| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اینجا اون چیزهایی که تو مغزم می گذره رو ثبت جهانیش می کنم، فقط همین!
۱۳۹۳ آذر ۷, جمعه
Ghazal Gh's invitation is awaiting your response
Ghazal Gh's invitation is awaiting your response
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه
Just غر زدن
دلم برای غر زدن تنگ شده
تو سایت نمی شه غر زد، انگاری که باید اونجا آدم جدی بود که حرفهای مهمی می زنه خداییش هم کی باسیه دردودل های عادی روزانه می ره سایت وهاست و اینا می زنه؟ هیچکی والا
ماهم اگه اینجارو فیلتر نکرده بودن، اصلا از این فکرها به کلمون نمی زد. اما خب دنیا عمرا اونجوری بچرخه که تو بخوای، یعنی حتی تو هیچ جوری هم نخوای و فقط بگی آقا همین که هست خوبه، حتما یه کاری می کنه همونی هم که هست، نداشته باشی.
اینجا که فیلتر شد ماهم که رفتیم کلاس داستان نویسی خلاق و فهمیدیم که کلمه نداریم و نطقمون هم کور شد. بعدترش با کمک جاوید خان بزرگ سایت راه افتاد یه مدتی هم نوشتیم توش اما خب اون حس راحتی و خودمونی هیچ وقت اونجا نشد، یعنی هنوز هم خودم می شینم پست های اینجارو می خونم هی می گم ااهه چه خوب بود.
بعد امشب من مریضم و چون تقریبا پاچه هیچ آدم دورو نزدیک رو نیست که نگرفته باشم. (آخرین قربانی احتمالا همین جاوید خانه که الان دارم باهاش چت می کنم) در نتیجه کسی نیست که باهاش حرف بزنم. البته بد خلقی در هنگام مریضی یه جور سنت خانوادگی برای ما به حساب میاد. یعنی هم من وهم خواهرام وهم بابام ، بد مریضیم . بعد خودتون تصور کنید که اخلاق بد من در حالت مریضی چه می شود، درنتیجه که کمتر با آدمها در تماس مستقیم خودم رو قرار می دم که بعد مریضی بتونم تو روشون دوباره نگاه کنم.
این فیسبوخ و پلاس هم که هیچ خاصیتی ندارن، الان یه استوس غمناک گذوشتم تو فیسبوق که من مریضم بیاین نازم رو بکشین ملت همش لایک میزننن. الان یعنی لایک ناز کشیدنه؟ چیه خب؟ خلاصه عین این بچه ها بود که از عروسک های جدیدشون خسته می شدن باز برمی گشتن سراغ همون عروسک کاموایی خودشون ها، ما هم امشب برگشتیم اینجا
یعنی می خوام که سردر اینجا بزنم غرغر های یک گارفیلد و خیال خودم رو راحت کنم!
خب این هم غرهای اینجانب به ترتیب
1- آخه آدم فیلان، من چند دفعه باید بشینم شرح لاس زدن های شما با دخترها رو گوش بدم، بد هی لبخند ملیح بزنم هی بگم وای چه بامزه. خودت جمش کن دیگه. حالا من و این جناب روانشناس نتونستیم هنوز به این ترس ِاز دست دادن من غلبه کنیم و من نمی زنم دوتا زیر گوشت که هی نیای پیش من غر بزنی من دوست دختر می خوام، من بزودی یه دوست دختر می گیرم فلان بیسار. اما خب توهم دیگه حیای گربه رو به حساب بیار دیگه. اینجوری می شه که من مریض باشم یکبار هم شرح پرستاری های خانم چه بهتر از شما رو گوش داده باشم، لبخند ملیح هم زده باشم پشت تلفن. اما بار دوم یهو صفحه چت ببندم و تمام و دیگه جواب شوخی های صد من یه غاز شمارو ندم! در این حد که دارم به سوال دوستم که گفت این روانشنست داره چه غلطی میکنه پس که تو هنوز ترس از ترک رابطه داری؟ فکر می کنم خب. بعد یعنی یه روزی که این فعالیت های جناب روانشناس به بار بشینه ها، واقعنی ممکنه که دوتا بخوابونم تو گوش اولین پسری که میاد تو چشهمهای من نگاه می کنه و می گه من دوست دختر می خوام!
به هر کسی هم که بگه من چه خواصیتی دارم که همه پسرها من رو بنگاه دوست دختر یابی و بعدترش گوش راحت برای شرح مسائل اونها با دخترها می دونن جایزه می دم. یعنی به هیچ نوع رابطه دیگری هم تن نمی دن فقط اینکه بنده بشم لَلَشون! البته که خداییش منم خوب این نقش رو بازی می کنم!
2- نشستم این مسخ کافکا رو خوندم. یعنی من از همون بچگیا تا الان هربار این کافکا رو خوندم، نفهمیدم چرا آدم باید یک چنین تیرگی رو بخونه خب؟ بعد اما چند وقت پیش یه آقاهه که خودش در نوع خودش،موجودعجیبه، سرکار گفت که این مسخ کافکارو خوندین فیلان، منم که مثلا ادعای کتاب خونی و اینا نگفتم نخوندم، حتی یه لبخند همچی زدم که آره. بعد رفتم خوندمش. خیلی جالب بود. پسره که باسیه خونواده داره کاری رو می کنه که دوست نداره، یه روز پامیشه می بینه که حشره شده، گنده و زشت و اینا. خانواده هم ازش می ترسن و کم کم همه اون آدمهایی که قبلا نمی تونستن کار کنن و این ازشون مراقبت می کرده، مجبور می شن برن کار کنن تا خرجی دربیارن. بعد یه مدت کم کم خسته می شن که دارن با یه جونور زندگی می کنن، بهش می گن از اینجا برو اگه پسر مایی که باید بفهمی که ما چقدر زجر می کشیم، بعد پسره می فهمه و می میره و اونها از فرداش خوشحال می شن!
امشب که مریض بودم و هیچکی تو خونه بهم توجه نمی کرد، رفتم تو شب روز مادر اینارو به مامانمن گفتم که آره این کتاب اینجوری بود. چهارتا فحش خوردم که بدجنس بی انصاف اینا، ما اینطوریم با تو؟ اینم نتایج کافکا خونی ما. اما خداییش آقاهه تو شرکت کار خوبی کرد که گفت اینو بخون. هرچقدر خودت رو سفت بگیری هرچقدر بگی می تونم، آدمها بیشتر یادشون می ره که نمی تونی شاید یه جاهایی که شاید کمک می خوای.
2.1- آنتراک غر: چقده خوبه که هنوز بعضی ها تو فیسبوق این سنت حسنه تگ کردن عکسهارو انجام می دن که ما عکسهای دوستهای و فامیل های دور رو مشاهده کنیم و بار فوضولی شبانهیمان بخوابد.
4- بعد من یه عکس گذوشتم اونجا بعد اگه شرح عکس و شرح شعرش و اینا برای کامنت گذارش برود که چه بسا من را به سیخ بکشد و دیگر عزیزم واینها برما روا ندارد، اما ما بسیار موذیانه داریم از هر دوطرف دعوا لطف و مرهمت دریافت می کنیم و هی وسطش می گوییم به خودمان که وات آر یو دویینینگ واقعنی؟ هان؟ واقعنی ها!
5- آخ آخ نشستم این برنامه رامبد جوان که می خواد بره دنبال زندگی هنرمندها رو با هزار بدبختی از توی یوتیوب دیدم. یعنی کل این سه ساعتی که تلاش کردم این و تا آخر ببینم بر باد فنا. همش ادا که مردم چه وظیفه ای در مقابل ما دارن، که ما چقدر خوبیم،که مردم به حریم خصوصی ما میان،که مردم باید هنرمند بشناسن بدونن چقدر کار سختیه هنرمند بودن، که همه چی مصنوعی الکی. شوخی الکی ، صمیمیت الکی ! عین اون شعر نامجو بود، هایییییی الکی. خب آخه مجبوری مردک اینقدر قر و غمیش بیای، بیا بگو می خوام یه برنامه بسازم همین. انقده که دلیل و اما و اگر نداره خب. بعد اما آخرش از اون درخت کاریش خوشم اومد. و صددرصد از خانومش بیشتر خوشم اومده. یه جاهم حتی اشکان خطیبی می گه که باید خدارو شکر کنیم که مثل خارج هی فرط و فرط زندگی آدم رو نمی تونن بنویسن . خب راست می گه دیگه. خلاصه که من الان ناامید فیلان از این که توی این سینما و تلویزیون ما دست از سر شعار دادن و نصیحت کردن و اینا بردارن و یکی پیدا بشه که حرف دلش رو بزنه، والا!
6- آخه سرما خوردن تو روز تعطیل چه فایده ای داره؟ عین تعطیلی تو پنجشنبه جمعه است. سرماخوردگی باید تو طول هفته باشه خواهر من که به ما سرما دادی، یکم دیرتر یا یکم زودتر می دادی
والا
الان من سبک شدم ها:)
تو سایت نمی شه غر زد، انگاری که باید اونجا آدم جدی بود که حرفهای مهمی می زنه خداییش هم کی باسیه دردودل های عادی روزانه می ره سایت وهاست و اینا می زنه؟ هیچکی والا
ماهم اگه اینجارو فیلتر نکرده بودن، اصلا از این فکرها به کلمون نمی زد. اما خب دنیا عمرا اونجوری بچرخه که تو بخوای، یعنی حتی تو هیچ جوری هم نخوای و فقط بگی آقا همین که هست خوبه، حتما یه کاری می کنه همونی هم که هست، نداشته باشی.
اینجا که فیلتر شد ماهم که رفتیم کلاس داستان نویسی خلاق و فهمیدیم که کلمه نداریم و نطقمون هم کور شد. بعدترش با کمک جاوید خان بزرگ سایت راه افتاد یه مدتی هم نوشتیم توش اما خب اون حس راحتی و خودمونی هیچ وقت اونجا نشد، یعنی هنوز هم خودم می شینم پست های اینجارو می خونم هی می گم ااهه چه خوب بود.
بعد امشب من مریضم و چون تقریبا پاچه هیچ آدم دورو نزدیک رو نیست که نگرفته باشم. (آخرین قربانی احتمالا همین جاوید خانه که الان دارم باهاش چت می کنم) در نتیجه کسی نیست که باهاش حرف بزنم. البته بد خلقی در هنگام مریضی یه جور سنت خانوادگی برای ما به حساب میاد. یعنی هم من وهم خواهرام وهم بابام ، بد مریضیم . بعد خودتون تصور کنید که اخلاق بد من در حالت مریضی چه می شود، درنتیجه که کمتر با آدمها در تماس مستقیم خودم رو قرار می دم که بعد مریضی بتونم تو روشون دوباره نگاه کنم.
این فیسبوخ و پلاس هم که هیچ خاصیتی ندارن، الان یه استوس غمناک گذوشتم تو فیسبوق که من مریضم بیاین نازم رو بکشین ملت همش لایک میزننن. الان یعنی لایک ناز کشیدنه؟ چیه خب؟ خلاصه عین این بچه ها بود که از عروسک های جدیدشون خسته می شدن باز برمی گشتن سراغ همون عروسک کاموایی خودشون ها، ما هم امشب برگشتیم اینجا
یعنی می خوام که سردر اینجا بزنم غرغر های یک گارفیلد و خیال خودم رو راحت کنم!
خب این هم غرهای اینجانب به ترتیب
1- آخه آدم فیلان، من چند دفعه باید بشینم شرح لاس زدن های شما با دخترها رو گوش بدم، بد هی لبخند ملیح بزنم هی بگم وای چه بامزه. خودت جمش کن دیگه. حالا من و این جناب روانشناس نتونستیم هنوز به این ترس ِاز دست دادن من غلبه کنیم و من نمی زنم دوتا زیر گوشت که هی نیای پیش من غر بزنی من دوست دختر می خوام، من بزودی یه دوست دختر می گیرم فلان بیسار. اما خب توهم دیگه حیای گربه رو به حساب بیار دیگه. اینجوری می شه که من مریض باشم یکبار هم شرح پرستاری های خانم چه بهتر از شما رو گوش داده باشم، لبخند ملیح هم زده باشم پشت تلفن. اما بار دوم یهو صفحه چت ببندم و تمام و دیگه جواب شوخی های صد من یه غاز شمارو ندم! در این حد که دارم به سوال دوستم که گفت این روانشنست داره چه غلطی میکنه پس که تو هنوز ترس از ترک رابطه داری؟ فکر می کنم خب. بعد یعنی یه روزی که این فعالیت های جناب روانشناس به بار بشینه ها، واقعنی ممکنه که دوتا بخوابونم تو گوش اولین پسری که میاد تو چشهمهای من نگاه می کنه و می گه من دوست دختر می خوام!
به هر کسی هم که بگه من چه خواصیتی دارم که همه پسرها من رو بنگاه دوست دختر یابی و بعدترش گوش راحت برای شرح مسائل اونها با دخترها می دونن جایزه می دم. یعنی به هیچ نوع رابطه دیگری هم تن نمی دن فقط اینکه بنده بشم لَلَشون! البته که خداییش منم خوب این نقش رو بازی می کنم!
2- نشستم این مسخ کافکا رو خوندم. یعنی من از همون بچگیا تا الان هربار این کافکا رو خوندم، نفهمیدم چرا آدم باید یک چنین تیرگی رو بخونه خب؟ بعد اما چند وقت پیش یه آقاهه که خودش در نوع خودش،موجودعجیبه، سرکار گفت که این مسخ کافکارو خوندین فیلان، منم که مثلا ادعای کتاب خونی و اینا نگفتم نخوندم، حتی یه لبخند همچی زدم که آره. بعد رفتم خوندمش. خیلی جالب بود. پسره که باسیه خونواده داره کاری رو می کنه که دوست نداره، یه روز پامیشه می بینه که حشره شده، گنده و زشت و اینا. خانواده هم ازش می ترسن و کم کم همه اون آدمهایی که قبلا نمی تونستن کار کنن و این ازشون مراقبت می کرده، مجبور می شن برن کار کنن تا خرجی دربیارن. بعد یه مدت کم کم خسته می شن که دارن با یه جونور زندگی می کنن، بهش می گن از اینجا برو اگه پسر مایی که باید بفهمی که ما چقدر زجر می کشیم، بعد پسره می فهمه و می میره و اونها از فرداش خوشحال می شن!
امشب که مریض بودم و هیچکی تو خونه بهم توجه نمی کرد، رفتم تو شب روز مادر اینارو به مامانمن گفتم که آره این کتاب اینجوری بود. چهارتا فحش خوردم که بدجنس بی انصاف اینا، ما اینطوریم با تو؟ اینم نتایج کافکا خونی ما. اما خداییش آقاهه تو شرکت کار خوبی کرد که گفت اینو بخون. هرچقدر خودت رو سفت بگیری هرچقدر بگی می تونم، آدمها بیشتر یادشون می ره که نمی تونی شاید یه جاهایی که شاید کمک می خوای.
2.1- آنتراک غر: چقده خوبه که هنوز بعضی ها تو فیسبوق این سنت حسنه تگ کردن عکسهارو انجام می دن که ما عکسهای دوستهای و فامیل های دور رو مشاهده کنیم و بار فوضولی شبانهیمان بخوابد.
4- بعد من یه عکس گذوشتم اونجا بعد اگه شرح عکس و شرح شعرش و اینا برای کامنت گذارش برود که چه بسا من را به سیخ بکشد و دیگر عزیزم واینها برما روا ندارد، اما ما بسیار موذیانه داریم از هر دوطرف دعوا لطف و مرهمت دریافت می کنیم و هی وسطش می گوییم به خودمان که وات آر یو دویینینگ واقعنی؟ هان؟ واقعنی ها!
5- آخ آخ نشستم این برنامه رامبد جوان که می خواد بره دنبال زندگی هنرمندها رو با هزار بدبختی از توی یوتیوب دیدم. یعنی کل این سه ساعتی که تلاش کردم این و تا آخر ببینم بر باد فنا. همش ادا که مردم چه وظیفه ای در مقابل ما دارن، که ما چقدر خوبیم،که مردم به حریم خصوصی ما میان،که مردم باید هنرمند بشناسن بدونن چقدر کار سختیه هنرمند بودن، که همه چی مصنوعی الکی. شوخی الکی ، صمیمیت الکی ! عین اون شعر نامجو بود، هایییییی الکی. خب آخه مجبوری مردک اینقدر قر و غمیش بیای، بیا بگو می خوام یه برنامه بسازم همین. انقده که دلیل و اما و اگر نداره خب. بعد اما آخرش از اون درخت کاریش خوشم اومد. و صددرصد از خانومش بیشتر خوشم اومده. یه جاهم حتی اشکان خطیبی می گه که باید خدارو شکر کنیم که مثل خارج هی فرط و فرط زندگی آدم رو نمی تونن بنویسن . خب راست می گه دیگه. خلاصه که من الان ناامید فیلان از این که توی این سینما و تلویزیون ما دست از سر شعار دادن و نصیحت کردن و اینا بردارن و یکی پیدا بشه که حرف دلش رو بزنه، والا!
6- آخه سرما خوردن تو روز تعطیل چه فایده ای داره؟ عین تعطیلی تو پنجشنبه جمعه است. سرماخوردگی باید تو طول هفته باشه خواهر من که به ما سرما دادی، یکم دیرتر یا یکم زودتر می دادی
والا
الان من سبک شدم ها:)
۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه
بعد یه عمری من و سایت و ماجراهای جدید
خب این دفتر هم اینجا به پایان رسید، اگه دوست داشتین بدونین که چرا می تونید بیاین اینجا و سر بزنین و ماجراهای جدید رو دنبال کنیدو این شما و این رویای ماکارونی ها!
خوش بگذره
خواستم بگم خیلی اینجارو دوست داشتم و دارم، درست مثل اینه که خونه زمان بچگی ها رو یهو ترک کنی .می دونی که کلی خاطره های جالب اونجا داری که مال اونجاست و هیچ کاریشون نمی تونی بکنی. اینجام کلی حس های دوست داشتنی دارم، هر پست رو که می خونم یاد زمانی که نوشتمش می یوفتم. دوستش داشتم اما هر چیزی توی این دنیا فانیه و باید ادامه داد به هر حال با همه دوست داشتن.
خوش بگذره
خواستم بگم خیلی اینجارو دوست داشتم و دارم، درست مثل اینه که خونه زمان بچگی ها رو یهو ترک کنی .می دونی که کلی خاطره های جالب اونجا داری که مال اونجاست و هیچ کاریشون نمی تونی بکنی. اینجام کلی حس های دوست داشتنی دارم، هر پست رو که می خونم یاد زمانی که نوشتمش می یوفتم. دوستش داشتم اما هر چیزی توی این دنیا فانیه و باید ادامه داد به هر حال با همه دوست داشتن.
۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه
Oh brother I can't, I can't get through
گلویی که انگار در آن یک مشت سوزن ریختن وبا هر حرکت کوچک یکی از سوزن ها به دیواره حلق کشیده می شود و ساده ترین کار انسانی یعنی قورت دادن آب دهان را تبدیل به یک شکنجه دردناک می کند، که تکرارهر 5 دقیقه یکبارآن چه در بیداری و چه درخواب آدم را از آدم بودنش پشیمان می کند، این سه روز را سر کرده ام . و کشف این روزهای من چایی کمرنگ داغ یا آب سرد یخچال بوده که تنها مرهمی است که این ماجرا را کمی قابل تحمل تر می کند!
خب پاراگراف بالا را مشاهده فرمودین؟ پاراگراف ساده ای بود در توصیف وضعیت بیماری بنده، که نوشتن آن بدون اغراق نیم ساعت وقت من را گرفت. درست مثل خواندن کتاب بانوی دریاچه جناب چندلر که دو هفته و نیم طول کشید. و همه این ها به خاطر وجود ارزشمند " کلمه " می باشد. خب همه می دونن که کلا نوشتن از کلمه تشکیل شده واین مطلب جدیدی نیست و حالا چی شده که کلمه من رو دچار مشکل کرده؟
بزارین برای روشن شدن اذهان عمومی یه مثل قدیمی خانوادگی براتون بزنم. دایی ما در عنفوان جوانی، در مجلس های دوستانه اگه پا می داده و سازی بوده، زیر آواز می زده،یه چند دفعه که این اتفاق افتاده، دوستان بهش می گن که شما صدای خوبی داری و حیفه که هدر بره، بیا برو پیش یک استاد و تعلیم ببین، دایی ما هم این درو اون در می زنه و یک استاد بنام خوب رو پیدا می کنه و ازش وقت می گیره. روز موعود که می رسه می رن تو مجلسی می شینن که همه گوش تا گوش شاگردهای دیگه هم بودن هر کی به نوبت چه چه ای می زده تا اینکه می رسه به دایی جان، ایشون چه چه ای اول رو به دوم نرسونده، استاد مزبور می فرمایند که جناب چی شد که شما فکر کردین صداتون خوبِست برا خوندن؟
حالا این حکایت ماست که در اثر تعریف و تمجید دوستان و آشنایانی که اینجا رو می خوندن فکر کردیم که شاید ما هم استعدادی در زمینه نوشتن و نویسنده شدن داریم که تاحالا شکفته نشده و بد نیست که بریم این غنچه باز نشده رو بدیم دست استاد کار بلدی که یک وقت خدای نکرده جامعه ادبیات دچار نقصان نشه و اینجوری شد که یه وسط روزی سر از کلاس "استاد خلاقیت" در آوردیم. و فهمیدیم که بچه حلال زاده عجیب به داییش می ره.
حالا نه اینکه فکر کنید استاد خلاقیت ما مثل اون استاد دایی جان در جا زده تو پره ما ها، نه. اتفاقا ایشون کاملا برعکس از روز اول در حال تلاش برای بیرون کشیدن یک عدد گارفیلد نویسنده که حالا نه، اما یک عدد گارفیلد خلاق حداقل از درون ما هستن، و حتی کوچکترین تراوشات نصفه نیمه ای رو هم که جالب به نظر میاد رو تشویق می کنن وگرنه که ما همون اواسط جلسه دوم عطای ماجرا رو به لقاش بخشیده بودیم کلا. که ما اصلا آدم این ماجرا نبودیم که بریم بشینیم وسط جمعی از دوستان که همگی دستی در نویسندگی ومطلب نوشتن و اینها دارن و تو ده دقیقه، داستانی با شخصیت پردازی و تخیل تحویل می دن. در حالیکه ما از اواسط دقیقه 6 ام تازه کالسکه اول موریاتی رو رد کردیم و منتظر کالسکه دوم هستیم که هنوز نیمده.
اما خداییش همچی کیفی می ده وقتی همون یه توصیف نصفه نیمه مورد توجه قرار می گیره و احساس می کنی الان تو یه چیزی برای خودت کشف کردی .که دیگه حتی اینکه در نقش مادر بزرگ تنبل کلاس ظاهر شدی هم یادت میره . البته چون این دوره خودش امتحان کلاس رودرویی با ترسها ی جناب روانشناس به حساب میاد که بعد این همه اذیت و آزار بنده، می خواد من و فارغ التحصیل کنه تا جونش راحت شه، ادامه دادن ماجرا و تلاش برای به نتیجه رسوندش خیر دنیا و آخرت رو به همراه داره.
خلاصه اینطوری شد که ما گوش جان سپردیم به نصایح استاد و اولین حرفی که از دهان مبارک خارج شد رو روی هوا بلعیدیم و اون چیزی نبود جز: "کلمه"
یعنی که آقا جان این همه سال کتاب خوندی و خودت رو مثلا جزء قشر کتاب خون می دونی، کشک! شما دایره لغات کم داری، باید بری دنبال کلمه های جدید تا بتونی ازشون درست استفاده کنی، مثلا به جای توخالی بگی پوک یا بدونی به میزهای کوچیک کنار مبل توی هال و پذیرایی می گن میز پیش دستی! و اینجوری بود که سفر روحانی ما درون کتاب ها با شعار کلمه بیشتر رستگاری بالاتر شروع شد. و این یعنی خوندن چندین و چند باره یک پاراگراف ِچندلر سلنیجر و حتی برادران کارامازوف. و خب کیف می ده که آدم مشق شبش رمان خوندن باشه.
وقبول کنید که نوشتن بسی سختر می شه وقتی به کلمه دقت می کنی.
با اینحال ما همچنان سر پا ادامه می دهیم نوشتن در این وبگاه رو با اینکه این متن پر از حرف اضافه " که " و با زبان محاوره ای و جاهای ادیت نشده از کار درآومد که اگه سر کلاس بود ممکن بود خونده نشه حتی!
خب پاراگراف بالا را مشاهده فرمودین؟ پاراگراف ساده ای بود در توصیف وضعیت بیماری بنده، که نوشتن آن بدون اغراق نیم ساعت وقت من را گرفت. درست مثل خواندن کتاب بانوی دریاچه جناب چندلر که دو هفته و نیم طول کشید. و همه این ها به خاطر وجود ارزشمند " کلمه " می باشد. خب همه می دونن که کلا نوشتن از کلمه تشکیل شده واین مطلب جدیدی نیست و حالا چی شده که کلمه من رو دچار مشکل کرده؟
بزارین برای روشن شدن اذهان عمومی یه مثل قدیمی خانوادگی براتون بزنم. دایی ما در عنفوان جوانی، در مجلس های دوستانه اگه پا می داده و سازی بوده، زیر آواز می زده،یه چند دفعه که این اتفاق افتاده، دوستان بهش می گن که شما صدای خوبی داری و حیفه که هدر بره، بیا برو پیش یک استاد و تعلیم ببین، دایی ما هم این درو اون در می زنه و یک استاد بنام خوب رو پیدا می کنه و ازش وقت می گیره. روز موعود که می رسه می رن تو مجلسی می شینن که همه گوش تا گوش شاگردهای دیگه هم بودن هر کی به نوبت چه چه ای می زده تا اینکه می رسه به دایی جان، ایشون چه چه ای اول رو به دوم نرسونده، استاد مزبور می فرمایند که جناب چی شد که شما فکر کردین صداتون خوبِست برا خوندن؟
حالا این حکایت ماست که در اثر تعریف و تمجید دوستان و آشنایانی که اینجا رو می خوندن فکر کردیم که شاید ما هم استعدادی در زمینه نوشتن و نویسنده شدن داریم که تاحالا شکفته نشده و بد نیست که بریم این غنچه باز نشده رو بدیم دست استاد کار بلدی که یک وقت خدای نکرده جامعه ادبیات دچار نقصان نشه و اینجوری شد که یه وسط روزی سر از کلاس "استاد خلاقیت" در آوردیم. و فهمیدیم که بچه حلال زاده عجیب به داییش می ره.
حالا نه اینکه فکر کنید استاد خلاقیت ما مثل اون استاد دایی جان در جا زده تو پره ما ها، نه. اتفاقا ایشون کاملا برعکس از روز اول در حال تلاش برای بیرون کشیدن یک عدد گارفیلد نویسنده که حالا نه، اما یک عدد گارفیلد خلاق حداقل از درون ما هستن، و حتی کوچکترین تراوشات نصفه نیمه ای رو هم که جالب به نظر میاد رو تشویق می کنن وگرنه که ما همون اواسط جلسه دوم عطای ماجرا رو به لقاش بخشیده بودیم کلا. که ما اصلا آدم این ماجرا نبودیم که بریم بشینیم وسط جمعی از دوستان که همگی دستی در نویسندگی ومطلب نوشتن و اینها دارن و تو ده دقیقه، داستانی با شخصیت پردازی و تخیل تحویل می دن. در حالیکه ما از اواسط دقیقه 6 ام تازه کالسکه اول موریاتی رو رد کردیم و منتظر کالسکه دوم هستیم که هنوز نیمده.
اما خداییش همچی کیفی می ده وقتی همون یه توصیف نصفه نیمه مورد توجه قرار می گیره و احساس می کنی الان تو یه چیزی برای خودت کشف کردی .که دیگه حتی اینکه در نقش مادر بزرگ تنبل کلاس ظاهر شدی هم یادت میره . البته چون این دوره خودش امتحان کلاس رودرویی با ترسها ی جناب روانشناس به حساب میاد که بعد این همه اذیت و آزار بنده، می خواد من و فارغ التحصیل کنه تا جونش راحت شه، ادامه دادن ماجرا و تلاش برای به نتیجه رسوندش خیر دنیا و آخرت رو به همراه داره.
خلاصه اینطوری شد که ما گوش جان سپردیم به نصایح استاد و اولین حرفی که از دهان مبارک خارج شد رو روی هوا بلعیدیم و اون چیزی نبود جز: "کلمه"
یعنی که آقا جان این همه سال کتاب خوندی و خودت رو مثلا جزء قشر کتاب خون می دونی، کشک! شما دایره لغات کم داری، باید بری دنبال کلمه های جدید تا بتونی ازشون درست استفاده کنی، مثلا به جای توخالی بگی پوک یا بدونی به میزهای کوچیک کنار مبل توی هال و پذیرایی می گن میز پیش دستی! و اینجوری بود که سفر روحانی ما درون کتاب ها با شعار کلمه بیشتر رستگاری بالاتر شروع شد. و این یعنی خوندن چندین و چند باره یک پاراگراف ِچندلر سلنیجر و حتی برادران کارامازوف. و خب کیف می ده که آدم مشق شبش رمان خوندن باشه.
وقبول کنید که نوشتن بسی سختر می شه وقتی به کلمه دقت می کنی.
با اینحال ما همچنان سر پا ادامه می دهیم نوشتن در این وبگاه رو با اینکه این متن پر از حرف اضافه " که " و با زبان محاوره ای و جاهای ادیت نشده از کار درآومد که اگه سر کلاس بود ممکن بود خونده نشه حتی!
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
بیایین یکم بحث کنیم
بهادر خان( که معرف حضورتون هستن دیگه) چند وقت پیش اواخر پاییز که مثل همیشه توی خونه دوست داشتنیشون مهمون بودم، بعد از صرف شام خوشمزه ای که همسر گرامشون بهمون دادن، یه سوالی رو مطرح کرد که جالب بود، اونشب دربارش حرف زدیم و کلی از نتایجیش به نظریه های جدیدتری رسیدیم، فرداش پیشنهاد داد که بیام سوال رو اینجا مطرح کنم، تا نظرات بیشتری رو بدست بیاریم که منم گفتم باشه، اما متاسفانه کلی زمان از این باشه گفتن و انجام دادنش گذشته، که من شرمنده ای این همه خلف وعده شدم، اما چون بحث اش به نظرم شامل مرور زمان نمی شه، به قولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. سوال اونشبش رو مطرح می کنم، نظراتتون رو بدین لطفا، یعنی از گوگل ریدر تشریف بیارین بیرون، تا بعد دوباره یه جمع بندی سرش بکنیم. دلیل اینکه به این بحث علاقه مندم به خاطر تناقضیه که بوجود میاره که بعد بیشتر توضیحش می دم، اما سوال اینه:
فرض کنید شما دوستی دارید که مقداری پول در بانک گذاشته و 15% سود میگیرد، اون از این سود نا راضی است. از شما سوال میکند آیا کسی را میشناسی که اطمینان بانک را داشته باشد و سود بیشتری بدهد؟
شما شخصی را می شناسید که فقط از شما پول قبول میکند و 20% سود میدهد.این شخص حاضر نیست از کس دیگری جز شما پول بگیرد و 20% سود را بخاطر اعتماد و روابطی که با شما دارد، به شما پرداخت می کند.
شما به دوستتان میگویید: پولت را به من بده و 18% سود بگیر و مسئولیت بازپرداخت پولت با من است.دوست شما از سود 18% و ضمانت بازگشت اصل پولش توسط شما راضی است.
شما از این معامله 2% سود میکند
حالا آیا شما باید به دوستتون بگید که من دارم این وسط سود میکنم؟یا اینکه چون دوستتون از شرایط راضیه، کافیه و گفتنش لزومی نداره؟
خب برام بنویسین که در این شرایط شما چیکار می کنین،به دوستتون می گین که دارین سود می کنین یا اینکه نه؟ و اینکه به نظرتون کدوم راه حل، گفتن یا نگفتن سود کردن شما ، درستره، چه از لحاظ اقتصادی چه از لحاظ اخلاقی
مرسی خوش بگذره
فرض کنید شما دوستی دارید که مقداری پول در بانک گذاشته و 15% سود میگیرد، اون از این سود نا راضی است. از شما سوال میکند آیا کسی را میشناسی که اطمینان بانک را داشته باشد و سود بیشتری بدهد؟
شما شخصی را می شناسید که فقط از شما پول قبول میکند و 20% سود میدهد.این شخص حاضر نیست از کس دیگری جز شما پول بگیرد و 20% سود را بخاطر اعتماد و روابطی که با شما دارد، به شما پرداخت می کند.
شما به دوستتان میگویید: پولت را به من بده و 18% سود بگیر و مسئولیت بازپرداخت پولت با من است.دوست شما از سود 18% و ضمانت بازگشت اصل پولش توسط شما راضی است.
شما از این معامله 2% سود میکند
حالا آیا شما باید به دوستتون بگید که من دارم این وسط سود میکنم؟یا اینکه چون دوستتون از شرایط راضیه، کافیه و گفتنش لزومی نداره؟
خب برام بنویسین که در این شرایط شما چیکار می کنین،به دوستتون می گین که دارین سود می کنین یا اینکه نه؟ و اینکه به نظرتون کدوم راه حل، گفتن یا نگفتن سود کردن شما ، درستره، چه از لحاظ اقتصادی چه از لحاظ اخلاقی
مرسی خوش بگذره
۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه
اطلاعیه
دلم برای اینجا تنگ شده، خیلی زیاد. فقط نمی تونم بنویسم اونم خیلی زیاد
البته دل تنگی بیشتره( این پست خودش شاهد این ماجراست) باسیه همین دوباره می نویسم یواش یواش
البته دل تنگی بیشتره( این پست خودش شاهد این ماجراست) باسیه همین دوباره می نویسم یواش یواش
اشتراک در:
پستها (Atom)