمش نمی دونم چیه یه چیزی تو این مایه های بد مستی چیزیه! آخه از صبح که پاشدم یادم افتاده که من این ماجرا رو اصلا نفهمیدم که ، همونی که دیشب تازه فهمیدیم و کلی خدا رو شکر کردیم، بعد اون فهمیده بود که ، بعد حالا یعنی من باید از اون به این خاطر متشکر باشم! اونوقت فکر کن آدم دچار چه مشکلاتی می شه، باید از آدم تشکر کنی که ماجرا رو زودتر فهمیده و گذاشته رفته، از آدمه که از دستش انقدر عصبانی. بعد من که همیشه خدا الزام به خوب بودنم انقدر زیاده و بیشتر از الزام به بد بودنمه، باز یه دلیل پیدا کردم که خوب باشم، بعد از همه اون ماجراهای که پیدا کرده بودم که بد باشم و عصبانی باشم و چی و چی ، حالا همه پنبه هام رشته شد، بالغه وایساده جلوم چوب به دست و می گه دیدی راست می گفت، دیدی تو اشتباه می کردی، منم وایسدم کنار دارم نگاش می کنم. خب دیدی راست می گفت!
حالا دچار این احساس عجیبم که باید از کسی که اینهمه مدت عصبانی بودم باهاش، تشکر هم بکنم، بهش بگم مرسی که من رو از دست خود احساسیم نجات دادی و نزاشتی بدبخت شم! مرسی که دیشب من جزء اون آدمهایی نبودم که همش داشتم حرص می خوردم ، دیشب جزء آدمهای خوشحالی بودم که از خودشون و موقعیتشون راضین، مرسی !

that's it

پ.ن: جناب روانشناس یادتونه که ، ایشون یه تحلیلی ارائه دادن خداا! بعد فکر نکنید که من میام می گم چی گفتن! فقط خواستم چون مدت زمانیه ذکر خیری از ایشون نشده، ذکر خیری بشه، همین!

پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

پست چهارشنبه شب که جمعه رفت رو خط یا برآورده کردن خواست دوستان

امروز از اون روزهای الکی خوش، کشداری بود که من با همه چیز تقریبا سر سازگاری داشتم، البته به غیر از همکارهای جدید التاسیس پُرومون که کلا جای هیچ سازگاری نمی زارن، در بقیه موارد از دنده خوشی بلند شده بودم. ( این همکارهای جدید التاسیس هم ماجراهایی دارن که بدجور خوراک پست می تونه باشه) به خاطر همین هم بود که عصر ساعت 7 که خوش خوشان از شرکت اومدم بیرون و فکر کردم خب حالا چه جوری برم خونه، یهو هوس مترو سواری به سرم زد. البته بحث های سر ناهار خانوم ها سر استفاده از مترو و فواید اون و اینکه تو مسیرهایی که به سمت بالا می ره خلوت وکلی به به و چه چه های دیگه هم بی تاثیر نبود با اینکه من توی اون بحث کلی تو جناح مخالف بودم و همش می گفتم اصلا هم بدرد نمی خوره و دردسر داره و من که حوصله معطلی هاش رو ندارم. اما خب عصری به خاطر جنبه مثبت قضیه یهو هوسش زد به کله ام. چون به نظرم مترو بر خلاف اونی که می گن اصلا وسیله خوبی برای زود رسیدن نیست، و صد البته به خاطر جمعیتش اصلا مناسب زمانهایی که اعصاب نداری هم نیست. اما امروز حال خوبی داشتم و کاری هم نداشتم و می خواستم راحت از اطراف استفاده کنم،در نتیجه مترو انتخاب خوبی بود. مسیرم رو به سمت اولین ایستگاه متروی سر راه کج کردم و ده دقیقه بعد از پله ها داشتم می رفتم پایین .
همیشه تو این حالت ها که می رم سراغ مترو دیدن آدمهایی که دارن تند تند راهشون رو باز می کنن تا زودتر به قطار برسن برام جالبه، یه جور احساس خوبی دارم که من مجبور نیستم که بدووم تا برسم به مترو 7:15 دقیقه و سوارش شم. در نتیجه آروم توی اون راهروش راه می رم و حتی یه سرکی توی مغازه هاش می کشم. به قول یکی از همکارها این مغازه ها و اون فروشنده های دوره گرد توی واگن خانم ها واقعا از جاذبه های توریستی مترو به حساب میان به خصوص اون خانم های دست فروش شیک و پیکی که کیف های گنده ای دارن و عجیب غریب ترین اجناسی رو که به ذهنتون برسه رو ارائه می دن، مثلا روکش روی کابینت، انواع لوازم آرایش یا حتی تزئینات درست شده با خمیر و مدادهای تزئین شده دست ساز.
از آخرین سری پله ها رفتم پایین و داشتم می پیچیدم توی اون راهروی اصلی که قطار از توش رد می شه، یهو با یک جفت زوج عجیب روبرو شدم. یه پسر مو سیخ سیخی به رنگ زرد(یعنی موهاش رنگ شده زرد بو و سیخ سیخی) که شلوار تنگ کشی پوشیده بود با یه کاپشن جیر قهوه ای خوشگل( واقعا کاپشن خوشگل بود) و شال گردن و مخلفات دیگه که دست و دست دوست پسرش با ناز داشت راه می رفت و یه ماجرایی رو تعریف می کرد. وقتی اینارو دیدم به این فکر کردم که اینا چه طور این کار رو می کنن. این نسل جدید بچه های جسور چه طوری انقدر بی باکانه از خودشون و احساسشون و اون چیزی که می خوان باشن دفاع می کنن. دوست دارم بدونم با چه ترکیب حسی صبحا لباس می پوشن . اون پسره وقتی داره اون شلوار گله گشاد هیپیش رو می پوشه و تیشرت و گردن بندهای درازش رو می ندازه چند درصد به این فکر می کنه که تو خیابون ممکنه بگیرنش. یا اون دختره وقتی داره گلسره پر موش رو می زاره فرق سرش تا موهاش دو پشته بره بالا و چتری های درازش رو ازکنار شال نیمه بازش مرتب می کنه و کرم پودر تیره اش رو میزنه چقدر براش مهمه که مامانش وقتی داره می ره بیرون یه پرس کامل غُر مفصل و آه و نفرین برای ریخت و قیافش بارش بکنه یا نکنه .
واقعا این بچه های جوون عجغ وجغ توی خیابون چقدر به جامعه ای که توش زندگی می کنن و نظراتش اهمیت می دن. چه فکری می کنن در مقابل اینهمه آدم به حق و با حق با چماق و بی چماقی که روبروشونن . زنها و مردهای تو خیابون که بر و بر نگاشون می کنن حتی پسشون می زنن. و بد و بیراهیم میگن . دوست دارم فکر کنم که فکر نمی کنن. که اهمیت نمی دن که انقدر براشون مهمه که اونی باشن که می خوان که دیگه نمی زارن قید و بند های دست و پاگیر زمین و زمان و خانواده و فرهنگ و سنت و جامعه و خوب و بد بودن و درست و غلط های اونها جلشون رو بگیره. راهشون رو باز می کنن و می رن و آدمها رو مجبور می کنن که باهاشون کنار بیان که عادت کنن به دیدنشون تو خیابون و اداره و خونه و همه جا. حتی دوست دارم بیشتر به این فکر کنم که این فقط مخصوص یه قشر خاص نیست که سنت شکنی می کنن و پاش وای میسن مال همه شونه، همه این نسل جدیدی ها از هر اعتقاد و سنتی و مذهبی که هستن، همشون دارن اون چیزی که می خوان رو بدست میارن با همه مخالفت ها. و دیگه مثل ماها دوست داشتنهاشون رو یواشکی و توی هزار پستو قایم نمی کنن. یا حتی بدتر دیگه خواسته هاشون رو چال نمی کنن که یادشون بره. اینها همه خودشون رو جار می زنن. کاری به درست غلط بودن اون چیزی که می خوان ندارم ، اما این جسارت هاشون توی بودن اونی که هستن روخیلی دوست دارم . باسیه همین از دیدن هر کدوم توی خیابون لذت می برم. همه اون پسرها و دخترها سرخوش و بیخیال بسیار لذت بخشن.
همه اینها توی مترو به ذهنم اومد و نوشتم، تو این بین هم فهمیدم مترو اولی که سوار شدم اشتباه بوده دوتا ایستگاه بالاتر پیاده شدم و منتظر شدم تا مترو درست بیاد. در تمام مدت هم سرم زیر بود و تند تند می نوشتم . چیزی که برام توی مترو جالبه اینه که هیچ حرکتی عجیب نیست. بخصوص توی واگن خانم ها، می تونی راحت هر کاری می خوای بکنی، از آرایش کردن های دخترها تا شیر دادن های مادر ها و موزیک گوش دادن های بقیه و حرف های خاله زنکی دوست داشتنی دوتا همکار اونم بلند بلند تا همه اون دستفروش ها همه و همه راحت و عچیب کنار هم در جریانن و تو هم قسمتی از اون هستی همین خیلی جالبه.
ایستگاه آخر پیاده می شم. این ایستگاه رو ته زمین ساختن، فکر کنم حداقل دوسری پله 100 تایی داره. ایندفعه دیگه منم باید مثل بقیه بدووم که زودتر برسم به پله برقی تا بعدش زودتر برسم به 4 تا دونه تاکسی که دم در مترو هست وگرنه هرکدوم که دیر بشه یعنی یه سه ربعی علافی تا یه تاکسی پیدا کنی وسط این بلبشو. و این برای منی که از دوویدن خوشم نمیاد عذاب الیمه. به هر جون کندنی هست ون مورد نظر پیدا می شه و ما سوار می شیم و به سمت خونه رهسپار می شیم. تا این باشه انشای ما در مورد مترو سواری در پایتخت و فواید آن .
خوش باشین.
پ.ن: وقتی دارم از کنار پارک به سمت خونه می رم یهو دلم باسیه دوستم تنگ می شه، تو دو هفته گذشته خیلی به یادش بودم. این دوستم رو مدت زمان کمیه که می شناسم اما به خاطر خیلی راحت بودنش در عین حال مهربونیش و دوستی خوبش خیلی سریع دوستش داشتم. (این مخصوص من نیست مخصوص همه اونهایی که می بیننش) . با اینکه اون تو موقعی که من ناراحتی های داشتم خیلی خوب کنارم بود و بهم دلداری داد اما حالا تو زمانی که خودش یکی از بزرگترین غمها رو داره نتونستم اصلا کنارش باشم. و این به خاطر خصوصیت خیلی بد من تو رفتار کردن که نمی تونم تو موقعیت های این چنینی درست حرف بزنم و رفتار کنم . و چقدر هم تو این حالتها از تلفن بدم میاد که عمرا نتونی پای تلفن بگی که چقدر ناراحتی به خاطر ناراحتیش. یعنی خب هیچ کسی نمی تونه کاری بکنه اما دوست داری که می تونستی یکم از ناراحتی این آدم خوبیه دنیا کم کنی. وقتی از اونجا رد شدم ، دلم خواست که زنگ بزنم و بهش بگم چقدر دلم براش تنگ شده، و بعد فکر کردم که خب چقدر مسخره است این حرف تو زمانی که اون مطمئنا دلش برای اون عزیزش که از دست داده خیلی تنگ می شه. چون نمی دونم که باید چی بگم پس میام وبلاگ می نویسم که بگم دلم براش تنگ شده و خیلی دوست دارم که می تونستم از ناراحتی هاش کم کنم همنطوری که اون همیشه برای بقیه می کنه. همین!
پ.ن: این بلند ترین نوشته این چند وقته، فرمایش دیگه ای باشه! ;)

یکشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یه جور خود خراب کنی یا خود توجیه کنی خفن!

می دونی خیلی وقت بود که تموم شده بود. خب این رو قبلا هم گفتم، به دوستت هم گفتم، گفتم دیگه نمی شه روش حساب کرد، اما می دونی با اینکه گفته بودم ، خودم باورم نشد. آخه من کلا آدم تموم کردن نیستم، خیلی زمان بره اینکار برام و خیلی خیلی دیر تصمیم میگیرم ، معمولا انقدر دیره که خود طرف زودتر بیخیال شده . یا اینکه دیگه خیلی ته ماجراست، هیچی دیگه نمونده باسیه ادامه دادن، اگه مونده باشه مطمئنا من هنوز ادامه می دم. آدم تصمیم گرفتن نیستم خب، بخصوص آدم اینجور تصمیم گرفتن ها. اما یه چیز رو بدون، وقتی تموم شد دیگه تموم شد،That's it یعنی تا ذره آخرش رو رفتم و دیگه هیچی نمونده. بعد اونوقت می بینی که من یهو یه آدم دیگه شدم، آدم غریبه ای که حتی اونموقع ها هم که غریبه بودیم هم اینجوری ندیدی من رو. خیلی cruel می شم، تا ته ته اش له می کنم بدون اینکه برام مهم باشه که یه چیزی بودیم یه زمانی، رابطه ای داشتیم. می دونم که تعجب می کنی، تعجب می کنن. همه اون آدمهای قبلی که این روی من رو تجربه کردن. همه یه مدت صبر می کنن تا اون آدم kind ظاهر بشه، همون که هیچی براش مهم نیست و راحته اما می بینن همجنان این آدم بدجنسه داره بهشون دهن کجی می کنه. بعدش که می فهمن It's Over .
می دونی باسیه همین دیگه برام مهم نبود، باسیه همین دیگه گذشتی نداشتم و سریع ناراحت می شدم وعکس العمل نشون می دادم. می دونی وقتی که تموم شد و رفتیم دنبال کارمون، یهو دیدم چه بد دلم برات تنگ می شه، دلم برای دوست موندن باهات خیلی تنگ می شه. اما اینو می دونم که دیگه نمی شه، دیگه دوستی ما با هم نمی شه همین. sorry رفیق

جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

Let's Twist Again

نمی شه چیزی نوشت، یعنی میشه ها، اما نمی شه منتشرش کرد. می تونم اعتراف کنم امروز برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسی متنی رو کامل نوشتم و گذاشتمش کنار، شجاعت " انتشار پیام" به قول جناب بلاگر رو ندارم. شجاعت برخورد با نظریات آدمها رو در مورد متن ندارم، حتی با اینکه کمتر آدمهایی که اینجارو می خونن نظری می دن، اما حتی شجاعت خونده شدنش رو هم ندارم، با اینکه دلم می خواد که آدمها بخوننش، واقعا دوست دارم که چشمهام رو ببندم و بفرستم رو خط و بعد هم برم دنبال کارم و تا فردا صبح توی شرکت که اینجا رو باز می کنم هم بهش فکر نکنم. اما هرچقدر که زور زدم هم نشد که این شجاعت رو پیدا کنم، نمی دونم این 35 درجه مثلا این شجاعت رو از کجا میاره، آیا هیج کدوم از آدمهای واقعی زندگیش وبلاگش رو نمی خونن، که بعیده کلا به نظرم برای وبلاگ نویسی که هیج آدم واقعی زندگی نداشته باشه که وبلاگش رو بخونن، یعنی درسته که می گیم دنیای مجازی اما واقعا نمی شه خیلی هم بهش گفت دنیای مجازی ، بیشتر دنیای مخفی که در پس دنیای واقعی برای خودمون درست کردیم . پس اونوقت یکی به من بگه اینا این شجاعت گفتن این حرفها رو از کجا میارن که کل حسش رو می گه و به قول خودش "نوشته های ترس دار رو..یک شبی، آخر شبی چیزی، پست می‌کنم، کامپیوتر را خاموش می‌کنم و پناه می‌گیرم زیر لحاف. معمولن تا صبح شود، به اندازه‌ی کافی کار از کار گذشته. " کلا به نظرم وبلاگ نوشتن می تونه یه جور تمرین شجاعت هم باشه شجاعت گفتن اون چیزی که واقعا می خوای بگی ، شجاعت صاف و یه دست بودن با آدمها، شجاعتی که من هنوز جا دارم تا داشته باشمش، دارم تمرینش می کنم اما به این راحتی هام نیست.
معده ام کل سیستمش به هم ریخته، فکر کنم که بعد از مدت زمانی نزدیک به 20 و خورده ای سال که عمل هضم و تجزیه تحلیل انواع و اقسام غذاهایی که یک گارفیلد می تونه بخوره رو بر عهده داشته ، یکم فکر کرده که بهتره بره مرخصی و کارش و بزاره در درجه دوم اهمیت زندگی، خداییش هم مدت زمان بسیار زیادیه هرکی دیگه باشه خب بعد از 30 سال باز نشسته می شه دیگه، حالا اینا که مثل معده ی من کارشون سخت هم بوده می رن به بازنشستگی زود هنگام. البته این معده ی بیچاره هنوز نرفته بازنشستگی کامل بلکه یکم مدت زمان کارش رو کم کرده، یعنی قبلن ها که جوون بود می شد 24 ساعته با هر فشاری ازش استفاده کرد، خداییش هر چیز عجیب غریبی رو ، پشت سرهم بهش می دادی در چشم به هم زدنی هضم می کرد و هیچ مشکلی نداشت، من هم خب از حق نگذشته در حقش خوبی نکردم و به شدت از این خصوصیتش استفاده بهینه کردم، و حالا یه چند سالییه که یکم اخطار های می داد که بابا خجالت بکش هرچی دیگه بود تاحالا پوکیده بود، یکم آروم تر کمترسالمتر جانم! ماهم هراز چند گاهی که جیغش می رفت هوا یکم رعایت می کردیم و بعدش دوباره روز از نو، روزی از نو. تا اینکه الان حدود 4 هفته ای هستش که کلا تعطیل می کنه، یعنی دیگه هر چی قسم و آیه اش هم بدی که بابا حالا این یه تیکه هم، به خرجش نمی ره یهو کلا درش رو می بنده و بی خیال میشه و تو می مونه با کلی چیزی که نمی شه خورد دیگه! خلاصه که بدجور اوضاع قمر در عقربه احتیاج به دیدن دکتر چیزی داره این معده ما! و خب فکر کردم که تا هفته دیگه که من برم پیش متخصص شاید بهو گفت که مثلا سرطان معده گرفتی، بعد فکر کن که آدم بفهمه سرطان داره، چی می شه؟ کلی کار هست که می خوای سریع بکنیشون، بعد من دارم به یک لیست آرزو فکر می کنم که می خوام تا قبل از مردنم انجامشون بدم، شاید یک سال بیشتر زنده نبودم خب! حالا اگه اولیش رو انجام دادم بهتون خبر می دم همین!