۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

طاقت بیار و مرد باش!

طاقت بیار و مرد باش!
وقتی شروع می کنی به پیدا کردن خودت از بین n تا کپی از خودت که احساس می کنی روی خودت و اصل n تا آدم دیگه است که دوروبرت سالهاست می بینی ، فقط به آدمی فکر می کنی که آخر ماجرا پیداش می شه، اونی که به قول جناب روانشناس بی مشکله!
اما وقتی وسط کار با کارد و چنگال آقای روانشناس افتادی به جون خودت و یهو از اون وسط یه موجود مچاله ضعیف می یاد بیرون شکل جوونیهای بنجامین باتن و آقای روانشناس با انگشت نشونش می ده و می گه این تویی، درجا کپ می کنی!
بعد از اینکه با آب قند و اینا بهوشت می یاره بیچاره اونم که از کپ کردن تو کپ کرده سعی می کنه یه جوری جمع و جورش کنه و بگه این یه قسمت توئه بابا جان، یه قسمت آنالیزور هم داری که اون خوبه و سرحاله فقط یکم این دوتا باهم درگیرن که خب باید به کمک هم باهم آشتیشون بدیم و این بنجامین باتن رو بزرگش کنیم تا بشه برد پیت!
برای یه 3-4 ساعتی حرفهای جناب روانشناس خوش خوشانت می کنه و سرحالی و بازهم به برد پیته فکر میکنی که بابا چه تیکه ای بشه این! اما بعد از اینکه اثرات مرفین حرفا از بین رفت حالا هی بنجامین باتنه که بعد از n سالی اومده بیرون و هوای تازه بهش خورده ، جلوی چشت رژه می ره و از اینجاست که می فهمی بابا عجب غلطی کردم!
وقتی یه چیزی جلوی چشت نیست، می تونی بگی نیست. اما وقتی اومد جلو دیگه انکارش فایده نداره، فرستادنش سرجاش از اون هم بی فایده تره، چون دیگه رسما به خودت گفتی خری! اما قبول اینکه تو بنجامین باتن هستی نه برد پیت از جفت حالتهای قبلی سختره! اونوقت می شه آدمی که این چند وقت من بودم!
بعدش خدا هم چون می خواد یه حالی بهت بده ، همه اینها رو قاطی میکنه با دو هفته آخر بودن آبجی ها و خوشبو نبودن آقای خوشبو و هزارتا اوضاع قمر در عقرب دیگه که آدم عادی هم از پسش بر نمی یاد وای به حال آدم روانشناس زده ای مثل من !
به هر حال ماجرای جور هندوستا ن و طاووس است که البته امروز می خوام برم سراغ آقای روانشناس بفهمم که اصولا طاووسی وجود داره ؟ اما خب اینا رو گفتم اینجا که بعدها که جناب برد پیت شدم و اومدم پست های آرشیو رو خوندم یادم باشه چه مسیری طی شده . و اینکه کلیه دوستان و مطعلقات که اینجا رفت و آمد دارن یادشون باشه که فعلا یک عدد بنجامین باتن 10-12 ساله داره اینجا رفت و آمد می کنه که یکم طول می کشه تا بزرگ بشه ، نگین نگفتی!
فعلا خوش بگذره
پ.ن : کل موضوع ربطی به آقای روانشناس مذکور نداره ها، هر نوع پیشنهادی مبنی بر اینکه ایشون تعویض یا کنار گذاشته بشه فعلا رد می شه اولا چون نمی تونم تنهایی بنجامین باتن بزرگ کنم، دوما چون حداقل این یکی وقتی کپ می کنی یه لیوان آب قند می ده دستت!
پ.ن : یک سخن جدی : خیلی خوبه واقعا بفهمی که چه خبره توی خودت ، اما این که این فهمیدن به کجاها می کشوندت از اون مهم تره!

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

That's It

روانشناسم می گه من خدا و خرما و تنبلی رو باهم می خوام
فکر کنم باید پسرک رو که صبح زنگ زده بود تا حال حفره های فضاییم رو بپرسه با خودم می بردم تا شیرفهمش کنه که این خصوصیت ذاتی یه گارفیلده!

من دلم آقای خوشبو می خواد

یکی از این علما گفت، فقط قایقهایی که از طوفان گذشتن می تونن به قایقهای توی طوفان اطمینان بدن که این نیز بگذرد!

همین فعلا

پ.ن: بازم برای فیروزه، ما که نفهمیدیم شما پست پیشین چه کامنتی گذوشته بودین والا آی کیومون نکشید!

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

ضمیر من

بیش از هر زمان دیگه ای به اینجا احتیاج دارم تا اون حفره های سیاه رو پر کنم، شاید هم خالی کنم!

روانشناسم (شاید هم مشاورم، برای من خیلی فرقی ندارن همشون دکترن انگار) تو 20 دقیقه اول، اولین جلسه امون، به نکته ای توی من پی برد که تنها دونفر دیگه توزندگیم بهش پی برده بودن، که از قضا همنام هستن و بیشتر از قضا هردو هم نقش خوب هم نقش بدی تو زندگی من بازی کردن. فکر کنم باسیه همین بود که میشه بهش گفت روانشناسم! یعنی می شه باهاش ادامه داد.

دفعه دیگه می خوام روی تخت چهارزانو بشینم و باهاش حرف بزنم، احساس بهتری بهم می ده، خودش گفت راحت باشم!

شکلاتها و قهوه های فرانسوی چیزهای خوبین، اما از من می شنوین پنیرها شو امتحان نکنین!never ever
یک جفت مسافر کوچولو از مهد فرهنگ و هنر برگشتن به خونه، با یه دنیا تجربه و یه دنیا حرف و یه دنیا بزرگ شدن، دوماه زمان کمی باسیه شنیدن و دیدن و فهمیدن همشون!

...
پ.ن: جدیدا این سه نقطه داره معنای متفاوتی رو پیدا می کنه، یعنی همدیگر رو نمی فهمیم، پس لطفا بسه!
پ.ن: از همین تریبون موفقیت فیروزه رو به خاطر تلاشها و پشتکار بسیاری که از خودش نشون داد تا بتونه اینجا کامنت بزاره، تبریک می گیم. کامنت های شما مایه دلگرمی ماست.

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

Time

موبایلم رو بر می دارم، با چهاربار فشار دادن کیبوردها، 3 بار 7، یکبار 3 ، به اسم مورد نظر می رسم. دگمه سبز رو فشار می دم

گوشی زاخارت قبلیم توی دستمه،بعد از اینکه این خوشگله رو گرفتم این گوشی رو گذوشتم کنار، قبلش چیز جالبی بود اما حالا که به خاطر خراب شدن همین گوشی خَز ،مجبور شدم دوباره ازش استفاده کنم، کیبوردش و صفحه نمایشش اعصابم رو خورد می کنه. خودشم دیگه خوب تو دستم نمی شینه انگار می خواد بهم دهن کجی کنه همش! روش نوشته calling و بعد از چند دقیقه ای ، تبدیل می شه به اون مربع سبز کنار اسمی که گرفتم. از این حرکت خوشم می یاد، صبر کردن باسیه calling وبعد سبز شدن اسم، انگار بهت می گه بفرما شما مجاز هستین !
سه بار زنگ میخوره، یک ، دو ، سه : گوشی تلفن رو برمیداره: بله! (یا شاید هم جانم، شاید هم الو، هرچی فکر می کنم الان یادم نمی یاد که وقتی گوشی رو برمیداره اولین چیزی که می گه چیه) حتی از نحوه برداشتن گوشی هم می شه فهمید که موقع مناسبی نبوده، اولین حرفی که به ذهنم می یاد اینه: "الان کار داری؟ "می گه آره بهت زنگ می زنم! قطع میکنم. همه چیز انقدر سریع اتفاق می افته که یادم می ره بهش بگم فقط زنگ زده بودم حالت رو بپرسم!
ده دقیقه بعد زنگ می زنه، من وسط یه کاریم، وقتی میام سه تا میس کال روی موبایلم هست! فرصت جواب دادنش نیست باید برم پایین گزارش بدم! زمان درازی سپری می شه تا بازهم زمان مناسب پیش بیاد بین اون همه شلوغی کاری که فقط زنگ بزنم حالش رو بپرسم !

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

شکلات

در برابر وسوسه فرار مقاومت میکنم، وسوسه انگیز نباش!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

چقدر زود آدمها عادت می کنن! خیلی زودد!

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

فعلا ...!

با توجه به این پست، از همین جایگاه با توجه به تجربه شخصی اعلام می کنم که: آی ایهالناس، خدا وبلاگ می خونه! البته که خب سرش شلوغه و دوماه طول می کشه تا بسته به دستت برسه!
پسرک همچنان راست می گه، من هنوز گیج و ویجم، نمی دونم که چی شده و چرا! یعنی بعضی وقتها اتفاقاتی که اینهمه منتظرش بودی انقدر ساده اتفاق می یوفته که باورت نمی شه ، یعنی می شه!
البته بد اندیشی ذاتی من دست از سرم بر نمی داره فعلا و من فعلا مشکوکم تا اطلاع ثانوی !