۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

Just غر زدن

دلم برای غر زدن تنگ شده
تو سایت نمی شه غر زد، انگاری که باید اونجا آدم جدی بود که حرفهای مهمی می زنه خداییش هم کی باسیه دردودل های عادی روزانه می ره سایت وهاست و اینا می زنه؟ هیچکی والا
ماهم اگه اینجارو فیلتر نکرده بودن، اصلا از این فکرها به کلمون نمی زد. اما خب دنیا عمرا اونجوری بچرخه که تو بخوای، یعنی حتی تو هیچ جوری هم نخوای و فقط بگی آقا همین که هست خوبه، حتما یه کاری می کنه همونی هم که هست، نداشته باشی.
اینجا که فیلتر شد ماهم که رفتیم کلاس داستان نویسی خلاق و فهمیدیم که کلمه نداریم و نطقمون هم کور شد. بعدترش با کمک جاوید خان بزرگ سایت راه افتاد یه مدتی هم نوشتیم توش اما خب اون حس راحتی و خودمونی هیچ وقت اونجا نشد، یعنی هنوز هم خودم می شینم پست های اینجارو می خونم هی می گم ااهه چه خوب بود.
بعد امشب من مریضم و چون تقریبا پاچه هیچ آدم دورو نزدیک رو نیست که نگرفته باشم. (آخرین قربانی احتمالا همین جاوید خانه که الان دارم باهاش چت می کنم) در نتیجه کسی نیست که باهاش حرف بزنم. البته بد خلقی در هنگام مریضی یه جور سنت خانوادگی برای ما به حساب میاد. یعنی هم من وهم خواهرام وهم بابام ، بد مریضیم . بعد خودتون تصور کنید که اخلاق بد من در حالت مریضی چه می شود، درنتیجه که کمتر با آدمها در تماس مستقیم خودم رو قرار می دم که بعد مریضی بتونم تو روشون دوباره نگاه کنم.
این فیسبوخ و پلاس هم که هیچ خاصیتی ندارن، الان یه استوس غمناک گذوشتم تو فیسبوق که من مریضم بیاین نازم رو بکشین ملت همش لایک میزننن. الان یعنی لایک ناز کشیدنه؟ چیه خب؟ خلاصه عین این بچه ها بود که از عروسک های جدیدشون خسته می شدن باز برمی گشتن سراغ همون عروسک کاموایی خودشون ها، ما هم امشب برگشتیم اینجا
یعنی می خوام که سردر اینجا بزنم غرغر های یک گارفیلد و خیال خودم رو راحت کنم!
خب این هم غرهای اینجانب به ترتیب
1- آخه آدم فیلان، من چند دفعه باید بشینم شرح لاس زدن های شما با دخترها رو گوش بدم، بد هی لبخند ملیح بزنم هی بگم وای چه بامزه. خودت جمش کن دیگه. حالا من و این جناب روانشناس نتونستیم هنوز به این ترس ِاز دست دادن من غلبه کنیم و من نمی زنم دوتا زیر گوشت که هی نیای پیش من غر بزنی من دوست دختر می خوام، من بزودی یه دوست دختر می گیرم فلان بیسار. اما خب توهم دیگه حیای گربه رو به حساب بیار دیگه.  اینجوری می شه که من مریض باشم یکبار هم شرح پرستاری های خانم چه بهتر از شما رو گوش داده باشم، لبخند ملیح هم زده باشم پشت تلفن. اما بار دوم یهو صفحه چت ببندم و تمام و دیگه جواب شوخی های صد من یه غاز شمارو ندم! در این حد که دارم به سوال دوستم که گفت این روانشنست داره چه غلطی میکنه پس که تو هنوز ترس از ترک رابطه داری؟ فکر می کنم خب. بعد یعنی یه روزی که این فعالیت های جناب روانشناس به بار بشینه ها، واقعنی ممکنه که دوتا بخوابونم تو گوش اولین پسری که میاد تو چشهمهای من نگاه می کنه و می گه من دوست دختر می خوام!
به هر کسی هم که بگه من چه خواصیتی دارم که همه پسرها من رو  بنگاه دوست دختر یابی و بعدترش گوش راحت برای شرح مسائل اونها با دخترها می دونن جایزه می دم. یعنی به هیچ نوع رابطه دیگری هم تن نمی دن فقط اینکه بنده بشم لَلَشون! البته که خداییش منم خوب این نقش رو بازی می کنم!
2- نشستم این مسخ کافکا رو خوندم. یعنی من از همون بچگیا تا الان هربار این کافکا رو خوندم، نفهمیدم چرا آدم باید یک چنین تیرگی رو بخونه خب؟ بعد اما چند وقت پیش یه آقاهه که خودش در نوع خودش،موجودعجیبه، سرکار گفت که این مسخ کافکارو خوندین فیلان، منم که مثلا ادعای کتاب خونی و اینا نگفتم نخوندم، حتی یه لبخند همچی زدم که آره. بعد رفتم خوندمش. خیلی جالب بود. پسره که باسیه خونواده داره کاری رو می کنه که دوست نداره، یه روز پامیشه می بینه که حشره شده، گنده و زشت و اینا. خانواده هم ازش می ترسن و کم کم همه اون آدمهایی که قبلا نمی تونستن کار کنن و این ازشون مراقبت می کرده، مجبور می شن برن کار کنن تا خرجی دربیارن. بعد یه مدت کم کم خسته می شن که دارن با یه جونور زندگی می کنن، بهش می گن از اینجا برو اگه پسر مایی که باید بفهمی که ما چقدر زجر می کشیم، بعد پسره می فهمه و می میره و اونها از فرداش خوشحال می شن!
امشب که  مریض بودم و هیچکی تو خونه بهم توجه نمی کرد، رفتم تو شب روز مادر اینارو به مامانمن گفتم که آره این کتاب اینجوری بود. چهارتا فحش خوردم که بدجنس بی انصاف اینا، ما اینطوریم با تو؟ اینم نتایج کافکا خونی ما. اما خداییش آقاهه تو شرکت کار خوبی کرد که گفت اینو بخون. هرچقدر خودت رو سفت بگیری هرچقدر بگی می تونم، آدمها بیشتر یادشون می ره که نمی تونی شاید یه جاهایی که شاید کمک می خوای.
2.1- آنتراک غر: چقده خوبه که هنوز بعضی ها تو فیسبوق این سنت حسنه تگ کردن عکسهارو انجام می دن که ما عکسهای دوستهای و فامیل های دور رو مشاهده کنیم و بار فوضولی شبانهیمان بخوابد.
4- بعد من یه عکس گذوشتم اونجا بعد اگه شرح عکس و شرح شعرش و اینا برای کامنت گذارش برود که چه بسا من را به سیخ بکشد و دیگر عزیزم واینها برما روا ندارد، اما ما بسیار موذیانه داریم از هر دوطرف دعوا لطف و مرهمت دریافت می کنیم و هی وسطش می گوییم به خودمان که وات آر یو دویینینگ واقعنی؟ هان؟ واقعنی ها!
5- آخ آخ نشستم این برنامه رامبد جوان که می خواد بره دنبال زندگی هنرمندها رو با هزار بدبختی از توی یوتیوب دیدم. یعنی کل این سه ساعتی که تلاش کردم این و تا آخر ببینم بر باد فنا. همش ادا که مردم چه وظیفه ای در مقابل ما دارن، که ما چقدر خوبیم،که مردم به حریم خصوصی ما میان،که مردم باید هنرمند بشناسن بدونن چقدر کار سختیه هنرمند بودن، که همه چی مصنوعی الکی. شوخی الکی ، صمیمیت الکی ! عین اون شعر نامجو بود، هایییییی الکی. خب آخه مجبوری مردک اینقدر قر و غمیش بیای، بیا بگو می خوام یه برنامه بسازم همین. انقده که دلیل و اما و اگر نداره خب. بعد اما آخرش از اون درخت کاریش خوشم اومد. و صددرصد از خانومش بیشتر خوشم اومده. یه جاهم حتی اشکان خطیبی می گه که باید خدارو شکر کنیم که مثل خارج هی فرط و فرط زندگی آدم رو نمی تونن بنویسن . خب راست می گه دیگه. خلاصه که من الان ناامید فیلان از این که توی این سینما و تلویزیون ما دست از سر شعار دادن و نصیحت کردن و اینا بردارن و یکی پیدا بشه که حرف دلش رو بزنه، والا!
6- آخه سرما خوردن تو روز تعطیل چه فایده ای داره؟ عین تعطیلی تو پنجشنبه جمعه است. سرماخوردگی باید تو طول هفته باشه خواهر من که به ما سرما دادی، یکم دیرتر یا یکم زودتر می دادی
والا
الان من سبک شدم ها:)

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

بعد یه عمری من و سایت و ماجراهای جدید

خب این دفتر هم اینجا به پایان رسید، اگه دوست داشتین بدونین که چرا می تونید بیاین اینجا و سر بزنین و ماجراهای جدید رو دنبال کنیدو این شما و این رویای ماکارونی ها!

خوش بگذره

خواستم بگم خیلی اینجارو دوست داشتم و دارم، درست مثل اینه که خونه زمان بچگی ها رو یهو ترک کنی .می دونی که کلی خاطره های جالب اونجا داری که مال اونجاست و هیچ کاریشون نمی تونی بکنی. اینجام کلی حس های دوست داشتنی دارم، هر پست رو که می خونم یاد زمانی که نوشتمش می یوفتم. دوستش داشتم اما هر چیزی توی این دنیا فانیه و باید ادامه داد به هر حال با همه دوست داشتن. 

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

Oh brother I can't, I can't get through

گلویی که انگار در آن یک مشت سوزن ریختن وبا هر حرکت کوچک یکی از سوزن ها به دیواره حلق کشیده می شود و ساده ترین کار انسانی یعنی قورت دادن آب دهان را تبدیل به یک شکنجه دردناک می کند، که تکرارهر 5 دقیقه یکبارآن چه در بیداری و چه درخواب آدم را از آدم بودنش پشیمان می کند، این سه روز را سر کرده ام . و کشف این روزهای من چایی کمرنگ داغ یا آب سرد یخچال بوده که تنها مرهمی است که این ماجرا را کمی  قابل تحمل تر می کند!
خب پاراگراف بالا را مشاهده فرمودین؟ پاراگراف ساده ای بود در توصیف وضعیت بیماری بنده، که نوشتن آن بدون اغراق نیم ساعت وقت من را گرفت. درست مثل خواندن کتاب بانوی دریاچه جناب چندلر که دو هفته و نیم طول کشید. و همه این ها به خاطر وجود ارزشمند " کلمه " می باشد. خب همه می دونن که کلا نوشتن از کلمه تشکیل شده واین مطلب جدیدی نیست و حالا چی شده که کلمه من رو دچار مشکل کرده؟
بزارین برای روشن شدن اذهان عمومی یه مثل قدیمی خانوادگی  براتون بزنم. دایی ما در عنفوان جوانی، در مجلس های دوستانه اگه پا می داده و سازی بوده، زیر آواز می زده،یه چند دفعه که این اتفاق افتاده، دوستان بهش می گن که شما صدای خوبی داری و حیفه که هدر بره، بیا برو پیش یک استاد و تعلیم ببین، دایی ما هم این درو اون در می زنه و یک استاد بنام خوب رو پیدا می کنه و ازش وقت می گیره. روز موعود که می رسه می رن تو مجلسی می شینن که همه گوش تا گوش شاگردهای دیگه هم بودن هر کی به نوبت چه چه ای می زده تا اینکه می رسه به دایی جان، ایشون چه چه ای اول رو به دوم نرسونده، استاد مزبور می فرمایند که جناب چی شد که شما فکر کردین صداتون خوبِست برا خوندن؟
حالا این حکایت ماست که در اثر تعریف و تمجید دوستان و آشنایانی که اینجا رو می خوندن فکر کردیم که شاید ما هم استعدادی در زمینه نوشتن و نویسنده شدن داریم که تاحالا شکفته نشده و بد نیست که بریم این غنچه باز نشده رو بدیم دست استاد کار بلدی که یک وقت خدای نکرده جامعه ادبیات دچار نقصان نشه و اینجوری شد که یه وسط روزی سر از کلاس "استاد خلاقیت" در آوردیم. و فهمیدیم که بچه حلال زاده عجیب به داییش می ره.
حالا نه اینکه فکر کنید استاد خلاقیت ما مثل اون استاد دایی جان در جا زده تو پره ما ها، نه. اتفاقا ایشون کاملا برعکس از روز اول در حال تلاش برای بیرون کشیدن یک عدد گارفیلد نویسنده که حالا نه، اما یک عدد گارفیلد خلاق حداقل از درون ما هستن، و حتی کوچکترین تراوشات نصفه نیمه ای رو هم که جالب به نظر میاد رو تشویق می کنن وگرنه که ما همون اواسط جلسه دوم عطای ماجرا رو به لقاش بخشیده بودیم کلا. که ما اصلا آدم این ماجرا نبودیم که بریم بشینیم وسط جمعی از دوستان که همگی دستی در نویسندگی ومطلب نوشتن و اینها دارن و تو ده دقیقه، داستانی با شخصیت پردازی و تخیل تحویل می دن. در حالیکه ما از اواسط دقیقه 6 ام تازه کالسکه اول موریاتی رو رد کردیم و منتظر کالسکه دوم هستیم که هنوز نیمده.
اما خداییش همچی کیفی می ده وقتی همون یه توصیف نصفه نیمه مورد توجه قرار می گیره و احساس می کنی الان تو یه چیزی برای خودت کشف کردی .که دیگه حتی اینکه در نقش مادر بزرگ تنبل کلاس ظاهر شدی هم یادت میره . البته چون این دوره خودش امتحان  کلاس رودرویی با ترسها ی جناب روانشناس به حساب میاد که بعد این همه اذیت و آزار بنده، می خواد من و فارغ التحصیل کنه تا جونش راحت شه، ادامه دادن ماجرا و تلاش برای به نتیجه رسوندش خیر دنیا و آخرت رو به همراه داره.
خلاصه اینطوری شد که ما گوش جان سپردیم به نصایح استاد و اولین حرفی که از دهان مبارک خارج شد رو روی هوا بلعیدیم و اون چیزی نبود جز: "کلمه"
یعنی که آقا جان این همه سال کتاب خوندی و خودت رو مثلا جزء قشر کتاب خون می دونی، کشک! شما دایره لغات کم داری، باید بری دنبال کلمه های جدید تا بتونی ازشون درست استفاده کنی، مثلا به جای توخالی بگی پوک یا بدونی به میزهای کوچیک کنار مبل توی هال و پذیرایی می گن میز پیش دستی! و اینجوری بود که سفر روحانی ما درون کتاب ها با شعار کلمه بیشتر رستگاری بالاتر شروع شد. و این یعنی خوندن چندین و چند باره یک پاراگراف ِچندلر سلنیجر و حتی برادران کارامازوف. و خب کیف می ده که آدم مشق شبش رمان خوندن باشه.
وقبول کنید که نوشتن بسی سختر می شه وقتی به کلمه دقت می کنی.

با اینحال ما همچنان سر پا ادامه می دهیم نوشتن در این وبگاه رو با اینکه این متن پر از حرف اضافه " که " و با زبان محاوره ای و جاهای ادیت نشده از کار درآومد که اگه سر کلاس بود ممکن بود خونده نشه حتی!

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

بیایین یکم بحث کنیم

بهادر خان( که معرف حضورتون هستن دیگه) چند وقت پیش اواخر پاییز که مثل همیشه توی خونه دوست داشتنیشون مهمون بودم، بعد از صرف شام خوشمزه ای که همسر گرامشون بهمون دادن، یه سوالی رو مطرح کرد که جالب بود، اونشب دربارش حرف زدیم و کلی از نتایجیش به نظریه های جدیدتری رسیدیم، فرداش پیشنهاد داد که بیام سوال رو اینجا مطرح کنم، تا نظرات بیشتری رو بدست بیاریم که منم گفتم باشه، اما متاسفانه کلی زمان از این باشه گفتن و انجام دادنش گذشته، که من شرمنده ای این همه خلف وعده شدم، اما چون بحث اش به نظرم شامل مرور زمان نمی شه، به قولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. سوال اونشبش رو مطرح می کنم، نظراتتون رو بدین لطفا، یعنی از گوگل ریدر تشریف بیارین بیرون، تا بعد دوباره یه جمع بندی سرش بکنیم. دلیل اینکه به این بحث علاقه مندم به خاطر تناقضیه که بوجود میاره که بعد بیشتر توضیحش می دم، اما سوال اینه:
فرض کنید شما دوستی دارید که مقداری پول در بانک گذاشته و 15% سود میگیرد، اون از این سود نا راضی است. از شما سوال میکند آیا کسی را میشناسی که اطمینان بانک را داشته باشد و سود بیشتری بدهد؟
شما شخصی  را می شناسید که فقط از شما پول قبول میکند و 20% سود میدهد.این شخص حاضر نیست از کس دیگری جز شما پول بگیرد و 20% سود را بخاطر اعتماد و روابطی  که با شما دارد، به شما پرداخت می کند.
شما به دوستتان میگویید: پولت را به من بده و 18% سود بگیر و مسئولیت بازپرداخت پولت با من است.دوست شما از سود 18% و ضمانت بازگشت اصل پولش توسط شما راضی است.
شما از این معامله 2% سود میکند
 حالا آیا شما باید به دوستتون  بگید که من دارم این وسط سود میکنم؟یا اینکه چون دوستتون  از شرایط راضیه، کافیه و گفتنش لزومی نداره؟

خب برام بنویسین که در این شرایط شما چیکار می کنین،به دوستتون می گین که دارین سود می کنین یا اینکه نه؟ و اینکه به نظرتون کدوم راه حل، گفتن یا نگفتن سود کردن شما ، درستره، چه از لحاظ اقتصادی چه از لحاظ اخلاقی

مرسی خوش بگذره

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

اطلاعیه

دلم برای اینجا تنگ شده، خیلی زیاد. فقط نمی تونم بنویسم اونم خیلی زیاد
البته دل تنگی بیشتره( این پست خودش شاهد این ماجراست) باسیه همین دوباره می نویسم یواش یواش


۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

بفرمائید شام

در راستای اینکه اینجا مدتیه غر دونیه و صدای ملت در اومده و دیگه حتی بهادرخان برای تشویق مثبت نویسی بنده،میاد کامنت می زاره. امروز می خوام یکم غذای روحی به خوردتون بدم که همچی خیلی هم اینجا روح و روانتون رو آزار نده. این یک پرس غذای کامله یعنی هم پیش غذا داره هم دسر هم غذای اصلی. در ضمن کاملا هم اقتصادیه و زود هم می شه آماده اش کرد.
پیش غذا: پیاده روی در یک عصر دل انگیز پاییزه با یک آدم دل انگیز، از همونا که توی متنهای خارجی بهش می گن your loved ones ( یعنی این عبارت رو دوست دارم )
طرز تهیه: ابتدا یک مسیر قابل پیاده روی که دوطرفش درخت هست روانتخاب کنید. می تونید از پارک یا هر پیاده روی قابل دسترس دیگه ای اسفاده کنید. دقت کنید که هرچقدر تعداد درختها بیشترباشه طعم پیش غذا بهتر خواهد بود. your loved ones هم که پای خودتون، فقط این رو گوشزده کنم که حنسیت اصلا مهم نیست. مهم همدل بودنه، یعنی می تونه از شوهر و دوست پسر و دوست دختر تا رنج دوست و خواهر و برادر حرکت کنه. حتی در موارد خیلی نادر دیده شده که پدر و مادر یا خاله و دایی و عمه ای که قابلیت درک داره هم کارسازه. لباس یکم گرم بپوشین که خب به هرحال عصر پاییزه و سوز داره و قرار نیست پیاده روی با پت پت دندوناتون و کز کردن همراه باشه.
تقریبا همه چیز آماده است با اینکه ظاهرا پیش غذای ساده ایه اما باید در انتخاب ادویه اش دقت کنید که یه وقت مزه اش رو خراب نکنه. مثلا اینکه شما قرار نیست ورزش و بدو بدو انجام بدین. قراره صرفا یک پیاده روی دل انگیز داشته باشین و با آرامش راه برین. مسیر خیلی طولانی نیاید باشه که خسته بشین. در انتخاب loved one تون هم این دقت رو بخرج بدین که از قبل ماجرایی برای بحث کردن بینتون نمونده باشه چون قرار نیست که توی این پیش غذا مشکلی رو حل کنین، صرفا حرفهای دوست داشتنی و خوشحالانه که باعث بشه پیش غذای خوش طعمی داشته باشین، کفایت میکنه.
حالا که پیش غذاتون رو خورید میریم سراغ غذای اصلی.
مواد لازم: یک عدد مبل راحتی روبروی تلویزیونی که به DVD Player وصله و یک نوع خوراکی که دوست دارید و می شه سریع درستش کرد یا از بیرون تهیه اش کرد. من بهتون پیتزای ایتالیایی یا ماکارانی رو پیشنهادمی کنم. و از همه مهمتر یک عدد DVD با کیفیتِ فیلم eat pray love ( لطفا از 2000 تومن به بالا تهیه کنید که کیفیت مهمه) . برای درست کردن غذای اصلی، تنها کاری که لازمه اینه که DVD رو بگذارید توی player و خوراکیتون رو بیارید دم دستتون، روی مبل لم بدین و play رو فشار بدین و لذت ببرید از ایتالیا و غذاها و راحتی آدمهاش، از هند و حرفهاش و آخر سر هم از جولیا رابرتز و این آقا خوبه.
البته بگم که غذای اصلی می تونه یکم سنگین باشه و مجبور شید که چند بار به حرفهاش گوش کنید. اما خب به من اعتماد کنید و دقت کنید که چی می گه، چون حرفهای آرامش بخش مثبتانه ای می زنه. اگه هم که نمی خواین به متن اصلی وقادار بمونین DVD رو انتخاب کنید که ترجمه زیر نویسش قابل اعتمادتر باشه.
اگه کامل غذا تون رو نوش جان کردید و دخیره آرامش روحتون به حالت قابل قبولی رسیده می تونیم بریم سراغ دسر.
مواد لازم:دسر رو از مواد یکسان با غذای اصلی براتون در نظرگرفتم که خیلی به زحمت نیوفتین و فعالیت زیادی، باعث آزاد شدن احساسات صورتی گولی مگولی روحتون نشه. فقط لازمه که وقتی دارید DVD غذای اصلی رو میگیرید یک عدد DVD با همون خصوصیات با کیفیت و زیر نویس درست حسابی از فیلم the Jane Austen book club بگیرید. همچنین یک قهوه خوب و چندتا بیسکوئیت خوشمزه.
برای دسر لازمه که بلند شین و برای خودتون قهوه آماده کنید. (قبول دارم که این یکم فعالیت اضافیه و امکانات لازم داره اما خب قهوه خوب ارزشش رو داره. حالا اگه خیلی نمی خواین فعالیت کنید و یا امکاناتش رو ندارین از hot chocolate های آماده هم می تونید استفاده کنید فقط مرغوب باشه و غلیظ) قهوه / hot chocolate رو همراه با بیسکوئیت ها بیارید جلوی مبلی که برای غذای اصلی استفاده کردین، DVD جدید رو توی DVD player بگذارید و لیوان قهوه / hot chocolate تون رو دستتون بگیرید و play رو بزنید . چون از همون اول به اینکه قلپی از یک نوشیندنی گرم بخورید احتیاج دارید.
و خب می تونید لذت ببرید از دسر امشب که پره از رمان های دوست داشتنی غرور و تعصب ، اما و... همراه با داستانهای شخصیتها، با بالا و پایین هاشون و مزه مزه کردن رابطه های دوست داشتنی که به تصویر می کشه.
و خب امیدوارم که بعد از استفاده از منوی امشب ما، روحتون سیراب شده و تا مدتی حالت پروانه ای سرخوشانه ای داشته باشید.
نوش جان.

پ.ن: یعنی من دوست دارم این با هم کتاب خوندن رو.بخصوص به نظر من جالبترین حالتش اینه که دونفر بشینن از روی یه کتاب بخونن یعنی یکی بخونه یکی گوش بده. توی فیلم یه جا دختره به شوهرش می گه بیا به این صفحه گوش بده، فقط همین یک صفحه. این باعث می شه با هم کار مشترکی انجام بدیم. و جالبیش اینه که بعد از اون یک صفحه پسره خودش دوست داره که ادامه بده اونم چی ، یکی از کتاب های Jane Austen رو که مثلا قراره دوخترونه باشه فقط. قشنگ این صحنه یعنی !

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

عصر روز پاییزی با میزو صندلی ها

توی شرکت تنها م!  قرار بود بقیه آدمها بیان امروز که روز تعطیلی آلودگیه اما نیمدن و من حالا توی این واحد گنده با کلی صندلی و میزو کامپیوتر نشستم و دارم دومین قسمت ساندویچ ظهم رو می خورم. ناهارم رو رفتم از خانم ارمنیه یه کوچه پایینتر گرفتم، با اینکه یه رستوران فسقلیه اما فضای خودمونیه خوبی داره بخصوص سرظهر. وقتی خانومه باشه. بهت لبخند می زنه و تا ناهارت آماده بشه سعی می کنه که یکم باهات گپ بزنه، امروز از من پرسید شما تعطیل نیستین؟ گفتم نه. که خب دروغ بود اما خیلی حوصله نداشتم که توضیح بدم براش که چرا ما تعطیلیم اما من چون کارداشتم و کسری هم داشتم و قرار بود یه کاری رو برای شنبه تموم کنم و عصر هم از همینجا با ماشینهای شرکت می خوام برم جشن سالیانه، چون جای جشن دوره و من حوصله ندارم ماشین ببرم، اومدم شرکت. قبول کنید که سخت بود همه اینهارو براش توضیح دادن چون همشون مستعد پرسیدن یک عالمه سوال دیگه بود که اولیش این بود که کجا کار می کنین؟ خوشبختانه یکی از همسایه های خانومه اومد پیشش و نشستن درباره یکی دیگه و مشکلات زندگیش با هم اطلاعات ردوبدل کردن. اینکه زنش برگشته گفته که تو تعهد بده که سرخونه زندگیت می مونی منم برمی گردم و مرده زده همه چیزارو شکونده و از این حرفها. ساندویچ استیک مرغ سفارش داده بودم با برانی اسفناج. یه مدته جناب اژدها داره خودنمایی می کنه و منم سعی می کنم رعایتش رو بکنم به خاطر همین رفتم سراغ غذاهای سالم. البته در لحظه آخر نتونستم با وسوسه سیب زمینی سرخ کرده کنار بیام و سفارش دادم و نشستم در کمال آرامش یه گوشه و به حرفهای خانومه و اون یکی کارگر رستورانه و همسایه اشون گوش دادم. همیشه از گوش دادن به این داستانهای زندگی آدمهایی که ربطی به من ندارن خوشم میاد بخصوص وقتی یه گوشه ای نشستی و کسی حواسش به تو نیست که سرتاپا گوش شدی.
برانی رو بهم میده، و من آروم آروم می خورمش و بعد پشت بندش سیب زمینی و یه ساندویچ نصف شده، یعنی عادتشه که ساندویچ رو نصف کنه به جای اینکه یه دونه نون گنده باگت رو قلنبه بده دستت. به سیب زمینی ها نگاه می کنم، وقتی داشتم سفارششون می دادم یادم بود که با خودم صحبت کرده بودم که یکم باید لاغر بشم. از وقتی که یک عدد جناب محترم در توصیف ظاهر من گفتن "متاسفانه خوشایند نیست" کلا این سندرم باید لاغر بشم توم فعال شده. البته جنابش منظورش بیشتر این بود که من خوش قیافه ام و صرفا با یکم کاهش وزن و توجه به هیکلم می تونم خیلی عالی بشم، یعنی که می خواست تشویق کنه اما من به خاطر 120 هزارتا تداعیه که پشت این ماجرا بود فقط اون جمله توی گیومه رو تو ذهنم حک کردم و چوبیش کردم دادم دست والد محترم تا هروقت که دلشون خواست بکوبونن تو فرق سرم که دیدی چاقی. و حالا که یک ظرف سیب زمینی جلوی روم بود مقدار عذاب وجدانم دوصد چندان شده بود بخصوص که توی یه لینک از گوگل ریدر خونده بودم که سیب زمینی سرخ کرده بدترین نوع سبب زمینه و فقط سمه که به خورد بدن مبارک میدین. اما خب من نمی دونم این حکمت خدا رو که هرچی چیز مضره خوش مزه است هرچی چیز مفیده بد مزه. کلا همش در حال امتحانیم ما دیدگه. به هرحال بااینکه والد محترم تمام تلاششون رو کردن که من رو از ظرف سیب زمینی ها دور کنن و توجه هم رو صرفا به ساندویچ سالم جلب کنن. بعد از دوتا گاز از نصف ساندویچ اول، به صورت کاملا لج درآورانه نشستم یه نفس همه ظرف سیب زمینی رو نوش جان کردم،همچی یه نفس که انگار یکی تا دودقیقه دیگه سر می رسه و ظرف رو از جلوی روم برمیداره و دیگه هم قحطی سیب زمینی سرخ کرده میاد و من تا آخر عمرم نمی تونم بخورم. البته در بین خوردن اونجایی که صبر می کردم یه نفسی تازه کنم ، صدای والد رو می شنیدم که می گفت این الان کربوهیدراتته که داری قورت میدی،این سمه! و اونوقت من باسرعت بیشتری ادامه میدادم. و اینجوری شد که نتونستم همه ساندویچ رو کامل بخورم و نصفش رو برداشتم با خودم آوردم که اگه بعد گشنمه ام شد بخورم و خب وقتی تنهایی نشستی توی یه واحد گنده و همه چیزپر از سکوته، خیلی واضحه که گشنه ات هم بشه و آروم آروم اون نصفه رو هم دربیاری و بخوری . حالام که تا یه نیم ساعت دیگه ماشین ها میان و مارو می برن که بریم جشن سالانه شرکت که اینجا بهش می گن جشن خسته نباشید و من باید برم که آماده بشم  اینم خودش یه ماجرایی که شاید بعدا نوشتمش یه دفعه دیگه که تنها مونده بودم توی شرکت و حوصله هیچ کاری و نداشتم و عصر پنجشنبه هم بود.
راستی یه متن آرامش بخش بهتر می خواستم بزارم اینجا اما چون قسمت آخرش مونده بودو این بهم الهام شد یهویی، این رو گذوشتم. قسمت بود این متن رو نوش جان کنید.