۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

اجبار تلویزیون دیدن!

این تبلیغ رو دیدین تو شبکه 2 ، البته اگه هرازچند گاهی تلویزیون نگاه می کنین یا مثل خونه ما مجبور هستین نگاه کنید چون خانواده علاقه وافری به این سریالهای هر شبه دارن. خلاصه این تبلیغ هست که جدیدا هر شب می زاره فکر کنم، یارو پسره نشسته، باباشم که پیره کنارشه، یه گنجشکه بدبخت هم اون اطرافه داره می پلکه مثلا، باباهه هی می پرسه اون چیه، پسره می گه گنجشکه، دوباره می پرسه، پسره می گه گنجشکه، دفعه سوم ، چهارم دیگه پسره خل می شه ، داد می زنه و می گه بابا اون گنجشکه چرا انقدر سوال می کنی؟
بعد باباهه پا می شه می ره یه دفترچه میاره می ده پسره می خونه که اون تو خاطراتش نوشته وقتی پسرم کوچک بود، توی پارک از من 34 بار پرسید که این چیه منم هر بار بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم گنجشکه! بعد هم پسره که این رو خونده شرمنده می شه و اینااا!

این تبلیغ همچی حرص من رو در میاره که نگو!
اولا اگه واقعا باباهه همیشه انقدر با حوصله و با محبت بچه رو بزرگ کرده بوده، بچه الان انقدر عصبی و زود جوش نمی شده!
دوما اگه باباهه واقعا اون موقعه اون کارو از روی مهر و محبت کرده ، پس چرا الان داره انتقام می گیره؟ یا به عبارتی تلافی می کنه که حالا بیاد به پسره بگه ، دیدی من چقدر از تو بهترم و تو چقدر نا مهربونی!
سوما، از لحاظ منطقی حرکت پسره درسته، چون باباهه وقتی بچه کوچیک بوده حرکتهاش براش جالب بوده، انتظاری هم نداشته که حرکت منطقی بکنه، مثلا n دفعه بره هی یه کاری رو بکنه و هی یه چیزیو بگه. اما پسره از باباش که آدم گنده ایه، انتظاره حرکت های عجیب نداره، حتی خوشش هم نمیاد که فکر کنه باباش خل شده و هی یه چیز واضح رو می پرسه، پس خب عکس العمل طبیعیش اینه که عصبانی بشه و بگه ای بابا چرا انقدر سوال می کنی!
خلاصه که به جای اینکه بیان چیزهایی نشون بدن که یکم رفتارهای منطقی رو باب کنه، همچنان رفتارهای شعارزده احساسی رو باب می کنن که الا و بلا به پدر مادرتون احترام بزارید! بدتر انگار به آدم می گن این کارو نکنی ها!
والا!

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

Happy birthday to mee :D

وقتی صبح دایی زنگ زد باسیه تولدم و بعد از مبارکی و تعارف های دیگه ، گفت که از روی facebook فهمیده که تولدمه، اول کلی به این تیکه دایی جان خندیدم که همیشه عادت داره سر به سر ما جوونهای گیر کرده تو اینترنت و اینا بندازه. اما بعد که قطع کرد و یکم گذشت تازه دوزاریم از حرفش افتاد که هان چی گفت! از روی facebook فهمیده چون دیگه اون یار همیشگی که همه تولدهای همه آدمهای دورو نزدیک فامیل رو به موقع یادآوری می کرد و کادوهای هیجان انگیز براشون می گرفت مطابق با سلیقه هاشون، نیست که امسال هم باهم بیان تولد خواهر زاده ای اول و مثل همیشه خوشگل ترین و جالب ترین کادو رو بیارن!
پارسال همین موقع زن داییم که از روز اول بهش می گفتم و می گفتیم خاله، رو تخت بیمارستان بود و داشت با یک بیماری عجیب یهویی دست و پنجه نرم می کرد. انقدر دوستش داشتم که تمام اون روزها فقط به این فکر می کردم که چند وقت دیگه خوب می شه و عید دوباره کنار هم جمع می شیم و اونم خوش و خندانه! می دونم به غیر از من، کلی آدمهای دیگه هم که می شناختنش و تعدادشون هم کم نبود، تمام اون دوماه لعنتی به همین موضوع فکر می کردن و فقط همین رو می خواستن. این از تعداد بازدید کنندهای هر روزش توی این مدت دم در بیمارستان معلوم بود که همه می خواستن برن بالا و 5 دقیقه هم که شده از پشت شیشه به اون موجود دوست داشتنی خوابیده روی تخت نگاه کنن!
حکمتش رو نمی دونم، راستش پیگیرشم نیستم که بدونم. اما خدا نظرش برخلاف نظر همه اون آدمهای کوچیک بزرگ دعا گویی بود که توی این مدت به هر چیزی متوسل می شدن، تا مطمئن باشن که عزیزشون پیششون می مونه. یکم بهتر شد تا خداحافظی هاش رو بکنه و بعد شب یه عید خوب، برش داشت برد و حسرتش رو دل جماعتی گذاشت که نصف شدن از اون شب!
زن کاملی بود، نمونه درستی از زنانگی که همه آدمها چه زن و مرد عاشقشن. می دونست چیو کجا و کی بگه! با کی مدارا کنه با کی نه! کجا عشوه بیاد کجا محکم باشه. همیشه پوست صورتش تمییز و براق بود و لباسهای زیبایی می پوشید که کاملا برآزنده اش بود. با اینکه همیشه از آخرین مدهای روز و زیباشناسیها ی زمونه خبر داشت، اگه مناسبش نبود استفاده ای نمی کرد. همیشه عاشق عروسیهای فامیلی بودم، به خصوص اگه اصفهان بود. چون یه قسمت خوبش این بود که می شستی زیر دست خاله و اون به بهترین حالت موی سرت وصورتت رو آرایش می کرد.
مسافرتهای دست جمعی ای که به همت اون و فعالیت های دایی راه می یوفتاد همیشه بهترین قسمت تابستون بود، چه جاهایی که ما نرفتیم و چه کارهایی که تو بچه گی نکردیم، آخرین نفری که دعوامون می کرد خاله بود. تو همه مسافرتها حواسش به خودش و خانواده اش اول از همه بود، اما امکان نداشت بزاره به کسی بد بگذره. همیشه حلال مشکلات همه زوج های جوون بود، به دخترها سفارش می کرد مواظب شوهراتون باشید و به پسرها که هوای زنها رو داشته باشید. عاشق شوهر داریش بودم و همیشه تو عالم بچگی دوست داشتم یه روزی شکل اون بشم. پر از بوی خوب و چیزهای جالب و اینهمه دوست داشتنی.

نمی دونم چرا این چند روز انقدر به یادشم. با اینکه تو این مدت خیلی وقتها شده که یهو به فکرم اومده و دلتنگم کرده، اما این چند روز مونده به تولدم خیلی تو ذهنمه، نمی دونم شاید به خاطر کادوهایه که همیشه ازش می گرفتم، همیشه همونی بود که من توذهنم داشتم. شاید به خاطر خونه پر از خوراکیهای خوشمزه اشه که همیشه یه ظرف کشک و بادمجون یا برانی کنار اون سفره رنگینش بود و همیشه می گفت اینو باسیه تو درست کردم که دوست داری، الحق که طعم برانی رو همیشه به یاد برانی های اون می خورم که هیچ وقت هم اون مزه ای نیست. شاید هم برای آغوش گرم و پر محبتشه که حتی وقتی تو این دوسال اخیر وقت نمی کردم که همه مهمونی ها شرکت کنم، بر خلاف بقیه فامیل که تا می دیدیشون سر گله و شکایتشون باز می شد که نیستی و سراغ ما نمی یایی، هر وقت می رفتی خونشون سفت و محکم بقلت می کرد و می گفت خوشحال شدم که دیدمت، بوسه هاش واقعی بود و بزرگترین حسرت برام اینه که چرا بیشتر زنگ نزدم، بیشتر بغل نکردم، بیشتر ندیدم!
دوستش داشتم و دارم و همیشه برام عین اون لبخند توی عکسها شیرین و حسرت بر انگیزه، دوست داری عین مری پاپینز یه هو بپری توی قاب توی خونه مادر بزرگ که همه فامیل یک شب عیدی دور هم جمعن و عکس می گیرن،دلت می خواد بپری اون تو و سفت و محکم بغلش کنی و بوسش کنی و 100 بار بگی دوستت دارم
روحش شاد.

تولدم مبارک ;)

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

چیکه، چیکه ، ذره ، ذره

خب ، ماجرا از این قرار بود: چند وقت پیش آقای روانشناس گیر داده بود که شما برو زنانگی توی خودت رو بکش بیرون. حالا هرچی من بالا پایین می کردم خودم رو که بابات خوب ، اصلا چنین چیزی در اندرونی ما یافت می، نشود. ایشون همیجور لبخند ژکند می زد که هست برو بهش توجه کن، پیدا می شه!
خب ما هم اونموقع ها یکم به خودمون توجه کردیم و منتظر شدیم زنانگی پیدا بشه که خب نشد، بعدشم که حوصله مون سر رفت و بیخیال ماجرا شدیم تا این پست بانو ویولت که یهو انگار داغ من تازه شد و کلا این شد سوال ذهنی من، که این زنانگی اصلا چی هست حالا ؟ اگه من قراره دنبال چیزی بگردم توی خودم ، این چیه خب؟
بحث های خوبی توی ویلاگ ویولت شد ، همچنین کامنت های هم اینجا دوستان نوشتن که کمک خوبی به شروع یه چیزی بود. در نهایت من این پست آخر ویولت رو دوست دارم :
"زنانگي يعني.
"هيچ مردي تا بحال نخواسته شريک زندگي من باشه..."

چون اگر مردي بخواهد با تو شريک شود،بايد زندگي را با تو شريک شود. شراکت. به معناي شراکت. همه ي زندگي را. همه ي تن را. همه ي قلب را. نه اين که زني را به زني گرفتن با لفظ (زن من) مثل شلوار من،صندلي من، برده ي من.
زنانگي يعني اين تنهايي پر از غرور. يعني اين نگاه تنهاي بزرگي که تو داري... "

زنانگي يعني
"اگر با ؟؟؟ باشم هم موقتي است..جديدا نمي توانم کسي را تحمل کنم. همه به نظرم کوچکند... خوب نيستند..."

.يعني اگر ديداري بودو ميلي بودو کششي يا حتي کنجکاوي. فرار نکردن. يعني اينطور زلال و روشن و معصوم و ساده، پاسخ گفتن به نداي خواهش زنانگي.. که جز کوچکي از اين زنانگي غريزه ست. که جز محترمي است.

زنانگي يعني پنهان نکردن بوسه ها و آغوشها در پي مصلحت ها.
حالا مصلحت به هر اسمي..عفت،دين،حيا،گند، کثافت، استثمار مردانه.
همه اش يکي است.
مصلحت چيز مردانه ايست.
ذهن مردانه است که هر چيز را سر جايش مي تواند تصور کند. بوسه را در کوچه ي بن بست.. آغوش را در تخت خواب.
زنانگي يعني بوسه وقتي ميل به بوسه هست.
زنانگي يعني آغوش وقتي شوق هم اغوشي هست.
زنانگي يعني به همين شفافي بودن.

زنانگي يعني
"همه دوست دارند من رو. اما همه از دور دوست دارند! هيچکس خودش نزديک نمي شود. آلوده اش نمي شود."

آلوده ي زنانگي شدن، بزرگي روح مي خواهد. و خيلي چيزهاي ديگر که من نمي دانم چون زن نيستم..
زنانگي يعني اين دوست داشتن همه تو را از دور..

بقیه اشم از خود وبلاگش بخونید و کامنت ها رم بخونید تا بفهمید موضوع چی بوده ( احتمالا فیلتره)
توی وبلاگ ویولت در این رابطه به اندازه کافی حرف زده شده. اما من یه حرف دیگه هم دارم، برای دوستهایی که می گن نمی شه تعریفش کرد، یه مسئله فردیه، احساسات رو نمی شه بیان کرد. دوستان، این کارها رو نکنین لطفا!
بیاین درباره این مسئلهء انقدر فردی و شخصی و احساسی حرف بزنیم. اون چیزی که تو ذهن توی نوعیه و می گی این نظر منه، اون رو بریزید بیرون تا من نوعی که اینور ماجرا هستم بشنومش. بیا لطفا یه کار غیر ممکن رو انجام بده: اون احساس رو تعریف کن، اون لطافت رو اون ملایمت رو. اون مسئله بدیهی رو دوباره توضیح بده، حتی اگه خیلی سخته، بیا یه تلاش دست و پاشکسته هم که شده برای بیانش انجام بده.
می دونی چرا؟ چون به اندازه کافی توی جامعه ما همه چیز پنهان و پوشیده و در لفافه هست، همه چیز گنگ هست، همه چیز روتوی کلمه های قلنبه سلنبه قایم کردن که نشه بهش فکر کرد، نشه لمسش کرد، نشه فهمیدش . ترسناکش کردن به اندازه کافی که نشه رفت سراغش تا مدتها!
خیلی از این بدیهیات به خاطر بد بودنش به خاطر ترسناک بودنش به خاطر ضعیف کردنش، گفته نشده، آموزش داده نشده، سرکوب شده و حتی خفه شده! پس نیاین برای من از این حرف بزنید که نمی شه تعریفش کرد، اینکه از هر فردی به فرد دیگه متفاوته. این به درد منی که شاید هیچی ازش نمی دونم نمی خوره. من می خوام بفهمم و یکی از راههای فهمیدن، شنیدنه( البته اینجا می شه خوندن)
پس لطفا شماهایی که می دونید و می تونید حرف بزنید، حرف بزنید.
بگید به نظرتون زنانگی یعنی لبخند شیرینی که یهو در جواب جوک شما رو لبهای طرف ظاهر می شه
یا زنانگی یعنی اینکه می دونه چه جور با دوتا خط چشم و سایه صورت خوشگل و درخشانی درست کردن
یا زنانگی یعنی دستاش احساس آرامش بخشی بهت بده
( نمی دونم اینا درسته یا نه ، پس بگید)
انقدر نگید که نمی شه گفتش. اگه چیزی رو می دونی چیه، می تونی دربارش حرف بزنی. اگه نمی تونی دربارش حرف بزنی یا بنویسی یعنی نمی دونی چیه.
دیشب یکی ازم پرسید خب حالا مردانگی یعنی چی؟ یه چندتا کلمه براش ردیف کردم یعنی مهربون بودن یعنی ساپورت خوب بودن. اون فهمید منم فهمیدم که دارم چرت می گم. نمی دونستم یعنی چی، گنگ بود. می دونی چرا؟ چون نمی دونم واقعا مردانگی یعنی چی ! نه اینکه تعریف نداره ها، داره! من بلدش نیستم . و اینطوریه که نمی تونم اونی که می خوام رو پیدا کنم نه تو خودم نه تو یکی دیگه چون نمی دونم دارم دنبال چی می گردم!
پس بیاین حرف بزنیم حتی اگه اولش سخته، باید حرف زد و حرف زد و حرف زد تا بفهمیم!
به امید فهمیدن و حرف زدن D:

پ. ن: البته اینم بگم چون من گارفیلدم به جای اینکه برم کتاب بخونم ، میام از شما نظر می خوام، هم راحتتره هم واقعی تره. پس پیشنهادهای مطالعاتی ندین، حرف بزن!

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

یک سوال جدی و الزامی

می شه این رو برام تعریف کنید: زنیت! زن بودن، هنر زن بودن!
خانم ها و آقایون حاضر و غایب و رومیز و زیر میز، این چه معنی می ده از نظر شما، تعریف ذهنیتون چیه! لطفا برای یکبار هم که شده بیاین روراست باشین و کامنت بزارین و حستون رو بگین، با شمام که هر چند روز می یای چک می کنی و می ری و صدات در نمیاد، بعله خود خود شما، نظرتون الان لازمه!
باسیه این هم که دستتون بیاد ماجرا چیه این جا رو بخونید!

پیشاپیش از همکاریتون کمال تشکر رو داریم!

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

I can Kill uuuuuuuuuuuuuu

تصور کن ساعت 10:00 شبه. تصور کن تو با دوستت زیر پل پارک وی سر اتوبان چمران وایسادین، اونورتر هم یه سری آدم دیگه وایسادن منتظر تاکسی باسیه هفت تیر و نوبنیاد و اینا! تو و دوستت اینجا از هم جدا می شین، به خاطر همین وایسادین و دارین آخرین حرفها رو با هم می زنین، خب مشخصا دارین می خندین و بلند بلند و با هیجان حرف می زنید! بعد یه هو یک عدد پسره گنده با کولی و بندو بساط و موهای فرفری و هدفونی که از گوشش در اورده و آویزونه، کنارتون سبز می شه! مردک (پسرک، خرس گنده،...) یه هو می پره وسط حرف ما و می گه : من شمارو این موقع شب، توی خیابون می بینم نگرانتون می شم! ارازل اوباش هستن، ممکنه اذیتتون کنن، اگه لازمه من تا جایی به عنوان بادی گارد همراهتون بیام!! من و دوستم با هم: نخیر لازم نیست!
یکم که دور می شه ، من و دوستم که کلا فراموش کردیم داشتیم چی می گفتیم، به هم می گیم خب بریم دیگه، من چون اصولا ترسو ترم بخصوص تو شب، یعنی همین یه خورده شجاعتم دیگه تا حالا پریده، یه عدد ماشین دربست می گیرم و مسیر 500 تومنی رو 4000 تومن پیاده میشم، دوستم هم که شجاع تره سریع می ره اونور خیابون که سوار ماشین بشه، تند و سریع حرکت می کنیم.
5 دقیقه بعد به دوستم زنگ می زنم، سوار ماشین شده و مشکلی نداره! تازه یه کم نفس راحت می کشم! تازه یادم می یوفته درست خدافظی نکردیم و امانتیش که گذوشته بود پیش من ، پیش من موند!
حالا خداییش خودتون قضاوت کنید، شما موجودات دوپای مذکر:
حقتون نیست آدم بگیرتتون، تیکه تیکه کنه، هر تیکه رو بزاره سر یه کوه و آتیش بزنه! آخه چرا شماها انقدر از خودراضی و پررو و از خود متشکر و از خود هزارتا چیز دیگه هستین، که فکر می کنین هر وقت با هر مسلک و مرامی می تونید بیایید و مزاحم بشین؟ حالا یه مدلتون که بی اجازه و با پررویی ، یه مدل جدیدتونم اینطوری بادی گاردی، مردک واقعا شکل بادی گاردها بود! آخه تو قیافه های ما رگه هایی از ترس بود؟ کسی مزاحم شده بود که ما درخواست کمک کنیم؟ حالا باهاشونم حرف بزنی می گن وااا بیچاره! چقدر تو خشنی خب، فمنیست!
خداییش می خوام بدونم اگه واقعا ما اونجا دچار مشکلی شده بودیم و کمک می خواستیم کسی می یومد کمک؟ یا همه وایمیسادن برو بر ما رو نگاه می کردن!
خداییش خونم رو این موجودات به جوش میارن!
اووففففففففففففففف
فعلا می رم کیش یکم تمدد اعصاب بکنم از دست این موجود دوپا!

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

Can you see me when I cry

اون شب رو یادته، که ماه کامل بود. من و تو تازه با هم آشنا شده بودیم و هنوز برای هم جدید و غریبه و خجالتی بودیم. یادته من از بیرون اومدم خونه، رفته بودم دکتر تغذیه، کلی راه رفته بودم و تو خیابون موزیک گوش کرده بودم. آلبوم موزیک های مجاز و چاووشی، همش چاووشی نبود اما اون روز چاووشی من و خیلی گرفته بود. اومدم توی حیاط و یهو دلم خواست همونجا بشینم و بنویسم. با روپوشم چهارزانو بشینم روی سکو و بازم موزیک گوش بدم و احساسم رو بنویسم. یادمه وسط اون حالا و هوا بودم که زنگ زدی ، نمی دونم به چه بهونه ای زنگ زدی، چون هنوز اولاش بود وبرای زنگ زدن به هم بهونه لازم داشتیم. یادمه پرسیدی کجایی؟ گفتم تو حیاط نشستم، خیلی دیروقت نبود اما زمستون بود و زود شب شده بود. تعجب کردی که وا خب چرا نمی ری تو! گفتم خوبم اینجا فعلا ، گفتی باشه اما زود برو تو! قرار شد من که رفتم تو بهت دوباره زنگ بزنم! من نرفتم تو و نشستم که ماه رو نگاه کنم و بنوسم. اما تو بازم زنگ زدی، می گفتی نگرانی ، نباید بیرون باشم. همش می پرسیدی چیزی شده؟ چرا اینتجوری؟ گفتم دارم موزیک گوش می دم و یه چیزی می نویسم. می خواستی برات بخونم ، هرچی می گفتم حالم خوبه و مشکلی نیست، باز میگفتی که نگرانمی ، بهتره برم تو. اونشب حالم واقعا خوب بود، با اینکه انقدر زنگ زدی که نزاشتی متنم رو بنویسم، با اینکه نزاشتی بیشتر از نیم ساعت بیرون باشم و بلاخره به خواست خودم فرستادیم توی خونه، بااینکه از اولشم حالم اصلا بد نبود اما خیلی لذب بخش بود اون شب. همش فکر می کردم یکی بلاخره هست که نگران منه، یکی هست!
امروز هوا ابری بود، من بازم کلی پیاده رفتم و تو خیابون موزیک گوش دادم، ایندفعه آلبوم کریس دبرگ و آدامز، از اون آلبوم های لایت دلنشین. وقتی رسیدم توی حیاط یهو منظره ابرای تیکه تیکه شده تو آسمون در حال غروب من و گرفت. بهش نگاه کردم و نگاه کردم و بعد نشستم همونجا و خیره شدم به پیچک روی دیوار. شاید اگه مثل قدیم بود، تو باید وسط احساسات سانتی مانتال من زنگ می زدی ، ایندفعه بی بهونه چون زمونه با بهونه زنگ زدنهامون خیلی وقته گذشته. باید زنگ می زدی و با اون توانایی عجیبت تو عوض کردن حال آدم، حالم رو خوب می کردی، آخه اصلا خوب نبود. اما زنگ نزدی، یعنی مدتهاست که زنگ نزدی و به خاطر همین مغزم شروع کرد به تکرار. مرتب می گفت : ... رفته، ... رفته، ... رفته . انقدر گفت که قلبم دوباره طاقتش از دست داد و قَلپ اشکها رو سرازیر کرد. ملغته جالبی بود، کریس دبرگ می خوند ، من به دیوار خیره شده بودم و گریه می کردم. انقدر عجیب بود که پیرمرد محافظه کار طبقه پایین رو کشید بیرون تا ببینه من نیم ساعته وسط حیاط دارم چی کار می کنم و تا قیافه من رو دید، بی هیچ حرفی برگشت رفت توی خونه. و بازهم تو زنگ نزدی . و بازهم مغزم تکرار کرد وقلبم گریه کرد، حتی این دفعه بلند بلند، نمی دونم اینهمه اشک رو از کجاش می یاره که تموم نمی شه و تا من خسته نشم از همه این اشکها، ول کن نیست. از همه بدتر مغزمه که ول نمی کنه یه ریز می گه دیگه کسی نیست و من می مونم تنها بین این دوتا که کدومشون رو می تونم راضی کنم تا کوتاه بیاد و تو همچنان نیستی که تحلیل کنی چه جوری می شه ازشون رد شد، دیگه نیستی!

....
یکی بیاد به این قلبم حالی کنه که سر اون کوچه فرعی توی ویلا دیگه ماشینی نیست.
دیگه ته کوچه بغلی پی کی ای وای نمی سته،
و اینکه هیچ میس کالی دیگه با اسمی که می خواد باز نمی شه!
به هرکی بتونه اینارو به دل من حالی کنه ، به غیر از عجر اخروی ، کلی جاییزه داده می شه!

but he doesn't see,what she want is
Love and Time,Dreams and affection
Love and Time,Hope and emotion;
she is alone again, wondering how her night could have been

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

بد کاری کردی که منو دیوونه کردی!

بوالهوس
کلمه ای که امروز خیلی فکر کردم تا پیداش کردم. حالا می دونم چه معنی میده ، خوب می دونم!

از مجسمه های شیشه ای خوشم نمی یاد، چون خوشگلن اما قابل اعتماد نیستن. همش نگرانی که یهو نیوفتن بشکنن. کل خوشگلیشون به ترسی که همراهشونه نمی ارزه!

تا وقتی شیشه یه قاب رو نشکنی، نمی تونی بفهمی اون چیزی که پشتشه، فلزیه که روش کنده کاری کردن، یا صرفا یه تیکه کاغذِ که رنگش کردن! و خوب خیلی احساس عجیبیه که مدتها بود می خواستی اون شیشه رو بشکنی تا فلز کنده کاری شده زیرش رو لمس کنی و به جاش یه تیکه کاغذ پیدا می کنی که راحت پاره می شه، خیلی راحت و خیلی با لذت!

that's it!