شغلم رو عوض کردم.
تلفن جواب می دم، چاخان می کنم، به ملت گیر میدم.
تلفن می زنم، ماست مالی می کنم، به ملت گیر میدم.
تلفن جواب میدم، قول الکی میدم، گزارش میدم!
...
اگه گفتین شغل جدید من چیه؟
اینجا اون چیزهایی که تو مغزم می گذره رو ثبت جهانیش می کنم، فقط همین!
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه
چه سخته زندگی، اما قشنگه
تو کنج دیوار خودم رو فشرده کردم،درواقع خودم رو به زور بین اون دوتا دیوار جا دادم. همیشه گوشه ها رو دوست داشتم، احساس امنیت بهم می ده. وقتی یه ورت محکمه می دونی هر اتفاقی بیوفته می تونی بهش فشار بیاری و خیالت راحت باشه که اون پشتته. خلاصه اون گوشه کزکردم و پاهام رو جمع کردم توی بغلم و دستهام رو دورش انداختم و دارم تخت و صندلی روبروش رو نگاه می کنم. ساعت حدود 12 شبه. تا نیم ساعت پیش حالم انقدر بد نبود. هنوز داشتم پشت میز و کامپیوتر با وبگردی خودم رو سرگرم می کردم. اما عین دریایی که یهو طوفانی بشه، هوام تیره و تار شد و موجهای گنده ای زد بالا. دیگه نتونستم وضعیت خودم رو نشسته پشت میز تحمل کنم. بالشتم رو برداشتم واون گوشه خزیدم. نگفته بودم بالشتم هم بغلم بود؟ اِ خب حواسم پرته. چون عنصر مهم توی این کز کردنها، بالشته. این شیء نرم دوست داشتنی قابل انعطاف که راحت می شه بغلش کرد و فشردش واحساس آرامش کرد. نشسته بودم اونجا و روبروم رو نگاه می کردم ساکت و بی حرکت. مغزم اما از کار نیوفتاده بود، کاش می شد از کارش انداخت. بی وقفه داشت فکر میکرد. دنبال یه اسم می گشت. اسم آدمی که بشه ساعت 12 شب بهش زنگ زد، هیچی نگفت و سکوت کرد و گذوشت اون به جات حرف بزنه. آدمی که تورو تا حدی بلد باشه، که ساعت 12 شب باسیه تو دم دست باشه. حتی اگه خواب باشه یا وسط مهمونی یا وسط یه پروژه، تو بتونی استثناش باشی. یعنی تو توی ذهنش یه if مجزا باشی که هر لحظه قابل true شدن باشی . حالا نه همه لحظه ها بلکه این لحظهء خاص که اینطوری گوشه اتاق کز کردی و بالشت رو بغل کردی و احتیاج داری که یه نفر سکوتت رو معنی کنه!
- بهم می گه هنوز نتونستی با تنهایی کنار بیای؟ بهم برمی خورده که چرا باید با تنهایی کنار بیام؟ مگه قراره همیشه تنها باشم، مگه من مشکلی دارم؟ اما نمی زارم فکرم پیش بره و ناراحتم بکنه . به جاش می پرسم چرا این حرف و می زنی؟ می گه آخه خودش از ماجرا رد شده. می گه قبلنا دلش برای آدمهای مثل من که تنهان می سوخته، اما حالا می دونه که اینطوری هم بد نیست. اینکه واقعا همه زندگی این بودنه با یکی دیگه نیست. زندگی کردن روشهای بهتری هم داره. خوشحالم که جلوی ذهنم رو گرفتم ونزاشتم بیشتر از این اذیتم بکنه چون اون داره حرف خوبی می زنه. قبول دارم که باید از اونی که هستی لذت ببری و انقدر بخاطر نبود یه چیزی خودت رو اذیت نکنی. حرفش درسته و بهش زیاد فکر می کنم. اما وقتی بهش می گم به نظرم بودن یه آدم خاص توی زندگی هم یه جور نیازه انسانیه، تائیدم می کنه و می گه الان راضیه از اینکه این آدم خاص رو تو زندگیش داره.
می دونم لیست خوبی از آدمهای دوست داشتنی دارم که حتی می شه روی کمکشون توی 12 شب هم حساب کرد. دوستهای دختری که راحت حرفهای دخترونت رو می فهمن و دوستهای پسری که راحت ازت حمایت می کنن. حتی برای رد شدن از افسردگی راه حلهای خوبی ارائه می دن. از این لحاظ لیست پرو پیمون قابل افتخاری دارم. اما درجه خودخواهی بالایی دارم امشب. دلم یه چیز خاص برای خودم می خواد. یه نفر که من آدم one اش باشم، یه چیزی رو تنها برای خودم می خوام بدون هیچ شریکی.
- برآشفته و عصبانیه، می گه هیچ وقت اشتباه من رو نکنین. اگه این کارو بکنین نمی بخشمتون. می دونیم که عصبانیه اما انگار حرفش باسیه خودش جدی تر از یه عصبانیت ساده است. می گه آدمه هیچ وقت اون آدم تنهایی نیست که مال شما باشه. می گه اینجا ایرانه و آدمه به همه اون فامیلش چسبیده، مال اونهام هست. باید با همه اون آدمهای موذی، اذیت کن دیگه share اش کنی. می گه هرچقدرم خودش خوب باشه، اونها هم مهمن. نمی شه هیچی بهش گفت، تا بیایم دهنمون رو باز کنیم می گه شماها نمی دونین. شما تجربه اش رو ندارین. ما هم سکوت رو ترجیح می دیم و حتی تائیدشم می کنیم تا آروم بشه. سر شام دخترونه ای که ترتیب دادیم، ناخود آگاه داره از عصرونه ای که دیروز با هم خوردن حرف می زنه. اینکه چقدر دوتایی ازاون لوبیاهای پخته خوردن و لذت بردن. هیچ کدوم قبلا نمی دونستن اینهمه لوبیا دوست دارن. اینو دوتایی باهم کشف کردن که لوبیا با فلفل قرمز پیاز و گوجه چقدر خوشمزه است و دوستش دارن. توی ذهنم می خندم و بهش می گم: حتی توهم که انقدر ناراحتی، چیزهای دوتایی جالبی برای تجربه کردن داری که اگه درست استفاده اش کنی می تونی همه چیز رو به نفع خودت تغییر بدی." اما نظریه ام رو اعلام نمی کنم، قرار نیست آدمهای تنها تئوری دونفره زندگی کردن رو بلد باشن.
سرم رو می زارم روی تکه بالشتی که از بین دستهام که دور پاهام گره کردم، زده بیرون. دلم یه شونه می خواد. نه از این شونه های دندونه دندونه. دلم از اون شونه ها می خواد که یه ورش متصل به گردن و یه ورش متصل به دسته. شونه ای که برای من کج شده باشه تا سرم رو راحت بزارم روش و دیگه فکری نکنم. توی یه رابطه دوتا چیز برام خیلی مهمن. یکی دستها، یکی شونه. دست بهت حس تملک می ده، می شه گرفت و نگهش داشت و از طریق اون وصل شد به آدمه بعد وصل شد به قلبش. عین دو سر مدار مغناطیسی که نقطه اتصالشون نوک انگشتهاست. وقتی انگشتها رو به هم وصل می کنی می فهمی که قلبت به قلبش وصل شده و بنگ! مدار کامله و چراغ روشن.
شونه اما تکیه گاهه. شونه برای اطمینانه از بودن اش برای تو. از اینکه اون تحمل وزن تو رو داره، تحمل کنار تو بودن و آروم کردنت رو. وقتی کسی رو داری که سرت رو بزاری روی شونه اش، یعنی کسی رو داری که بتونه تحمل کنه که تو کنارش باشی و دوستت داشته باشه. درواقع شونه ذاتا ضعیفه، تحمل یه جسم دیگه رو روی خودش نداره، دردش میاد. اما وقتی ازش می پرسی که شونه ات درد نگرفت و می گه نه! اوج قسمت دوست داشتنه اتفاق می یوفته. شونه قسمت خوب یه رابطه است.
- می گه تو آدم رویایی هستی. هیچ وقت اینهایی که تو فکر میکنی اتفاق نمی یوفته. زندگی خیلی واقعی تر از اونیه که تو می خوای. اتفاقات رمانتیک تو، توی واقعیت های رابطه گم و گور میشه. باسیه همینه که نمی تونی از پس هیچ رابطه واقعی بربیای. زندگی رو نمی شه تو اَبرا گذروند. باید رو زمین باشی.
بهش حق می دم، زندگی پستی بلندی زیاد داره. آدمها هیچ وقت اونی نیستن که ما می خوایم. در واقع مقدار غم زندگی بیشتر از شادیشه. باسیه همین این خود والد سختگیر من انقدر نگران منه. اما من با دخترک بهش می خندیم، از اون خنده های یواشکی که بچه های شیطون زیر نگاه نافذ ناظمشون با هم ردوبدل می کنن. برق چشمهای دخترک بهم جرئت می ده تا جلوش وایسم و بگم:" درسته که مشکلات آدمها زیاده، درسته که درگیرهاشون زشت و ناراحت کننده است. اما لحظه های قشنگی هم دارن. همه اون لحظه هایی که کنار هم می شینن و فیلم نگاه می کنن. لحظه هایی که کنار هم ظرف می شورن، این می شوره و اون آب میکشه. وقتی که باهم میز روجمع می کنن. با هم می رن کادو می خرن. توی همه این لحظات که باهم ارتباط برقرار می کنن و لذت می برن. برای این لحظاته که زندگی قشنگه و ارزش جنگیدن برای همه اون لحظات دردناک رو داره. زندگی تا زمانی که دستی هست تا با قلبت ارتباط برقرار کنه، شونه ای هست تا برای راحتیت کج بشه و تا زمانی که آغوشی هست تا منتظر بقل کردنت باشه، ارزش جنگیدن داره . تا بعد از یه جنگ سخت از همه با هم بودن به اندازه زیادی لذت ببری".
سخنرانی بلندم رو تموم می کنم و فاتحانه به خود والدم نگاه می کنم تا شکست رو تو چشمهاش ببینم، اما اون نگاه عاقل اندر سفیهی به من می ندازه و میگه حالا که تو هیج کدوم اینها رو نداری و شبهات رو داری به پشتوانه دیوارهای تنهایی سپری می کنی. لحظه ای بهش خیره می شم و روم رو اونور می کنم. برای اینکه شکست رو نپذیرفته باشم، از اون گوشه بلند می شم. می رم که برای خودم Hot Chocolate بریزم و کامم رو شیرین کنم و از شر خود والدم خلاص بشم. اما می بینم دخترک داره بهش زبون درازی می کنه و در حالیکه آواز می خونه زیر لب میگه: رویایی داشتنش رو کنار همه رویاهای زیبای دیگه ام حفظ می کنم و بهش سفت می چسم تا بدستش بیارم که این زندگی ایه که باید برای من وجود داشته باشه.
- بهم می گه هنوز نتونستی با تنهایی کنار بیای؟ بهم برمی خورده که چرا باید با تنهایی کنار بیام؟ مگه قراره همیشه تنها باشم، مگه من مشکلی دارم؟ اما نمی زارم فکرم پیش بره و ناراحتم بکنه . به جاش می پرسم چرا این حرف و می زنی؟ می گه آخه خودش از ماجرا رد شده. می گه قبلنا دلش برای آدمهای مثل من که تنهان می سوخته، اما حالا می دونه که اینطوری هم بد نیست. اینکه واقعا همه زندگی این بودنه با یکی دیگه نیست. زندگی کردن روشهای بهتری هم داره. خوشحالم که جلوی ذهنم رو گرفتم ونزاشتم بیشتر از این اذیتم بکنه چون اون داره حرف خوبی می زنه. قبول دارم که باید از اونی که هستی لذت ببری و انقدر بخاطر نبود یه چیزی خودت رو اذیت نکنی. حرفش درسته و بهش زیاد فکر می کنم. اما وقتی بهش می گم به نظرم بودن یه آدم خاص توی زندگی هم یه جور نیازه انسانیه، تائیدم می کنه و می گه الان راضیه از اینکه این آدم خاص رو تو زندگیش داره.
می دونم لیست خوبی از آدمهای دوست داشتنی دارم که حتی می شه روی کمکشون توی 12 شب هم حساب کرد. دوستهای دختری که راحت حرفهای دخترونت رو می فهمن و دوستهای پسری که راحت ازت حمایت می کنن. حتی برای رد شدن از افسردگی راه حلهای خوبی ارائه می دن. از این لحاظ لیست پرو پیمون قابل افتخاری دارم. اما درجه خودخواهی بالایی دارم امشب. دلم یه چیز خاص برای خودم می خواد. یه نفر که من آدم one اش باشم، یه چیزی رو تنها برای خودم می خوام بدون هیچ شریکی.
- برآشفته و عصبانیه، می گه هیچ وقت اشتباه من رو نکنین. اگه این کارو بکنین نمی بخشمتون. می دونیم که عصبانیه اما انگار حرفش باسیه خودش جدی تر از یه عصبانیت ساده است. می گه آدمه هیچ وقت اون آدم تنهایی نیست که مال شما باشه. می گه اینجا ایرانه و آدمه به همه اون فامیلش چسبیده، مال اونهام هست. باید با همه اون آدمهای موذی، اذیت کن دیگه share اش کنی. می گه هرچقدرم خودش خوب باشه، اونها هم مهمن. نمی شه هیچی بهش گفت، تا بیایم دهنمون رو باز کنیم می گه شماها نمی دونین. شما تجربه اش رو ندارین. ما هم سکوت رو ترجیح می دیم و حتی تائیدشم می کنیم تا آروم بشه. سر شام دخترونه ای که ترتیب دادیم، ناخود آگاه داره از عصرونه ای که دیروز با هم خوردن حرف می زنه. اینکه چقدر دوتایی ازاون لوبیاهای پخته خوردن و لذت بردن. هیچ کدوم قبلا نمی دونستن اینهمه لوبیا دوست دارن. اینو دوتایی باهم کشف کردن که لوبیا با فلفل قرمز پیاز و گوجه چقدر خوشمزه است و دوستش دارن. توی ذهنم می خندم و بهش می گم: حتی توهم که انقدر ناراحتی، چیزهای دوتایی جالبی برای تجربه کردن داری که اگه درست استفاده اش کنی می تونی همه چیز رو به نفع خودت تغییر بدی." اما نظریه ام رو اعلام نمی کنم، قرار نیست آدمهای تنها تئوری دونفره زندگی کردن رو بلد باشن.
سرم رو می زارم روی تکه بالشتی که از بین دستهام که دور پاهام گره کردم، زده بیرون. دلم یه شونه می خواد. نه از این شونه های دندونه دندونه. دلم از اون شونه ها می خواد که یه ورش متصل به گردن و یه ورش متصل به دسته. شونه ای که برای من کج شده باشه تا سرم رو راحت بزارم روش و دیگه فکری نکنم. توی یه رابطه دوتا چیز برام خیلی مهمن. یکی دستها، یکی شونه. دست بهت حس تملک می ده، می شه گرفت و نگهش داشت و از طریق اون وصل شد به آدمه بعد وصل شد به قلبش. عین دو سر مدار مغناطیسی که نقطه اتصالشون نوک انگشتهاست. وقتی انگشتها رو به هم وصل می کنی می فهمی که قلبت به قلبش وصل شده و بنگ! مدار کامله و چراغ روشن.
شونه اما تکیه گاهه. شونه برای اطمینانه از بودن اش برای تو. از اینکه اون تحمل وزن تو رو داره، تحمل کنار تو بودن و آروم کردنت رو. وقتی کسی رو داری که سرت رو بزاری روی شونه اش، یعنی کسی رو داری که بتونه تحمل کنه که تو کنارش باشی و دوستت داشته باشه. درواقع شونه ذاتا ضعیفه، تحمل یه جسم دیگه رو روی خودش نداره، دردش میاد. اما وقتی ازش می پرسی که شونه ات درد نگرفت و می گه نه! اوج قسمت دوست داشتنه اتفاق می یوفته. شونه قسمت خوب یه رابطه است.
- می گه تو آدم رویایی هستی. هیچ وقت اینهایی که تو فکر میکنی اتفاق نمی یوفته. زندگی خیلی واقعی تر از اونیه که تو می خوای. اتفاقات رمانتیک تو، توی واقعیت های رابطه گم و گور میشه. باسیه همینه که نمی تونی از پس هیچ رابطه واقعی بربیای. زندگی رو نمی شه تو اَبرا گذروند. باید رو زمین باشی.
بهش حق می دم، زندگی پستی بلندی زیاد داره. آدمها هیچ وقت اونی نیستن که ما می خوایم. در واقع مقدار غم زندگی بیشتر از شادیشه. باسیه همین این خود والد سختگیر من انقدر نگران منه. اما من با دخترک بهش می خندیم، از اون خنده های یواشکی که بچه های شیطون زیر نگاه نافذ ناظمشون با هم ردوبدل می کنن. برق چشمهای دخترک بهم جرئت می ده تا جلوش وایسم و بگم:" درسته که مشکلات آدمها زیاده، درسته که درگیرهاشون زشت و ناراحت کننده است. اما لحظه های قشنگی هم دارن. همه اون لحظه هایی که کنار هم می شینن و فیلم نگاه می کنن. لحظه هایی که کنار هم ظرف می شورن، این می شوره و اون آب میکشه. وقتی که باهم میز روجمع می کنن. با هم می رن کادو می خرن. توی همه این لحظات که باهم ارتباط برقرار می کنن و لذت می برن. برای این لحظاته که زندگی قشنگه و ارزش جنگیدن برای همه اون لحظات دردناک رو داره. زندگی تا زمانی که دستی هست تا با قلبت ارتباط برقرار کنه، شونه ای هست تا برای راحتیت کج بشه و تا زمانی که آغوشی هست تا منتظر بقل کردنت باشه، ارزش جنگیدن داره . تا بعد از یه جنگ سخت از همه با هم بودن به اندازه زیادی لذت ببری".
سخنرانی بلندم رو تموم می کنم و فاتحانه به خود والدم نگاه می کنم تا شکست رو تو چشمهاش ببینم، اما اون نگاه عاقل اندر سفیهی به من می ندازه و میگه حالا که تو هیج کدوم اینها رو نداری و شبهات رو داری به پشتوانه دیوارهای تنهایی سپری می کنی. لحظه ای بهش خیره می شم و روم رو اونور می کنم. برای اینکه شکست رو نپذیرفته باشم، از اون گوشه بلند می شم. می رم که برای خودم Hot Chocolate بریزم و کامم رو شیرین کنم و از شر خود والدم خلاص بشم. اما می بینم دخترک داره بهش زبون درازی می کنه و در حالیکه آواز می خونه زیر لب میگه: رویایی داشتنش رو کنار همه رویاهای زیبای دیگه ام حفظ می کنم و بهش سفت می چسم تا بدستش بیارم که این زندگی ایه که باید برای من وجود داشته باشه.
Wherever you go, whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes, or how my heart breaks
I will be right here waiting for you
I will be right here waiting for you
Whatever it takes, or how my heart breaks
I will be right here waiting for you
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
Waka Waka ma eh eh
بازم راست گفت، اینکه گفت جام جهانی به فوتبالش نیست، به تقابل همه این ملتها با همه. به کنار هم قرار گرفتن اینهمه رنگ و نژاد و برابر بودنشونه . اینکه تیم کشور درب و داغون پاراگوئه کنار اسپانیای پر تکنیک قرار می گیره و پدرشم درمیاره. اینکه ابرقدرتهای جهان راحت از پا در میان، و با بازیکن های خوشتیپشون میدون رو برای بازیکن های آمریکای جنوبی و آفریقا خالی می کنن. و همه اینها توی اون زمین سبز در کمال برابری اتفاق می یوفته.
و یه جالبی دیگه اش حرف مشترک پیدا کردن همه آدمها با همه، یعنی دیگه حتی می شه با اون همکار خجالتی گوشه بوت هم حرف زد، اونم خیلی بیشتر از سلام و خداحافظ ساده .اما اوج کیف این جام جهانی، باسیه من به عنوان جنس مونث، امکان کل کل کردن با همه اون پسرهای عشق فوتباله، اینکه مثلا تو آلمان رو انتخاب می کنی و اونها آرژانتین رو. انتخاب اونها به خاطر همه History که از بازیکن ها و مربی تیم دارن اینکه فلان بازیکنش توی باشگاه معروفش تا حالا چه کارها که نکرده. انتخاب تو، بخاطر اینکه از قیافه مربی آرژانتین خوشت نمی یاد و برعکس مربی آلمان خوشتیپه. با اینکه دیگه هیچ خوشتیپ توی تیمشون نیست، چون قیافه همشون رو یه دور چک کردی! و بعد اینکه کُری می خونی باسیه همه اون مدعیان فوتبال دوست توی شرکت و دوستان و همه هم حرص می خورن که آخه تو از فوتبال چی می دونی اما کاری نمی تونن بکنن چون همه می تونن بشینن جام جهانی نگاه کنن و در بارش حرف بزنن. این دیگه جام باشگاهای اروپا نیست که هرکدوم از تیم ها اسم های عجیب غریب دارن و آدم هیچ وقت نمی فهمه بلاخره این تیم مال اسپانیا بود یا انگلیس . اما این جام جهانیه دوهفته می شینی فوتبال می بینی و یکی از کشور ها رو انتخاب می کنی و بعد با ملت کل می ندازی و کلی هارت و پورت می کنی و بعد می یای خونه دست به دعا می شینی جلوی TV که اگه آرژانتین ببره، فردا رو باید مرخصی بگیری و نری سرکار که ملت درسته قورتت می دن. اما می زنه و آلمان می بره و فردا این تویی که با سرافراشته و زبون دراز پدر همه رو در میاری و اون بیچاره ها از یه مشت دختر که به قول خودشون نمی دونن فوطبال رو با چه ط ای می نویسن، می خورن و صداشون درنمیاد. بعد می شینی همه برنامه های تحلیلی بعدش و قبلش رو هم نگاه می کنی تا کلی حرف داشته باشی باسیه بعدش و اذیت ها فنی تر بشه!
و این ماجرا ادامه داره تا بازیه بعدی که تو مربی خوشتیپ رو به دروازبان خوشتیپ تر و دوست دختر مصاحبه گرش می فروشی و طرفدار تیمی می شی که قبلا هم انتخاب کرده بودی چون خوشتیپ هاش بیشترن و تو تحلیلت اینه که خیلی خوب پاسکاری می کنن باهم! و بعد دوباره باز کُری می خونی باسیه همه اون مردهای کوچولویی که جوری از تیمشون حرف می زنن انگار که ناموسشونه. و این همه هیجان این روزهای گرمه که خوش میگذره و داره تموم می شه با همه رنگهاش و نژادهاش و به خصوص با هشت باش!
و یه جالبی دیگه اش حرف مشترک پیدا کردن همه آدمها با همه، یعنی دیگه حتی می شه با اون همکار خجالتی گوشه بوت هم حرف زد، اونم خیلی بیشتر از سلام و خداحافظ ساده .اما اوج کیف این جام جهانی، باسیه من به عنوان جنس مونث، امکان کل کل کردن با همه اون پسرهای عشق فوتباله، اینکه مثلا تو آلمان رو انتخاب می کنی و اونها آرژانتین رو. انتخاب اونها به خاطر همه History که از بازیکن ها و مربی تیم دارن اینکه فلان بازیکنش توی باشگاه معروفش تا حالا چه کارها که نکرده. انتخاب تو، بخاطر اینکه از قیافه مربی آرژانتین خوشت نمی یاد و برعکس مربی آلمان خوشتیپه. با اینکه دیگه هیچ خوشتیپ توی تیمشون نیست، چون قیافه همشون رو یه دور چک کردی! و بعد اینکه کُری می خونی باسیه همه اون مدعیان فوتبال دوست توی شرکت و دوستان و همه هم حرص می خورن که آخه تو از فوتبال چی می دونی اما کاری نمی تونن بکنن چون همه می تونن بشینن جام جهانی نگاه کنن و در بارش حرف بزنن. این دیگه جام باشگاهای اروپا نیست که هرکدوم از تیم ها اسم های عجیب غریب دارن و آدم هیچ وقت نمی فهمه بلاخره این تیم مال اسپانیا بود یا انگلیس . اما این جام جهانیه دوهفته می شینی فوتبال می بینی و یکی از کشور ها رو انتخاب می کنی و بعد با ملت کل می ندازی و کلی هارت و پورت می کنی و بعد می یای خونه دست به دعا می شینی جلوی TV که اگه آرژانتین ببره، فردا رو باید مرخصی بگیری و نری سرکار که ملت درسته قورتت می دن. اما می زنه و آلمان می بره و فردا این تویی که با سرافراشته و زبون دراز پدر همه رو در میاری و اون بیچاره ها از یه مشت دختر که به قول خودشون نمی دونن فوطبال رو با چه ط ای می نویسن، می خورن و صداشون درنمیاد. بعد می شینی همه برنامه های تحلیلی بعدش و قبلش رو هم نگاه می کنی تا کلی حرف داشته باشی باسیه بعدش و اذیت ها فنی تر بشه!
و این ماجرا ادامه داره تا بازیه بعدی که تو مربی خوشتیپ رو به دروازبان خوشتیپ تر و دوست دختر مصاحبه گرش می فروشی و طرفدار تیمی می شی که قبلا هم انتخاب کرده بودی چون خوشتیپ هاش بیشترن و تو تحلیلت اینه که خیلی خوب پاسکاری می کنن باهم! و بعد دوباره باز کُری می خونی باسیه همه اون مردهای کوچولویی که جوری از تیمشون حرف می زنن انگار که ناموسشونه. و این همه هیجان این روزهای گرمه که خوش میگذره و داره تموم می شه با همه رنگهاش و نژادهاش و به خصوص با هشت باش!
۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه
بردار دگر بردار به دارم زن از روی پل فردیس
امشب بهش فکر کردم. به اینکه دوست دارم الان زندگی تموم بشه ومن مجبور نباشم زندگی کنم!
این یک جمله کاملا دپرسانه است. اما اصلا منظورم دپرسی نیست، بیشتر منظورم خستگیه. حتی انقدر جون ندارم که نفس بکشم با اینکه کلی علایق دوست داشتنی دارم دوروبرم، کلی چیزهای هیجان انگیز. غم زیادی ندارم شاید فقط یه ناراحتی خاص دارم که همه اطرافیان دارن با تاکید می گن که زیاد هم مهم نیست. یعنی می خوام بدونید که کلا این فکر باسیه این نیست که از زندگی سیرشدم یا اینکه نا امید شدم یا هرچی دیگه، بیشتر برای اینه که تواناییش رو ندارم. توانایی هیچ جور تلاشی برای ادامه دادن زندگی رو. قبلا ها وقتی اینجوری می شدم فکر می کردم که دوست دارم الان برم یه جا یه گوشه ای توی طبیعتی یه مدت استراحت کنم. اما الان فکر می کنم حتی توانایی اینکه صبح پاشم از خواب رو هم ندارم. اینکه مثلا فکر کنی باید چی بخورم تا زنده بمونم؟ اینکه الان تشنه امه و باید آب بخورم و آب کجاست؟
خلاصه که کلا دلم می خواد دگمه stop رو بزنم و راحت دیگه زندگی نکنم!
این یک جمله کاملا دپرسانه است. اما اصلا منظورم دپرسی نیست، بیشتر منظورم خستگیه. حتی انقدر جون ندارم که نفس بکشم با اینکه کلی علایق دوست داشتنی دارم دوروبرم، کلی چیزهای هیجان انگیز. غم زیادی ندارم شاید فقط یه ناراحتی خاص دارم که همه اطرافیان دارن با تاکید می گن که زیاد هم مهم نیست. یعنی می خوام بدونید که کلا این فکر باسیه این نیست که از زندگی سیرشدم یا اینکه نا امید شدم یا هرچی دیگه، بیشتر برای اینه که تواناییش رو ندارم. توانایی هیچ جور تلاشی برای ادامه دادن زندگی رو. قبلا ها وقتی اینجوری می شدم فکر می کردم که دوست دارم الان برم یه جا یه گوشه ای توی طبیعتی یه مدت استراحت کنم. اما الان فکر می کنم حتی توانایی اینکه صبح پاشم از خواب رو هم ندارم. اینکه مثلا فکر کنی باید چی بخورم تا زنده بمونم؟ اینکه الان تشنه امه و باید آب بخورم و آب کجاست؟
خلاصه که کلا دلم می خواد دگمه stop رو بزنم و راحت دیگه زندگی نکنم!
۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه
اینه که زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی!
بهش می گم همه چیز فانیه، هر چیزی یه روزی تموم می شه.
می گه: دوست ندارم دربارش حرف بزنم، ناراحتم می کنه.
روز اولی که پامو گذوشتم توی این شرکت گنده 6 طبقه، ابهتش و قدیمی بودنش همه وجودم رو گرفت. باید می رفتم واحد فلان، که سه تا بخش جدای مهم داشت که یکیش فقط برای این بود که بیاد و توی تازه وارد رو به آدمهای دیگه معرفی کنه. وقتی وایساده بودم تا به این آدم غریبه ها معرفی بشم، یاد همه اون حرفهایی افتادم که درباره کارمندهای شرکت گنده ها می زدن. اینکه سخت گیرن و خشکن و قانونمند. اینکه نمی شه توش شلوغ کرد و برای منی که تو دوسال گذشته اش بدون سربه سر با یه همکاری روزم شب نمی شد، این حرفها کابوسی شده بودو بخصوص که توی اون سه ربع اولی که منتظر معرفی شدن وایساده بودم، هیچ صدایی از توی هیچ کدوم از بوت ها * در نمی یومد.
مدیر محترم اومد و من رو بوت به بوت با آدمها روبرو کرد، آقایون رسمی بودن و خانم ها بهم لبخند می زدن و من رو بیشتر یاد همه اون گروه دوست داشتنی شرکت قبلی می نداختن که گذاشته بودم و اومده بودم. صبح رو به ظهر رسوندم در حالیکه سرم رو از روی جزوه ای که بهم داده بودن تا با فراآیند شرکت آشنا بشم، بلند نکرده بودم، می ترسیدم. حدود 12 ، یه دختر لاغر شیک پوش با یه موبایل اومد دم میزم وایساد، خندید و گفت: سلام، ما اینجا سر 12 می ریم نهار. شما جدیدین می خواین با هم بریم نهار؟ و من یهو از ته ته وجودم خندیدم چون توی این شرکت های گنده هم آدمها مهربون بودن.
ماهها گذشت تا تونستم خودم رو با همه اون ماجراهای جدید و آدمها وفق بدم. کم کم با آدمها آشنا شدم، حالا دیگه اون دختر لاغر شیک پوش روز اولی رو بیشتر می شناختم، آدم مهمی بود که یک عالمه چیزهای عجیب غریب بلد بود. همه اون چیزهایی که تو ماههای اول درکشم سخت بود چه برسه به یاد گرفتنش، اما اون راحت و آروم برات توضیح می داد و هی تاکید می کرد که بعدا همه اینها رو راحت یادت می مونه، نگران نباش.
زمان گذشت و من باید اولین ورژن جدی رو توی یه محیط جدی می بردم. تا حالا انقدر کار live مستقیم انجام نداده بودم،قرار بود اینکار شب انجام بشه.و من تمام اونروز Stress اینکه اگه خراب بشه، اگه یه چیزی اشتباه کرده باشم و.. سرتاسر وجودم رو گرفته بودم. یه فایل بزرگ اطلاعاتی رو دو دفعه هر دفعه به مدت یک ساعت از بالا تا پایین چک کرده بودم و هنوز خیالم راحت نشده بود. اونوقت همون همکار لاغر خوش پوشم اومد کنارم نشست، خندید و گفت: ولش کن. هیچی نمی شه. می ریم کارمون رو انجام می دیم و بعدش راحت می ریم خونه می خوابیم، همه چی okای ok ایه. اینبار از ته ته وجودم ،محکم بغلش کردم. توی شرکت های گنده هم آدمها راحت باهات دوست می شن.
و بعد دیگه اون دختر لاغر شیک پوش خوش خنده، یه دوست راحت انرژی مثبت مهربون با دل دریا بود که برای خوشحالیت هر کاری می کرد. از گل خریدن تا باهات حرف زدن، تا باهات عصبانی شدن، پشت سر مشتری ها غر زدن، شب تا صبح کار کردن، برای اتفاقهای عجیب غریب همیشه یه راه حلی پیدا کردن. کتاب یهویی آوردن و حتی حرف ها و بحث های فلسفی کردن. انقدر که بعضی وقتها خجالت می کشیدی که بابا تو نمی تونی انقدر خوب باشی، بسه. و خب در نهایت شد یکی از آدمهایی که شرکت بزرگه رو دوست داشتنی کرد یک عالمه به خاطر وجودش.
و امروز آخرین روز کاریه دختر لاغر خوش پوش خندان ما بود. اون می ره تا آینده بهتری برای خودش بسازه که مطمئنا حقشه. با اینکه امروز یکی از روزهای خاطره انگیز زیاد بود، با اینکه از صبح کنار هم بودیم، خندیدیم، حرف زدیم، عکس گرفتیم و گریه آدمهای دیگه رو در آوردیم. با اینکه ثابت کردم که دلم از سنگه و جلوی جمع گریه نمی کنم و آقایون همکار نمی تونن از صحنه دلخراش من عکس بگیرن. با اینکه از ته دلم می دونم که این آدمه داره می ره که پیشرفت کنه. و اینکه الان دنیای مدرنه و ارتباطات راحتته و دوری ها راحت نزدیک می شه، اما از امشب خوشم نمی یاد، چون به هر حال صبح می شه، به هر حال من باید فردا برم سرکارو دیگه دختر لاغر خوش پوش، سر ساعت 12 خندان نمی یاد سراغ ما که بریم ناهار؟ از امشب و همه اون شبهایی که فرداش آدم مهم هایی از زندگی آدم ازش کم می شن، بدم میاد، که خب هی هم داره زیاد می شه.
در جوابش سکوت می کنم و یه ماجرای دیگه می کشم وسط، که خب ناراحت شدن دوست ، کار خوبی نیست تو مرام ما. با اینکه می دونم هیج مرامی نمی تونه جلوی این حقیقت زندگی رو بگیره که هر چیزی تو این دنیا فانیه، اما اینم می دونم که یکی از چیزهایی که توی این دنیا بدجوری تا آخرین لحظه مقاومت می کنه در مقابل فنا شدن، دوست داشتنه که می مونه خیلی بیشتر از اونی که فکر کنیم. و شاید به خاطر همینه که گریه ام نمی گیره جلوی همه اون آدمها برای رفتن دوستی ، چون می دونم حالا حالاها دلیل دارم که حتی وقتی نیست هم دوستش داشته باشم.
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دوست باشید
می گه: دوست ندارم دربارش حرف بزنم، ناراحتم می کنه.
روز اولی که پامو گذوشتم توی این شرکت گنده 6 طبقه، ابهتش و قدیمی بودنش همه وجودم رو گرفت. باید می رفتم واحد فلان، که سه تا بخش جدای مهم داشت که یکیش فقط برای این بود که بیاد و توی تازه وارد رو به آدمهای دیگه معرفی کنه. وقتی وایساده بودم تا به این آدم غریبه ها معرفی بشم، یاد همه اون حرفهایی افتادم که درباره کارمندهای شرکت گنده ها می زدن. اینکه سخت گیرن و خشکن و قانونمند. اینکه نمی شه توش شلوغ کرد و برای منی که تو دوسال گذشته اش بدون سربه سر با یه همکاری روزم شب نمی شد، این حرفها کابوسی شده بودو بخصوص که توی اون سه ربع اولی که منتظر معرفی شدن وایساده بودم، هیچ صدایی از توی هیچ کدوم از بوت ها * در نمی یومد.
مدیر محترم اومد و من رو بوت به بوت با آدمها روبرو کرد، آقایون رسمی بودن و خانم ها بهم لبخند می زدن و من رو بیشتر یاد همه اون گروه دوست داشتنی شرکت قبلی می نداختن که گذاشته بودم و اومده بودم. صبح رو به ظهر رسوندم در حالیکه سرم رو از روی جزوه ای که بهم داده بودن تا با فراآیند شرکت آشنا بشم، بلند نکرده بودم، می ترسیدم. حدود 12 ، یه دختر لاغر شیک پوش با یه موبایل اومد دم میزم وایساد، خندید و گفت: سلام، ما اینجا سر 12 می ریم نهار. شما جدیدین می خواین با هم بریم نهار؟ و من یهو از ته ته وجودم خندیدم چون توی این شرکت های گنده هم آدمها مهربون بودن.
ماهها گذشت تا تونستم خودم رو با همه اون ماجراهای جدید و آدمها وفق بدم. کم کم با آدمها آشنا شدم، حالا دیگه اون دختر لاغر شیک پوش روز اولی رو بیشتر می شناختم، آدم مهمی بود که یک عالمه چیزهای عجیب غریب بلد بود. همه اون چیزهایی که تو ماههای اول درکشم سخت بود چه برسه به یاد گرفتنش، اما اون راحت و آروم برات توضیح می داد و هی تاکید می کرد که بعدا همه اینها رو راحت یادت می مونه، نگران نباش.
زمان گذشت و من باید اولین ورژن جدی رو توی یه محیط جدی می بردم. تا حالا انقدر کار live مستقیم انجام نداده بودم،قرار بود اینکار شب انجام بشه.و من تمام اونروز Stress اینکه اگه خراب بشه، اگه یه چیزی اشتباه کرده باشم و.. سرتاسر وجودم رو گرفته بودم. یه فایل بزرگ اطلاعاتی رو دو دفعه هر دفعه به مدت یک ساعت از بالا تا پایین چک کرده بودم و هنوز خیالم راحت نشده بود. اونوقت همون همکار لاغر خوش پوشم اومد کنارم نشست، خندید و گفت: ولش کن. هیچی نمی شه. می ریم کارمون رو انجام می دیم و بعدش راحت می ریم خونه می خوابیم، همه چی okای ok ایه. اینبار از ته ته وجودم ،محکم بغلش کردم. توی شرکت های گنده هم آدمها راحت باهات دوست می شن.
و بعد دیگه اون دختر لاغر شیک پوش خوش خنده، یه دوست راحت انرژی مثبت مهربون با دل دریا بود که برای خوشحالیت هر کاری می کرد. از گل خریدن تا باهات حرف زدن، تا باهات عصبانی شدن، پشت سر مشتری ها غر زدن، شب تا صبح کار کردن، برای اتفاقهای عجیب غریب همیشه یه راه حلی پیدا کردن. کتاب یهویی آوردن و حتی حرف ها و بحث های فلسفی کردن. انقدر که بعضی وقتها خجالت می کشیدی که بابا تو نمی تونی انقدر خوب باشی، بسه. و خب در نهایت شد یکی از آدمهایی که شرکت بزرگه رو دوست داشتنی کرد یک عالمه به خاطر وجودش.
و امروز آخرین روز کاریه دختر لاغر خوش پوش خندان ما بود. اون می ره تا آینده بهتری برای خودش بسازه که مطمئنا حقشه. با اینکه امروز یکی از روزهای خاطره انگیز زیاد بود، با اینکه از صبح کنار هم بودیم، خندیدیم، حرف زدیم، عکس گرفتیم و گریه آدمهای دیگه رو در آوردیم. با اینکه ثابت کردم که دلم از سنگه و جلوی جمع گریه نمی کنم و آقایون همکار نمی تونن از صحنه دلخراش من عکس بگیرن. با اینکه از ته دلم می دونم که این آدمه داره می ره که پیشرفت کنه. و اینکه الان دنیای مدرنه و ارتباطات راحتته و دوری ها راحت نزدیک می شه، اما از امشب خوشم نمی یاد، چون به هر حال صبح می شه، به هر حال من باید فردا برم سرکارو دیگه دختر لاغر خوش پوش، سر ساعت 12 خندان نمی یاد سراغ ما که بریم ناهار؟ از امشب و همه اون شبهایی که فرداش آدم مهم هایی از زندگی آدم ازش کم می شن، بدم میاد، که خب هی هم داره زیاد می شه.
در جوابش سکوت می کنم و یه ماجرای دیگه می کشم وسط، که خب ناراحت شدن دوست ، کار خوبی نیست تو مرام ما. با اینکه می دونم هیج مرامی نمی تونه جلوی این حقیقت زندگی رو بگیره که هر چیزی تو این دنیا فانیه، اما اینم می دونم که یکی از چیزهایی که توی این دنیا بدجوری تا آخرین لحظه مقاومت می کنه در مقابل فنا شدن، دوست داشتنه که می مونه خیلی بیشتر از اونی که فکر کنیم. و شاید به خاطر همینه که گریه ام نمی گیره جلوی همه اون آدمها برای رفتن دوستی ، چون می دونم حالا حالاها دلیل دارم که حتی وقتی نیست هم دوستش داشته باشم.
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دوست باشید
۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه
غرغرهای خودم به خودم!
این آدمهای ... رو دیدین که می رن یه کار احمقانه که هم خودشون می دونن هم دیگران بهشون می گن که احمقانه است رو انجام می دن. بعدش می شینن دست به دعا که خدایا تو درستش کن! دور از جون شما من الان یکی از همون آدمهام!
بعد یعنی الان فروید کوچولو اینجا بود توی من تشخیص خود آزاری از نوع هاد می داد که من اینجوری دارم دستی دستی خودم رو بدبخت می کنم و این معنی زندگی و دوست شفیق و تنها دلیل شب و روز کار کردنم رو اینجوری بر باد می دم! اونم سر اینکه بقیه فکر کنن که من آدم خوبیم!
اینجور وقتهاست که من کشته مرده خودم می شم با این همه الزام به مثبت بودن! به نظر شما دقیقا توی کدوم نقطه زندگی یک چنین نطفه ای رو توی مغز آدم می کارن که بکش خودتو و خوب باش؟ یعنی باید یه رشته پزشکی جدا بزارن که مغز آدمها رو در بیارن دوباره rebuild کنن، اینکارو مثلا باید تو سن 30 سالگی به بالا انجام بدن که آدمه خودش بتونه تشخیص بده که چه function هایی از مغزش رو می خواد دوباره درست کنه یا برداره یا اصلا بزاره! اینجوری زندگی خیلی راحتر بود!
خوب باشین!
بعد یعنی الان فروید کوچولو اینجا بود توی من تشخیص خود آزاری از نوع هاد می داد که من اینجوری دارم دستی دستی خودم رو بدبخت می کنم و این معنی زندگی و دوست شفیق و تنها دلیل شب و روز کار کردنم رو اینجوری بر باد می دم! اونم سر اینکه بقیه فکر کنن که من آدم خوبیم!
اینجور وقتهاست که من کشته مرده خودم می شم با این همه الزام به مثبت بودن! به نظر شما دقیقا توی کدوم نقطه زندگی یک چنین نطفه ای رو توی مغز آدم می کارن که بکش خودتو و خوب باش؟ یعنی باید یه رشته پزشکی جدا بزارن که مغز آدمها رو در بیارن دوباره rebuild کنن، اینکارو مثلا باید تو سن 30 سالگی به بالا انجام بدن که آدمه خودش بتونه تشخیص بده که چه function هایی از مغزش رو می خواد دوباره درست کنه یا برداره یا اصلا بزاره! اینجوری زندگی خیلی راحتر بود!
خوب باشین!
۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه
آتش در دل فکن، بر پا کن صد شرر
یک عمر
در انتظاری تا بیایی آن را که
درکت کند و تو را
همان گونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
در می یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای.
باور کردن این جملات خیلی سخته، به همون سختیه حرفهای آدمهای فرزانه. اما سختیش اینه که این حرفها درسته و بلاخره یه روزی می فهمی که باید باورش می کردی و این فقط بستگی به زمان داره که کی؟ وقتی که هنوز وقت داری تا رویای شخصیت رو بسازی یا وقتی که سالها رو صرف وایسادن جلوی همه اون تک نشانه هایی کردی که به عنوان معجزه های زندگی جلوی روت قرار گرفتن تا نشونت بدن که چی رو باید باور کنی و تو به جای بازکردن ذهنت برای ناشناخته های به ظاهر ترسناک، چسبیدی به همه اون شناخته های به ظاهر عمل شده. و بعد سالیان می فهمی این اونی نبود که می خواستی.
خودت زندگی ات را می سازی
چنان که عنکبوت، تارش را.
گاه
آزمون بسیار باید
برای استواریِ تارِ نخ.
و این هم درسته به همون درستیه اولی و به همون دردناکی. و بعد وقتی شروع کردی به باور کردنشون، ته دلت می لرزه. احساس می کنی الانه که تمام دنیای زیر پات فرو بریزه و تو توی فضای بی انتها معلق بشی . حتی بعضی جاها ریزشهایی رو احساس می کنی و وحشتزده به تکه های سفتری چنگ می زنی. اما همه این باورها داره توی مغزت بیشتر ریشه می دوونه و تو ته قلبت می دونی که یه روزی باید همه اون تکه های سفت باورهای قبلیت رو بریزی دور و تکه های سفت تر دیگه ای رو بسازی. تکه هایی که تا مدتی بیشتر بهشون اعتقاد خواهی داشت. وقتی به این فکر میکنی که قراره زندگیت تو دستهای خودت ساخته بشه، خودت و تنها خودت بدون هیچ کمکی با مسئولیت خودت روی پای خودت، در لحظه اول به تنهایی و غم زیادی که برات میاره فکر میکنی. اما وقتی تونستی از پس لحظه اول بر بیای می تونی به آزادی فکر کنی و به رسیدن به همه اون انتهایی که دوست داری. به باور کردن به همه زندگی و شاید رسیدن به خود زندگی.
والاترین اندیشه هایت
آگاه است بر
تمامی آینده.
و اگر
به نجوایش
گوش بسپاری
در می یابی که پاداشت
سرور و شادمانی بی پایان است.
تو کتاب گویای با آهنگ های نامجو که هدیه دوست 11 سال کوچیکتر همروز متولد منه، می گه " بزرگترین دروغ جهان اینه: درلحظه ی مشخصی از زندگی، ما اختیار بروی زندگی خودمون رو از دست می دیم و از اون به بعد سرنوشت، حاکم زندگی ما می شه. و این چیزیه که توی بیشتر کتابها می خوان به ما بگن!" و جای دیگه پادشاه سالیم می گه: "افسانه شخصی چیزیه که همیشه آرزوش رو داری. همه آدمها اول جوونی می دونن افسانه شخصییشون چیه. توی اون دوره از زندگی همه چیز روشنه، همه چیز ممکنه و آدم از داشتن رویا و آرزوی کاری که دوست داره توی زندگیش بکنه نمی ترسه. اما با گذشت زمان نیروی مرموزی کار خودش رو شروع می کنه تا ثابت کنه که تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیر ممکنه!" ( سلام به فیروزه و تئوری بزرگ شدن). بعد دقیقا وسط گوش دادن به داستان بود که یاد پیانو و کتابفروشی با چایی که سرو می شه افتادم. یاد اون خونه ای که دوست دارم داشته باشم، یه خونه حیاط دار قدیمی که خودم بازسازیش کرده باشم. از این خونه ها که دیواراش رو گیاه های رونده سبز کردن. خونه ای که من قراره توش نویسنده بشم و کلی جای خوبی باشه اونجا. و بعد یادم افتاد که من پارسال کلا ترک کردم رویای پیانو زدنم رو با اینکه اونموقع پول داشتم اندازه پیانو خریدن و تا دم دم پیدا کردن معلم و جا و مدلش هم رفتم. اما ولش کردم چون آدمهای خبره گفتن که یاد گرفتن پیانو مال سنین پایین و من دیگه داره دیرم می شه و اینکه صاحبان خونه ای که توش دارم زندگی می کنم گفتن که صدای پیانو خیلی زیادی بلنده و نمی تونن تحملش کنن. آدمی بود اونموقع که بهم می گفت انجامش بده که اون چیزهایی که تو کلت می گذره رو واقعیش کن اما اون آدمه اونروز ها زورش نرسید به همه اون افکار خرد کننده ای که دوروبرم می چرخید و من به هر حال به خواست خودم رها کردم رویایی پیانو داشتن و پیانو زدن رو با اینکه هنوز اون مغازه پیانو فروشی زیر پل صدر بهترین جای دنیاست برای دختر کوچولوی من. اما امشب من نگران بقیه رویاهام شدم. می دونم که من یه روزی یه پیانو خواهم داشت حتی اگه 99 سالم باشه و حتی اگه هیچ وقت یادش نگیرم. اما رها کردن یک رویا چون به نظر زیادی رویاست خطر ناکه، خطر خراب شدن زندگیه ، خطر یه ذرت بوداده فروش شدنه به جای اینکه چوپونی بشی که عاشق مسافرته!*
و همه اینها نتیجه 3 روز استراحت مطلقه و خوردن و خوابیدن و کار فرهنگی کردنه که موثر ترینشون:
من دیگه کاملا عاشق این Tim Burton کرده با همه اون هوشش در درست کردن یه سوژه جدید از یک چنین سوژه کهنه ای و خب دیگه Johnny Depp هم باشه با همه اون حرکتهای عجیب دوست داشتنیش عیش کامله.
وقتی به آبجی کوچیکه می گم که دوست دارم این همه خلاقیت این همه imagination فوق العاده این مرد رو، اونکه از همه دنیای هنر بیشتر می دونه می گه که استاد برتون توی جشنواره کن یه دفترچه به همه نشون داده که توش عکس های نقاشی شده تمامی فیلم های که ساخته رو داشته ، نقاشی هایی که خودش کشیده قبل اینکه کاری رو شروع کنه.
و
که بدجوری فیلم خوبیه باسیه اینی که ببینی این حس خونخواریه آدمی زاد، حس قدرت طلبیش و حس بدست آوردنش به خصوص کلمه Passion که جزء لغتهای دوست داشتنیه منه، چه جوری می تونه همه چیز رو نابود کنه و چه طور نابود کرده در طول این همه سال در دنیا.
به غیر از داستان اصلی که داستان زنیه منجم در سالهای دوری در یونان باستان که بهت نشون می ده چطور آزاد روی پای خودش وای می سه. در بطنش تقریبا ضد دینه و نشون می ده که چطور دین در واقع وسیله ایه برای کسب قدرت و بدست آوردن راهی برای زور گویی و اینکه به نظر من چقدر همه چیز در تاریخ درس گرفتنی و تکرار شدنیه .
خب ببینین هر دوی اینها رو حتما و از هنر لذت ببرین.
و
نجوای دلتون یادتون نره.
پ.ن: دعای رحمت می فرستیم بر باعث بانیه این ماجرایی که حس مسئولیت پذیری من رو فعال کرده تا خودم رو مجبور کنم حتما دیگه به خاطر گل روی همه خواننده های اینجا، یه مطلب جدید از خودم در کنم حالا هرچقدرم نامفهوم و اینکه کلا بنده هی دارم به سوی مسئولیت پیش می رم! ان شاء الله!
* : یه فروشنده ذرت بوداده همیشه دلش می خواسته که چوپون بشه تا بتونه مسافرت کنه اما اینکارو نمی کنه چون فروشنده ذرت بوداده وجه مثبتری داره نسبت به یه چوپون و بهتر بهش زن می دن، پس اون رویاش رو به خاطر نگاه دیگران به خودش فرا موش می کنه. قسمتی از داستان کیمیاگر پائلو کوئیلو
درکت کند و تو را
همان گونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
در می یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای.
باور کردن این جملات خیلی سخته، به همون سختیه حرفهای آدمهای فرزانه. اما سختیش اینه که این حرفها درسته و بلاخره یه روزی می فهمی که باید باورش می کردی و این فقط بستگی به زمان داره که کی؟ وقتی که هنوز وقت داری تا رویای شخصیت رو بسازی یا وقتی که سالها رو صرف وایسادن جلوی همه اون تک نشانه هایی کردی که به عنوان معجزه های زندگی جلوی روت قرار گرفتن تا نشونت بدن که چی رو باید باور کنی و تو به جای بازکردن ذهنت برای ناشناخته های به ظاهر ترسناک، چسبیدی به همه اون شناخته های به ظاهر عمل شده. و بعد سالیان می فهمی این اونی نبود که می خواستی.
خودت زندگی ات را می سازی
چنان که عنکبوت، تارش را.
گاه
آزمون بسیار باید
برای استواریِ تارِ نخ.
و این هم درسته به همون درستیه اولی و به همون دردناکی. و بعد وقتی شروع کردی به باور کردنشون، ته دلت می لرزه. احساس می کنی الانه که تمام دنیای زیر پات فرو بریزه و تو توی فضای بی انتها معلق بشی . حتی بعضی جاها ریزشهایی رو احساس می کنی و وحشتزده به تکه های سفتری چنگ می زنی. اما همه این باورها داره توی مغزت بیشتر ریشه می دوونه و تو ته قلبت می دونی که یه روزی باید همه اون تکه های سفت باورهای قبلیت رو بریزی دور و تکه های سفت تر دیگه ای رو بسازی. تکه هایی که تا مدتی بیشتر بهشون اعتقاد خواهی داشت. وقتی به این فکر میکنی که قراره زندگیت تو دستهای خودت ساخته بشه، خودت و تنها خودت بدون هیچ کمکی با مسئولیت خودت روی پای خودت، در لحظه اول به تنهایی و غم زیادی که برات میاره فکر میکنی. اما وقتی تونستی از پس لحظه اول بر بیای می تونی به آزادی فکر کنی و به رسیدن به همه اون انتهایی که دوست داری. به باور کردن به همه زندگی و شاید رسیدن به خود زندگی.
والاترین اندیشه هایت
آگاه است بر
تمامی آینده.
و اگر
به نجوایش
گوش بسپاری
در می یابی که پاداشت
سرور و شادمانی بی پایان است.
تو کتاب گویای با آهنگ های نامجو که هدیه دوست 11 سال کوچیکتر همروز متولد منه، می گه " بزرگترین دروغ جهان اینه: درلحظه ی مشخصی از زندگی، ما اختیار بروی زندگی خودمون رو از دست می دیم و از اون به بعد سرنوشت، حاکم زندگی ما می شه. و این چیزیه که توی بیشتر کتابها می خوان به ما بگن!" و جای دیگه پادشاه سالیم می گه: "افسانه شخصی چیزیه که همیشه آرزوش رو داری. همه آدمها اول جوونی می دونن افسانه شخصییشون چیه. توی اون دوره از زندگی همه چیز روشنه، همه چیز ممکنه و آدم از داشتن رویا و آرزوی کاری که دوست داره توی زندگیش بکنه نمی ترسه. اما با گذشت زمان نیروی مرموزی کار خودش رو شروع می کنه تا ثابت کنه که تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیر ممکنه!" ( سلام به فیروزه و تئوری بزرگ شدن). بعد دقیقا وسط گوش دادن به داستان بود که یاد پیانو و کتابفروشی با چایی که سرو می شه افتادم. یاد اون خونه ای که دوست دارم داشته باشم، یه خونه حیاط دار قدیمی که خودم بازسازیش کرده باشم. از این خونه ها که دیواراش رو گیاه های رونده سبز کردن. خونه ای که من قراره توش نویسنده بشم و کلی جای خوبی باشه اونجا. و بعد یادم افتاد که من پارسال کلا ترک کردم رویای پیانو زدنم رو با اینکه اونموقع پول داشتم اندازه پیانو خریدن و تا دم دم پیدا کردن معلم و جا و مدلش هم رفتم. اما ولش کردم چون آدمهای خبره گفتن که یاد گرفتن پیانو مال سنین پایین و من دیگه داره دیرم می شه و اینکه صاحبان خونه ای که توش دارم زندگی می کنم گفتن که صدای پیانو خیلی زیادی بلنده و نمی تونن تحملش کنن. آدمی بود اونموقع که بهم می گفت انجامش بده که اون چیزهایی که تو کلت می گذره رو واقعیش کن اما اون آدمه اونروز ها زورش نرسید به همه اون افکار خرد کننده ای که دوروبرم می چرخید و من به هر حال به خواست خودم رها کردم رویایی پیانو داشتن و پیانو زدن رو با اینکه هنوز اون مغازه پیانو فروشی زیر پل صدر بهترین جای دنیاست برای دختر کوچولوی من. اما امشب من نگران بقیه رویاهام شدم. می دونم که من یه روزی یه پیانو خواهم داشت حتی اگه 99 سالم باشه و حتی اگه هیچ وقت یادش نگیرم. اما رها کردن یک رویا چون به نظر زیادی رویاست خطر ناکه، خطر خراب شدن زندگیه ، خطر یه ذرت بوداده فروش شدنه به جای اینکه چوپونی بشی که عاشق مسافرته!*
و همه اینها نتیجه 3 روز استراحت مطلقه و خوردن و خوابیدن و کار فرهنگی کردنه که موثر ترینشون:
Alice in Wonderland
من دیگه کاملا عاشق این Tim Burton کرده با همه اون هوشش در درست کردن یه سوژه جدید از یک چنین سوژه کهنه ای و خب دیگه Johnny Depp هم باشه با همه اون حرکتهای عجیب دوست داشتنیش عیش کامله.وقتی به آبجی کوچیکه می گم که دوست دارم این همه خلاقیت این همه imagination فوق العاده این مرد رو، اونکه از همه دنیای هنر بیشتر می دونه می گه که استاد برتون توی جشنواره کن یه دفترچه به همه نشون داده که توش عکس های نقاشی شده تمامی فیلم های که ساخته رو داشته ، نقاشی هایی که خودش کشیده قبل اینکه کاری رو شروع کنه.
و
که بدجوری فیلم خوبیه باسیه اینی که ببینی این حس خونخواریه آدمی زاد، حس قدرت طلبیش و حس بدست آوردنش به خصوص کلمه Passion که جزء لغتهای دوست داشتنیه منه، چه جوری می تونه همه چیز رو نابود کنه و چه طور نابود کرده در طول این همه سال در دنیا.
به غیر از داستان اصلی که داستان زنیه منجم در سالهای دوری در یونان باستان که بهت نشون می ده چطور آزاد روی پای خودش وای می سه. در بطنش تقریبا ضد دینه و نشون می ده که چطور دین در واقع وسیله ایه برای کسب قدرت و بدست آوردن راهی برای زور گویی و اینکه به نظر من چقدر همه چیز در تاریخ درس گرفتنی و تکرار شدنیه .
خب ببینین هر دوی اینها رو حتما و از هنر لذت ببرین.
و
نجوای دلتون یادتون نره.
پ.ن: دعای رحمت می فرستیم بر باعث بانیه این ماجرایی که حس مسئولیت پذیری من رو فعال کرده تا خودم رو مجبور کنم حتما دیگه به خاطر گل روی همه خواننده های اینجا، یه مطلب جدید از خودم در کنم حالا هرچقدرم نامفهوم و اینکه کلا بنده هی دارم به سوی مسئولیت پیش می رم! ان شاء الله!
* : یه فروشنده ذرت بوداده همیشه دلش می خواسته که چوپون بشه تا بتونه مسافرت کنه اما اینکارو نمی کنه چون فروشنده ذرت بوداده وجه مثبتری داره نسبت به یه چوپون و بهتر بهش زن می دن، پس اون رویاش رو به خاطر نگاه دیگران به خودش فرا موش می کنه. قسمتی از داستان کیمیاگر پائلو کوئیلو
اشتراک در:
پستها (Atom)
