۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

راستی اونجا نور فانوس، یه شبش کرایه چنده؟


وقتی یه چیزیو نداری، خیلی مهم نیست که نداریش. چون یادت نمی یاد که چه شکلی بوده. اما وقتی یه چیزی رو بهت می دن و بعدش میگیرن ازت، این دردناکه چون دقیقا یادته که چه شکلی بوده و چه جوری و اونوقت هی می ری توی خاطراتت که بکشیش بیرون، که هی به یاد بیاری که چی به چی شد.
و به همین خاطره که من از هرچی استقبال و بدرقه است بدم میاد. چون هر دو بهت یادآوری می کنن که داری یه چیزی رو از دست می دی. چون که مثلا تو یک سال کنار اومدی با اینکه آدم مهم های زندگیت نباشن. که کسی نباشه که باهاش یه سری لحظه هات رو share کنی، که خودتی و خودت و یه ایمیل و یه تلفن و یه حال واحوال. که نه تو می فهمی که اون چه جوره و نه اون می فهمه که تو چه جوری. بیشتر مسخره بازی برای اینکه بگی هستم و بگه هست و بعد وقتی به همه اینها عادت کردی که کلا ماجرا رو گذوشتی گوشه ذهنت block شده بمونه و بیخیال دلتنگی شده. فرودگاه رفتن و استقبال کردن چیز مزخرفیه. چون می فهمی که پخ مسخره بود که فکر می کردی دلتنگ نیستی.
کلا توی دوهفته چه جوری می شه که آدم موجودی از گوشت و خونش رو انقدر سفت بغل کنه که برای یک سال یادش نره که چه جوری بود؟
و بعد امشب که نشستیم این new york I love u رو با هم دیدیم و صبح که رفتیم با هم خرید همش احساس می کنم اَاَاَ فکر کن من چند وقته که یادم رفته هم خون داشتن یعنی چی؟ چند وقت خیلی خیلی زیادیه! و بعد الان نصفه شبی دچار حس دوگانگیم. آهنگ نامه به بابا سیاووش قمیشی رو گوش دادم، فیلم n اپیزودی خارجی دیدم و هی وسطش گفت اِاِاِ چرا ما اینطوری زندگی نمی کنیم و آخرش اون حوصله اش سر رفته و گفته اَه غرب زده و حالام نشستم و دارم فکر می کنم، ما آخرش چی می شیم؟ با همه این حسهایی که یادمون می ره، حس هم خون نزدیکت، حس همکار پشت سرت، حس دوست های چند سالت، حس بزرگ شدن های با هم، حس پیر شدن هامون، حس خاطره های مشترک. بدون همه اینها چطوری داریم زندگی می کنیم؟
من همچنان از بدرقه و استقبال بدم میاد، یکی هفته دیگه بیاد به جای من بره فرودگاه و مسافر کوچولو رو راهی مهد هنر بکنه تا من بتونم به جاش بخوابم و صبح که از خواب پا میشم چیزی یادم نباشه.
مرسی
پ.ن: این فیلم رو ببینین خیلی عجیبه، اما سعی کنید که دچار جو فرهنگی نشین.
پ.ن: دقیقا بنده به علت جو زدگی تعداد کامنت های اینجا تو یه روز دوتا پست می زارم!

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

نه امانی ، نه امیدی، نه به شب نور سپیدی

چند وقت پیش نشستم یه فولدر گنده از کاغذها و دست نوشته هام رو جمع و جور کردم، خیلی چیزهای جالبی توشون بود که خب یه سریشون قبلا منتشر شده یه سری هم نصفه نیمه بود، اما چندتاشون جالب بودن و تمام شده اما منتشر نشده که گذوشتمش کنار. بعد امروز به مناسبت متولد شدن وبلاگ گلادیاتور جان* که خودشو یه آدم معرفی کرده این متن رو می زارم که از همه قدیمیه به حدی که نمی دونم مال کی هست، اما خب دوستش داشتم.
البته بگم این مطمئنا به یاد جناب نقره ای و فیروزه است! یکی حرفاش و اون یکی نقداش:

کی فکرشو می کرد، یه خیابون انقدر خاطره انگیز باشه. یه پیچ، یه سرازیری، یه کوچه نصفه و یه سرازیری مشرف به پارک .
چه خونها که اینجا ریخته نشد،چه فریادها که زده نشد. چه جرمهایی که پنهان شب هنگام در پس این کوچه ها رخ نداد.
خدایی که اینجا کشته شد، به صلیب کشیده شد. خوابی که درآغوش کشیده شد، پرستش شد.
پلنگ مغرور، به خیال خام در آغوش کشیدن ماه از اوج فرمانروایی کوه به پایین کشیده شد.
غرور زخمی پلنگی ، عاشق...
عشقی که اینجا نطفه زد، متولد شد. رشد یافت و در نهایت کشته شد در راه زندگی.
همه این اسطوره ها اینجا توی همین 4تا خیابون، یه پیچ، یه سرازیری، یه خیابون صاف، یه سربالایی، همین!
و هنوز صدای رهگذری در این کوچه می آید، تنها.
کوچه ای ساده، کم رفت و آمد. در ظهر یک روز تعطیل پر از خواب بعدازظهر آدمها!
.

* : ببین از ناشناس کوچولو خوشم نمی یاد، نشستم فکر کردم دیدم این بهت میاد:D

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

بغض غزلی بی لب

گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!
صداش! صداش گرم و محکم و پَره. وقتی اومد روی سن و وطنم رو خوند سالن پر از شور شد. و بعد جادوگری با ساکسیفون و پیانو همراهش بود، به هرکدوم که دست می زد اعجازی از موسیقی یود. تک نوازی ساکسیفونش با ویلون عالی بود و بعد اون پسره شال گردن دار که شیپور می زد. و بعد جیغ و داد و هیجان!
خیابانگرد ها رو که خوند با هر بیتش جیغ هایی که ملت می زدند، جیغ هایی از ته ته وجودشون و آخرش، آخر خیابانگردها پاشدن وایسادن و براش دست زدن، حقش بود. و چقدر صمیمی!
شکنجه های زندگی زیاد می شود...
سنگ در اجتماع ما نماد می شود...
صدای این لبان بسته داد می شود!
واقعا بدون موسیقی چه جوری می شه زندگی کرد، موسیقی خود لذت زندگیه!

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

And nobody cries, there's only butterflies

هروز صبح در مسیر رفتنم به سرکار، باید توی یکی از میدون های مهم شهر تاکسی ام رو عوض کنم. با اینکه تاکسی به سمت اون مسیری که من می خوام تو اون ساعت زیاده اما چون من دنبال تاکسی هستم که صندلی کنار راننده اش خالی باشه تا با آرامش بیشتری این راه رو طی کنم، همیشه یه 5-6 دقیقه ای معطل می شم. اما دیروز صبح خیلی سریع یه تاکسی نارنجی کنارپام ترمز زد و منم جلو سوار شدم. در این حین که تاکسی وایساده بود تا چند تا مسافر دیگه رو سوار کنه چشمم به جمله روی صندوق برق وسط میدون افتاد:
"مردان ایرانی به غیرتشان معروفند، چگونه این مردان عریانی ناموسشان را تاب می آورند غیرت آنها کجا رفته؟!"
وقتی خوندنم تموم شد، تاکسی حرکت کرده بود و من به این فکر می کردم که چرا این شجاعت رو ندارم که برم وکنارش بنویسم، کثافت!
تاکسی توی ترافیک پایین میدون وایساده بود که چشمم به یکی از این ناموسهای کارمند با ظاهر خوب افتاد، روپوش و شلوار جین ستی پوشیده بود و چتری های زردش از زیر مقنعه اش زده بود بیرون. اونورتر یکی دیگه با یه روپوش کوتاه نازک و شالی که با بی خیالی روی سرش انداخته بود و مدل موهای قلنبه روی هواش رو کامل نمی پوشند با صورتی که صبح اول صبحی زیادی زیبا به نظر می یومد، داشت از خیابون رد می شد. در حالیکه جلوترش ناموسی که با حفظ کامل تمامی نکات ایمنی خودش رو خوب پوشنده بود سوار ماشین می شد. با حرکت تاکسی نگاهم از روی تمامی این ناموس های مردان کشورم رد می شد درحالیکه داشتم به کلمه عریانی فکر می کردم به تفاوت معنیش برای این ناموسها و اون صاحب دست نوشته.
تاکسی به سمت پل حرکت می کرد و من هممون رو با هم می دیدم. همه ما هر روز صبح اونجوری که لازمه حفظ غیرت مرد ایرانیه لباس می پوشیم و می ریم تا دوش به دوش مرد ایرانی برای کسب رزق و روزی کار کنیم. تا هم آمار مشارکت زن در اجتماع بالا ببریم و هم نمونه محجوب و مطیعی از پوشیدگی ناموس باشیم. شاید فقط تعداد اندکی از ما توی روزهای گرم تابستون وقتی کولر و پنکه محل کارمون دیگه رمقی برای خنک کردن هوا نداره ، توی دستشویی برای دقیقه ای این حفاظهای ایمنی و در بیاریم و سرو صورتی خنک کنیم و ته ذهنمون فکر کنیم که می شه روزی رو ببینم که بتونم با همین لباس راحت بیام بیرون و برم پشت میزم بشینم، درحالیکه موهام رو دورم ریختم و ازش دارم لذت می برم؟ و بعد توی آیینه کج دستشویی به چهرمون، برای این آرزوهای دست نیافتنی لبخند بزنیم و دوباره پوشش ایمنی رو بزاریم و دنبال کارمون بریم.
همینطور که از تاکسی پیاده می شم و منتظرم تا راننده بقیه پولم رو بده، در یک لحظه وقتی نگاهم به راننده تاکسی افتاد احساس کردم چقدر با تمام وجودم می تونم از همه این مردان کشورم متنفر باشم. در حالیکه دارم مثل همه آدمهای دیگه که عادت ندارن از پل عابر استفاده کنن و از وسط ماشین های سرازیر از پل رد می شن، از وسط خیابون رد می شم. اینبار به تمام این مردان غیور نگاه می کنم. به همه این جنسیت برتری که این جور نامردانه در مقابل این حق کشی سکوت کرده و یا حتی اون رو با برچسب زدن های متعالی تائید هم می کنه. چطور 30 سال تحمل کرده که عزیزترین آدمهای زندگیش، مادرش، خواهرش، دخترش، زنش از مهمترین حق شخصی انسانیش یعنی انتخاب پوشش محروم باشه؟ در واقع نمی دونم می شه از کدوم دسته بیشتر متنفر بود، اون دسته ای که چنین تفکری داره که روی دیوار می نویستش یا اون دسته ای که چنین تفکری نداره اما برای حفظ آرامش خودش برای ترسش از بهم خوردن قواعد اجتماعی اون رو تائید می کنه و ازش پیروی می کنه.
همچنان که سالم مثل همه آدمهای دیگه می رسم به اونور خیابون و تو گوشم صدای یک زن داره فریاد می زنه، ناگهان به این واقعیت متنقاض هم می رسم که با تمام این تفکرات من هنوز هم انسانهایی رو از این جنسیت دوست دارم. و شاید این همون خصوصیت تحسین برانگیز زنانگیه که می تونه در کنار همه بی عدالتیها و ظلم هایی که می شه، بمونه و زندگی کنه و دوست بداره وشرایط رو انجوری که می خواد تغییر بده. با زیبا کردن چهره اش و آرایش موهای جلوش و ترکیب رنگی درست لباسهاش نشون بده که هنوز به زیبا بودن خودش اهمیت می ده و یا با کامل پوشیدن خودش و از دسترس دور نگه داشتنش بگه اونه که تصمیم می گیره و در هر دوحالت هیچ وقت قدرت تنفرش رو به رخ نمی کشه. و فکر کنم به خاطر همینه که جنسیت زن قابل پرستشه و شاید خدا وقتی زن رو آفرید، احسنتش رو به خودش گفت!
I got a pocket, got a pocketful of sunshine
I got a love, and I know that it's all mine,oh ,oh oh oh
Do what you want, but you're never gonna break me
Sticks and stones are never gonna shake me,oh ,oh oh oh

Take me away, a secret place
A sweet escape,take me away
Take me away to better days
Take me away, a hiding place

I got a pocket, got a pocketful of sunshine
I got a love, and I know that it's all mine,oh ,oh oh oh
Wish that you could, but you ain't gonna own me.
Do anything you can to control me,oh, oh no.

- وقتی دارم اینها رو می نویسم یاد حرفهای جناب روانشناس می یوفتم که می گفت:"هرکسی مسئول کارهای خودشه" یعنی می شه گفت زن ایرانی مسئول وضعیت فعلیه خودشه و خودش باید برای بدست اوردن حقش دفاع کنه. این تفکر درستیه اما در واقعیت نظریه بنیادی تری حکفرماست. اینکه هر جنسیت زنی هر چقدر مستقل و ایستاده در بطن ذهنش دوست داره از طرف یک جنسیت مردی حمایت بشه. (همنطوری که هر مردی دوست داره حمایت کنه) و اینکه حمایت صرفا به معنی داد زدن و دفاع کردن و زدن وقتی که حمله ای صورت می گیره نیست . حمایت یعنی نگاهی که به تو می گه می فهمم که در حقت ظلم می شه ومتاسفم که نمی تونم کاری بکنم که آزادتر انتخاب کنی. حمایت یعنی گفتن جمله ای در آرامش وقتی می ترسی که روسری کوتاه یا روپوش نازک عزیزت براش دردسر درست کنه. یعنی نگفتن جمله "موهاتو بکن تو، بیرون می گیرنت" جوری که انگار گناهی مرتکب شده یا تو روز روشن دزدی کرده و حالا باید اونو از همه مخفی کنه. حمایت یعنی درک زن ایرانی که می تونه زیباترین جهان باشه اما اونرو در کنج اتاقها و پارچه ها مخفی می کنه تا مرد ایرانی که دوستش داره رو نرنجونه و در نهایت حمایت یعنی که جنسیت مرد یادش نره رنجی رو که جنسیت زن می کشه وقتی هر روز حفاظهاش رو تنش می کنه و سر کار می ره!
The sun is on my side and takes me for a ride
I smile up to the sky, I know I'll be all right

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

اژدها ظاهر می شود!

فکر کنم یه اژدها توی دلم پیدا شده، نمی دونم از کجا اومده اما هر وقت که یه چیزی رو می فرستم توش، عصبانی می شه و دهنش رو باز می کنه و آتیش می فرسته بالا. فکر کنم اونتو سرش شلوغه و اصلا خوشش نمی یاد که کسی مزاحمش بشه. به خاطر همین به غیر از چیزهای آبکی هیچ چیز دیگه ای رو قبول نمی کنه. حتما داره کار مهمی می کنه. اما امیدوارم زودتر کارش تموم بشه و برگرده سرجای قبلیش که بوده، وگرنه من به زودی از گشنگی می میرم! با آب و شیر و عسل تا چند روز می شه زنده بود، آیا؟

Part2 happened before part1
اونجا نشسته بود و داشت می گفت دارم پرخاش می کنم، این جمله رو دقیقا به همون لحنی می گفت که 2 دقیقه پیش داشت باهاش حرف می زد، داشتم با دقت نگاش می کردم. آخه می خواستم مچشو بگیرم و بگم آها دیدی داری نقش بازی می کنی! به خاطر همین 4 چشمی نگاش می کردم. خوبیش این بود که روش به من نبود، داشت با یکی دیگه حرف می زد و می شد راحت روش فکوس کرد. اونجا نشسته بود و داشت همچنان می گفت که داره پرخاش می کنه، حرف مسخره ای بود چون حتی رنگ صورتش عوض هم نشده بود. آخه وقتی داری پرخاش می کنی، یعنی عصبانی و وقتی عصبانی فشار خونت می ره بالا و بعد رنگ چهره ات سرختر و سرختر می شه و بعد بوم منفجر می شی ، اونوقته که پرخاش می کنی . خب خود پرخاش کردن مترادفه با داد زدن. یعنی خب پرخاش درست حسابی یعنی که سر طرفت داد بزنی ، فریاد با صدای بلند و خب معمولا گوش خراش. حالا بستگی به تونه صدا داره که چقدر گوش خراش باشه.
بعد اینکه تو چشمهای طرف نگاه کنی و بگی دارم بهت پرخاش می کنم، یکم مسخره است. انگار که ما رو خیلی بچه فرض کرده که هرچی بگه ما باور می کنیم!
بعد یهو اتفاق افتاد،یهو پرخاش کرد! در عرض یک چشم بهم زدن بود انگار. خیلی سریع اتفاق افتاد. اما انقدر زیاد بود که پرتم کرد عقب. درست مثل اون صحنه آخر فیلم اول ماتریکس وقتی که قهرمان از جاش بلند می شه و نیروی تازه گرفته و با حرکت آهسته دستش طرف رو پرت می کنه عقب. یعنی نیروی نامرئی دستش پرتش می کنه عقب. حتما خوندین که می گن از چشمهاش آتیش می بارید، خب من خونده بودم اما اونروز به چشمم دیدم در یک چشم بهم زدن از چشمهاش آتیش می بارید، در حالیکه خودش هنوز آروم اونجا نشسته بود و حرف می زد. یعنی حتی صدای نفسهاش هم تندتر نشده بود یا حرکت دستش فرق کنه، احساس نمی کردی که داره خشمی رو کنترل می کنه. مثل زودپزی که وقتی به نقطه جوش برسه و سوپاپش رو نکشی همش بالا پایین می ره نبود. خیلی آروم نشسته بود و داشت دلایل پرخاشش رو توضیح می داد اما چشمهاش خشمش رو نشون می داد.یعنی خب جرئت نمی کردی خیلی زیاد به چشمهاش نگاه کنی و بعد حتی اون هم رفت واعلام کرد که پرخاشش تموم شده!
That's it!
و این خشن ترین و آروم ترین پرخاشی بود که به عمرم دیده بودم، دوست ندارم هیچ وقت هیچ کسی به من اونطوری نگاه کنه!اما دوست دارم اونطوری پرخاش کنم با آرامش با قدرت!

Part3 after all 2Parts
داشتن یک دوست خوب یه خوش شانسیه که خب همیشه سراغت نمی یاد. اما اینکه یه دوست خوب با یه دوست خوب دیگه ازدواج کنه و تشکیل یه خانواده خوب رو بدن دیگه خر شانسیته! اینکه آدمهای خوب خونشون توی خوش آب و هوا ترین نقطه شهر باشه و بتونی راحت شب جمعه ای رو اونجا کنار اونها و همه آدمهای خوب دیگه ی دوروبرشون سر کنی و بیخیال هرچی بود و نبود دوروبرت بشی، دیگه نمی شه بهش گفت شانس ، می شه گفت خوشبختی بزرگ زندگی! به قول زنه توی اشکها و لبخندها من حتما باید کارهای بسیار خوبی توی بچگی کرده باشم که سزاوار چنین پاداشی باشم( یا حالا یه چیزی تو این مایه ها دقیقش یادم نیست) بعنی که اگه کار خوبی کردم تو گذشته و داشتن این آدمها تو زندگیم پاداششه ، خیلی خوشحالم که اون کارها رو کردم و خب داشتن این آدمها بهترین پاداششه! و اینکه کلا زندگی بالا و پایین زیاد داره و عجیب بودنش به همینه

خوش بگذره و خوش باشید

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

آه که اینطور

وقتی دیروز خانم آرایشگر داشت موهام رو لای اون ورقه های آلمینیومی میپیچید، ناخودآگاه به فکر دخترهایی توی 300 سال پیش افتادم. احساس کردم دختر آفریقایی رو می بینم که مثل من موهاش رو لای برگ هایی از درخت پیچیده در حالیکه بهشون رنگ های طبیعی زده تا تغییرشون بده. یهو خودم رو با همه اون زنهایی که در طول تاریخ سعی کردن زن باشن یکی کردم، احساس عجیبی بود انگار داشتم رسالتی رو که اونها برام به ارث گذوشتن رو انجام می دادم.
دیروز فهمیدم اینکه بری آرایشگاه خیلی آرامش بخشه. چون می تونی راحت مسئولیت زیبا شدن خودت رو بندازی گردن یکی دیگه، یعنی فقط لازمه که اونجا روی صندلی راحت لم بدی و حتی چشم هاتو ببندی و بزاری یکی دیگه نگران این باشه که آیا این مویی که می کنه، تعادل دوتا ابروت رو بهم می زنه یا نه. به همین خاطره که از این آرایشگاه خودم خوشم میاد. آدمهای راحتی داره، خانم آرایشگرش کارکشته است و می شه به راحتی بهش اعتماد کرد. جاش توی یه زیرزمین آروم و ریلکسه. خبری از آدمهای شلوغ سانتی مانتال که بهت احساس عجیبی می دن نیست. همه آدمها میان اونجا درحالیکه دارن مشکلاتشون رو می گن آرایش می شن و می رن. حتی می شه تو مدت زمانی که منتظر اون تغییرات عجیب روی کله اتی از دلمه های برگ موی دستپخت خانم دستیار بخوری و به این فکر کنی که : فکر کن چه شکلی شدم، یه کله با آلمینیوم! کاش می شد یه عکس بگیرم و بزارم تو وبلاگم!
و بعد وقتی که برگه های آلمینیوم باز شد و من از وسط اون مایع های سفید مالیده شده به تارهای موهام، دیدم که موهام روشن تر شدن، واقعا هیجانزده شدم. اینکه می دیدی یه قسمت از کله ات داره روشن می شه و تو قراره از این به بعد یه شکل دیگه باشی با این موها، شگفت انگیز بود. و خب به خاطر همین بود که وقتی موهام رو شستم دیگه واقعا از هیجان بالا پایین می پریدم. حتی رعایت خانومه که تازه رسیده بود و داشت از مشکلات دخترش که ام اس گرفته بود رو نکردم، البته بعد پشیمون شدم چون فکر کنم خانومه خیلی یاد دخترش افتاد که داره درد می کشه . اما من بعد از 28 سال و اندی ( حالا یکم اینور اونورتر) موهام رنگ های دیگه ای داشت و هی باعث می شد به قیافه خودم توی آینه لبخند بزنم و شاد بشم. توی راه باز هم ته ذهنم یاد اون دختر آفریقایی بودم، احساس می کردم که وقتی توی آب رودخانه نگاه می کرده همین حس رو داشته. نمی دونم چرا فکر می کنم اون باید از رنگ قرمز استفاده می کرده، یعنی موهاش رگه هایی از قرمزی داشته و بعد هردو با هم انگار یه تجربه رو امتحان می کردیم در یک فاصله زمانی 300 ساله!
حالا از دیروز تا حالا بیشتر خودم رو تو آیینه نگاه می کنم، یعنی راستش هر وقت بتونم یواشکی یه آییینه در میارم و نگاه می کنم. آخه از آدم جدیده که نه کاملا جدیده نه کاملا قدیمیه خوشم میاد که هی توی آیینه بهم نگاه میکنه. احساس خوبی بهم می ده این جدید شدن.

فکر کنم اگه کشورهای آمریکایی و اروپایی داستانهای وحشتناک ته دنیاشون با اینه که نسل آدمها توسط کامپیوترها تهدید می شه توی ایران این خطر وجود داره که نسل آدمها توسط بانک ها تهدید بشه. یعنی من می خوام بدونم این همه شعبه ای که تو همه کوچه پس کوچه های این شهر رویییده قراره پول های کی رو توی خودش نگه داره؟ یعنی وقتی به جای اون گل فروشی محبوب من، که انقدر بزرگ بود که می شد توش به راحتی هر حرکتی بکنی و همیشه پر از انواع گلهای شگفت انگیز بود، یه شعبه بانک بی در و پیکر پدیدار شد درست بغل دوتا بانک دیگه که جای پیتزا فروش معروف و اون یکی بانک قدیمی ، به خودم گفتم سخت نگیر، خب متمدن شدن و پیشرفت کردن لازمه تغییراته دیگه! اما حالا که اون کافی شاپ دوست داشتنی سر نبش که اولین جایی بود که من تنهایی کافی شاپ رفتن رو تجربه کردم، تبدیل به یه شعبه عجیب بانک شده، دیگه تحملم تموم شده. درسته که آدم بهتره پولش رو ذخیره کنه و آیینده نگر باشه اما خب باسیه اینکه به اون آیینده برسی احتیاج داری بتونی زندگی کنی و باور کن بدون کافی شاپ ها و مغازه هایی که باهاشون خاطره داری و دوستشون داری نمی شه به راحتی زندگی کرد. آدم احتیاج به جاهای با history داره. انقدر زیاد این شهر رو بهم نریزین بزارین هنوز بشه نفس کشید! و توی شعبه بانک با همه اون جینگول بازیها و سیستم های مدرنش نمی شه یه قهوه فرانسوی با کیک براوونی درست حسابی خورد، اینجوریه که من دوروزه حسرت بروونی و قهوه فرانسوی دارم.

sweet باشین.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

Be cool

یه اصل تاکنیکی در مورد خرس های دوست داشتنی وجود داره، نباید بهشون بگی که دوست داشتنی هستن. اونها خرس بودن رو بیشتر ترجیح می دن.
بعد خب جماعت، چه انتظاری دارین که وقتی اینهمه از آدم تعریف می کنین، آدم دچار نعشگی نشه . بعد این بدیهات که اینهمه سعی کرده یادش بمونه، یادش بمونه همچنان و گند نزنه، اونم از نوع اساسیش. نکنین جانم خب، بزارین آدم زندگی شو بکنه بدون هیچ احساس خودباورگونه ای !

هوشیار باشین، بسیار و پایبند اصول تکنیکی و تاکنیکی!