<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133</id><updated>2012-01-31T17:47:59.786+03:30</updated><title type='text'>دست نوشته های یک عدد گارفیلد برنامه نویس</title><subtitle type='html'>اینجا اون چیزهایی که تو مغزم می گذره رو ثبت جهانیش می کنم، فقط همین!</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>113</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1888712329770166432</id><published>2011-04-18T00:23:00.001+04:30</published><updated>2011-04-18T00:31:07.946+04:30</updated><title type='text'>بعد یه عمری من و سایت و ماجراهای جدید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خب این دفتر هم اینجا به پایان رسید، اگه دوست داشتین بدونین که چرا می تونید بیاین &lt;a href="http://macaronidreams.com/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و سر بزنین و ماجراهای جدید رو دنبال کنیدو این شما و این &lt;a href="http://macaronidreams.com/"&gt;رویای ماکارونی ها&lt;/a&gt;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بگذره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواستم بگم خیلی اینجارو دوست داشتم و دارم، درست مثل اینه که خونه زمان بچگی ها رو یهو ترک کنی .می دونی که کلی خاطره های جالب اونجا داری که مال اونجاست و هیچ کاریشون نمی تونی بکنی. اینجام کلی حس های دوست داشتنی دارم، هر پست رو که می خونم یاد زمانی که نوشتمش می یوفتم. دوستش داشتم اما هر چیزی توی این دنیا فانیه و باید ادامه داد به هر حال با همه دوست داشتن.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1888712329770166432?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1888712329770166432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1888712329770166432&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1888712329770166432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1888712329770166432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='بعد یه عمری من و سایت و ماجراهای جدید'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6433245020418017897</id><published>2011-01-24T01:58:00.001+03:30</published><updated>2011-01-24T02:01:13.405+03:30</updated><title type='text'>Oh brother I can't, I can't get through</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;گلویی که انگار در آن یک مشت سوزن ریختن وبا هر حرکت کوچک یکی از سوزن ها به دیواره حلق کشیده می شود و ساده ترین کار انسانی یعنی قورت دادن آب دهان را تبدیل به یک شکنجه دردناک می کند، که تکرارهر 5 دقیقه یکبارآن چه در بیداری و چه درخواب آدم را از آدم بودنش پشیمان می کند، این سه روز را سر کرده ام . و کشف این روزهای من چایی کمرنگ داغ یا آب سرد یخچال بوده که تنها مرهمی است که این ماجرا را کمی&amp;nbsp; قابل تحمل تر می کند!&lt;br /&gt;خب پاراگراف بالا را مشاهده فرمودین؟ پاراگراف ساده ای بود در توصیف وضعیت بیماری بنده، که نوشتن آن بدون اغراق نیم ساعت وقت من را گرفت. درست مثل خواندن کتاب بانوی دریاچه جناب چندلر که دو هفته و نیم طول کشید. و همه این ها به خاطر وجود ارزشمند " کلمه " می باشد. خب همه می دونن که کلا نوشتن از کلمه تشکیل شده واین مطلب جدیدی نیست و حالا چی شده که کلمه من رو دچار مشکل کرده؟&lt;br /&gt;بزارین برای روشن شدن اذهان عمومی یه مثل قدیمی خانوادگی&amp;nbsp; براتون بزنم. دایی ما در عنفوان جوانی، در مجلس های دوستانه اگه پا می داده و سازی بوده، زیر آواز می زده،یه چند دفعه که این اتفاق افتاده، دوستان بهش می گن که شما صدای خوبی داری و حیفه که هدر بره، بیا برو پیش یک استاد و تعلیم ببین، دایی ما هم این درو اون در می زنه و یک استاد بنام خوب رو پیدا می کنه و ازش وقت می گیره. روز موعود که می رسه می رن تو مجلسی می شینن که همه گوش تا گوش شاگردهای دیگه هم بودن هر کی به نوبت چه چه ای می زده تا اینکه می رسه به دایی جان، ایشون چه چه ای اول رو به دوم نرسونده، استاد مزبور می فرمایند که جناب چی شد که شما فکر کردین صداتون خوبِست برا خوندن؟ &lt;br /&gt;حالا این حکایت ماست که در اثر تعریف و تمجید دوستان و آشنایانی که اینجا رو می خوندن فکر کردیم که شاید ما هم استعدادی در زمینه نوشتن و نویسنده شدن داریم که تاحالا شکفته نشده و بد نیست که بریم این غنچه باز نشده رو بدیم دست استاد کار بلدی که یک وقت خدای نکرده جامعه ادبیات دچار نقصان نشه و اینجوری شد که یه وسط روزی سر از کلاس "استاد خلاقیت" در آوردیم. و فهمیدیم که بچه حلال زاده عجیب به داییش می ره.&lt;br /&gt;حالا نه اینکه فکر کنید استاد خلاقیت ما مثل اون استاد دایی جان در جا زده تو پره ما ها، نه. اتفاقا ایشون کاملا برعکس از روز اول در حال تلاش برای بیرون کشیدن یک عدد گارفیلد نویسنده که حالا نه، اما یک عدد گارفیلد خلاق حداقل از درون ما هستن، و حتی کوچکترین تراوشات نصفه نیمه ای رو هم که جالب به نظر میاد رو تشویق می کنن وگرنه که ما همون اواسط جلسه دوم عطای ماجرا رو به لقاش بخشیده بودیم کلا. که ما اصلا آدم این ماجرا نبودیم که بریم بشینیم وسط جمعی از دوستان که همگی دستی در نویسندگی ومطلب نوشتن و اینها دارن و تو ده دقیقه، داستانی با شخصیت پردازی و تخیل تحویل می دن. در حالیکه ما از اواسط دقیقه 6 ام تازه کالسکه اول موریاتی رو رد کردیم و منتظر کالسکه دوم هستیم که هنوز نیمده. &lt;br /&gt;اما خداییش همچی کیفی می ده وقتی همون یه توصیف نصفه نیمه مورد توجه قرار می گیره و احساس می کنی الان تو یه چیزی برای خودت کشف کردی .که دیگه حتی اینکه در نقش مادر بزرگ تنبل کلاس ظاهر شدی هم یادت میره . البته چون این دوره خودش امتحان&amp;nbsp; کلاس رودرویی با ترسها ی جناب روانشناس به حساب میاد که بعد این همه اذیت و آزار بنده، می خواد من و فارغ التحصیل کنه تا جونش راحت شه، ادامه دادن ماجرا و تلاش برای به نتیجه رسوندش خیر دنیا و آخرت رو به همراه داره.&lt;br /&gt;خلاصه اینطوری شد که ما گوش جان سپردیم به نصایح استاد و اولین حرفی که از دهان مبارک خارج شد رو روی هوا بلعیدیم و اون چیزی نبود جز: "کلمه"&lt;br /&gt;یعنی که آقا جان این همه سال کتاب خوندی و خودت رو مثلا جزء قشر کتاب خون می دونی، کشک! شما دایره لغات کم داری، باید بری دنبال کلمه های جدید تا بتونی ازشون درست استفاده کنی، مثلا به جای توخالی بگی پوک یا بدونی به میزهای کوچیک کنار مبل توی هال و پذیرایی می گن میز پیش دستی! و اینجوری بود که سفر روحانی ما درون کتاب ها با شعار کلمه بیشتر رستگاری بالاتر شروع شد. و این یعنی خوندن چندین و چند باره یک پاراگراف ِچندلر سلنیجر و حتی برادران کارامازوف. و خب کیف می ده که آدم مشق شبش رمان خوندن باشه. &lt;br /&gt;وقبول کنید که نوشتن بسی سختر می شه وقتی به کلمه دقت می کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینحال ما همچنان سر پا ادامه می دهیم نوشتن در این وبگاه رو با اینکه این متن پر از حرف اضافه " که " و با زبان محاوره ای و جاهای ادیت نشده از کار درآومد که اگه سر کلاس بود ممکن بود خونده نشه حتی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6433245020418017897?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6433245020418017897/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6433245020418017897&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6433245020418017897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6433245020418017897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/01/oh-brother-i-cant-i-cant-get-through.html' title='Oh brother I can&apos;t, I can&apos;t get through'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-636224994702735891</id><published>2011-01-14T10:35:00.000+03:30</published><updated>2011-01-14T10:35:37.587+03:30</updated><title type='text'>بیایین یکم بحث کنیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بهادر خان( که معرف حضورتون هستن دیگه) چند وقت پیش اواخر پاییز که مثل همیشه توی خونه دوست داشتنیشون مهمون بودم، بعد از صرف شام خوشمزه ای که همسر گرامشون بهمون دادن، یه سوالی رو مطرح کرد که جالب بود، اونشب دربارش حرف زدیم و کلی از نتایجیش به نظریه های جدیدتری رسیدیم، فرداش پیشنهاد داد که بیام سوال رو اینجا مطرح کنم، تا نظرات بیشتری رو بدست بیاریم که منم گفتم باشه، اما متاسفانه کلی زمان از این باشه گفتن و انجام دادنش گذشته، که من شرمنده ای این همه خلف وعده شدم، اما چون بحث اش به نظرم شامل مرور زمان نمی شه، به قولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. سوال اونشبش رو مطرح می کنم، نظراتتون رو بدین لطفا، یعنی از گوگل ریدر تشریف بیارین بیرون، تا بعد دوباره یه جمع بندی سرش بکنیم. دلیل اینکه به این بحث علاقه مندم به خاطر تناقضیه که بوجود میاره که بعد بیشتر توضیحش می دم، اما سوال اینه:&lt;br /&gt;فرض کنید شما دوستی دارید که مقداری پول در بانک گذاشته و 15% سود میگیرد، اون از این سود نا راضی است. از شما سوال میکند آیا کسی را میشناسی که اطمینان  بانک را داشته باشد و سود بیشتری بدهد؟&lt;br /&gt;شما شخصی&amp;nbsp; را می شناسید که فقط از  شما پول قبول میکند و 20% سود میدهد.این شخص حاضر نیست از کس دیگری جز شما  پول بگیرد و 20% سود را بخاطر اعتماد و روابطی&amp;nbsp; که با شما دارد، به شما پرداخت می کند.&lt;br /&gt;شما به دوستتان میگویید: پولت را به من بده و 18% سود بگیر و مسئولیت بازپرداخت پولت با من است.دوست شما از سود 18% و ضمانت بازگشت اصل پولش توسط شما راضی است.&lt;br /&gt;شما از این معامله 2% سود میکند &lt;br /&gt;&amp;nbsp;حالا آیا شما باید به دوستتون&amp;nbsp; بگید که من دارم این وسط سود میکنم؟یا اینکه چون دوستتون&amp;nbsp; از شرایط راضیه، کافیه و گفتنش لزومی نداره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب برام بنویسین که در این شرایط شما چیکار می کنین،به دوستتون می گین که دارین سود می کنین یا اینکه نه؟ و اینکه به نظرتون کدوم راه حل، گفتن یا نگفتن سود کردن شما ، درستره، چه از لحاظ اقتصادی چه از لحاظ اخلاقی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی خوش بگذره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-636224994702735891?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/636224994702735891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=636224994702735891&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/636224994702735891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/636224994702735891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/01/blog-post_14.html' title='بیایین یکم بحث کنیم'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8341128923793248204</id><published>2011-01-13T11:11:00.003+03:30</published><updated>2011-01-13T12:26:16.409+03:30</updated><title type='text'>اطلاعیه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دلم برای اینجا تنگ شده، خیلی زیاد. فقط نمی تونم بنویسم اونم خیلی زیاد&lt;br /&gt;البته دل تنگی بیشتره( این پست خودش شاهد این ماجراست) باسیه همین دوباره می نویسم یواش یواش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8341128923793248204?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8341128923793248204/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8341128923793248204&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8341128923793248204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8341128923793248204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='اطلاعیه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2407233146140417481</id><published>2010-12-06T09:34:00.010+03:30</published><updated>2010-12-06T20:56:55.132+03:30</updated><title type='text'>بفرمائید شام</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XQ_ZX02I/AAAAAAAAAFM/PAL7xylsX3I/s1600/alg_eat_pray_love_still.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 222px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XQ_ZX02I/AAAAAAAAAFM/PAL7xylsX3I/s320/alg_eat_pray_love_still.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547615896653517666" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در راستای اینکه اینجا مدتیه غر دونیه و صدای ملت در اومده و دیگه حتی بهادرخان برای تشویق مثبت نویسی بنده،میاد کامنت می زاره. امروز می خوام یکم غذای روحی به خوردتون بدم که همچی خیلی هم اینجا روح و روانتون رو آزار نده. این یک پرس غذای کامله یعنی هم پیش غذا داره هم دسر هم غذای اصلی. در ضمن کاملا هم اقتصادیه و زود هم می شه آماده اش کرد.&lt;br /&gt;پیش غذا: پیاده روی در یک عصر دل انگیز پاییزه با یک آدم دل انگیز، از همونا که توی متنهای خارجی بهش می گن your loved ones ( یعنی این عبارت رو دوست دارم )&lt;br /&gt;طرز تهیه: ابتدا یک مسیر قابل پیاده روی که دوطرفش درخت هست روانتخاب کنید. می تونید از پارک یا هر پیاده روی قابل دسترس دیگه ای اسفاده کنید. دقت کنید که هرچقدر تعداد درختها بیشترباشه طعم  پیش غذا بهتر خواهد بود. your loved ones هم که پای خودتون، فقط این رو گوشزده کنم که حنسیت اصلا مهم نیست. مهم همدل بودنه، یعنی می تونه از شوهر و دوست پسر و دوست دختر تا رنج دوست و خواهر و برادر حرکت کنه. حتی در موارد خیلی نادر دیده شده که پدر و مادر  یا خاله و دایی و عمه ای که قابلیت درک داره هم کارسازه. لباس یکم گرم بپوشین که خب به هرحال عصر پاییزه و سوز داره و قرار نیست پیاده روی با پت پت دندوناتون و کز کردن همراه باشه.&lt;br /&gt;تقریبا همه چیز آماده است با اینکه ظاهرا پیش غذای ساده ایه اما باید در انتخاب ادویه اش دقت کنید که یه وقت مزه اش رو خراب نکنه. مثلا اینکه شما قرار نیست ورزش و بدو بدو انجام بدین. قراره صرفا یک پیاده روی دل انگیز داشته باشین و با آرامش راه برین. مسیر خیلی طولانی  نیاید باشه که خسته بشین. در انتخاب  loved one تون هم این دقت رو بخرج بدین که از قبل ماجرایی برای بحث کردن بینتون نمونده باشه چون قرار نیست که توی این پیش غذا مشکلی رو حل کنین، صرفا حرفهای دوست داشتنی و خوشحالانه که باعث بشه پیش غذای خوش طعمی داشته باشین، کفایت میکنه.&lt;br /&gt;حالا که پیش غذاتون رو خورید میریم سراغ غذای اصلی.&lt;br /&gt;مواد لازم: یک عدد مبل راحتی روبروی تلویزیونی که به DVD Player وصله و یک نوع خوراکی که دوست دارید و می شه سریع درستش کرد یا از بیرون تهیه اش کرد. من بهتون پیتزای ایتالیایی یا ماکارانی رو پیشنهادمی کنم. و از همه مهمتر یک عدد DVD با کیفیتِ فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0879870/"&gt;eat pray love&lt;/a&gt; ( لطفا از 2000 تومن به بالا تهیه کنید که کیفیت مهمه) . برای درست کردن غذای اصلی، تنها کاری که لازمه اینه که DVD رو بگذارید توی player و خوراکیتون رو بیارید دم دستتون، روی مبل لم بدین و play رو فشار بدین و لذت ببرید از ایتالیا و غذاها و راحتی آدمهاش، از هند و حرفهاش و آخر سر هم از جولیا رابرتز و &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000849/"&gt;این آقا خوبه&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;البته بگم که غذای اصلی می تونه یکم سنگین باشه و مجبور شید که چند بار به حرفهاش گوش کنید. اما خب به من اعتماد کنید و دقت کنید که چی می گه، چون حرفهای آرامش بخش مثبتانه ای می زنه. اگه هم که نمی خواین به متن اصلی وقادار بمونین DVD رو انتخاب کنید که ترجمه زیر نویسش قابل اعتمادتر باشه.&lt;br /&gt;اگه کامل غذا تون رو نوش جان کردید و دخیره آرامش روحتون به حالت قابل قبولی رسیده می تونیم بریم سراغ دسر.&lt;br /&gt;مواد لازم:دسر رو از مواد یکسان با غذای اصلی براتون در نظرگرفتم که خیلی به زحمت نیوفتین و فعالیت زیادی، باعث آزاد شدن احساسات صورتی گولی مگولی روحتون نشه. فقط لازمه که وقتی دارید DVD غذای اصلی رو میگیرید یک عدد DVD با همون خصوصیات با کیفیت و زیر نویس درست حسابی از فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0866437/"&gt;the Jane Austen book club&lt;/a&gt;   بگیرید. همچنین یک قهوه خوب و چندتا بیسکوئیت خوشمزه.&lt;br /&gt;برای دسر لازمه که بلند شین و برای خودتون قهوه آماده کنید. (قبول دارم که این یکم فعالیت اضافیه و امکانات لازم داره اما خب قهوه خوب ارزشش رو داره. حالا اگه خیلی نمی خواین فعالیت کنید و یا امکاناتش رو ندارین از hot chocolate  های آماده هم می تونید استفاده کنید فقط مرغوب باشه و غلیظ) قهوه / hot chocolate رو همراه با بیسکوئیت ها بیارید جلوی مبلی که برای غذای اصلی استفاده کردین، DVD جدید رو توی DVD player بگذارید و لیوان قهوه /  hot chocolate تون رو دستتون بگیرید و play رو بزنید . چون از همون اول به اینکه قلپی از یک نوشیندنی گرم بخورید احتیاج دارید.&lt;br /&gt;و خب می تونید لذت ببرید از دسر امشب که پره از رمان های دوست داشتنی غرور و تعصب ، اما و... همراه با داستانهای شخصیتها، با بالا و پایین هاشون و مزه مزه کردن رابطه های دوست داشتنی که به تصویر می کشه.&lt;br /&gt;و خب امیدوارم که بعد از استفاده از منوی امشب ما، روحتون سیراب شده و تا مدتی حالت پروانه ای سرخوشانه ای داشته باشید.&lt;br /&gt;نوش جان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XfzMeRHI/AAAAAAAAAFU/uBhLo_HjKQc/s1600/jane-austen-book-club_l.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XfzMeRHI/AAAAAAAAAFU/uBhLo_HjKQc/s320/jane-austen-book-club_l.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547616151076226162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;پ.ن: یعنی من دوست دارم این با هم کتاب خوندن رو.بخصوص به نظر من جالبترین حالتش اینه که دونفر بشینن از روی یه کتاب بخونن یعنی یکی بخونه یکی گوش بده. توی فیلم یه جا دختره به شوهرش می گه بیا به این صفحه گوش بده، فقط همین یک صفحه. این باعث می شه با هم کار مشترکی انجام بدیم. و جالبیش اینه که بعد از اون یک صفحه پسره خودش دوست داره که ادامه بده اونم چی ، یکی از کتاب های Jane Austen رو که مثلا قراره دوخترونه باشه فقط. قشنگ این صحنه یعنی !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2407233146140417481?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2407233146140417481/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2407233146140417481&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2407233146140417481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2407233146140417481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/12/blog-post_06.html' title='بفرمائید شام'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TP0XQ_ZX02I/AAAAAAAAAFM/PAL7xylsX3I/s72-c/alg_eat_pray_love_still.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6825508194619792096</id><published>2010-12-02T15:46:00.001+03:30</published><updated>2010-12-02T15:46:33.580+03:30</updated><title type='text'>عصر روز پاییزی با میزو صندلی ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی شرکت تنها م!  قرار بود بقیه آدمها بیان امروز که روز تعطیلی آلودگیه اما نیمدن و من حالا توی این واحد گنده با کلی صندلی و میزو کامپیوتر نشستم و دارم دومین قسمت ساندویچ ظهم رو می خورم. ناهارم رو رفتم از خانم ارمنیه یه کوچه پایینتر گرفتم، با اینکه یه رستوران فسقلیه اما فضای خودمونیه خوبی داره بخصوص سرظهر. وقتی خانومه باشه. بهت لبخند می زنه و تا ناهارت آماده بشه سعی می کنه که یکم باهات گپ بزنه، امروز از من پرسید شما تعطیل نیستین؟ گفتم نه. که خب دروغ بود اما خیلی حوصله نداشتم که توضیح بدم براش که چرا ما تعطیلیم اما من چون کارداشتم و کسری هم داشتم و قرار بود یه کاری رو برای شنبه تموم کنم و عصر هم از همینجا با ماشینهای شرکت می خوام برم جشن سالیانه، چون جای جشن دوره و من حوصله ندارم ماشین ببرم، اومدم شرکت. قبول کنید که سخت بود همه اینهارو براش توضیح دادن چون همشون مستعد پرسیدن یک عالمه سوال دیگه بود که اولیش این بود که کجا کار می کنین؟ خوشبختانه یکی از همسایه های خانومه اومد پیشش و نشستن درباره یکی دیگه و مشکلات زندگیش با هم اطلاعات ردوبدل کردن. اینکه زنش برگشته گفته که تو تعهد بده که سرخونه زندگیت می مونی منم برمی گردم و مرده زده همه چیزارو شکونده و از این حرفها. ساندویچ استیک مرغ سفارش داده بودم با برانی اسفناج. یه مدته جناب اژدها داره خودنمایی می کنه و منم سعی می کنم رعایتش رو بکنم به خاطر همین رفتم سراغ غذاهای سالم. البته در لحظه آخر نتونستم با وسوسه سیب زمینی سرخ کرده کنار بیام و سفارش دادم و نشستم در کمال آرامش یه گوشه و به حرفهای خانومه و اون یکی کارگر رستورانه و همسایه اشون گوش دادم. همیشه از گوش دادن به این داستانهای زندگی آدمهایی که ربطی به من ندارن خوشم میاد بخصوص وقتی یه گوشه ای نشستی و کسی حواسش به تو نیست که سرتاپا گوش شدی. &lt;br&gt; برانی رو بهم میده، و من آروم آروم می خورمش و بعد پشت بندش سیب زمینی و یه ساندویچ نصف شده، یعنی عادتشه که ساندویچ رو نصف کنه به جای اینکه یه دونه نون گنده باگت رو قلنبه بده دستت. به سیب زمینی ها نگاه می کنم، وقتی داشتم سفارششون می دادم یادم بود که با خودم صحبت کرده بودم که یکم باید لاغر بشم. از وقتی که یک عدد جناب محترم در توصیف ظاهر من گفتن &amp;quot;متاسفانه خوشایند نیست&amp;quot; کلا این سندرم باید لاغر بشم توم فعال شده. البته جنابش منظورش بیشتر این بود که من خوش قیافه ام و صرفا با یکم کاهش وزن و توجه به هیکلم می تونم خیلی عالی بشم، یعنی که می خواست تشویق کنه اما من به خاطر 120 هزارتا تداعیه که پشت این ماجرا بود فقط اون جمله توی گیومه رو تو ذهنم حک کردم و چوبیش کردم دادم دست والد محترم تا هروقت که دلشون خواست بکوبونن تو فرق سرم که دیدی چاقی. و حالا که یک ظرف سیب زمینی جلوی روم بود مقدار عذاب وجدانم دوصد چندان شده بود بخصوص که توی یه لینک از گوگل ریدر خونده بودم که سیب زمینی سرخ کرده بدترین نوع سبب زمینه و فقط سمه که به خورد بدن مبارک میدین. اما خب من نمی دونم این حکمت خدا رو که هرچی چیز مضره خوش مزه است هرچی چیز مفیده بد مزه. کلا همش در حال امتحانیم ما دیدگه. به هرحال بااینکه والد محترم تمام تلاششون رو کردن که من رو از ظرف سیب زمینی ها دور کنن و توجه هم رو صرفا به ساندویچ سالم جلب کنن. بعد از دوتا گاز از نصف ساندویچ اول، به صورت کاملا لج درآورانه نشستم یه نفس همه ظرف سیب زمینی رو نوش جان کردم،همچی یه نفس که انگار یکی تا دودقیقه دیگه سر می رسه و ظرف رو از جلوی روم برمیداره و دیگه هم قحطی سیب زمینی سرخ کرده میاد و من تا آخر عمرم نمی تونم بخورم. البته در بین خوردن اونجایی که صبر می کردم یه نفسی تازه کنم ، صدای والد رو می شنیدم که می گفت این الان کربوهیدراتته که داری قورت میدی،این سمه! و اونوقت من باسرعت بیشتری ادامه میدادم. و اینجوری شد که نتونستم همه ساندویچ رو کامل بخورم و نصفش رو برداشتم با خودم آوردم که اگه بعد گشنمه ام شد بخورم و خب وقتی تنهایی نشستی توی یه واحد گنده و همه چیزپر از سکوته، خیلی واضحه که گشنه ات هم بشه و آروم آروم اون نصفه رو هم دربیاری و بخوری . حالام که تا یه نیم ساعت دیگه ماشین ها میان و مارو می برن که بریم جشن سالانه شرکت که اینجا بهش می گن جشن خسته نباشید و من باید برم که آماده بشم  اینم خودش یه ماجرایی که شاید بعدا نوشتمش یه دفعه دیگه که تنها مونده بودم توی شرکت و حوصله هیچ کاری و نداشتم و عصر پنجشنبه هم بود.&lt;br&gt; راستی یه متن آرامش بخش بهتر می خواستم بزارم اینجا اما چون قسمت آخرش مونده بودو این بهم الهام شد یهویی، این رو گذوشتم. قسمت بود این متن رو نوش جان کنید. &lt;br&gt;.  &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6825508194619792096?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6825508194619792096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6825508194619792096&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6825508194619792096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6825508194619792096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='عصر روز پاییزی با میزو صندلی ها'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6355839745576503324</id><published>2010-11-19T22:12:00.006+03:30</published><updated>2010-11-19T23:23:03.001+03:30</updated><title type='text'>Your world is not real,Simple little idea that changes every things</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TObT-cDxi0I/AAAAAAAAAE8/F3TAIs2LQgk/s1600/inception-box-office-leo-dicaprio.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 214px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TObT-cDxi0I/AAAAAAAAAE8/F3TAIs2LQgk/s320/inception-box-office-leo-dicaprio.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5541349461163346754" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو عمرم انقدر برام واقعیت و خیال درهم گیر نکرده بود. می گه تو هم خب موقعه ای &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1375666/"&gt;inception&lt;/a&gt; رو دیدی ها، می گم آره !واقعا کی می دونه که چی واقعیته چی رویا.وقتی منطقی ترین آدمی که می شناختی ، داره با جدیت چیزی رو می گه. راهی جز باورکردنش نداری. همونقدر واقعیه که مول برای کاب. مگه چقدر می تونی برای خودت تکرار کنی که این واقعی نیست. وقتی می تونی لمسش کنی، صورتت رو بچسبونی به پوستش. دیگه رویا چه معنی میده اینی که می خوای خود واقعیته. &lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توسالهای نوجونیم، خواسته یا ناخواسته وارد ماجرایی شدم که نشونم داد وقتی می گن قلبم دوتیکه می شه، یعنی چی. چندسال بعدترش خواسته وارد پروسه ای شدم که بهم حالی کرد وقتی می گن مغزم داره متلاشی میشه یعنی چی و حالا هرروز ناخواسته دارم این رو تجربه می کنم که بندبند وجودم داره از هم می پاشه یعنی چی.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فکرمی کنم که خدابیشتر از یک خونیاگر پیرنیست. ولت می کنه تا خوب دست و پا بزنی و اون خوب نگات کنه. بعد دقیقا وقتی که بدون رمق یه گوشه ولو شدی و می دونی و می دونه که دیگه هیچ کاری ازت بر نمیاد، یه فوت می کنه و یه راهی برات درست می کنه. نه اونقدر درست می کنه که دیگه کاری به کارش نداشته باشی. نه اونقدر خرابش می زاره که نتونی حرکت کنی. و انوقت دقیقا همین جست و خیزها و فراز و نشیب هاست که زندگی رو می سازه و نیاز این پدر پیرمون رو به بودن برطرف می کنه.&lt;br /&gt;جناب روانشناس اعتقاد داره این درده با نوسانه. یعنی دردی که شروع می شه و هی توی نوسان خوب شدن و نشدن حرکت می کنه و بعد این همون دردیه که آدم رو می سازه. همونی که رشدت می ده و کلی عرفا و علما سالها بهش اشاره کردن که ضربه لازمه تا سنگ بشه الماس.&lt;br /&gt;اما من خوشبینانه فکر می کنم شاید اینم یه خوابه ، خوابی که مال من نیست و من فقط لازمه تا صبر کنم که صدای موزیک رو بشنوم و بعد با یه Kick از خواب بیدار بشم و ببینم که تمام اینها همش نیم ساعت خواب بعدازظهر پنج شنبه بوده.&lt;br /&gt;راستی شما صدای موزیک رو شنیدین که داره پخش می شه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;Mal:What if u wrong?What if I'm what's real?u keep telling your self what u know.What do u believe,What do u feel?&lt;br /&gt;Cobb:Guilt&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6355839745576503324?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6355839745576503324/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6355839745576503324&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6355839745576503324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6355839745576503324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/11/your-world-is-not-realsimple-little.html' title='Your world is not real,Simple little idea that changes every things'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TObT-cDxi0I/AAAAAAAAAE8/F3TAIs2LQgk/s72-c/inception-box-office-leo-dicaprio.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1732854904730672453</id><published>2010-11-16T10:03:00.001+03:30</published><updated>2010-11-16T10:03:36.133+03:30</updated><title type='text'>حالا وقتش نیست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هیچ پولی ارزش این رو نداره که به خاطرش زندگی نکنیم. چه اینکه زندگی نکنی چون داری پول در میاری، چه اینکه زندگی نکنی چون داری پول ذخیره می کنی.&lt;br&gt;این پاییز رو یادم نمی ره هیچوقت، اما هنوز پاییز رو دوست دارم، دلم می خواست ، می تونستم،  برم توی جنگل روی یه عالمه برگهای رنگ و وارنگ راه برم تا صداشون رو بشنوم.  دوست دارم بوی درخت هارو  استشمام کنم. .دوست دارم روی برگها بخوابم،طاق باز رو به آسمون و ابرها رو نگاه کنم که اینور اونور می رن. &lt;br&gt; یک عالمه زندگی کنین! هرچقدر هم زندگیتون عادی و کسل کننده و تکراری به نظر میاد، کلی جا داره هنوز باسیه زندگی کردن پس اینکارو انجام بدین .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1732854904730672453?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1732854904730672453/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1732854904730672453&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1732854904730672453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1732854904730672453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='حالا وقتش نیست'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-630005200808163814</id><published>2010-10-29T20:22:00.002+03:30</published><updated>2010-10-29T20:32:54.013+03:30</updated><title type='text'>بهش بگین برگرده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ساعتها رو نگه دارین، به عقربه ها بگین دنبال هم دیگه نچرخن، دیگه جلو نره هیچی.&lt;br /&gt;چرا روز شب می شه؟ چرا هنوز زمین می چرخه؟ باید وایسه، چرا نمی شه حتی برای یک ثانیه هم نگهش داشت؟&lt;br /&gt;هیچ وقت انقدر زیاد از گذر زمان نترسیده بودم.&lt;br /&gt;انتظار کشنده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا برای اونهایی که تنها اون بیرونن، اونهایی که از شب می ترسن و جای امنی نیستن دعا کنین. دعا کنین که روشنایی برگرده،دعا کنین که آرامش و لطافت برگرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی از اینکه دعا می کنین و مرسی از اینکه هستین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-630005200808163814?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/630005200808163814/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=630005200808163814&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/630005200808163814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/630005200808163814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title='بهش بگین برگرده'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-4530309422974967762</id><published>2010-10-25T21:00:00.005+03:30</published><updated>2010-10-25T21:40:14.649+03:30</updated><title type='text'>درباره شعر من چه خواهند گفت، آنها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امشب فهمیدم، وقتی سیگار می کشی لازم نیست زور بزنی تا اون خاکستر سرش رو بندازی،هی نباید بزنیش به لبه جاسیگاری تا بیوفته، بلکه فهمیدم که فقط لازمه صبر کنی، هی پک بزنی و صبر کنی وقتی همه قرمزیش بره و خاکستری بشه میشه با یه حرکت ساده انگشتات بندازیش، خیلی ساده و قشنگ. فقط لازمه که صبر کنی.&lt;br /&gt;خود معنوی یعنی وقتی عاجزی، عاجز عاجزی یه چیزی باشه که بهش چنگ بزنی، که وقتی مچاله شدی تو خودت و با دستات موهات رو گرفتی و می کشی و جلو عقب می ری  فقط بگی خدایا کمکم کن، خدایا کمکم کن. اینجا اونجایی که هیچی نداری، هیچی. مغزت کار نمی کنه، نمی دونی باید چیکار کنی. قلبت داره تیکه می شه و تو هیچی نداری که باهاش به هم وصلش کنی. وقتی که زندگی عادی که تا دوروز پیش ازش شکایت داشتی، آرزوت می شه. وقتی می دونی هیچ وقت دیگه به اون حالت آرامش برنمی گردی، یعنی حالاحالاها بر نمی گردی.وقتی که می فهمی الان نمی تونی ناراحت باشی، نمی تونی بترسی، حتی نمی تونی گریه کنی. وقتی ثانیه ثانیه ات بااین سوالها سپری میشه که الان چی میشه؟ اینکار درسته؟ حالا چیکار کنم؟ اونوقته که می فهمی خدا چه نقشی توی زندگیت داشته! خدا قرار بوده تو اینجور لحظه ها کنارت باشه، خدا قرار بوده درستش کنه! خدا اصلا قرار نبوده اینکارو بکنه، تو آدم بده داستان بودی، اونا که نبودن! نبودن لعنتی می فهمی! اونا آدم خوبای تو بودن!&lt;br /&gt;الان وقت فکر کردن به چراش نیست، وقت فکر کردن به هیچی نیست، الان فقط زمان قوی بودنه!&lt;br /&gt;دفعه دیگه که به زندگی برگردم، لحظه لحظه اش رو زندگی می کنم، لحظه لحظه اش رو. حالا به جای من شماها اینکارو بکنین و اونهایی که هنوز خدایی یا حتی نیرویی یا هر چیز دیگه ای دارن که بهش اعتقاد دارن، باهاش رفیقین، بهش بگین که درستش کنه، خودش درستش کنه.&lt;br /&gt;خود معنوی یعنی همین، یعنی تو به یه نیروی برتری اعتقاد داشته باشی که به جای تو کارهارو درست کنه، که تو در لحظه ای که کم آوردی بهش چنگ بندازی، که درست کنه اون چیزی که تو نمی تونی، و این نتونستن برای هرکسی یه زمانی داره، یه جایی بلاخره کم میاری و می ری سراغش بستگی به خودت داره! برای اونهایی که بهش ایمان دارن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیروزه امشب خیلی به یادت بودم، خیلی زیاد. همه اون چیزهایی که اذیتت میکنه رو ول کن بچه، ول کن و برو زندگیت رو بکن و حالش رو ببر، چون یه روزی مجبور میشی که بزرگ بشی، خیلی بزرگ اونموقع دیگه دیره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بگذرونین&lt;br /&gt;پ.ن: می دونم پست بدیه، می دونم نباید می نوشتمش، اما نمی شد، هنوز ته وجودم یه تیکه ای بچه ای هست که خودخواههه و می خواده همه چیز برگرده به حالت خوبش که می گی هیچی نشده که. فقط اون بچه است که مجبورم می کنه بنویسم تا بریزم بیرون. مثل اینه که ساعتها زیر آب شنا کرده باشی و الان اومده باشی روی آب نفس گیری. مرسی که گذوشتین ینجا نفس بگیرم، دوباره باید  برگردم اون زیر و شنا کنم، هنوز خیلی راه مونده، باید شنا کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-4530309422974967762?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/4530309422974967762/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=4530309422974967762&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4530309422974967762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4530309422974967762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post_25.html' title='درباره شعر من چه خواهند گفت، آنها که هرگز خون مرا لمس نکردند؟'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6491398132264636198</id><published>2010-10-23T06:17:00.002+03:30</published><updated>2010-10-23T06:56:43.981+03:30</updated><title type='text'>کوسه ها چرا به پریان دریایی پرجرئت حمله نمی کنند؟</title><content type='html'>از بین همه گربه های کوچه ما، یکیشون از همه بی مسئولیتره، یعنی هرچقدر هم من بهش یادآوری می کنم که ببین گربه جان، آدم باید توی زندگیش بپذیره که خودش مسئوله زندگی خودشه، بعضی وقتها مقصر اتفاقات بقیه هستن، اما این تویی که باید مسئولیت رفع مشکلت رو بپذیری، توی گوشش نمی ره. بازم تا آدم رو می بینه به پرو پات می پیچه که یعنی به من غذا بده. حتی این دفعه می گفت بیا از من دفاع کن، چون هرچی بهش گفتم که بابا من غذا ندارم وقتی از سر کار برمی گردم و اصولا هرچی داشتم از صبح تاحالا خوردم به خرجش نرفت و باز هی خودش رو می نداخت وسط راه رفتن آدم، تا اینکه از اونور کوچه صدای غر غری رو شنیدم و دیدم بعله یک عدد گربه قلدر داره از اونور برای این شاخ و شونه میکشه که " فکر کردی! حالا که این رفت تو، بهت نشون می دم کی تو این کوچه بزرگتره!" الحق هم گربه همچی بود که حتی من بهش گفتم پیشته، از اونور کوچه تکون نخورد، مجبور شدم برم طرفش تا لطف کنه و یه چند قدمی بره اونورتر که مثلا ترسیدم بابا! اما با اینحال برای گربه بی مسئولیت کوچه توضیح دادم که درسته که اون خیلی گنده است، اما خب کاریش نمی شه کرد یه چند دفعه که کتک خوردی می فهمی که همیشه یکی نیست که ازت حمایت کنه، بلکه این خودتی تنهای تنها و به هر حال یه جوری باید از پسش بر بیای، یا اینکه به حرفش گوش بدی وکتک نخوری یا اینکه بری کلاس buddy building و قوی بشی و از پسش بر بیای. و بعد ازگفتن این نطق بلند بالا رفتم تو و درو پشت سرم بستم تا یه تمرین عملی باشه براش و با مسئولیت بشه.  الان یه مدتیه که خبری ازش نیست، فکر کنم رفته کلاس.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6491398132264636198?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6491398132264636198/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6491398132264636198&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6491398132264636198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6491398132264636198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title='کوسه ها چرا به پریان دریایی پرجرئت حمله نمی کنند؟'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1065123468910653668</id><published>2010-10-15T22:02:00.007+03:30</published><updated>2010-10-18T21:33:31.696+03:30</updated><title type='text'>زگره گشایی زلف خود، تو زکار من گره ای گشا</title><content type='html'>اس ام اس می زنه که بعد از 30 سال اینها اولین آدمهایی هستن که براشون باید دعا کرد، اینکه عملیات نجات شروع شد و این پایان مرگ آدمها توی معدنه. فکر می کنم که آره خب راست می گه Reply می زنم که موافقم ما دعا می کنیم.&lt;br /&gt;- می گه برید خودِ معنوی تون رو پیدا کنید. خودِ معنوی! ترکیب عجیبیه. یه عمری تو مخمون کردن که معنویت یه چیز گنده ایه فرای ما و ما یه قسمت از اونیم. حالا ایشون تشریف آوردن و میگن: زهی خیال باطل، نه تنها بیرون شما نیست و درونتونه، بلکه شما از اون نیستین، اونه که از شماست. یعنی یه قسمت از توی موجود ضعیف توی دنیا شامل معنویت هم می شه!&lt;br /&gt;تا آن لاین می شم pm می ده که الان 4 نفر رو درآوردن، پشتم می لرزه. پس تونستن! الان اونا که اون پایینن چه حسی دارن؟ می دونن که می شه آزاد شد. لینک سایت گزارش لحظه به لحظه رو بهم می ده، هر 10 دقیقه میرم چکش می کنم. دارن یکی یکی میان بالا. تند تند!&lt;br /&gt;- می رم سراغ کتابخونه آبجی کوچیکه. از بین سری کتابهای بوبن، رفیق اعلی رو می کشم بیرون. معنویت رفته رو مخم و می خوام تقلب کنم. خیلی وقت پیش گفته بود که رفیق اعلی یه جور مفهوم معنوی خوبی داره. مقدمه اول رو که می خونم، پرت می شم به 15 سال قبل،  کلاس دوم دبیرستان. یه شب یه فیلم می بینم، برادر خورشید خواهر ماه. پسری که همه زندگی پر از رفاه و همه جاه و جلالش رو توی سن جوانیش ول می کنه و میره دنبال کمک به فقیرهاو جزامیها( کسی که بعدها قدیس می شه، قدیس فرانچسکو گویا) فیلم اثر زیادی روم گذوشت، یه اثر لطیف از همه چیز. فکر می کردم حتما باید زد به کوه و بیابون تا رستگار شد. معلم ادبیاتم ناخواسته با فال حافظش به دادم رسید. گفت همه چیز هم صوفی گری نیست، زندگی باید کرد با همه قسمتهاش. و اینجوری بود که اعتقادم به حافظ جایگزین رستگاری در بیابان و کمک به فقرا شد.&lt;br /&gt;می رسم خونه و بدوبدو تلویزیون رو روشن می کنم. کانال فرانسه به زبان انگلیسی، داره گزارش می ده.12 تا رو بالا آوردن . داره live نشون می ده، همه دنیا دارن می بینن. از این همبستگی کلی خوشم میاد. تا یه ساعت دیگه مهمون داریم و من در حال انجام کارها هر چند دقیقه جلوی تلویزیون میخکوب میشم. مادر خانومی همینطور که داره کارهای مهمونی رو می کنه، میگه چیه مگه این؟ براش توضیح می دم، میگه خیله خب حالا برو آماده شو الان یه سری آدم میان اینجا زشته، میوه ها رو هنوز نچیدی.&lt;br /&gt;- بوبن نوشته: "دوستت داشته ام، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت. برای زاده شدن تنها جسم کافی نیست. این کلام نیز لازم است" کتاب رو می بندم، زیاد از حد احساساتیه و ناخودآگاه من مدتهاست که زیرآبی می ره از این حرفها. کلا من از قدیم توی تقلب کردن شانس نداشتم. فکر می کنم چرا جواب این سوال انقدر سخته؟یعنی من جایی گمش کردم؟ چرا همیشه معنویت با احساسات همراه بوده؟ تا مدتها مطمئن بودم که یه چیزی مواظبمه، باسیه همین خیالم راحت بود. از یه جایی دیدم که اون پیرمرد گنده ریشوی مو سفیدِ من خیلی هم هر کاری ازش ساخته نیست. یعنی کارهای زیادی هست که من خودم باید بکنم و اون بشینه نگاه کنه و لبخند مهربونانه بزنه.&lt;br /&gt;یه گزارشگر داره درباره وضعیت روانشناسی اونها حرف جالبی می زنه، میگه: این آدمها تا مدتها مرکز توجه خیلی ها خواهند بود و این برای آدمهایی که تا حالا زندگی معمولی داشتن و در یک چنین جای دور افتاده ای زندگی می کردن، سخت خواهد بود. مهمونها یکی یکی از راه می رسن و من همچنان کانال رو روشن نگه داشتم، صداش یکم زیاده و هیجان من هم همینطور. یکی از دوستان متعجب سوال می کنه که تو هم این کانال رونگاه می کنی؟ می گم آره بابا، این معدنچیا رو دارن با یه کپسول درمیارن، حتی ناسا هم گفته بود حالا حالاها نمی شه درشون آورد اما آلمانی ها تا حالا 16 تاشون رو درآوردن. لبخند عاقل اندرسفیهی می زنه و می گه اینام شلوغش می کنن، اینهمه آدم زیر آوار موندن کسی چیزی نگفت!چون مهمون حبیبِ خداست و احترام بهش واجب،منم چیزی نمی گم فقط به تلویزیون خیره می شم. مادر خانومی چشم غره می ره که کمش کن، لبخند می زنم و شیرینی رو تعارف می کنم. باباهه که دوتا پسراش اون پایین بودن، پسراش رو بغل می کنه و گریه می کنه،چه حسی داشته توی این 69 روز؟&lt;br /&gt;- کم کم یادم میاد که خیلی هم گمش نکردم، همین چند وقت پیش بهش سر زدم و کمک به دوستی رو انداختم گردنش. میدیدم داره اذیت میشه و من کاری نمی تونم براش بکنم، اما نمی تونستم به راحتی از کنار ماجرا رد شم، پس نشستم در گوشش گفتم: ببین آقاجون، این بچه خوبیه، حقش بیشتر از اینهاست، باسیه کسی هم بد نمی خواد، با تو هم رابطه اش خوبه، پس نذار اذیتش کنن، می تونی دیگه نه؟ حداقل کاربردش برای من این هست هنوز که عذاب وجدان اینکه کاری نمی تونم بکنم رو کم کنه، دعا که می تونم بکنم.&lt;br /&gt;آخرشب که دارم تو جمع و جورکردن مهمونی کمک می کنم، فقط 8 نفر دیگه اون پایین موندن. خانواده ها و وسایلشون رو نشون میده، محرابهای دعایی که ساختن، هر کی یه جوری.  یکیشون که اومده بالا خیلی سرحال و آماده حرف زدنه، می گه اون پایین جنگ بین خدا و شیطان بود و خدا برنده شد! فکر می کنم جنگ بین طبیعت و انسان بوده، انسان ثابت کرد که از پس طبیعت داره بر میاد، اینجاست که اشرف مخلوقاته و میتونه با تکنولوژیش 700 متر زیر زمین، بره و برگرده. بعد از قرنها این اولین باریه که مادر طبیعت نتونست حساب این فرزندان شیطونش رو برسه، اونها نه تنها از دل خاکش مواد رو کشیدن بیرون، بلکه آدمهایی که می خواسته به عوض اذیت و آزارها قورت  رو هم پس گرفتن! در واقع باید امشب رو به خاطربرتری انسان و فکر و تکنولوژیش جشن گرفت.&lt;br /&gt;- و حالا دوروزه که دوباره شروع کردم بوبن خوندن، نمی دونم چرا انقدر اعتقاد دارم که بوبن جوابی برای من داره، اما حرفهاش لطیف و شاعرانن. با اینحال من همش 2 روز دیگه تا روز امتحان وقت دارم وهنوز این خودِ معنویم یه جاییه که من خبری ازش ندارم. اگه تا 2 روز دیگه به نتیجه ای نرسیدم از برهان انکار استفاده می کنم. می رم سر جلسه و میگم : اصلا کی میگه که چنین چیزی هست؟ بیا ثابت کن که هست تا من دنبالش بگردم. البته که می دونم، تنها یک لبخند ژکُند تحویل می گیرم که میگه شایدم نباشه!تو چی فکر می کنی؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1065123468910653668?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1065123468910653668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1065123468910653668&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1065123468910653668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1065123468910653668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/30.html' title='زگره گشایی زلف خود، تو زکار من گره ای گشا'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6580324610273285134</id><published>2010-10-11T12:40:00.002+03:30</published><updated>2010-10-11T13:05:59.297+03:30</updated><title type='text'>به دنبال کیمیا و گربه نره!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حرف زدن خیلی راحتتر از عمل کردنه و این کار آدمهای راحت طلبه!&lt;br /&gt; پروفسور بالتازار فرمودند که : حرف موقوف، تشریف ببرید عمل کنید!&lt;br /&gt;ما هم تشریف بردیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم بعدا اتفاقی افتاد بدونین باید یقه کی رو بگیرین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلا عزت زیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6580324610273285134?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6580324610273285134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6580324610273285134&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6580324610273285134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6580324610273285134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='به دنبال کیمیا و گربه نره!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2967122776495979948</id><published>2010-09-22T05:04:00.005+03:30</published><updated>2010-09-22T05:46:35.969+03:30</updated><title type='text'>آهنگ گوش نمی دم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو برنامه نویسی عاشق توابع بازگشتیم. دوقسمت بیشتر ندارن، یه قسمت گنده که باعث میشه خود تابع فقط خودش رو صدا بزنه، یه قسمت کوچیک که باعث می شه تابع واقعا اجرا بشه . در عین اینکه خیلی جمع و جورن، کلی هوش توشون خفته. (ته جمله بود)&lt;br /&gt;باید بشینم ببینم میشه یه تابع بازگشتی بنویسم باسیه زندگی که در همه موارد هی برگرده به خودش و کاری به کار من نداشته باشه، فقط همون قسمت آخرش بیاد بخواد اجرا بشه، حالام کو تا آخرش.&lt;br /&gt;چرا توی اسلام، اماکن مذهبی شکل کلیشون دایره است؟ این مرکزیت و چرخ زدن ماجراش چیه؟ بعد فکر کن من تازه ایندفه فهمیدم که حرم امام رضا دایره است! خب سوال پیش میاد دیگه، سوال جدیه!&lt;br /&gt;طبق نظریه دوستان، بنده الان تشریف بردم تو دالون خودم، خیال هم ندارم بیرون بیام، دالونه هم تهش نوره و لا غیر. خوبه حالا دالونه مثلا چاه نیست، دالون خنکه حداقل. جام خوبه به غیر از تاریکی ملالی نیست. این فقط جنبه اطلاع رسانی داشت، دوستان اگه خواستن دنبال من بگردن بدونن من کجام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقدر خوشم میاد کلا هیچی به هیچی ربط نداره تو این متن و من انقدر واضح فقط دارم غر می زنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش باشین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2967122776495979948?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2967122776495979948/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2967122776495979948&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2967122776495979948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2967122776495979948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html' title='آهنگ گوش نمی دم!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-292586668390061335</id><published>2010-09-10T11:02:00.004+04:30</published><updated>2010-09-11T12:15:56.847+04:30</updated><title type='text'>من و با لالایی دوباره خوابم کن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خریدهای دختر خوب خانواده بودن رو انجام دادم و حالا دارم می پیچم سر کوچه امون که درست سر اذان برسم خونه و همه چیز خوب و خوش باشه. اما آهنگ ی CD ای که گذوشتم، تازه رسیده سر اونی که خیلی دوستش دارم و اگه بپیچم توی کوچه ، وسط آهنگ می رسم دم در و آهنگ حروم می شه.فکر می کنم که الان اتوبانها خلوته و یه دور اضافه توی اتوبان با موزیک بلند خیلی وقت زیادی نمی گیره، پس نمی پیچم و مستقیم می رم.&lt;br /&gt;یکم بالاتر از خونه ما یه اتوبان نصفه نیمه است که خیلی جای خوبیه باسیه آهنگ گوش دادن، هم پهنه و هم خلوت. می شه با آرامش لم بدی و رانندگی کنی و نگران بوق و چراغ ماشینها هم نباشی سر وتهشم می تونی دیگه با سرعت ملو 4-5 دقیقه ای بری و بیای. مزیت بیشترش اینه که ته اش می خوره به یه جاده ای پیچ پیچی دوست داشتنی به سمت لواسون که یه جورایی کوچیک شده جاده چالوسه.&lt;br /&gt;مدتیه دارم به این فکر می کنم که زندگیم هیجان کمی داشته، یعنی من اصلا از اون مدل آدمهای پر ریسک کلا نیستم، همه چیز باید با آرامش و درجه پاییینی از احتمال خطر و شکست همراه باشه تا من تن بهش بدم. اما با همه اینها دیگه زیادی احساس یکنواخت بودن می کنم. هر چند وقت یکبار دوست دارم یه کار عجیب غریب بکنم تا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم.&lt;br /&gt;از همون اول که پیچیدم توی اتوبان کذایی، به جاده پیچ پیچی تهش فکر می کنم.قبلا چند بار توی روز این مسیر رو رفته بودم . از اون جاده می ری  بالا و از اون ور اتوبان می یای پایین. با اینحال توی شب با توجه به اینکه جاده اش چراغ نداره، باریک و پیچ پیچیه ، امتحان نکرده بودم. با توجه به اینکه آهنگهای خوب اون CD همچنان ادامه داشت، وقتی رسیدم ته اتوبان به جای اینکه دور برگردون رو بپیچم، مستقیم گاز دادم و توی یه جاده خلوت، تاریک پیچ در پیچ افتادم.&lt;br /&gt;تا یه 5 دقیقه ای داشتم با چراغهام ور می رفتم تا این قسمت نور بالاش رو فعال کنم، تاحالا استفاده نکرده بودم و خیلی وضعیت خنده ای بود ، هم می پیچیدم، هم چراغ رو نگه داشته بودم .&lt;br /&gt;وقتی چراغ درست شد و توی تاریکی که فقط یه کم جلوترش با نور روشن میشد حرکت میکردم به همه احتمالهای عجیب غریب ممکن فکر می کردم، اینکه الان یه ماشینی بپیچه جلوم و خفتم کنه، اینکه ماشین یهو خراب شه و من این وسط بمونم و باز یکی بیاد خفتم کنه. ( کلا یکی باید آخرش خفتم می کرد تا ترسناک باشه ;) ) اما شب و سکوتش و کوهایی که توی تاریکی سایه ای ازشون بود کم کم من و گرفت و ترکیبش با جاده و موزیک یه حال درست حسابی بهم داد. البته هیجان ترسناکی همچنان ته دلم وول وول می خورد.&lt;br /&gt;کلا قسمت بی آبادی جاده فکر کنم بیشتر از 10 دقیقه رانندگی نباشه، بعدش می رسی به اون بالا و رستورانها و روشنایی و بعدش هم یه سرازیری پر شیب و منظره ای بزرگی از تهران توی شب با همه چراغهاش که بعضی وقتها باعث می شه حواست از رانندگی پرت بشه و آخر سر هم برگشت به اتوبان و خونه .&lt;br /&gt;کل ماجرا نیم ساعت هم نمی شد، اما حس خوبی بهم داد، سر زنده و خوشحال برگشتم تو پوست همون دختر خوب خانواده با یه عالمه خرید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غیر قابل پیش بینی باشین!&lt;br /&gt;- بهش می گم خودم از دست خودم دارم دیوونه می شم، می گه من خیلی وقته اینطوریم! اونوقت این الان همدردیه، باید یعنی خوشحال شم آیا؟&lt;br /&gt;- دختر 20 ساله ی تازه دانشگاه رفته، اومده داره از من سوال می کنه که برای اینکه از همکلاسیهای پسرش آمار بگیره که چه ساعتهایی رو دارن اینترنتی بر می دارن تا اونها هم همون ساعتها رو بردارن، اما یه جوری هم بپرسن که ضایع نباشه و پسرا فکر نکنن خبریه، چی بگن بهتره؟ اصطلاحا چه جوری سر صحبت رو باز کنن اونم از توی SMS! بابا خب انقدر تکنولوژی نزارین باسیه این بچه ها، همون ثبت نام کاغذی خیلی بهتر بود،ملت همه از رو دست هم می نوشتن، من ضایع نمی شدم که چی جواب اینو بدم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-292586668390061335?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/292586668390061335/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=292586668390061335&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/292586668390061335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/292586668390061335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/09/blog-post_10.html' title='من و با لالایی دوباره خوابم کن'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3966614652750176625</id><published>2010-09-06T00:24:00.003+04:30</published><updated>2010-09-06T01:25:23.317+04:30</updated><title type='text'>من و پوک می زنی آروم، خرابم می کنی از سر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دلم می خواد بنویسم&lt;br /&gt;نشستم وسط یه روزکاری شلوغ و دارم می نویسم. تمام این مدت با همه این سوژه های فرهنگی علمی اجتماعی زیادی که داشتم حس نوشتنم نیمده بود، ماکسیمم یه مدتی سوژه رو پرورش می دادم و ولش می کردم. بعد یهو امروز حس نوشتنم زده بالا و هیچ جوری نمی تونم جلوش رو بگیرم. فکر کنم به pm  دوست جون ربط داره که غرزده بود که بنویس دیگه.آخه این چند وقته همش می یومدم وبلاگ رو نگاه می کردم ببینم شاید یه نفر کامنتی گذاشه باشه که بابا بنویس دیگه! یعنی خنده داری این منِ من اینه که با اینکه خودش دوست داره که یه کاری رو انجام بده ، اما گیر می ده که یکی دیگه حتما بهش بگه تا انجامش بده. بچه عاشق انگیزه بیرونیه بیشتر تا خودش!&lt;br /&gt;پسر خوشگله می گه تو خیلی تنبلی! منم پشتم رو می کنم و بهش می گم خب که چی، هستم! اما پیش خودم فکرمی کنم : بچه داری تند می ری، کسی تا اینجا نیمده که سالم برگرده سرجاش.&lt;br /&gt;جناب پدر می فرمایند: تو حسش رو نداری. وقتی براق می شم بهش که ببخشیییید! می گه نه خب منظورم بد نبود که اینم یه مدلشه. حس نداشتن یعنی تو راحتترین کارو انتخاب می کنی، بد نیست که! منم براش پشت چشم نازک می کنم و می گم همینه که هست.&lt;br /&gt;جناب روانشناس می فرمایند: کدوم آدم موفقی رو دیدی که شبها زود بخوابه و صبحها دیر از خواب پاشه؟ منم هاج و واج نگاش می کنم که هان! راست می گه خب. اما بعدش جواب خوبی براش پیدا می کنم. بعدش یعنی وقتی که دارم اولین قسمت O.C رو می بینم. آدم اصلی داستان یهو از وسط کل اون زندگی فلاکتی که داره با یه تلفن پرت می شه وسط یه زندگی دوست داشتنی عالی با یه خونه کنار استخر به چه جالبی توی یه خونه چه گنده تر با آدمهای بهتر و مهمترین مشکلش می شه کنار اومدن با دوست دختر شاه پریونش و دوست پسرهای قبلیش که خانم به خاطراین آقا پسر جدید از ناکجا آباد اومده، همه رو ول کرده. و همه اینها چون اون بچه خوبیه، که خب هم ساده است و هم به وفور در ما یافت می شود. پس این میشه اعتقاد داشتن به رویا. می شه نشستن و منتظر این بودن که بلاخره شانست از خواب بیدار بشه و تو هم بیوفتی وسط اون قصه قشنگی که از بچگی بهت قولش رو دادن که اگه کار های بدی نکنی ، اگه حواست به همه باشه غیر خودت ، اگه همه چیزهای خوب رو بدی به بقیه ، به جای همه اونها یکی از آسمون قراره خوشبختت کنه. و مگه خوشبختی غیر از خونه و کار و ماشین و دوست داشتن نیست؟ بعد حالا جنابعالی درست ته 30 سال زندگی اومدی نشستی جلوی من و می گی که همه اینها کشک بود، که من می باید به جاش چه کارها که نمی کردم؟ بعد اونوقت من باید بشینم نگات کنم و قبول کنم به همین الکی الکی زندگی من رو بر باد بدی؟ نه جانم به این راحتیه به نظرت؟ تو جای من!&lt;br /&gt;همکار با سابقه تر نصیحتم می کنه که هی با این همکارای دیگه اینور اونور به گشت و گداز و ولخرجی نرم. می گه تو شکل اونها نیستی، اونها هرکدوم یه بابای پولدار دارن که دست آخر ساپرتشون می کنه، اما تو چی؟ پس انداز این 7 سال کار کردنت کو؟ خونت کو؟ منم سر به زیر تائیدش می کنم که آره خب راست می گی، تقریبا آهی در بساط ندارم و همین چندر غاز ی که در میارم و دارم در ماه خرج می کنم و اگه یه ماه ی تصمیم بگیرن دیگه بهمون حقوق ندن، پولی ندارم که باهاش ماه رو سر کنم، فکر می کنم خب باید به فکر بود تو سر دهه چهارم!&lt;br /&gt;روی صفحه مانیتورم یکی از کارهایی که باید انجام بدم رو اوردم بالا و همچی افتادم روی این دفترچه و دارم تند تند می نویسم که هرکی رد بشه فکر می کنه من چقدر مشغولم. اینجوری می چسبم به میزم و از زیر همه کارهای ریز و درشت در می رم تا ساعت 5 بشه و بزنم بیرون. عصر داریم با بچه ها میریم خوش گذرونی . داریم می ریم دور هم جمع بشیم قلیون دود کنیم و چرت و پرت بگیم و هی بخوریم. شب هم شام می ریم بیرون. من هیچ کار خاصی قرار نیست انجام بدم، قرار نیست چیز جدیدی یاد بگیرم یا سطح سوادم رو ببرم بالا تا توی کارم پیشرفت کنم . فقط دارم خوش می گذرونم ، همین!&lt;br /&gt;فروید کوچولو می گه من دچار سندروم 30 سالگی شدم، بچه اگه ترشی نخوره یه چیزی می شه فکر کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Be Cool&lt;br /&gt;پیام اخلاقی این پست ( فقط مخصوص Ladies) : همش شیر و غذاهای مقوی بخورین، وقتی دوره ماهانه می شین قرصهای آهن و ویتامین و چی مصرف کنین. حرص و جوش هایی که می خورین رو نریزین توی خودتون. هر چند وقت یکبار داد بزنید، جیغ بکشید، گریه کنید. به خودتون برسین، شیر بخورین. ورزش کنید. شیر بخورین. احساسات برای بیان کردنه نه قورت دادن، به جای احساسات قلنبه ای که قورت می دین، یه غذای مقوی بخورین. وقتی بقیه پررو می شن شما هم برید تو شکمشون. اگه دارن حقتون رو می خورن و قدرتون رو ندارن، گور باباشون. اونها به شما بیشتر احتیاج دارن. حقتون رو بگیرین. شیر بخورین، مهمه ها شیر بخورین. اگه هر کدوم از اینها رو انجام ندین، تو سن 54 سالگی ، درصد پوکی استخوانتون انقدر زیاد می شه که براتون خطر مرگ بوجود میاره، می فهمین خطر مرگ! بعد درمانش آمپول 800 هزار تومنی که درد زیادی داره و باید هر ماه به مدت 6 ماه بزنین. اگه نزنین استخونها خود به خود می شکنن، خود به خود. حالا هی بشینین نگران این باشین که بقیه کی و چرا می خوان ناراحت بشن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته برای آینده: اگه بلایی سرش بیاد، من بابای بعضیها رو می یارم جلوی چشمشون، یعنی منتظرم این بگه آخ تا من بدونم و اونهایی که می دونن! مهمترین آدم زندگی منه.&lt;br /&gt;شیر بخورین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3966614652750176625?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3966614652750176625/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3966614652750176625&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3966614652750176625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3966614652750176625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='من و پوک می زنی آروم، خرابم می کنی از سر'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1611791300562158865</id><published>2010-08-14T00:58:00.004+04:30</published><updated>2010-08-14T01:56:41.820+04:30</updated><title type='text'>خبر ِ حادثه عبور تو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیگه کم کم انقدر داره عادی می شه که حتی غر زدنش هم نمی یاد. یعنی دیگه مسخره است که بیای و بگی اینم رفت! دیگه داره موندن تو اینجا سوال برانگیز می شه، نه رفتن آدمه! دیگه ناراحتی کردن برای اونی که می ره خنده دار میشه که همه براق می شن تو چشمات و می گن اون که داره می ره بهش خوش بگذره ، تو بفکر خودت باش!&lt;br /&gt;واقعا قراره بهش خوش بگذره؟&lt;br /&gt;یعنی می شه یه روزی قصه این سالها نوشته بشه، قصه این سالهایی که رفتن یه ارزش بود. قصه آدمهایی که کل زندگی بیست و چند سالشون رو حتی کل زندگی سی و چند سالشون رو دوتا چمدون 20 کیلویی کردن و سوار طیاره شدن و رفتن. اینکه یکی بیاد از حس آدمهایی که زندگیشون رو دوتیکه کردن و نصف تیکه دوم رو فقط با خودشون بردن بنویسه. ویا شاید یکی پیدا شد که جلوتر رفت و از آدمهایی نوشت که هر دفعه یکی از آدمهای اطرافشون رو تا پشت شیشه های پرواز بدرقه کردن و بعد خودشون برگشتن خونه، در حالیکه بازهم یه تیکه از قلبشون کنده شده بود، حالا به نسبت یه تیکه بزرگ یا یه تیکه کوچیک. می شه یکی یه روزی این سالها رو بنویسه که رفتن یه ارزش بود و نرفتن یه ضد ارزش.&lt;br /&gt;و بعد فقط من نگران خودمم که هی اینهمه آدمی که با هزار زور و زحمت گشتم و پیدا کردم، آدمهایی که من روبفهمن، که دوست باشن، که حرف باهاشون وجود داشته باشه. و بعد هی تند تند از دستشون بدم. و بعد نگران این باشم که پیدا می شه بازم مثل اینها؟ آیا؟&lt;br /&gt;و آخ که چقدر بدم میاد و خوشم میاد از این بقل کردن آخر. یه چیز الزامیه که هم باید باشه و هم نه. که می خوای یه تیکه از اونو با بقل کردنت برای خودت نگه داری و هم می خوای اینکارو نکنی چونکه همین یادت میاره که آخ داری از دستش می دی، آخ اون دیگه نیست.&lt;br /&gt;و بعد تو تمام سرتاسر فیلمی که براش درست کردیم من اون دختربا قلب سنگی لقب می گیرم که گریه نمی کنه، که همه گریه می کنن اما  اون ماکسیمم یه گوشه کز می کنه. چون که اون عادت نداره که جلوی بقیه گریه کنه. اما به جاش این منم که امشب تا ته جاده رو رانندگی می کنه، رانندگی می کنه و موزیک گوش می ده و فکر می کنه که میشه یکی یه روز قصه این سالها رو بنویسه؟ فکر می کنین اسمش رو باید چی گذاشت؟ اسم این سالهایی که نمی شه به موندن هیچ دوستی دل خوش کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:I hate airport,I hate airport,I hate airport ,I hate airportI hate airport,I hate airport&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1611791300562158865?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1611791300562158865/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1611791300562158865&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1611791300562158865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1611791300562158865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html' title='خبر ِ حادثه عبور تو'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2319441118530423780</id><published>2010-08-10T20:09:00.003+04:30</published><updated>2010-08-10T21:19:11.881+04:30</updated><title type='text'>نم نم بارون چشمات، گریه سرخ شقایق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پروفسور بالتازار گم شده!&lt;br /&gt;تا امروز سعی می کردم این واقعیت رو از ذهنم دور نگه دارم و خوشبینانه فکر کنم که یه جایی لای اثباب وسایل ول و وادرای اتاق قایم شده. اما الان دقیقا وقتی دارم اینو مینوسم همه وسایل اتاقم رو تاحدی که می شد ریختم وسط اتاق وپیداش نشد. همه سوراخ سنبه های ممکن و غیر ممکن از لای لباسها تا توی سطل آشغال رو گشتم و هیجا نبود. اون واقعا گم شده.&lt;br /&gt;وحشتناکیه موضوع از اونجا میاد که مدتی بود بهش بی محلی می کردم و اینکارو هم از قصد کردم. احساس کردم که زیادی بهش دارم وابسته می شم. فکر کردم اینکه همه جا با همیم و داشتنش برام آرامش بخشه چیز خوبی نیست. و خب گذوشتمش کنار. این کارو از قصد کردم اما نمی خواستم گمش کنم. فقط این حس وابستگی به چیزی آزارم میداد. انقدر شدید شد که بیخیال اون حس خوب داشتنش شدم و زدم همه چیز رو خراب کردم.اولش برام فقط تجربه کردن بود. اینکه به خودم ثابت کنم که می تونم انجامش بدم و همه جا با خودم نبرمش. و بعد کم کم دیگه واقعی شد، یعنی نبردمش و حس بدی هم نداشتم و کم کم حتی حس خوبی هم داشتم. و خب فراموشش کردم به همین راحتی فراموشش کردم و اون هم به جاش گم شد!&lt;br /&gt;وقتی فکر می کنم که قرار بود باهم چه کارها که بکنیم، افسرده می شم. قرار بود من و اون اولین ایده ی جدی و باهوشانه رو انجام بدیم. حتی کلی با هم طرحش رو ریخته بودیم و حرف زده بودیم و نوشته بودیمش. اما من یهو وسط کار ولش کردم. مثل همیشه به نظرم کافی نمی یومد و اون اعتراضی نکرد. اون فکر می کرد که باید صبر کرد. تا زمانیکه دوباره من آماده ادامه دادنش بشم. به جاش من رفتم سراغ نوشتن از درو دیوار و کم کم حتی همه اون انرژی اولیه ای رو که برای ایده جالبم داشتم رو فراموش کردم. و حتی جلوتر هم رفتم و با خودم فکر کردم که از اول هم ایده خوبی نبود. زیادی توی بیان اولیه اش هیجان به خرج دادم و در واقع نمی شد درست پرداختش کرد و گذوشمتش لای اون پوشه گنده از همه این ایده ها و نوشته های جورواجور دیگه.&lt;br /&gt;و بعد اول هفته بهش احتیاج پیدا کردم. یهو احساس تنهایی زیادی کردم، یهو دلم برای تو دست گرفتنش تنگ شد، اینکه دستم و بکنم لای همه اون آشفتگی درونش ، اینکه دونه دونه اونها رو مرتب کنم و آروم کنار هم بزارم. برای بازی کردن باهاش، باهاش سروصدا کردن. باهاش فریاد زدن . به خصوص برای باهاش چرخیدن تنگ شد. اما اون هیجا نبود و از یکشنبه تاحالا هی داره به حجم تنهاییم اضافه می شه. اینکه همه جارو می گردم و نیست. اینکه واقعا گذوشته رفته شاید. اینکه گم شده، واقعا واقعا گم شده!&lt;br /&gt;همیشه باور کردن یه اتفاق اینطوری توی من زمان می بره، دیر باورم میشه که یه چیزی دیگه نیست. این می تونه هرچیزی باشه. تا یه مدتی می خوام دوباره برش گردونم سرجاش، تا یه مدت بعدترش می خوام تظاهر کنم که هنوز هست، که شکل اولش می شه. و بعد از اونه که سکوت می کنم و شاید یه روزی باورم بشه که نیست. الان یه جای بین برگردوندن و تظاهر به بودنش گیر کردم، احساس می کنم که یه جای منتظره تا ببینه من پیداش می کنم یا نه. فقط کافیه که درست دنبالش بگردم تا پیداش کنم.و خب شاید برم سراغ اون ایده دوباره، برم و دوباره بکشمش بیرون و بنویسمش. باسیه اینکه نشون بدم که بهش اهمیت می دم، باسیه اینکه نشون بدم که به خودم اهمیت می دم که ایدم اونقدر هم بد نبوده، و شاید برای اینکه یکبار یه کاری رو درست انجام بدم و بعد شاید به آرامش برسم، شاید.&lt;br /&gt;Be together&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:می دونم که شاید به نظر crazy بیاد اما بعضی وقتها حتی تا این حد crazy بودن رو دوست دارم با اینکه شاید خطرناک باشه منتشر کردنش اونم به صورت عمومی ، اما می خوام به اون یه خطی که اون بالا نوشتم پایبند بمونم ، برای همین اینها رو اینجا می بینید. امیدوارم که لذت ببرید از منوی امروز ما.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2319441118530423780?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2319441118530423780/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2319441118530423780&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2319441118530423780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2319441118530423780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='نم نم بارون چشمات، گریه سرخ شقایق'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7587629698397201608</id><published>2010-07-23T23:25:00.008+04:30</published><updated>2010-07-26T11:41:29.678+04:30</updated><title type='text'>Devil never cry</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می پرسم: چرا؟ از کجا می دونی؟ می گه: خب اونکه دل نداره که.&lt;br /&gt;فکر می کنم واقعا؟ اما اون سالها عاشق بوده، اون سالها عشقش رو پرستیده خیلی بیشتر از چیزی که ما بدونیم یا یادمون باشه. سالهای زیادی تلاش کرده تا تونسته مقرب بشه، اونقدر نزدیک که همه چیزش رو بدونه. با اینکه می دونست همه چیزش رو هنوز به همه نمی گه اما اگه چیزی رو می خواست بگه، از اولینها بوده. همه کارهای سخت با همه شب و روز راز و نیازها رو با لذت انجام می داده. برای رسیدن به او اینهاکارهای ساده ای بودن و اون تواناییهای زیادی داره.&lt;br /&gt;می گه : کسی دوستش نداره خب،که اینجوری شده.&lt;br /&gt;فکر می کنم، اوه نمی دونی چقدر عاشق داره و چقدر بیشتر می پرستنش. اما اون نه! اون هیچ کدومشون رو دوست نداره. حتی از همشون بدش میاد، ازاین موجودات. در واقع از همون روز اولی که اولین گونه از این نوع رو دیده بود، از این موجود صورتی درازِ ضعیف، خوشش نیمده بود. هیچ وقت فکر نمیکرد این موجود عجیب تهدیدی براش به حساب بیاد. هیچ قدرتی نداشت. بقیه رقیبهاش هرکدوم قدرتهای زیادی داشتن و به خاطر همین می تونست هم باهاشون رقابت کنه ، هم باهاشون کنار بیاد. اما این موجود بی دست و پا، حتی نمی تونست در مقابل یکی از این جانوران گنده از خودش دفاعی داشته باشه. و همین وضعش باعث می شد که به هیچ دردی نخوره.حتی  نمی تونست با هیچ کسی دیگه ای اونجا رابطه برقرار کنه. تا اینکه او یه موجود دیگه از جنس خودش با ظاهری عجیب تر کنارش گذوشت تا دوتایی به غیز ار خوردن و خوابیدن بتونن با  هم راه برن و حرف بزنن و سرگرم باشن.&lt;br /&gt;با همه اینها می دونست که او این موجود رو دوست داره. اوایل خیلی هم عجیب نبود، او دل رحم ترین بود و همیشه مراقب ضعیف ترها. اما هیچ وقت بیش بینی اونروز رو نمی کرد. اون روزی که او این موجود رو بر همه اونها برتری بده. اصلا هیچ وقت هیچ کس اونجا برتری نداشت، نزدیک  و دور داشتن اما برتر نداشتن. اما این موجود همه این قواعد رو بهم زده بود. مگه چیکار کرده بود، یا اصلا چیکار می تونست بکنه که برتری داشته باشه؟! اما او گفته بود که برتری داره، چیزی که فقط خودش می دونست و هیچ کس دیگه ای نمی دونست، حتی نمی تونست که بدونه!&lt;br /&gt;بقیه قبول کردن که خب حتما خبری هست، مثل همه موارد دیگه و اونها نمی دونن . اما اون ایندفعه زیر بار نمی رفت. اینهمه تلاش رو باید برای هیچ بر باد میداد؟ البته که می داد اگه او می خواست، اما این موجود بهش ضربه می زد، این موجود هیچ وقت قدرت و عظمت و بزرگی او رو کامل درک نمی کرد. موجودی پر از ضعف فقط غم و اندوه و رنج به همراه داشت و اون یک چنین چیزی رو برای او نمی خواست. اون نمی خواست جلوی او وایسه اما نمی تونست هم ببازه، اون باید حرفش و عشقش رو ثابت میکرد. اگه فقط می تونست ثابت کنه این موجود چقدر ضعیفه،  دیگه دلیلی وجود نداشت که او، موجود عجیب رو برتر بدونه. باسیه همین کار سخت رو انجام داد، سرپیچی کرد و همه مقام و منزلتش رو از دست داد.&lt;br /&gt;روز اولی که این اتفاق افتاد، فکر می کرد به زودی همه چیز رو ثابت می کنه و برمی گرده جای اولش، که سریع هم ضعیف النفس بودن موجود رو ثابت کرد. اما به جای اینکه برگرده سرجای اولش با هردوی  موجودهای عجیب ،همه با هم تبعید شدن به جایی بسیار دوتر از او. و اینجوری بود که قلبش شکست.&lt;br /&gt;و حالا اون سالهاست که با قلبی شکسته که با نفرت بندش زده، زندگی میکنه. نفرت از موجود دوپا و همه نوادگانش که هرروز و شب بیشتر و بیشتر به طرف اون میان و از او که اونها رو برتر قرار داده دور می شن. واون رو منزجرتر می کنن چون   هنوز هم ته وجودش عشقی داره که به خاطر اونها، ازش دور مونده. هنوز هم فکر می کنه که می تونه ثابت کنه که عشق اون از همه بهتر و برتر بوده و باسیه همینه که سالهاست داره تلاش می کنه. بی خبر از اینکه رمزی در هستی این موجود هست که اون خبر نداره، رمزی که موجود دوپا رو برتر می کنه و او بهش گفته بود اما اون گوش نداده بود که غرورش نزاشته بود که گوش کنه و اینجوری شده که ضربه خورده بود.&lt;br /&gt;می گه: هیچ کاریش نمی شه کرد، دنیا تا بوده همین بوده.&lt;br /&gt;و من فکر می کنم آره خب! اما شاید اگه اونم می یومد و می رفت پیش جناب روانشناس و جناب روانشناس یکم بالا پایینش می کرد و یکم خودش رو می ریخت جلوش و بعد بهش حالی می کرد که بابا جان یه رابطه همش مال تو نیست که! مال طرف مقابل هم هست. و اون می تونه تورو نخواد حتی اگه تو زیاد بخواییش. یکم درکش از خودش بیشتر می شد. بعد می شستن با جناب روانشناس چایی می خوردن و یکم درد و دل می کرد و قسمتی از این دلتنگیهاش رو باز می کرد. شاید اونوقت جناب روانشناس بهش نشون می داد که ببین مالکیت زیاد خودت بوده که نزاشته حقیقت رو ببینی ، اونوقت اونم دوزاریش می یوفتاد و دست از این همه لجبازی برمی داشت و بعد شاید اون هم می تونست شادتر زندگی کنه. البته شایدم نه! اما خب می تونست امتحان کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست&lt;br /&gt;سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7587629698397201608?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7587629698397201608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7587629698397201608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/devil-never-cry.html' title='Devil never cry'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6517010725799522652</id><published>2010-07-20T15:11:00.005+04:30</published><updated>2010-07-20T15:23:33.040+04:30</updated><title type='text'>Guess What</title><content type='html'>شغلم رو عوض کردم.&lt;br /&gt;تلفن جواب می دم، چاخان می کنم، به ملت گیر میدم.&lt;br /&gt;تلفن می زنم، ماست مالی می کنم، به ملت گیر میدم.&lt;br /&gt;تلفن جواب میدم، قول الکی میدم، گزارش میدم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اگه گفتین شغل جدید من چیه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6517010725799522652?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6517010725799522652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6517010725799522652&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6517010725799522652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6517010725799522652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/guess-what.html' title='Guess What'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6500486846975058748</id><published>2010-07-17T00:23:00.006+04:30</published><updated>2010-07-17T11:49:21.873+04:30</updated><title type='text'>چه سخته زندگی، اما قشنگه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو کنج دیوار خودم رو فشرده کردم،درواقع خودم رو به زور بین اون دوتا دیوار جا دادم. همیشه گوشه ها رو دوست داشتم، احساس امنیت بهم می ده. وقتی یه ورت محکمه می دونی هر اتفاقی بیوفته می تونی بهش  فشار بیاری و خیالت راحت باشه که اون پشتته. خلاصه اون گوشه کزکردم و پاهام رو جمع کردم توی بغلم و دستهام رو دورش انداختم و دارم تخت و صندلی روبروش رو نگاه می کنم. ساعت حدود 12 شبه. تا نیم ساعت پیش حالم انقدر بد نبود. هنوز داشتم پشت میز و کامپیوتر با وبگردی خودم رو سرگرم می کردم. اما عین دریایی که یهو طوفانی بشه، هوام تیره و تار شد و موجهای گنده ای زد بالا. دیگه نتونستم وضعیت خودم رو نشسته پشت میز تحمل کنم. بالشتم رو برداشتم واون گوشه خزیدم. نگفته بودم بالشتم هم بغلم بود؟ اِ خب حواسم پرته. چون عنصر مهم توی این کز کردنها، بالشته. این شیء نرم دوست داشتنی قابل انعطاف که راحت می شه بغلش کرد و فشردش واحساس آرامش کرد. نشسته بودم اونجا و روبروم رو نگاه می کردم ساکت و بی حرکت. مغزم اما از کار نیوفتاده بود، کاش می شد از کارش انداخت. بی وقفه داشت فکر میکرد.  دنبال یه اسم می گشت. اسم آدمی که بشه ساعت 12 شب بهش زنگ زد، هیچی نگفت و سکوت کرد و گذوشت اون به جات حرف بزنه. آدمی که تورو تا حدی بلد باشه، که ساعت 12 شب باسیه تو دم دست باشه. حتی اگه خواب باشه یا وسط مهمونی یا وسط یه پروژه، تو بتونی استثناش باشی. یعنی تو توی ذهنش یه if مجزا باشی که هر لحظه قابل true شدن باشی . حالا نه همه لحظه ها بلکه این لحظهء خاص که اینطوری گوشه اتاق کز کردی و بالشت رو بغل کردی و احتیاج داری که یه نفر سکوتت رو معنی کنه!&lt;br /&gt;- بهم می گه هنوز نتونستی با تنهایی کنار بیای؟ بهم برمی خورده که چرا باید با تنهایی کنار بیام؟ مگه قراره همیشه تنها باشم، مگه من مشکلی دارم؟ اما نمی زارم فکرم پیش بره و ناراحتم بکنه . به جاش می پرسم چرا این حرف و می زنی؟ می گه آخه خودش از ماجرا رد شده. می گه قبلنا دلش برای آدمهای مثل من که تنهان می سوخته، اما حالا می دونه که اینطوری هم بد نیست. اینکه واقعا همه زندگی این بودنه با یکی دیگه نیست. زندگی کردن روشهای بهتری هم داره. خوشحالم که جلوی ذهنم رو گرفتم ونزاشتم بیشتر از این اذیتم بکنه چون اون داره حرف خوبی می زنه. قبول دارم که باید از اونی که هستی لذت ببری و انقدر بخاطر نبود یه چیزی خودت رو اذیت نکنی. حرفش درسته و بهش زیاد فکر می کنم. اما وقتی بهش می گم به نظرم بودن یه آدم خاص توی زندگی هم یه جور نیازه انسانیه، تائیدم می کنه و می گه الان راضیه از اینکه این آدم خاص رو تو زندگیش داره.&lt;br /&gt;می دونم لیست خوبی از آدمهای دوست داشتنی دارم که حتی می شه روی کمکشون توی 12 شب هم حساب کرد. دوستهای دختری که راحت حرفهای دخترونت رو می فهمن و دوستهای پسری که راحت ازت حمایت می کنن. حتی برای رد شدن از افسردگی راه حلهای خوبی ارائه می دن. از این لحاظ لیست پرو پیمون قابل افتخاری دارم. اما درجه خودخواهی بالایی دارم امشب. دلم یه چیز خاص برای خودم می خواد. یه نفر که من آدم one اش باشم، یه چیزی رو تنها برای خودم می خوام بدون هیچ شریکی.&lt;br /&gt;- برآشفته و عصبانیه، می گه هیچ وقت اشتباه من رو نکنین. اگه این کارو بکنین نمی بخشمتون. می دونیم که عصبانیه اما انگار حرفش باسیه خودش جدی تر از یه عصبانیت ساده است. می گه آدمه هیچ وقت اون آدم تنهایی نیست که مال شما باشه. می گه اینجا ایرانه و آدمه به همه اون فامیلش چسبیده، مال اونهام هست. باید با همه اون آدمهای موذی، اذیت کن دیگه share اش کنی. می گه هرچقدرم خودش خوب باشه، اونها هم مهمن. نمی شه هیچی بهش گفت، تا بیایم دهنمون رو باز کنیم می گه شماها نمی دونین. شما تجربه اش رو ندارین. ما هم سکوت رو ترجیح می دیم و حتی تائیدشم می کنیم تا آروم بشه. سر شام دخترونه ای که ترتیب دادیم، ناخود آگاه داره از عصرونه ای که دیروز با هم خوردن حرف می زنه. اینکه چقدر دوتایی ازاون لوبیاهای پخته خوردن و لذت بردن. هیچ کدوم قبلا نمی دونستن اینهمه لوبیا دوست دارن. اینو دوتایی باهم کشف کردن که لوبیا با فلفل قرمز پیاز و گوجه چقدر خوشمزه است و دوستش دارن. توی ذهنم می خندم و بهش می گم: حتی توهم که انقدر ناراحتی، چیزهای دوتایی جالبی برای تجربه کردن داری که اگه درست استفاده اش کنی می تونی همه چیز رو به نفع خودت تغییر بدی." اما نظریه ام رو اعلام نمی کنم، قرار نیست آدمهای تنها تئوری دونفره زندگی کردن رو بلد باشن.&lt;br /&gt;سرم رو می زارم روی تکه بالشتی که از بین دستهام که دور پاهام گره کردم، زده بیرون. دلم یه شونه می خواد. نه از این شونه های دندونه دندونه. دلم از اون شونه ها می خواد که یه ورش متصل به گردن و یه ورش متصل به دسته. شونه ای که برای من کج شده باشه تا سرم رو راحت بزارم روش و دیگه فکری نکنم. توی یه رابطه دوتا چیز برام خیلی مهمن. یکی دستها، یکی شونه. دست بهت حس تملک می ده، می شه گرفت و نگهش داشت و از طریق اون وصل شد به آدمه بعد وصل شد به قلبش. عین دو سر مدار مغناطیسی که نقطه اتصالشون نوک انگشتهاست. وقتی انگشتها رو به هم وصل می کنی می فهمی که قلبت به قلبش وصل شده و بنگ! مدار کامله و چراغ روشن.&lt;br /&gt;شونه اما تکیه گاهه. شونه برای اطمینانه از بودن اش برای تو. از اینکه اون تحمل وزن تو رو داره، تحمل کنار تو بودن و آروم کردنت  رو. وقتی کسی رو داری که سرت رو بزاری روی شونه اش، یعنی کسی رو داری که بتونه تحمل کنه که تو کنارش باشی و دوستت داشته باشه. درواقع  شونه ذاتا ضعیفه، تحمل یه جسم دیگه رو روی خودش نداره، دردش میاد. اما وقتی ازش می پرسی که شونه ات درد نگرفت و می گه نه! اوج قسمت دوست داشتنه اتفاق می یوفته. شونه قسمت خوب یه رابطه است.&lt;br /&gt;- می گه تو آدم رویایی هستی. هیچ وقت اینهایی که تو فکر میکنی اتفاق نمی یوفته. زندگی خیلی واقعی تر از اونیه که تو می خوای. اتفاقات رمانتیک تو، توی واقعیت های رابطه گم و گور میشه. باسیه همینه که نمی تونی از پس هیچ رابطه واقعی بربیای. زندگی رو نمی شه تو اَبرا گذروند. باید رو زمین باشی.&lt;br /&gt;بهش حق می دم، زندگی پستی بلندی زیاد داره. آدمها هیچ وقت اونی نیستن که ما می خوایم. در واقع مقدار غم زندگی بیشتر از شادیشه. باسیه همین این خود والد سختگیر من انقدر نگران منه. اما من با دخترک بهش می خندیم، از اون خنده های یواشکی که بچه های شیطون زیر نگاه نافذ ناظمشون با هم ردوبدل می کنن. برق چشمهای دخترک بهم جرئت می ده تا جلوش وایسم و بگم:" درسته که مشکلات آدمها زیاده، درسته که درگیرهاشون زشت و ناراحت کننده است. اما لحظه های قشنگی هم دارن. همه اون لحظه هایی که کنار هم می شینن و فیلم نگاه می کنن. لحظه هایی که کنار هم ظرف می شورن، این می شوره و اون آب میکشه. وقتی که باهم میز روجمع می کنن. با هم می رن کادو می خرن. توی همه این لحظات که باهم ارتباط برقرار می کنن و لذت می برن. برای این لحظاته که زندگی قشنگه و ارزش جنگیدن برای همه اون لحظات دردناک رو داره. زندگی تا زمانی که دستی هست تا با قلبت ارتباط برقرار کنه، شونه ای هست تا برای راحتیت کج بشه و تا زمانی که آغوشی هست تا منتظر بقل کردنت  باشه، ارزش جنگیدن داره . تا بعد از یه جنگ سخت از همه با هم بودن به اندازه زیادی لذت ببری".&lt;br /&gt;سخنرانی بلندم رو تموم می کنم و فاتحانه به خود والدم نگاه می کنم تا شکست رو تو چشمهاش ببینم، اما اون نگاه عاقل اندر سفیهی به من می ندازه و میگه حالا که تو هیج کدوم اینها رو نداری و شبهات رو داری به پشتوانه دیوارهای تنهایی سپری می کنی. لحظه ای بهش خیره می شم و روم رو اونور می کنم. برای اینکه شکست رو نپذیرفته باشم، از اون گوشه بلند می شم. می رم که برای خودم Hot Chocolate بریزم و کامم رو شیرین کنم و از شر خود والدم خلاص بشم. اما می بینم دخترک داره بهش زبون درازی می کنه و در حالیکه آواز می خونه زیر لب میگه: رویایی داشتنش رو کنار همه رویاهای زیبای دیگه ام حفظ می کنم و بهش سفت می چسم تا بدستش بیارم که این زندگی ایه که باید برای من وجود داشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Wherever you go, whatever you do&lt;br /&gt;I will be right here waiting for you&lt;br /&gt;Whatever  it takes, or how my heart breaks&lt;br /&gt;I will be right here waiting for  you&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6500486846975058748?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6500486846975058748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6500486846975058748&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6500486846975058748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6500486846975058748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='چه سخته زندگی، اما قشنگه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-713924517972669412</id><published>2010-07-09T11:13:00.002+04:30</published><updated>2010-07-09T12:18:08.512+04:30</updated><title type='text'>Waka Waka ma eh eh</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بازم راست گفت، اینکه گفت جام جهانی به فوتبالش نیست، به تقابل همه این ملتها با همه. به کنار هم قرار گرفتن اینهمه رنگ و نژاد و برابر بودنشونه . اینکه تیم کشور درب و داغون پاراگوئه کنار اسپانیای پر تکنیک قرار می گیره و پدرشم درمیاره. اینکه ابرقدرتهای جهان راحت از پا در میان، و با بازیکن های خوشتیپشون میدون رو برای بازیکن های آمریکای جنوبی و آفریقا خالی می کنن. و همه اینها توی اون زمین سبز در کمال برابری اتفاق می یوفته.&lt;br /&gt;و یه جالبی دیگه اش حرف مشترک پیدا کردن همه آدمها با همه، یعنی دیگه حتی می شه با اون همکار خجالتی گوشه بوت هم حرف زد، اونم خیلی بیشتر از سلام و خداحافظ ساده .اما اوج کیف این جام جهانی، باسیه من به عنوان جنس مونث، امکان کل کل کردن با همه اون پسرهای عشق فوتباله، اینکه مثلا تو آلمان رو انتخاب می کنی و اونها آرژانتین رو. انتخاب اونها به خاطر همه History که از بازیکن ها و مربی تیم دارن اینکه فلان بازیکنش توی باشگاه معروفش تا حالا چه کارها که نکرده. انتخاب تو، بخاطر اینکه از قیافه مربی آرژانتین خوشت نمی یاد و برعکس مربی آلمان خوشتیپه. با اینکه دیگه هیچ خوشتیپ توی تیمشون نیست، چون قیافه همشون رو یه دور چک کردی! و بعد اینکه کُری می خونی باسیه همه اون مدعیان فوتبال دوست توی شرکت و دوستان و همه هم حرص می خورن که آخه تو از فوتبال چی می دونی اما کاری نمی تونن بکنن چون همه می تونن بشینن جام جهانی نگاه کنن و در بارش حرف بزنن. این دیگه جام باشگاهای اروپا نیست که هرکدوم از تیم ها اسم های عجیب غریب دارن و آدم هیچ وقت نمی فهمه بلاخره این تیم مال اسپانیا بود یا انگلیس . اما این جام جهانیه دوهفته می شینی فوتبال می بینی و یکی از کشور ها رو انتخاب می کنی و بعد با ملت کل می ندازی و کلی هارت و پورت می کنی و بعد می یای خونه دست به دعا می شینی جلوی TV که اگه آرژانتین ببره، فردا رو باید مرخصی بگیری و نری سرکار که ملت درسته قورتت می دن. اما می زنه و آلمان می بره و فردا این تویی که با سرافراشته و زبون دراز پدر همه رو در میاری و اون بیچاره ها از یه مشت دختر که به قول خودشون نمی دونن فوطبال رو با چه ط ای می نویسن، می خورن و صداشون  درنمیاد. بعد می شینی همه برنامه های تحلیلی بعدش و قبلش رو هم نگاه می کنی تا کلی حرف داشته باشی باسیه بعدش و اذیت ها فنی تر بشه!&lt;br /&gt;و این ماجرا ادامه داره تا بازیه بعدی که تو مربی خوشتیپ رو به دروازبان خوشتیپ تر و دوست دختر مصاحبه گرش می فروشی و طرفدار تیمی می شی که قبلا هم انتخاب کرده بودی چون خوشتیپ هاش بیشترن و تو تحلیلت اینه که خیلی خوب پاسکاری می کنن باهم! و بعد دوباره باز کُری می خونی باسیه همه اون مردهای کوچولویی که جوری از تیمشون حرف می زنن انگار که ناموسشونه. و این همه هیجان این روزهای گرمه که خوش میگذره و داره تموم می شه با همه رنگهاش و نژادهاش و به خصوص با هشت باش!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-713924517972669412?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/713924517972669412/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=713924517972669412&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/713924517972669412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/713924517972669412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/07/waka-waka-ma-eh-eh.html' title='Waka Waka ma eh eh'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8740655209871035501</id><published>2010-06-26T03:15:00.005+04:30</published><updated>2010-06-26T03:23:35.895+04:30</updated><title type='text'>بردار دگر بردار به دارم زن از روی پل فردیس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امشب بهش فکر کردم. به اینکه دوست دارم الان زندگی تموم بشه ومن مجبور نباشم زندگی کنم!&lt;br /&gt;این یک جمله کاملا دپرسانه است. اما اصلا منظورم دپرسی نیست، بیشتر منظورم خستگیه. حتی انقدر جون ندارم که نفس بکشم با اینکه کلی علایق دوست داشتنی دارم دوروبرم، کلی چیزهای هیجان انگیز. غم زیادی ندارم شاید فقط یه ناراحتی خاص دارم که همه اطرافیان دارن با تاکید می گن که زیاد هم مهم نیست. یعنی می خوام بدونید که کلا این فکر باسیه این نیست که از زندگی سیرشدم یا اینکه نا امید شدم یا هرچی دیگه، بیشتر برای اینه که تواناییش رو ندارم. توانایی هیچ جور تلاشی برای ادامه دادن زندگی رو. قبلا ها وقتی اینجوری می شدم فکر می کردم که دوست دارم الان برم یه جا یه گوشه ای توی طبیعتی یه مدت استراحت کنم. اما الان فکر می کنم حتی توانایی اینکه صبح پاشم از خواب رو هم ندارم. اینکه مثلا فکر کنی باید چی بخورم تا زنده بمونم؟ اینکه الان تشنه امه و باید آب بخورم و آب کجاست؟&lt;br /&gt;خلاصه که کلا دلم می خواد دگمه stop رو بزنم و راحت دیگه زندگی نکنم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8740655209871035501?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8740655209871035501/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8740655209871035501&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8740655209871035501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8740655209871035501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title='بردار دگر بردار به دارم زن از روی پل فردیس'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3823460993117497561</id><published>2010-06-21T22:25:00.003+04:30</published><updated>2010-06-22T00:00:18.062+04:30</updated><title type='text'>اینه که زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بهش می گم همه چیز فانیه، هر چیزی یه روزی تموم می شه.&lt;br /&gt;می گه: دوست ندارم دربارش حرف بزنم، ناراحتم می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز اولی که پامو گذوشتم توی این شرکت گنده 6 طبقه، ابهتش و قدیمی بودنش همه وجودم رو گرفت. باید می رفتم واحد فلان، که سه تا بخش جدای مهم داشت که یکیش فقط برای این بود که بیاد و توی تازه وارد رو به آدمهای دیگه معرفی کنه. وقتی وایساده بودم تا به این آدم غریبه ها معرفی بشم، یاد همه اون حرفهایی افتادم که درباره کارمندهای شرکت گنده ها می زدن. اینکه سخت گیرن و خشکن و قانونمند. اینکه نمی شه توش شلوغ کرد و برای منی که تو دوسال گذشته اش بدون سربه سر با یه همکاری روزم شب نمی شد، این حرفها کابوسی شده بودو بخصوص که توی اون سه ربع اولی که منتظر معرفی شدن وایساده بودم، هیچ صدایی از توی هیچ کدوم از بوت ها * در نمی یومد.&lt;br /&gt;مدیر محترم اومد و من رو بوت به بوت با آدمها روبرو کرد، آقایون رسمی بودن و خانم ها بهم لبخند می زدن و من رو بیشتر یاد همه اون گروه دوست داشتنی شرکت قبلی می نداختن که گذاشته بودم و اومده بودم. صبح رو به ظهر رسوندم در حالیکه سرم رو از روی جزوه ای که بهم داده بودن تا با فراآیند شرکت آشنا بشم، بلند نکرده بودم، می ترسیدم. حدود 12 ، یه دختر لاغر شیک پوش با یه موبایل اومد دم میزم وایساد، خندید و گفت: سلام، ما اینجا سر 12 می ریم نهار. شما جدیدین می خواین با هم بریم نهار؟ و من یهو از ته ته وجودم خندیدم چون توی این شرکت های گنده هم آدمها مهربون بودن.&lt;br /&gt;ماهها گذشت تا تونستم خودم رو با همه اون ماجراهای جدید و آدمها  وفق بدم. کم کم با آدمها آشنا شدم، حالا دیگه اون دختر لاغر شیک پوش روز اولی رو بیشتر می شناختم، آدم مهمی بود که یک عالمه چیزهای عجیب غریب بلد بود. همه اون چیزهایی که تو ماههای اول درکشم سخت بود چه برسه به یاد گرفتنش، اما اون راحت و آروم برات توضیح می داد و هی تاکید می کرد که بعدا همه اینها رو راحت یادت می مونه، نگران نباش.&lt;br /&gt;زمان گذشت و من باید اولین ورژن جدی رو توی یه محیط جدی می بردم. تا حالا انقدر کار live مستقیم انجام نداده بودم،قرار بود اینکار شب انجام بشه.و من تمام اونروز Stress اینکه اگه خراب بشه، اگه یه چیزی اشتباه کرده باشم و.. سرتاسر وجودم رو گرفته بودم. یه فایل بزرگ اطلاعاتی رو دو دفعه هر دفعه به مدت یک ساعت از بالا تا پایین چک کرده بودم و هنوز خیالم راحت نشده بود. اونوقت همون همکار لاغر خوش پوشم اومد کنارم نشست، خندید و گفت: ولش کن. هیچی نمی شه. می ریم کارمون رو انجام می دیم و بعدش راحت می ریم خونه می خوابیم، همه چی okای ok ایه. اینبار از ته ته وجودم ،محکم بغلش کردم. توی شرکت های گنده هم آدمها راحت باهات دوست می شن.&lt;br /&gt;و بعد دیگه اون دختر لاغر شیک پوش خوش خنده، یه دوست راحت انرژی مثبت مهربون با دل دریا بود که برای خوشحالیت هر کاری می کرد. از گل خریدن تا باهات حرف زدن، تا باهات عصبانی شدن، پشت سر مشتری ها غر زدن، شب تا صبح کار کردن، برای اتفاقهای عجیب غریب همیشه یه راه حلی پیدا کردن. کتاب یهویی آوردن و حتی حرف ها و بحث های فلسفی کردن. انقدر که بعضی وقتها خجالت می کشیدی که بابا تو نمی تونی انقدر خوب باشی، بسه. و خب در نهایت شد یکی  از آدمهایی که شرکت بزرگه رو دوست داشتنی کرد یک عالمه به خاطر وجودش.&lt;br /&gt;و امروز آخرین روز کاریه دختر لاغر خوش پوش خندان ما بود. اون می ره تا آینده بهتری برای خودش بسازه که مطمئنا حقشه. با اینکه امروز یکی از روزهای خاطره انگیز زیاد بود، با اینکه از صبح کنار هم بودیم، خندیدیم، حرف زدیم، عکس گرفتیم و گریه آدمهای دیگه رو در آوردیم. با اینکه ثابت کردم که دلم از سنگه و جلوی جمع گریه نمی کنم و آقایون همکار نمی تونن از صحنه دلخراش من عکس بگیرن. با اینکه از ته دلم می دونم که این آدمه داره می ره که پیشرفت کنه. و اینکه الان دنیای مدرنه و ارتباطات راحتته و دوری ها راحت نزدیک می شه، اما از امشب خوشم نمی یاد، چون به هر حال صبح می شه، به هر حال من باید فردا برم سرکارو دیگه دختر لاغر خوش پوش، سر ساعت 12 خندان نمی یاد سراغ ما که بریم ناهار؟ از امشب و همه اون شبهایی که فرداش آدم مهم هایی از زندگی آدم ازش کم می شن، بدم میاد، که خب هی هم داره زیاد می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جوابش سکوت می کنم و یه ماجرای دیگه می کشم وسط، که خب ناراحت شدن دوست ، کار خوبی نیست تو مرام ما. با اینکه می دونم هیج مرامی نمی تونه جلوی این حقیقت زندگی رو بگیره که هر چیزی تو این دنیا فانیه، اما اینم می دونم که یکی از چیزهایی که توی این دنیا بدجوری تا آخرین لحظه مقاومت می کنه در مقابل فنا شدن، دوست داشتنه که می مونه خیلی بیشتر از اونی که فکر کنیم. و شاید به خاطر همینه که گریه ام نمی گیره جلوی همه اون آدمها برای رفتن دوستی ، چون می دونم حالا حالاها دلیل دارم که حتی وقتی نیست هم دوستش داشته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست&lt;br /&gt;نان حلال شیخ ز آب حرام ما&lt;br /&gt;حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان&lt;br /&gt;باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست باشید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3823460993117497561?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3823460993117497561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3823460993117497561&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3823460993117497561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3823460993117497561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_21.html' title='اینه که زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2756593595612938007</id><published>2010-06-20T10:02:00.002+04:30</published><updated>2010-06-20T10:32:07.193+04:30</updated><title type='text'>غرغرهای خودم به خودم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این آدمهای ... رو دیدین که می رن یه کار احمقانه که هم خودشون می دونن هم دیگران بهشون می گن که احمقانه است رو انجام می دن. بعدش می شینن دست به دعا که خدایا تو درستش کن! دور از جون شما من الان یکی از همون آدمهام!&lt;br /&gt;بعد یعنی الان فروید کوچولو اینجا بود توی من تشخیص خود آزاری از نوع هاد می داد که من اینجوری دارم دستی دستی خودم رو بدبخت می کنم و این معنی زندگی و دوست شفیق و تنها دلیل شب و روز کار کردنم رو اینجوری بر باد می دم! اونم سر اینکه بقیه فکر کنن که من آدم خوبیم!&lt;br /&gt;اینجور وقتهاست که من کشته مرده خودم می شم با این همه الزام به مثبت بودن! به نظر شما دقیقا توی کدوم نقطه زندگی یک چنین نطفه ای رو توی مغز آدم می کارن که بکش خودتو و خوب باش؟ یعنی باید یه رشته پزشکی جدا بزارن که مغز آدمها رو در بیارن دوباره rebuild کنن، اینکارو مثلا باید تو سن 30 سالگی به بالا انجام بدن که آدمه خودش بتونه تشخیص بده که چه function هایی از مغزش رو می خواد دوباره درست کنه یا برداره یا اصلا بزاره! اینجوری زندگی خیلی راحتر بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب باشین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2756593595612938007?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2756593595612938007/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2756593595612938007&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2756593595612938007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2756593595612938007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='غرغرهای خودم به خودم!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3931577107582232300</id><published>2010-06-14T20:55:00.000+04:30</published><updated>2010-06-15T00:52:06.175+04:30</updated><title type='text'>آتش در دل فکن، بر پا کن صد شرر</title><content type='html'>یک عمر&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در انتظاری تا بیایی آن را که&lt;br /&gt;درکت کند و تو را&lt;br /&gt;همان گونه که هستی بپذیرد.&lt;br /&gt;و عاقبت&lt;br /&gt;در می یابی که او&lt;br /&gt;از همان آغاز&lt;br /&gt;خودت بوده ای.&lt;br /&gt;باور کردن این جملات خیلی سخته، به همون سختیه حرفهای آدمهای فرزانه. اما سختیش اینه که این حرفها درسته و بلاخره یه روزی می فهمی که باید باورش می کردی و این فقط بستگی به زمان داره که کی؟ وقتی که هنوز وقت داری تا رویای شخصیت رو بسازی یا وقتی که سالها رو صرف وایسادن جلوی همه اون تک نشانه هایی کردی که به عنوان معجزه های زندگی جلوی روت قرار گرفتن تا  نشونت بدن که چی رو باید باور کنی و تو به جای بازکردن ذهنت برای ناشناخته های به ظاهر ترسناک، چسبیدی به همه اون شناخته های به ظاهر عمل شده. و بعد سالیان می فهمی این اونی نبود که می خواستی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودت زندگی ات را می سازی&lt;br /&gt;چنان که عنکبوت، تارش را.&lt;br /&gt;گاه&lt;br /&gt;آزمون بسیار باید&lt;br /&gt;برای استواریِ تارِ نخ.&lt;br /&gt;و این هم درسته به همون درستیه اولی و به همون دردناکی. و بعد وقتی شروع کردی به باور کردنشون، ته دلت می لرزه. احساس می کنی الانه که تمام دنیای زیر پات فرو بریزه و تو توی فضای بی انتها معلق بشی . حتی بعضی جاها ریزشهایی رو احساس می کنی و وحشتزده به تکه های سفتری چنگ می زنی. اما همه این باورها داره توی مغزت بیشتر ریشه می دوونه و تو ته قلبت می دونی که یه روزی باید همه اون تکه های سفت باورهای قبلیت رو بریزی دور و تکه های سفت تر دیگه ای رو بسازی. تکه هایی که تا مدتی بیشتر بهشون اعتقاد خواهی داشت. وقتی به این فکر میکنی که قراره زندگیت تو دستهای خودت ساخته بشه، خودت و تنها خودت بدون هیچ کمکی با مسئولیت خودت روی پای خودت، در لحظه اول به  تنهایی و غم زیادی که برات میاره فکر میکنی. اما وقتی تونستی از پس لحظه اول بر بیای می تونی به آزادی فکر کنی و به رسیدن به همه اون انتهایی که دوست داری. به باور کردن به همه زندگی و شاید رسیدن به خود زندگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والاترین اندیشه هایت&lt;br /&gt;آگاه است بر&lt;br /&gt;تمامی آینده.&lt;br /&gt;و اگر&lt;br /&gt;به نجوایش&lt;br /&gt;گوش بسپاری&lt;br /&gt;در می یابی که پاداشت&lt;br /&gt;سرور و شادمانی بی پایان است.&lt;br /&gt;تو کتاب گویای با آهنگ های نامجو که هدیه دوست 11 سال کوچیکتر همروز متولد منه، می گه " بزرگترین دروغ جهان اینه: درلحظه ی مشخصی از زندگی، ما اختیار بروی زندگی خودمون رو از دست می دیم و از اون به بعد سرنوشت، حاکم زندگی ما می شه. و این چیزیه که توی بیشتر کتابها می خوان به ما بگن!" و جای دیگه پادشاه سالیم می گه: "افسانه شخصی چیزیه که همیشه آرزوش رو داری. همه آدمها اول جوونی می دونن افسانه شخصییشون چیه. توی اون دوره از زندگی همه چیز روشنه، همه چیز ممکنه و آدم از داشتن رویا و آرزوی کاری که دوست داره توی زندگیش بکنه نمی ترسه. اما با گذشت زمان نیروی مرموزی کار خودش رو شروع می کنه تا ثابت کنه که تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیر ممکنه!" ( سلام به فیروزه و تئوری بزرگ شدن). بعد دقیقا وسط گوش دادن به داستان بود که یاد پیانو و کتابفروشی با چایی که سرو می شه افتادم. یاد اون خونه ای که دوست دارم داشته باشم، یه خونه حیاط دار قدیمی که خودم بازسازیش کرده باشم. از این خونه ها که دیواراش رو گیاه های رونده سبز کردن. خونه ای که من قراره توش نویسنده بشم و کلی جای خوبی باشه اونجا. و بعد یادم افتاد که من پارسال کلا ترک کردم رویای پیانو زدنم رو با اینکه اونموقع پول داشتم اندازه پیانو خریدن و تا دم دم پیدا کردن معلم و جا و مدلش هم رفتم. اما ولش کردم چون آدمهای خبره گفتن که یاد گرفتن پیانو مال سنین پایین و من دیگه داره دیرم می شه و اینکه صاحبان خونه ای که توش دارم زندگی می کنم گفتن که صدای پیانو خیلی زیادی بلنده و نمی تونن تحملش کنن. آدمی بود اونموقع که بهم می گفت انجامش بده که اون چیزهایی که تو کلت می گذره رو واقعیش کن اما اون آدمه اونروز ها زورش نرسید به همه اون افکار خرد کننده ای که دوروبرم می چرخید و من به هر حال به خواست خودم رها کردم رویایی پیانو داشتن و پیانو زدن رو با اینکه هنوز اون مغازه پیانو فروشی زیر پل صدر بهترین جای دنیاست برای دختر کوچولوی من. اما امشب من نگران بقیه رویاهام شدم. می دونم که من یه روزی یه پیانو خواهم داشت حتی اگه 99 سالم باشه و حتی اگه هیچ وقت یادش نگیرم. اما رها کردن یک رویا چون به نظر زیادی رویاست خطر ناکه، خطر خراب شدن زندگیه ، خطر یه ذرت بوداده فروش شدنه به جای اینکه چوپونی بشی که عاشق مسافرته!*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همه اینها نتیجه 3 روز استراحت مطلقه و خوردن و خوابیدن و کار فرهنگی کردنه که موثر ترینشون:&lt;br /&gt;&lt;h1 style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1014759/"&gt;&lt;span style="font-size:80%;"&gt;Alice in Wonderland&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.imdb.com/title/tt1014759/"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 357px; height: 234px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TBZn5fI2LwI/AAAAAAAAAEE/7XjeDZy1pA8/s320/Alice+in+wonder+landme.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5482683833678966530" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; من دیگه کاملا عاشق این Tim Burton کرده با همه اون هوشش در درست کردن یه سوژه جدید از یک چنین سوژه کهنه ای و خب دیگه &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000136/" onclick="(new  Image()).src='/rg/castlist/position-2/images/b.gif?link=/name/nm0000136/';"&gt;Johnny  Depp&lt;/a&gt; هم باشه با همه اون حرکتهای عجیب دوست داشتنیش عیش کامله.&lt;br /&gt;وقتی به آبجی کوچیکه می گم که دوست دارم این همه خلاقیت این همه imagination فوق العاده این مرد رو، اونکه از همه دنیای هنر بیشتر می دونه می گه که استاد برتون توی جشنواره کن یه دفترچه به همه نشون داده که توش عکس های نقاشی شده تمامی فیلم های که ساخته رو داشته ، نقاشی هایی که خودش کشیده قبل اینکه کاری رو شروع کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1186830/"&gt;Agora&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TBZpi85wuUI/AAAAAAAAAEc/tisojdz8rDc/s1600/Agora-2009.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 224px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TBZpi85wuUI/AAAAAAAAAEc/tisojdz8rDc/s320/Agora-2009.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5482685645555022146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;که بدجوری فیلم خوبیه باسیه اینی که ببینی این حس خونخواریه آدمی زاد، حس قدرت طلبیش و حس بدست آوردنش به خصوص کلمه Passion که جزء لغتهای دوست داشتنیه منه، چه جوری می تونه همه چیز رو نابود کنه و چه طور نابود کرده در طول این همه سال در دنیا.&lt;br /&gt;به غیر از داستان اصلی که داستان زنیه منجم در سالهای دوری در یونان باستان که بهت نشون می ده چطور آزاد روی پای خودش وای می سه. در بطنش تقریبا ضد دینه و نشون می ده که چطور دین در واقع وسیله ایه برای کسب قدرت و بدست آوردن راهی برای زور گویی و اینکه به نظر من چقدر همه چیز در تاریخ درس گرفتنی و تکرار شدنیه .&lt;br /&gt;خب ببینین هر دوی اینها رو حتما و از هنر لذت ببرین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;نجوای دلتون یادتون نره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: دعای رحمت می فرستیم بر باعث بانیه این ماجرایی که  حس مسئولیت پذیری من رو فعال کرده تا خودم رو مجبور کنم حتما دیگه به خاطر گل روی همه خواننده های اینجا، یه مطلب جدید از خودم در کنم حالا هرچقدرم نامفهوم و اینکه  کلا بنده هی دارم به سوی مسئولیت پیش می رم! ان شاء الله!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* : یه فروشنده ذرت بوداده همیشه دلش می خواسته که چوپون بشه تا بتونه مسافرت کنه اما اینکارو نمی کنه چون فروشنده ذرت بوداده وجه مثبتری داره نسبت به یه چوپون و بهتر بهش  زن می دن، پس اون رویاش رو به خاطر نگاه دیگران به خودش فرا موش می کنه. قسمتی از داستان کیمیاگر پائلو کوئیلو&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3931577107582232300?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3931577107582232300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3931577107582232300&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3931577107582232300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3931577107582232300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_14.html' title='آتش در دل فکن، بر پا کن صد شرر'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TBZn5fI2LwI/AAAAAAAAAEE/7XjeDZy1pA8/s72-c/Alice+in+wonder+landme.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7024843483934970659</id><published>2010-06-08T21:12:00.000+04:30</published><updated>2010-06-08T22:38:36.597+04:30</updated><title type='text'>How to Train Your Dragon</title><content type='html'>چه جوری می شه به یه اژدها فهموند که از قرمه سبزی خوشش بیاد؟ آخه این دیگه ته نامردیه که مجبور باشی از غذاهای مورد علاقه ات هی فرت وفِرت بگذری که یه وقت به تیریچ قبای جناب اژدها برنخوره و سرو صدا نکنه. و این قانون تاحالا شامل لازانیا و کلیه غذاهای شامل سوسیس و کالباس و انواع و اقسام سُس های خوشمزه و حالا هم قرمه سبزی شده! البته که از قهوه فرانسه و قهوه لاته و کلا خانواده دوست داشتنیه قهوه جات که خیلی وقتی گذشتم. اما کورخونده هرچقدرم سروصدا کنه من از شکلات نمی گذرم! بدون شکلات آدم چه احتیاجی به زندگی کردن داره که معده بدردش بخوره؟&lt;br /&gt;حس بدیه که یهو توی ناهار خوری بهت اعلام جنگ بشه و در قلعه رو هم ببندن و کلا دیگه اجازه ورود چیزی رو ندن و تو بمونی و یه بشقاب پر قرمه سبزی که تازه همش 4 قاشقش رو خوردی. ملتم باحالت ترحم برانگیز نگات کنن که آخی، باز معده ات درد گرفت؟ طفلکی گناهی و هی زیر چشمی برات آه بکشن و در نهایت تجویزات فضایی بدن. آخه سیب زمینی خام رنده شده رو کدوم موجودی صبح ناشتا می تونه بخوره؟ سیب زمینی رنده شده خوبه ها، اما اگه تو روغن سرخش کنن نه اینکه خام خام آبشو بگیرن.&lt;br /&gt;البته خب این فکر کم تلافی دیشب بود که من بعد مدتها نصفه ساندویچ سوسیس رو بدون اجازه فرستادم پیش جناب اژدها و سس های خوشمزه دیگه رو هم چاشنیش کردم. اینم جواب صبحش بود.&lt;br /&gt;خانم دکتر توپولی معده در جواب مادر خانومی که اونروز پرسیده بود چه غذاهایی نباید بخوره؟ نکته فلسفی خوبی رو گوش زد کرد، گفت: "درد خودش بهش یاد می ده، هرچی که بخوره و اذیتش کنه. خودش دیگه نمی خوره. " فکر کنم خانم دکتره بیشتر طرف اژدها است، چون قرصهایی که داده یسری میکروب هایی رو که حلوی سروصدای اژدها رو می گیرن، کشته و به خاطر همینه که اژدها الان انقدر افسارگسیخته شده. خلاصه که الان یه گارفیلد سرخورده طرفین که مجبوره بشینه و بشقاب پر قرمه سبزیش رو نگاه کنه و آه بکشه.&lt;br /&gt;سالم باشین.&lt;br /&gt;پ.ن: این خانم دکتر دوست داشتنی، کلا تئوری های جالب زیاد می ده، مثلا می گه وقتی یه جای بدن زخم می شه، به صورت ناخودآگاه سلول های کناری میان جای زخم رو پر کنن، بعد وقتی که عصبی هستیم، مرکز صادر کننده این دستورات کیجه و نمی تونه کارش رو درست انجام بده و اینجوری می شه که عصبی بودن روی همه چیز اثر می زاره!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7024843483934970659?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7024843483934970659/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7024843483934970659&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7024843483934970659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7024843483934970659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/how-to-train-your-dragon.html' title='How to Train Your Dragon'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-482620201704850379</id><published>2010-06-06T22:42:00.000+04:30</published><updated>2010-06-06T23:04:59.889+04:30</updated><title type='text'>همه چی آرومه ، تو کنارم هستی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و چقدر بعدش اون جمع رو دوست داشتم، اون جمعی که می شه باهاشون پشت سرهم سیگار کشید. آتیش به آتیش و پُک به پُک و دودشو داد هوا و لبخند راحت زدو برای یه ساعتی بی خیال دنیا شد و احساس خوبی کرد. بعد مدتها دوباره سیگار کشیدن رو دوست داشتم، که برای من دوست داشتن سیگار به جمع باهاشه. به آدمهاییه که باهات سیگارو برمیدارن و آتیش می کنن و دود میدن بیرون. که دلم تو این هفته دوبار بدجور تنگ شد که آدمها رو جمع کنم، تا بریم تو یه کافه بشینیم ، چرت وپرت بگیم و سیگار بکشیم. که باز مزه گس ته سیگار خاطره خوشی داشت.&lt;br /&gt;یاد اولین باری افتادم که دوست ماجراجو و خوش فکرم بهم سیگار داد. بچه نبودم، یه آدم بزرگ کامل بودم که می خواستم خط قرمزو رد کنم و اون آدم رو همیشه به این خاطر دوست داشتم که برای اون چیزی که می خواست می جنگید و این کارو به زیبایی انجام میداد. و بعد یه آدم سیگاری راحت دیدم. پسربچه ای که باز من رو یاد همه اون چیزهای عجیبی می نداخت که دنبالشون نرفته بودم و اون تو خودش داشت. و باز سیگار طعم عجیبی داد برام.&lt;br /&gt;از لحاظ علمی می دونستم خوب نیست. اما از لحاظ حسی دوستش داشتم. یه جور حس افسار کسیختگی بهم میداد. وقتی سیگارو می کشیدم، دیگه اون دختر خوبه خانواده نبودم. اونی که به خاطرش خجالت می کشیدم. حالا من هم یه چیزی داشتم که پنهانش می کردم. که مال خودم بود، اصیل اصیل.&lt;br /&gt;اما هیچ وقت تنهایی بهم حال نداد. با اینکه Captain Black Sweet رو که دیگه ته خوشمزه بود، تنهایی توی جاده تجربه کردم. اما مزه اش خوب نبود. آخه چه طور آدمها این رو تحمل می کردن؟همه چیز توی دنیا باید خوش مزه باشه، تا قابل تحمل باشه. و اینجوری شد که ترجیح دادم بقیه بکشن و من لذت ببرم. مگه جاهایی که سیگار خوبی بود و آدمهای جالبی . تو ولنجک تو چمن تو سرما سیگار برگی که سوغاتی خارج حاجی بود برای همه، پُک به پُک دست به دست می شد و فضارو خلسه آور می کرد.  تو خونه وقت نبودن خانواده با دوست چند ساله و باز هم یه بسته Captain Black و حرف و بحث و نظر تا بیشتر شبیه آدمهای فیلسوفی بشیم که من و اون سالهاست می خوایم بشیم.&lt;br /&gt;تو هربار کشیدنش، می دونستم باید حواسم باشه که بهش عادت نکنم که من آدم عادت کردن و بعد ترکش نبودم. که بعدترش دیدم بدجوری آدمه رو اسیر می کنه، که حتی آدمه رو وادار می کنه اونی که دوست داره وادار کنه کاری که دوست نداره رو انجام بده. که حرمت هارو می شکنه. اما هنوز هم وقتی به یه جمعهایی مثل اون روز عصر می خورم، لذت می برم از کشیدنش. لذت می برم از بودنم اونجا تو اون هوا توی اون دود. توی اون حرفها و تیکه ها و شوخی ها و ابر طوسی بالای سرمون و همه اون بسته های رنگی روی میز که می شه ازش بارها و بارها کشید و از صدای فندکی که بازو بسته می شه و پوف دودی که بیرون می دی. عین خود زندگی که دود می شه و می ره!&lt;br /&gt;و چقدر الان دوستشون دارم همه این آدمهای دوروبرم رو که تو همه این دنیایی که می تونه ناامیدت کنه، بهت هنوز انگیزه می دن که باشی برای زندگی .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-482620201704850379?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/482620201704850379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=482620201704850379&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/482620201704850379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/482620201704850379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_06.html' title='همه چی آرومه ، تو کنارم هستی!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7209194027045188305</id><published>2010-06-04T00:27:00.000+04:30</published><updated>2010-06-04T00:57:24.561+04:30</updated><title type='text'>راستی اونجا نور فانوس، یه شبش کرایه چنده؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TAgPtMJC4EI/AAAAAAAAADc/IkuGJD4rLxk/s1600/new_york_i_love_you+eli.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 213px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TAgPtMJC4EI/AAAAAAAAADc/IkuGJD4rLxk/s320/new_york_i_love_you+eli.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5478646215723900994" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی یه چیزیو نداری، خیلی مهم نیست که نداریش. چون یادت نمی یاد که چه شکلی بوده. اما وقتی یه چیزی رو بهت می دن و بعدش میگیرن ازت، این دردناکه چون دقیقا یادته که چه شکلی بوده و چه جوری و اونوقت هی می ری توی خاطراتت که بکشیش بیرون، که هی به یاد بیاری که چی به چی شد.&lt;br /&gt;و به همین خاطره که من از هرچی استقبال و بدرقه است بدم میاد. چون هر دو بهت یادآوری می کنن که داری یه چیزی رو از دست می دی. چون که مثلا تو یک سال کنار اومدی با اینکه آدم مهم های زندگیت نباشن. که کسی نباشه که باهاش یه سری لحظه هات رو share کنی، که خودتی و خودت و یه ایمیل و یه تلفن و یه حال واحوال. که نه تو می فهمی که اون چه جوره و نه اون می فهمه که تو چه جوری. بیشتر مسخره بازی برای اینکه بگی هستم و بگه هست و بعد وقتی به همه اینها عادت کردی که کلا ماجرا رو گذوشتی گوشه ذهنت block شده بمونه و بیخیال دلتنگی شده. فرودگاه رفتن و استقبال کردن چیز مزخرفیه. چون می فهمی که پخ مسخره بود که فکر می کردی دلتنگ نیستی.&lt;br /&gt;کلا توی دوهفته چه جوری می شه که آدم موجودی از گوشت و خونش رو انقدر سفت بغل کنه که برای یک سال یادش نره که چه جوری بود؟&lt;br /&gt;و بعد امشب که نشستیم این &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0808399/"&gt;new york I love u&lt;/a&gt; رو با هم دیدیم و صبح که رفتیم با هم خرید همش احساس می کنم اَاَاَ فکر کن من چند وقته که یادم رفته هم خون داشتن یعنی چی؟ چند وقت خیلی خیلی زیادیه! و بعد الان نصفه شبی دچار حس دوگانگیم. آهنگ نامه به بابا سیاووش قمیشی رو گوش دادم، فیلم n اپیزودی خارجی دیدم و هی وسطش گفت اِاِاِ چرا ما اینطوری زندگی نمی کنیم و آخرش اون حوصله اش سر رفته و گفته اَه غرب زده و حالام نشستم و دارم فکر می کنم، ما آخرش چی می شیم؟ با همه این حسهایی که یادمون می ره، حس هم خون نزدیکت، حس همکار پشت سرت، حس دوست های چند سالت، حس بزرگ شدن های با هم، حس پیر شدن هامون، حس خاطره های مشترک. بدون همه اینها چطوری داریم زندگی می کنیم؟&lt;br /&gt;من همچنان از بدرقه و استقبال بدم میاد، یکی هفته دیگه بیاد به جای من بره فرودگاه و مسافر کوچولو رو راهی مهد هنر بکنه تا من بتونم به جاش بخوابم و صبح که از خواب پا میشم چیزی یادم نباشه.&lt;br /&gt;مرسی&lt;br /&gt;پ.ن: این فیلم رو ببینین خیلی عجیبه، اما سعی کنید که دچار جو فرهنگی نشین.&lt;br /&gt;پ.ن: دقیقا بنده به علت جو زدگی تعداد کامنت های اینجا تو یه روز دوتا پست می زارم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7209194027045188305?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7209194027045188305/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7209194027045188305&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7209194027045188305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7209194027045188305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post_03.html' title='راستی اونجا نور فانوس، یه شبش کرایه چنده؟'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/TAgPtMJC4EI/AAAAAAAAADc/IkuGJD4rLxk/s72-c/new_york_i_love_you+eli.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8086529856229428582</id><published>2010-06-03T17:58:00.000+04:30</published><updated>2010-06-03T18:23:18.044+04:30</updated><title type='text'>نه امانی ، نه امیدی، نه به شب نور سپیدی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چند وقت پیش نشستم یه فولدر گنده از کاغذها و دست نوشته هام رو جمع و جور کردم، خیلی چیزهای جالبی توشون بود که خب یه سریشون قبلا منتشر شده یه سری هم نصفه نیمه بود، اما چندتاشون جالب بودن و تمام شده اما منتشر نشده که گذوشتمش کنار. بعد امروز به مناسبت متولد شدن &lt;a href="http://notes4read.blogspot.com/"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt; گلادیاتور جان* که خودشو یه آدم معرفی کرده این متن رو می زارم که از همه قدیمیه به حدی که نمی دونم مال کی هست، اما خب دوستش داشتم.&lt;br /&gt;البته بگم این مطمئنا به یاد جناب نقره ای و فیروزه است! یکی حرفاش و اون یکی نقداش:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کی فکرشو می کرد، یه خیابون انقدر خاطره انگیز باشه. یه پیچ، یه سرازیری، یه کوچه نصفه و یه سرازیری مشرف به پارک .&lt;br /&gt;چه خونها که اینجا ریخته نشد،چه فریادها که زده نشد. چه جرمهایی که پنهان شب هنگام در پس این کوچه ها رخ نداد.&lt;br /&gt;خدایی که اینجا کشته شد، به صلیب کشیده شد. خوابی که درآغوش کشیده شد، پرستش شد.&lt;br /&gt;پلنگ مغرور، به خیال خام در آغوش کشیدن ماه از اوج فرمانروایی کوه به پایین کشیده شد.&lt;br /&gt;غرور زخمی پلنگی ، عاشق...&lt;br /&gt;عشقی که اینجا نطفه زد، متولد شد. رشد یافت و در نهایت کشته شد در راه زندگی.&lt;br /&gt;همه این اسطوره ها اینجا توی همین 4تا خیابون، یه پیچ، یه سرازیری، یه خیابون صاف، یه سربالایی، همین!&lt;br /&gt;و هنوز صدای رهگذری در این کوچه می آید، تنها.&lt;br /&gt;کوچه ای ساده، کم رفت و آمد. در ظهر یک روز تعطیل پر از خواب بعدازظهر آدمها!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* : ببین از ناشناس کوچولو خوشم نمی یاد، نشستم فکر کردم دیدم این بهت میاد:D&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8086529856229428582?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8086529856229428582/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8086529856229428582&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8086529856229428582'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8086529856229428582'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='نه امانی ، نه امیدی، نه به شب نور سپیدی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3279435394818654152</id><published>2010-06-01T00:41:00.000+04:30</published><updated>2010-06-01T01:03:04.261+04:30</updated><title type='text'>بغض غزلی بی لب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست!&lt;br /&gt;صداش! صداش گرم و محکم و پَره. وقتی اومد روی سن و وطنم رو خوند سالن پر از شور شد. و بعد جادوگری با ساکسیفون و پیانو همراهش بود، به هرکدوم که دست می زد اعجازی از موسیقی یود. تک نوازی ساکسیفونش با ویلون عالی بود و بعد اون پسره شال گردن دار که شیپور می زد. و بعد جیغ و داد و هیجان!&lt;br /&gt;خیابانگرد ها رو که خوند با هر بیتش جیغ هایی که ملت می زدند، جیغ هایی از ته ته وجودشون و آخرش، آخر خیابانگردها پاشدن وایسادن و براش دست زدن، حقش بود. و چقدر صمیمی!&lt;br /&gt;شکنجه های زندگی زیاد می شود...&lt;br /&gt;سنگ در اجتماع ما نماد می شود...&lt;br /&gt;صدای این لبان بسته داد می شود!&lt;br /&gt;واقعا بدون موسیقی چه جوری می شه زندگی کرد، موسیقی خود لذت زندگیه!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3279435394818654152?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3279435394818654152/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3279435394818654152&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3279435394818654152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3279435394818654152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/05/blog-post_31.html' title='بغض غزلی بی لب'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3617587899796962197</id><published>2010-05-27T22:21:00.000+04:30</published><updated>2010-05-28T01:00:05.835+04:30</updated><title type='text'>And nobody cries, there's only butterflies</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هروز صبح در مسیر رفتنم به سرکار، باید توی یکی از میدون های مهم شهر تاکسی ام رو عوض کنم. با اینکه تاکسی به سمت اون مسیری که من می خوام تو اون ساعت زیاده اما چون من دنبال تاکسی هستم که صندلی کنار راننده اش خالی باشه تا با آرامش بیشتری این راه رو طی کنم، همیشه یه 5-6 دقیقه ای معطل می شم. اما دیروز صبح خیلی سریع یه تاکسی نارنجی کنارپام ترمز زد و منم جلو سوار شدم. در این حین که تاکسی وایساده بود تا چند تا مسافر دیگه رو سوار کنه چشمم به جمله روی صندوق برق وسط میدون افتاد:&lt;br /&gt;"مردان ایرانی به غیرتشان معروفند، چگونه این مردان عریانی ناموسشان را تاب می آورند غیرت آنها کجا رفته؟!"&lt;br /&gt;وقتی خوندنم تموم شد، تاکسی حرکت کرده بود و من به این فکر می کردم که چرا این شجاعت رو ندارم که برم وکنارش بنویسم، کثافت!&lt;br /&gt;تاکسی توی ترافیک پایین میدون وایساده بود که چشمم به یکی از این ناموسهای کارمند با ظاهر خوب افتاد، روپوش و شلوار جین ستی پوشیده بود و چتری های زردش از زیر مقنعه اش زده بود بیرون. اونورتر یکی دیگه با یه روپوش کوتاه نازک و شالی که با بی خیالی روی سرش انداخته بود و مدل موهای قلنبه روی هواش رو کامل نمی پوشند با صورتی که صبح اول صبحی زیادی زیبا به نظر می یومد، داشت از خیابون رد می شد. در حالیکه جلوترش ناموسی که با حفظ کامل تمامی نکات ایمنی خودش رو خوب پوشنده بود سوار ماشین می شد. با حرکت تاکسی نگاهم از روی تمامی این ناموس های مردان کشورم رد می شد درحالیکه داشتم به کلمه عریانی فکر می کردم به تفاوت معنیش برای این ناموسها و اون صاحب دست نوشته.&lt;br /&gt;تاکسی به سمت پل حرکت می کرد و من هممون رو با هم می دیدم. همه ما هر روز صبح اونجوری که لازمه حفظ غیرت مرد ایرانیه لباس می پوشیم و می ریم تا دوش به دوش مرد ایرانی برای کسب رزق و روزی کار کنیم. تا هم آمار مشارکت زن در اجتماع بالا ببریم و هم نمونه محجوب و مطیعی از پوشیدگی ناموس باشیم. شاید فقط تعداد اندکی از ما توی روزهای گرم تابستون وقتی کولر و پنکه محل کارمون دیگه رمقی برای خنک کردن هوا نداره ، توی دستشویی برای دقیقه ای این حفاظهای ایمنی و در بیاریم و سرو صورتی خنک کنیم و ته ذهنمون فکر کنیم که می شه روزی رو ببینم که بتونم با همین لباس راحت بیام بیرون و برم پشت میزم بشینم، درحالیکه موهام رو دورم ریختم و ازش دارم لذت می برم؟ و بعد توی آیینه کج دستشویی به چهرمون، برای این آرزوهای دست نیافتنی لبخند بزنیم و دوباره پوشش ایمنی رو بزاریم و دنبال کارمون بریم.&lt;br /&gt;همینطور که از تاکسی پیاده می شم و منتظرم تا راننده بقیه پولم رو بده، در یک لحظه وقتی نگاهم به راننده تاکسی افتاد احساس کردم چقدر با تمام وجودم می تونم از همه این مردان کشورم متنفر باشم. در حالیکه دارم مثل همه آدمهای دیگه که عادت ندارن از پل عابر استفاده کنن و از وسط ماشین های سرازیر از پل رد می شن، از وسط خیابون رد می شم. اینبار به تمام این مردان غیور نگاه می کنم. به همه این جنسیت برتری که این جور نامردانه در مقابل این حق کشی سکوت کرده و یا حتی اون رو با برچسب زدن های متعالی تائید هم می کنه. چطور 30 سال تحمل کرده که عزیزترین آدمهای زندگیش، مادرش، خواهرش، دخترش، زنش از مهمترین حق شخصی انسانیش یعنی انتخاب پوشش محروم باشه؟ در واقع نمی دونم می شه از کدوم دسته بیشتر متنفر بود، اون دسته ای که چنین تفکری داره که روی دیوار می نویستش یا اون دسته ای که چنین تفکری نداره اما برای حفظ آرامش خودش برای ترسش از بهم خوردن قواعد اجتماعی اون رو تائید می کنه و ازش پیروی می کنه.&lt;br /&gt;همچنان که سالم مثل همه آدمهای دیگه می رسم به اونور خیابون و تو گوشم صدای یک زن داره فریاد می زنه، ناگهان به این واقعیت متنقاض هم می رسم که با تمام این تفکرات من هنوز هم انسانهایی رو از این جنسیت دوست دارم. و شاید این همون خصوصیت تحسین برانگیز زنانگیه که می تونه در کنار همه بی عدالتیها و ظلم هایی که می شه، بمونه و زندگی کنه و دوست بداره وشرایط رو انجوری که می خواد تغییر بده. با زیبا کردن چهره اش و آرایش موهای جلوش و ترکیب رنگی درست لباسهاش نشون بده که هنوز به زیبا بودن خودش اهمیت می ده و یا با کامل پوشیدن خودش و از دسترس دور نگه داشتنش بگه اونه که تصمیم می گیره و در هر دوحالت هیچ وقت قدرت تنفرش رو به رخ نمی کشه. و فکر کنم به خاطر همینه که جنسیت زن قابل پرستشه و شاید خدا وقتی زن رو آفرید، احسنتش رو به خودش گفت!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;I got a pocket, got a pocketful of sunshine&lt;br /&gt;I got a love, and I know that it's all mine,oh ,oh oh oh&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;Do what you want, but you're never gonna break me&lt;br /&gt;Sticks and stones are never gonna shake me,oh ,oh oh oh&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Take me away, a secret place&lt;br /&gt;A sweet escape,take me away&lt;br /&gt;Take me away to better days&lt;br /&gt;Take me away, a hiding place&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I got a pocket, got a pocketful of sunshine&lt;br /&gt;I got a love, and I know that it's all mine,oh ,oh oh oh&lt;br /&gt;Wish that you could, but you ain't gonna own me.&lt;br /&gt;Do anything you can to control me,oh, oh no.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;- وقتی دارم اینها رو می نویسم یاد حرفهای جناب روانشناس می یوفتم که می گفت:"هرکسی مسئول کارهای خودشه" یعنی می شه گفت زن ایرانی مسئول وضعیت فعلیه خودشه و خودش باید برای بدست اوردن حقش دفاع کنه. این تفکر درستیه اما در واقعیت نظریه بنیادی تری حکفرماست. اینکه هر جنسیت زنی هر چقدر مستقل و ایستاده در بطن ذهنش دوست داره از طرف یک جنسیت مردی حمایت بشه. (همنطوری که هر مردی دوست داره حمایت کنه) و اینکه حمایت صرفا به معنی داد زدن و دفاع کردن و زدن وقتی که حمله ای صورت می گیره نیست . حمایت یعنی نگاهی که به تو می گه می فهمم که در حقت ظلم می شه ومتاسفم که نمی تونم کاری بکنم که آزادتر انتخاب کنی. حمایت یعنی گفتن جمله ای در آرامش وقتی می ترسی که روسری کوتاه یا روپوش نازک عزیزت براش دردسر درست کنه. یعنی نگفتن جمله "موهاتو بکن تو، بیرون می گیرنت" جوری که انگار گناهی مرتکب شده یا تو روز روشن دزدی کرده و حالا باید اونو از همه مخفی کنه. حمایت یعنی درک زن ایرانی که می تونه زیباترین جهان باشه اما اونرو در کنج اتاقها و پارچه ها مخفی می کنه تا مرد ایرانی که دوستش داره رو نرنجونه و در نهایت حمایت یعنی که جنسیت مرد یادش نره رنجی رو که جنسیت زن می کشه وقتی هر روز حفاظهاش رو تنش می کنه و سر کار می ره!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;The sun is on my side and takes me for a ride&lt;br /&gt;I smile up to the sky, I know I'll be all right&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3617587899796962197?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3617587899796962197/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3617587899796962197&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3617587899796962197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3617587899796962197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/05/and-nobody-cries-theres-only.html' title='And nobody cries, there&apos;s only butterflies'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3341762153294000716</id><published>2010-05-21T11:10:00.000+04:30</published><updated>2010-05-21T23:54:12.722+04:30</updated><title type='text'>اژدها ظاهر می شود!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فکر کنم یه اژدها توی دلم پیدا شده، نمی دونم از کجا اومده اما هر وقت که یه چیزی رو می فرستم توش، عصبانی می شه و دهنش رو باز می کنه و آتیش می فرسته بالا. فکر کنم اونتو سرش شلوغه و اصلا خوشش نمی یاد که کسی مزاحمش بشه. به خاطر همین به غیر از چیزهای آبکی هیچ چیز دیگه ای رو قبول نمی کنه. حتما داره کار مهمی می کنه. اما امیدوارم زودتر کارش تموم بشه و برگرده سرجای قبلیش که بوده، وگرنه من به زودی از گشنگی می میرم! با آب و شیر و عسل تا چند روز می شه زنده بود، آیا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Part2 happened before part1&lt;br /&gt;اونجا نشسته بود و داشت می گفت دارم پرخاش می کنم، این جمله رو دقیقا به همون لحنی می گفت که 2 دقیقه پیش داشت باهاش حرف می زد، داشتم با دقت نگاش می کردم. آخه می خواستم مچشو بگیرم و بگم آها دیدی داری نقش بازی می کنی! به خاطر همین 4 چشمی نگاش می کردم. خوبیش این بود که روش به من نبود، داشت با یکی دیگه حرف می زد و می شد راحت روش فکوس کرد. اونجا نشسته بود و داشت همچنان می گفت که داره پرخاش می کنه، حرف مسخره ای بود چون حتی رنگ صورتش عوض هم نشده بود. آخه وقتی داری پرخاش می کنی، یعنی عصبانی و وقتی عصبانی فشار خونت می ره بالا و بعد رنگ چهره ات سرختر و سرختر می شه و بعد بوم منفجر می شی ، اونوقته که پرخاش می کنی . خب خود پرخاش کردن مترادفه با داد زدن. یعنی خب پرخاش درست حسابی یعنی که سر طرفت داد بزنی ، فریاد با صدای بلند و خب معمولا گوش خراش. حالا بستگی به تونه صدا داره که چقدر گوش خراش باشه.&lt;br /&gt;بعد اینکه تو چشمهای طرف نگاه کنی و بگی دارم بهت پرخاش می کنم، یکم مسخره است. انگار که ما رو خیلی بچه فرض کرده که هرچی بگه ما باور می کنیم!&lt;br /&gt;بعد یهو اتفاق افتاد،یهو پرخاش کرد! در عرض یک چشم بهم زدن بود انگار. خیلی سریع اتفاق افتاد. اما انقدر زیاد بود که پرتم کرد عقب. درست مثل اون صحنه آخر فیلم اول ماتریکس وقتی که قهرمان از جاش بلند می شه و نیروی تازه گرفته و با حرکت آهسته دستش طرف رو پرت می کنه عقب. یعنی نیروی نامرئی دستش پرتش می کنه عقب. حتما خوندین که می گن از چشمهاش آتیش می بارید، خب من خونده بودم اما اونروز به چشمم دیدم در یک چشم بهم زدن از چشمهاش آتیش می بارید، در حالیکه خودش هنوز آروم اونجا نشسته بود و حرف می زد. یعنی حتی صدای نفسهاش هم تندتر نشده بود یا حرکت دستش فرق کنه، احساس نمی کردی که داره خشمی رو کنترل می کنه. مثل زودپزی که وقتی به نقطه جوش برسه و سوپاپش رو نکشی همش بالا پایین می ره نبود. خیلی آروم نشسته بود و داشت دلایل پرخاشش رو توضیح می داد اما چشمهاش خشمش رو نشون می داد.یعنی خب جرئت نمی کردی خیلی زیاد به چشمهاش نگاه کنی  و بعد حتی اون هم رفت واعلام کرد که پرخاشش تموم شده!&lt;br /&gt;That's it!&lt;br /&gt;و این خشن ترین و آروم ترین پرخاشی بود که به عمرم دیده بودم، دوست ندارم هیچ وقت هیچ کسی به من اونطوری نگاه کنه!اما دوست دارم اونطوری پرخاش کنم با آرامش با قدرت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Part3 after all 2Parts&lt;br /&gt; داشتن یک دوست خوب یه خوش شانسیه که خب همیشه سراغت نمی یاد. اما اینکه یه دوست خوب با یه دوست خوب دیگه ازدواج کنه و تشکیل یه خانواده خوب رو بدن دیگه خر شانسیته! اینکه آدمهای خوب خونشون توی خوش آب و هوا ترین نقطه شهر باشه و بتونی راحت شب جمعه ای رو اونجا کنار اونها و همه آدمهای خوب دیگه ی دوروبرشون سر کنی و بیخیال هرچی بود و نبود دوروبرت بشی، دیگه نمی شه بهش گفت شانس ، می شه گفت خوشبختی بزرگ زندگی! به قول زنه توی اشکها و لبخندها من حتما باید کارهای بسیار خوبی توی بچگی کرده باشم که سزاوار چنین پاداشی باشم( یا حالا یه چیزی تو این مایه ها دقیقش یادم نیست) بعنی که اگه کار خوبی کردم تو گذشته و داشتن این آدمها تو زندگیم پاداششه ، خیلی خوشحالم که اون کارها رو کردم و خب داشتن این آدمها بهترین پاداششه! و اینکه کلا زندگی بالا و پایین زیاد داره و عجیب بودنش به همینه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بگذره و خوش باشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3341762153294000716?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3341762153294000716/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3341762153294000716&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3341762153294000716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3341762153294000716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/05/blog-post_20.html' title='اژدها ظاهر می شود!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5648357028540970291</id><published>2010-05-14T21:25:00.000+04:30</published><updated>2010-05-14T22:40:38.548+04:30</updated><title type='text'>آه که اینطور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی دیروز خانم آرایشگر داشت موهام رو لای اون ورقه های آلمینیومی میپیچید، ناخودآگاه به فکر دخترهایی توی  300 سال پیش افتادم. احساس کردم دختر آفریقایی رو می بینم که مثل من موهاش رو لای برگ هایی از درخت پیچیده در حالیکه بهشون رنگ های طبیعی زده تا تغییرشون بده. یهو خودم رو با همه اون زنهایی که در طول تاریخ سعی کردن زن باشن یکی کردم، احساس عجیبی بود انگار داشتم رسالتی  رو که اونها برام به ارث گذوشتن رو انجام می دادم.&lt;br /&gt;دیروز فهمیدم اینکه بری آرایشگاه خیلی آرامش بخشه. چون می تونی راحت مسئولیت زیبا شدن خودت رو بندازی گردن یکی دیگه، یعنی فقط لازمه که اونجا روی صندلی راحت لم بدی و حتی چشم هاتو ببندی و بزاری یکی دیگه نگران این باشه که آیا این مویی که می کنه، تعادل دوتا ابروت رو بهم می زنه یا نه. به همین خاطره که از این آرایشگاه خودم خوشم میاد. آدمهای راحتی داره، خانم آرایشگرش کارکشته است و می شه به راحتی بهش اعتماد کرد. جاش توی یه زیرزمین آروم و ریلکسه. خبری از آدمهای شلوغ سانتی مانتال که بهت احساس عجیبی می دن نیست. همه آدمها میان اونجا درحالیکه دارن مشکلاتشون رو می گن آرایش می شن و می رن. حتی می شه تو مدت زمانی که منتظر اون تغییرات عجیب روی کله اتی از دلمه های برگ موی دستپخت خانم دستیار بخوری و به این فکر کنی که : فکر کن چه شکلی شدم، یه کله با آلمینیوم! کاش می شد یه عکس بگیرم و بزارم تو وبلاگم!&lt;br /&gt;و بعد وقتی که برگه های آلمینیوم باز شد و من از وسط اون مایع های سفید مالیده شده به تارهای موهام، دیدم که موهام روشن تر شدن، واقعا هیجانزده شدم. اینکه می دیدی یه قسمت از کله ات داره روشن می شه و تو قراره از این به بعد یه شکل دیگه باشی با این موها، شگفت انگیز بود. و خب به خاطر همین بود که وقتی موهام رو شستم دیگه واقعا از هیجان بالا پایین می پریدم. حتی رعایت خانومه که تازه رسیده بود و داشت از مشکلات دخترش که ام اس گرفته بود رو نکردم، البته بعد پشیمون شدم چون فکر کنم خانومه خیلی یاد دخترش افتاد که داره درد می کشه . اما من  بعد از 28 سال و اندی ( حالا یکم اینور اونورتر) موهام رنگ های دیگه ای داشت و هی باعث می شد به  قیافه خودم توی آینه لبخند بزنم و شاد بشم. توی راه  باز هم ته ذهنم یاد اون دختر آفریقایی بودم، احساس می کردم که وقتی توی آب رودخانه نگاه می کرده همین حس رو داشته. نمی دونم چرا فکر می کنم اون باید از رنگ قرمز استفاده می کرده، یعنی موهاش رگه هایی از قرمزی داشته و بعد هردو با هم انگار یه تجربه رو امتحان می کردیم در یک فاصله زمانی 300 ساله!&lt;br /&gt;حالا از دیروز تا حالا بیشتر خودم رو تو آیینه نگاه می کنم، یعنی راستش هر وقت بتونم یواشکی یه آییینه در میارم و نگاه می کنم. آخه از آدم جدیده که نه کاملا جدیده نه کاملا قدیمیه خوشم میاد که هی توی آیینه بهم نگاه میکنه. احساس خوبی بهم می ده این جدید شدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم اگه کشورهای آمریکایی و اروپایی داستانهای وحشتناک ته دنیاشون با اینه  که نسل آدمها توسط کامپیوترها تهدید می شه توی ایران این خطر وجود داره که نسل آدمها توسط بانک ها تهدید بشه. یعنی من می خوام بدونم این همه شعبه ای که تو همه کوچه پس کوچه های این شهر رویییده قراره پول های کی رو توی خودش نگه داره؟ یعنی وقتی به جای اون گل فروشی محبوب من، که انقدر بزرگ بود که می شد توش به راحتی هر حرکتی بکنی و همیشه پر از انواع گلهای شگفت انگیز بود، یه شعبه بانک بی در و پیکر پدیدار شد درست بغل دوتا بانک دیگه که جای پیتزا فروش معروف و اون یکی بانک قدیمی ، به خودم گفتم سخت نگیر، خب متمدن شدن و پیشرفت کردن لازمه تغییراته دیگه! اما حالا که اون کافی شاپ دوست داشتنی سر نبش که اولین جایی بود که من تنهایی کافی شاپ رفتن رو تجربه کردم، تبدیل به یه شعبه عجیب بانک شده، دیگه تحملم تموم شده. درسته که آدم بهتره پولش رو ذخیره کنه و آیینده نگر باشه اما خب باسیه اینکه به اون آیینده برسی احتیاج داری بتونی زندگی کنی و باور کن بدون کافی شاپ ها و مغازه هایی که باهاشون خاطره داری و دوستشون داری نمی شه به راحتی زندگی کرد. آدم احتیاج به جاهای با history داره. انقدر زیاد این شهر رو بهم نریزین بزارین هنوز بشه نفس کشید! و توی شعبه بانک با همه اون جینگول بازیها و سیستم های مدرنش نمی شه یه قهوه فرانسوی با کیک براوونی درست حسابی خورد، اینجوریه که من دوروزه حسرت بروونی و قهوه فرانسوی دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;sweet باشین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5648357028540970291?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5648357028540970291/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5648357028540970291&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5648357028540970291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5648357028540970291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/05/300.html' title='آه که اینطور'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-296412965465992103</id><published>2010-05-10T08:42:00.000+04:30</published><updated>2010-05-10T09:33:09.155+04:30</updated><title type='text'>Be cool</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یه اصل تاکنیکی در مورد خرس های دوست داشتنی وجود داره، نباید بهشون بگی که دوست داشتنی هستن. اونها خرس بودن رو بیشتر ترجیح می دن.&lt;br /&gt;بعد خب جماعت، چه انتظاری دارین که وقتی اینهمه از آدم تعریف می کنین، آدم دچار نعشگی نشه . بعد این بدیهات که اینهمه سعی کرده یادش بمونه، یادش بمونه همچنان و گند نزنه، اونم از نوع اساسیش. نکنین جانم خب، بزارین آدم زندگی شو بکنه بدون هیچ احساس خودباورگونه ای !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوشیار باشین، بسیار و پایبند اصول تکنیکی و تاکنیکی!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-296412965465992103?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/296412965465992103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=296412965465992103&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/296412965465992103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/296412965465992103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/05/be-cool.html' title='Be cool'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-647274597604873232</id><published>2010-05-07T22:14:00.000+04:30</published><updated>2010-05-09T16:53:41.458+04:30</updated><title type='text'>چون است حال بستان ای باد نوبهاری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خب اتفاق هیجان انگیز به دلایل سیاسی نیفتاد، که حالا ان شاءالله بعدا! اما عوضش پنجشنبه حسابی هوای طبیعت کردیم و پراید جان مادر خانومی رو برداشتیم و زدیم به سمت جاده و لواسانات. هوا ناجوانمردانه خوب و یه cd یه موزیک های Paris for lovers بسی همه چیز رو  دلپذیر تر کرده بود. مدل رانندگی خوشحالی داشتم: یه دست رو فرمون و یه دست تکیه روی پنجره و نرم نرمک می روندم و می زاشتم همه آدمهای عجول تو جاده ازم جلو بزنن. همیشه سمت لواسون رو بیشتر از اوشون فشن دوست داشتم، هم آرومتره هم طبیعت و دشتش بیشترو چه منظره ای واقعا  قشنگ تر از یه دشت سبز با لاله های قرمز وجود داره؟ خلاصه همینجوری سر پرایدی رو ول کرده بودم تا هرجا دلش می خواد بره و از مناظر کنار جاده لذت می بردم. تا اینکه از وسط ساختمونها دورتر تیکه ای ازیه دریاچه تو دل کوه لحظه ای به چشمم خرد، برگشتم عقب و نگه داشتم و پیاده شدم. ترکیبی از رنگ سبز کوها که توی آبی فیروزه ای افتاده بود و می درخشید. می دونستم که این دوروبر یه سد هست و این احتمالا دریاچه پشت سده . یهو هوس کنار دریاچه نشستن رو کردم و با خودم گفتم پیش به سوی سد. همیشه لواسون اومدن همین هیجان رو داره یهو وسط جاده آدم به سرش می زنه که کدوم طرفی بره.&lt;br /&gt;توی جاده جلو رفتم تا به تابلویی که راه به سمت  سد یا دریاچه یا حتی رودخونه رو نشون بده ، برسم که خب بعد از 10 دقیقه رانندگی دیدم نه تنها علامتی نیست بلکه دارم از مکانی که قاعدتا باید دریاچه باشه دور می شم. احتمالا برای جماعتی که جاده رو درست می کردن و تابلو گذاری، رفتن کنار دریاچه اتفاق مهمی نبوده که یه علامتی هم برای اون بزارن. از اونجایی که من یکم خصوصیت مذکرین رو به ارث بردم و از آدرس سوال کردن خوشم نمیاد، خودم با خودم شروع کردم به جهت یابی و با توجه به اینکه منظره مورد نظر جنوب جاده بود، وارد جاده کمربندی شدم که اونم به همون سمت بود. کمربندی یه جاده تمییز تازه تاسیسه که دوطرفش پر از ویلاهای لوکس خوشگل موشگل. از اون جادهها که خوشت میاد توش رانندگی کنی، پت و پهن با آسفالت خوب. وارد جاده که شدم و یکم پیش رفتم فهمیدم که باید از خر شیطون بیام پایین و مسیر رو سوال کنم. چون به سمت جنوب فقط کوچه باغهای باریکی بود. اول ازیه تاکسی نارنجی پرسیدم که گفت همین جاده رو بگیر و برو مستقیم. منم خوشحال که ای ول دیدی خودم درست می گم جلو رفتم.  خب جاده تموم شد بدون اینکه به دریاچه برسه در واقع می رسید به یه دوراهی .(نکته اخلاقی همیشه تاکسی ها بهترین مسیر رو نمی گن) اونجا از یه آقاهه پیاده با خانواده اش پرسیدم که اونم یه کوچه باغ باریک رو نشونم داد و گفت اینو برو مستقیم . بعد وسط کوچه تنگ و باریک اما خوشگل از یه آقای راننده پژو 206 پرسیدم: ببخشید کدوم وری می شه رفت کنار سد؟ گفت منظورت کنار دریاچه است؟ از اینور که خب نمی شه اما از کوچه فلانی، یه اسمی گفت، می تونی بری. اونجا منظرش قشنگتره بیاین من مسیرم همون وریه دارم می رم سمت باغ. اینو گفت و راه افتاد و بنده هم پشت سرش. البته بعد اینکه به سختی توی اون کوچه دور زدم. توی راه با خودم فکر می کردم که خب من مسلماً عقلم رو از دست دادم که تو این بربیابون دنبال این راه افتادم. اگه بره و من و بکشونه تو یه کوچه پس کوچه خفتم کنه چی ؟ با اینحال همچنان دنبالش می رفتم. درواقع داشتم به این حس ششمم اعتماد می کردم که به نظر خطرناک نمی یاد.&lt;br /&gt;اتفاقا هم پیچید توی یه کوچه باریکتر از قبلی که دوطرفش باغ بود و بعدش هم یه سری ویلا اما خب همون اولاش زد کنارو وایساد و با دست اشاره کرد که مستقیم برو و منم بوق زدم و رفتم. خب معلوم شد که نمی خواسته من و بخوره! مستقیم کوچه می رسید به یه جایی که آسفالت تموم می شد و جاده ی خاکی شروع می شد. خب دلم برای پرایدی بیچاره سوخت اما زدم به دل خاکی و افتادم بالای یه تپه ای که اونورش دریاچه و دشت های اطرافش پیدا بود. من باید ماشین رو از یک سرازیری با شیب خیلی زیاد و خاکی می بردم پایین تا برسم به سر جاده ای که می رفت به سمت تپه و دریاچه. دریاچه از دور معلوم بود و بسی دل انگیز. در این حد که من همچنان دل و زدم به سنگ و کلوخ ها و جاده رو با ماشین نازنین رفتم پایین. بعد وسط جادهه یه مسیر دیگه ای بود که یه جور میونبر به حساب می یومد و جاده اش از بالای دریاچه سر در میاورد. خب من ماشین رو نگه داشتم و جاده رو بررسی کردم . آخه جاده میانبر دوتا برآمدگی بزرگ خاکی داشت که خب یکم زیادی بزرگ بود. اما با بررسی های چشمی به نظر نمی یومد مشکلی ایجاد کنه باسیه همین پارو گذوشتم روی گاز و رفتم بالا و بینگ همونجا موندم،یعنی می خواستم که از روی اون برآمدگی بیام پایین اما نمی تونستم ماشین گیر کرده بود. کف ماشین به سنگهای اونجا گیر کرده بود و تکون نمی خورد. مثل توی فیلمها که نشون می ده ماشین توی شن گیر می کنه و هرچی گاز می دی لاستیک می چرخه و تکون نمی خوری خب وضعیت من بود.  ماشینم مثل الاکلنگ وسط یه برآمدگی خاکی گیر کرده بود.&lt;br /&gt;روز فرح بخشی بود و به خاطر همین من اصلا خودم رو ناراحت نکردم. از ماشین پیاده شدم و یکم سعی کردم هولش بدم که خب اصلا تکونی نخورد. یه چند متر اونورتر یه سری ماشین تیکه تیکه کنار دریاچه بودن که خب اگه می رفتم و ازشون کمک می خواستم میومدن اما حس گارفیلدی بدجوری توم رخنه کرده بود. من درواقع سر جاده گیر کرده بودم و هرکی میخواست برگرده باید از این ور رد می شد درنتیجه اگه می شستم بلاخره یکی میومد که کمک کنه!&lt;br /&gt;نشستم و از هوا و منظره از دور لذت بردم و ژله ای  که تو راه خریده بودم رو خوردم. و باز هم یکم امتحان کردم که ببینم می شه حرکتش داد. انگارکه مثلا بعد یه مدت یادش رفته باشه که گیرکرده و راه بیوفته یا مثلا سنگ زیرش یهو ناپدید بشه که خب هیچ کدوم نشد و همچنان محکم سرجاش بود.&lt;br /&gt;وضعیت ادامه داشت تا اینکه یکم معده روده ما شروع کرد فشار آوردن که ای بابا این چه وضعشه پاشو یه کاری بکن. اول یکم محلش نزاشتم اما خب دیگه زیادی داشت فشار میوورد و باید کاری می کردم خداییش هم عقلانی نبود شاید ملت می خواستن تا عص اونجا بمون و منم باید الاکلنگی می موندم. به غیر از خانواده هایی که بودن یه سری پسر بچه با معملمهاشونم بودن که پراکنده اینور اونور داشتن سرو صدا می کردن. خب تعداد اونها نسبتا زیادتر بود و بهتر می شد ازشون درخواست کمک کرد. به خاطر همین رفتم سمت اونها که دورترین نقطه داشتن کنار رودخونه سربه سر هم می زاشتن.&lt;br /&gt;همین بودن یه دختر تنها اونجا به اندازه کافی عجیب بود حالا به خصوص با وضعیت من عجیب تر هم شده بود. به همین خاطر تا نزدیکشون رسیدم توجه همه به سمت من جلب شده بود. بهشون گفتم ماشینم اون بالا گیر کرده می شه بهم کمک کنین درش بیارن. یهو یکیشون که از بقیه بلندتر بود گفت بعله چرا که نه ما می تونیم! بلند داد زد بچه ها بیاین بریم امداد رسانی به این حاج خانم ! بعد سه چهارتایی راه افتادن سمت ماشین . یعنی صحنه دقیقا اینجوری بود که من جلو می رفتم چهارتا پسربچه پشت سرم شلپ شلپ کنان و پشت سرشون معلمشون و چندتا بچه دیگه می یومدن. خب رسیدیم سر ماشین . من و نشوندن پشت رل که تو روشن کن ما هل می دیم. خب با هل به نتیجه ای نرسیدیم. گفتم شاید باید بلندش کرد که یهو یکیشون که از بقیه اتفاقا ریزه تر هم بود. گفت من می تونم درستش کنم بزار من بشینم. بقیه گفتن وای خدا به داد برسه! بیاین کنار الان مارو به کشتن می ده. اما خب من کلا ok بودم با هر اتفاقی گفتم بیا بشین. بعد بچه نشست پشت فرمون یه دنده یک جلو زد و گاز داد که بدجور صدایی داد. یکی گفت ببین فلانی خراب کنی باید خسارت بدیا. بعد زد دنده عقب و بنگ درش آورد به همین راحتی ! یعنی انقدر راحت در آورد،من متعجب وایساده بودم که وا چرا من نتونستم. بعد که برگردوند تو جاده اصلیه گفت خب حالا کجا می خواین برین من برسونمتون! نگران بودن که من دوباره باز هم گیر کنم و مراقبت تا من رفتم تا ته سرازیه دور زدم و برگشتم . ازشون تشکر کردم و دست تکون دادم و جاده رو برعکس حرکت کردم. همون موقع معلمشون هم رسید و داشتن بلند بلند براش تعریف می کردن که چی شد.&lt;br /&gt;و اینجوری طبیعت گردی ما به پایان رسید و خوش و خرم برگشتیم البته فکر کنم پرایدی یکم حالش بده چون وقتی زیاد کلاچژ رو میگیری بو می ده باید بگم مادر خانومی بره ماشینش رو چک کنه خراب نشده باشه.&lt;br /&gt;خداییش منظره اونجا بی نظیر بود هفته دیگه بر می گردم و از جاده درست می رم و ساعتها اونجا می مونم. الان دیگه کاملا ترسم ریخته آدمها خیلی خوبن همیشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-647274597604873232?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/647274597604873232/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=647274597604873232&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/647274597604873232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/647274597604873232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/05/blog-post_07.html' title='چون است حال بستان ای باد نوبهاری'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7475490724191588460</id><published>2010-05-03T09:17:00.000+04:30</published><updated>2010-05-03T13:21:33.986+04:30</updated><title type='text'>گوگولی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;همه چیز آرومه، زندگی در حالت خلصه آوری در جریانه. می خوام این آخر هفته یک تجربه جدید رو امتحان کنم که هیجانش رو دارم. بعد اینکه تجربه کردم اگه خوب بود میام می گم چه اتفاقاتی افتاد. کلا فعلا اتفاقات جدید در زیر پوست اتفاقات قدیمی داره وول وول می خوره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- عاشق این بوی اردیبهشتم. بوی سبزی درختها تو هوای خنک بارون خورده صبح. یعنی اردیبهشت ماه محبوب من می تونه باشه از لحاظ تعادل، نه اون بی مزگی فروردین و داره نه گرمای خرداد رو. یه جور مهربونی قاطی با خنکی تو هوا وجود داره که هی دلت می خواد تند نفس بکشی و بزاری ریه هات خوشحال شن. باید وقتی داری از سر خیابون به سمت پایین می یای تا به کوچه شرکت برسی ، آروم راه بری و موزیک گوش بدی و بزاری روحت با این هوا پرواز کنه ، بهتره یه جور رو نوک پاه راه بری انگار که داری روی چند سانتی متری بالای زمین پرواز می کنی، خیلی بالا نه، فقط اونقدر که یه لایه نازک هوا زیر پات باشه و بتونی نرم راه بری. اینجوری می شه از زندگی لذت برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- وقتی نصفه شب، نه آخر شب درواقع از خواب پاشدم یهویی و نور چراغ تو چشمم خورد فهمیدم بیداره. یهو دلم براش تنگ شد. یکم با خودم کلنجار رفتم که خودم رو لوس نکنم، اما نشد. با موهای ژولیده و لباس خواب گَل گَلی از اتاق خزیدم بیرون وآروم رفتم کنارش رو مبل نشستم. داشت تلویزیون نگاه می کرد، من و دید و گفت بیدار شدی؟ سرم رو تکون دادم ،گفت چرا؟ هیچی نگفتم . نشستم بغلش چسبیده بهش. گفت خواب بد دیدی؟ گفتم اوهوم و یهو بغلش کردم، از این بغل های سفت و محکم با تما م وجود. احساس اینکه هنوز اون بزرگه و من کوچیکم و هنوز توی تمام بغلش جا می شم خیلی بهم چسبید. خیلی طولش دادم تا همه دق و دلیام خالی بشه.&lt;br /&gt;بعدش که تموم شد ازم پرسید خواب چی دیدی؟ گفتم خواب یه حیوون بزرگ! خواب ندیده بودم اما احساس کردم حتما دختر بچه های کوچیک از حیوونهای بزرگ می ترسن تو خوابشون . چند دقیقه بعدش دوباره رفتم که بخوابم ، این دفعه دیگه خواب بد نمی دیدم خیالت تخت!&lt;br /&gt;اینجوریه که بعضی وقتها عاشق این دختربچه ام می شم که انقدر راحته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- تلفن زنگ می زنه و همکار beautiful باهوش طبقه بالا پشت خط می گه بیا بالا یه چیز هیجان انگیز اینجاست. این یعنی یه چیز هیجان انگیز واقعی. می رسم بالا سرش و دوتا گوشی دراومده از توی لبتاپش رو می ده دستم که بزارم توی گوشم و بعد دیگ دیگ دیگ دیگ صدای موزیک وحشی که دوست دارم. با پیش رفتن آهنگه حسها برمی گرده بالا! آهنگ های کامل فیلم گربه های ایرانی همشون اونجاست ! واقعا لذت بخشه گوش دادن بهشون و داشتنشون و بیشتر لذت بخشه همکار بودن با آدمهایی که یادشون می مونه تو ماهها پیش بین حرفهات گفتی که وای چقدر دلم می خواد این آهنگ ها رو داشته باشم با تمام وجود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز کلا حسهام صورتیه! یکی من و جمع کنه بشینم سر کار!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7475490724191588460?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7475490724191588460/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7475490724191588460&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7475490724191588460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7475490724191588460'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/05/blog-post_02.html' title='گوگولی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1872427227536343921</id><published>2010-04-29T22:54:00.000+04:30</published><updated>2010-04-29T23:45:41.225+04:30</updated><title type='text'>زخودکامی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;انتقام واژه اعجاب انگیزیه. ترکیبی از قدرت و شهوت با هم. لذت بخشی زیادی داره که سالها بلکه قرنهاست آدمها رو درگیر خودش کرده. همنجوری که میشه هم رده با عشق نفرت رو قرارداد، هم رده با دوست داشتن هم انتقام گرفتن قرار می گیره. در واقع نفرت تنها یه بذره یه حس کوچیک تو گوشه ای از ذهن که رشدش به کمک حس تخیل آدمی زاد امکان پذیره، با فکر به انتقام گرفتن این تک سلول نفرت تکثیر می شه و آروم آروم تو رگهای ذهن و بدن منتشر می شه .&lt;br /&gt;مزه مزه کردن انتقام گرفتن تو لحظه لحظه های فانتزی نفرت، یکی از لذت بخش ترین تکه های زندگی رو می تونه بسازه. وقتی که داری با خودت دوره می کنی چه طوری گردنش رو توی دستهات گرفتی یا وقتی داری نگاه التماس آمیزش رو تو لحظه خردشدن تجسم می کنی، همه در واقع قسمتی از ارضاء کردن و لذت بردن ذاتی آدمی زاد رو شامل می شه.و خب شاید این عجیب باشه اما همونقدر که انسانها لذت بردن رو در شادی و خوشحالی می دونن، رنج کشیدن و رنج دادن هم می تونه رویه دیگه ای از لذت بخشیدن تو زندگی  باشه. در واقع عشق و نفرت مثل خون تمییز و کثیف توی بدن می مونن. هردو یک سیستم رو دارن و هردو از یک منبع سرچشمه می گیرن فقط یکی به سمت بالا می رو یکی به سمت پایین.&lt;br /&gt;و شاید باسیه همینه که گفتن فاصله عشق و نفرت یک مرز باریکه. چون در واقع هر دو از یک جنسن اما تو یکی خودخواهی ذاتی انسان درجه کمتری داره و تو یکی درجه بیشتر. هروقت توی عشق دُز خودخواهیت رو ببری بالا به سمت نفرت سوقش می دی و برعکس. مقدار تغییر این  دُز انقدر می تونه کم باشه که شاید تا سالیان دراز نفهمی که کی مرز عشق و رد کردی و به نفرت رسیدی. و به جای عشق ورزیدن این انتقام گرفتنه که داری هر شب با خودت دوره می کنی!&lt;br /&gt;درسته که نفرت و انتقام گرفتن چهره زشت انسانی رو به بدترین وجه ممکن آشکار می کنه. اما در واقع نیمه تکمیلی ذهنیت بشر رو شامل می شه. بدون خون های کثیف نمی شه زنده موند، هرچقدر هم که کثیف و دوست نداشتنی باشن. چه تاکید بیش از اندازه و پرورش نفرت می تونه انسان رو پست تر از هر موجود خونخواری بکنه اما نادیده گرفتن و از بین بردنش هم ( کاری که سالیان سال جوامع بشری با ابزارهایی مثل دین و صلاح اجتماع سعی در انجام دادن اون داشتن ) می تونه صرفا آتیش زیر خاکستری باشه، آماده برای یهو جهش زدن این مارافعی خفته!&lt;br /&gt;در نیتجه تنها شناخت و پرورش درست هر میلی و استفاده از تواناییهای اون در جهت مناسبه که سعادت بشر رو در برداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب این چندتا پاراگراف رو اینجا با این کلمات بلغور کردم که بگم برای موفق شدن توی مسیر شناخت وپرورش درست، آدم هم احتیاج به یک جهش دهنده احساسات داره و هم احتیاج به یک تربیت کننده و کلا خیلی زیاد باید شانس بیاری که هر دوی اونها رو کنار هم داشته باشی. بخصوص یک تربیت کننده درست و حسابی داشته باشی که بدونه کجا باید سفت و سخت وایسه و حتی اگه شده تا پای اذیت کردن و ناراحت شدنت پیش بره اما حرف درست رو بهت بزنه.&lt;br /&gt;حرف درستی که شاید دو روز طول بکشه تا بتونی از پس همه اون ناراحتی ها بکشیش بیرون و بفهمیش. و اینکه هر آدمی در لحظه های از زندگیش احتیاج داره که وایسه و تو گوشی بخوره و گریه اش رو بکنه تا بفهمه ارزش بزرگ شدن و درست شدن چقدره!&lt;br /&gt;بعد اونوقته که شاید حتی اونقدر بزرگ بشه که بتونه تلفن و برداره واز آدمها معذرت خواهی بکنه برای بچه بودنش.&lt;br /&gt;شاید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل&lt;br /&gt;کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها&lt;br /&gt;همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر&lt;br /&gt;نهان کی ماند کان رازی کزو سازند محفلها&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1872427227536343921?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1872427227536343921/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1872427227536343921&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1872427227536343921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1872427227536343921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/04/blog-post_29.html' title='زخودکامی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-4904808363730197808</id><published>2010-04-21T21:13:00.000+04:30</published><updated>2010-04-22T09:15:07.268+04:30</updated><title type='text'>وقتی گارفیلد هنرمند می شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حتی 78 هم عوض شده! از آدمهایی که ادای هنری بودن یا بدتر از اون ادای کافی شاپ چی بودن در میارن بدم میاد، 78 جای سوسولا نیست.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;ما چی هستیم؟ یه دم نوش؟ خرده گیاههایی که دم نوش رو بوجود می یارن؟ اون تکه نبات دراز؟ یا قطرات آبی بوجود اومده  از بخارآب داغ روی نعلبکی دمر شده روی دم نوش( برای دم کشیدن) ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فهمیدم دم نوش آرامش بخش نبود، آدمی که درستش می کرد آرامش بخش بود یا آرام بخش درستش می کرد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;بچه قهر کرده، بازیچه اش رو ازش گرفتن در نتیجه توجه یه بچه داریم که می خواد لجبازی کنه،یکی بیاد کمک. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خوبه که من سیگاری نیستم ها، وگرنه مجبور بودم هی از سرجام پاشم اینهمه راه برم بیرون و وایسم سرپا و دود کنم، اونم تند تند که تا دم نوش ام سرد نشده برگردم. مامانم می گفت سیگار خوب نیست ها، باسیه این بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم هذیان های ذهن من تو 78 که با مداد رنگیهای اونجا رو کاغذهای اونجا نوشتم. کیف داد. تازه نقاشی هم کشیدم، دستگاه اسکن نداریم وگرنه می زاشتم کیف کنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب کیف کنید، حتی با لجبازی !&lt;br /&gt;پ.ن: اونهایی که نمی دونن 78 یه کافی شاپه دم در شرکت که یه منوی دم نوش داره که یه سری گیاه رو می ریزه تو آب می ده دست ملت، منم از اونا می خورم هر وقت حالم بده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن(بی ربط) : خوبه که آدم یکی رو داشته باشه که بتونه بره پیشش درد و دل کنه، طرف هم درکت کنه، حالا اینکه داری بهش پول می دی و اسمش جناب روانشناسه خیلی مهم نیست. درک شدن کلا چیز خوبیه!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-4904808363730197808?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/4904808363730197808/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=4904808363730197808&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4904808363730197808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4904808363730197808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='وقتی گارفیلد هنرمند می شود'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1052392325684889681</id><published>2010-04-13T21:49:00.000+04:30</published><updated>2010-04-13T22:12:35.095+04:30</updated><title type='text'>Where do I begin to tell the story Of how great a love can be</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;میشه، با شکلات دل آدمها رو بدست آورد&lt;br /&gt;به قول داداشم، آیا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا کارت گیر داره، باید کانال بزنی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردان میانسال مو جوگندمی خوشتیپ خونگرم مجرد، نقطه امیدواری خوبی هستن. دوست پسر دوست دخترهای بالای 37 سال خود امیدوارین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جدیدا فهمیدم، اینکه من کارم رو دوست دارم و از محیطم لذت می برم، یه جور موهبته که همه ندارن، از اون موقع به بعد دیگه از کار زیاد به جون مدیرم غر نمی زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز این امکان نمایش عکس توی گوگل تالک دستم رو رو کرد، چه جوری می شه غیرفعالش کرد؟ با اینکه کار از کار گذشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از فردا می خوام ازدواج رو تمرین کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1052392325684889681?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1052392325684889681/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1052392325684889681&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1052392325684889681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1052392325684889681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/04/where-do-i-begin-to-tell-story-of-how.html' title='Where do I begin to tell the story Of how great a love can be'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3315916460423754916</id><published>2010-04-08T09:00:00.000+04:30</published><updated>2010-04-08T09:01:49.430+04:30</updated><title type='text'>اصل زیبا شناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این یه اصله: صبحها هرچقدر دیرتر از خونه بری بیرون، توی راه با پسرهای خوشتیبتره بیشتری برخورد می کنی!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3315916460423754916?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3315916460423754916/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3315916460423754916&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3315916460423754916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3315916460423754916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='اصل زیبا شناسی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5358457410924229808</id><published>2010-04-01T21:49:00.000+04:30</published><updated>2010-04-02T18:17:03.406+04:30</updated><title type='text'>مشق دیر شده در روز 13</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن&lt;br /&gt;در کوی او گدایی برخسروی گزیدن&lt;br /&gt;از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن&lt;br /&gt;از دوستان جانی مشکل توان بریدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه اصلی تو دنیا وجود داره و اونم اینه: همه چیز فانیه! هر چیزی یه روزی شروع می شه و یه روز هم تموم می شه، اینکه روز شروع و روز پایانش کی یه معلوم نیست، اینکه زوده یا دیره هم معلوم نیست. اما اینکه هر دوش حتما هست معلومه. پس فیلسوف ها وعارفها و کلا آدم حسابی ها که به نظر ما، آدمهای  عجیب غریب ان، می گن که به هیچی دنیا از ریزترینش تا گنده ترینش از نزدیکترین تا دورترینش دل نبندین که اول و آخرش می میرین و دل بستگیهاتون هم می ره رو هوا.&lt;br /&gt;خب اگه تونستین این فرمول کلی رو رعایت کنین که خوشا به حالتون . اما اگه شما هم مثل 99.9% بقیه آدمها آدم بودنتون تو 120% متعلقاتتون تعریف می شه و به هزارویک چیز ریز و درشت از آدم تا دگمه لباستون علاقه دارید که بدا به حالتون.&lt;br /&gt;که روز شروع هر دلبستگی روز قشنگیه، وقتی برای اولین بار اون دگمه جینگول لباس شب رو توی ویترین مغازه دیدین، یک دل نه صد دل عاشقش شدین، کلی خوشحالی کردین که دقیقا همونی که این همه وقت به خاطرش پاساژ ها رو بالا پایین رفتین و خدا رو شکر می کنین که پاداش اینهمه صبر کردنتون و فحش خوردن از زمین و زمان رو که بچه انتخاب کن دیگه دیر شد رو گرفتین و حالا با افتخار می تونین سرتون رو بالا بگیرین و  به همه اعلام کنید بلاخره 4 -5 ساعت مونده به مهمونی مهمترین تکه و آخرین تکه از لباس جیننگول مستان رو پیدا کردین. تو کل مهمونی همش هی به اون دگمه ی درخشان نگاه می کنین و ذوق می کنین.  تا اینکه بعد از کلی مراسم شادی شادی رقص و شادی، وقتی خسته میاین می شینین تا نفسی تازه کنین، نگاه تون می یوفته به یه جای خالی بزرگ روی لباستون. مهمترین قسمت جذاب لباستون سرجاش نیست و شما اصلا نفهمیدین کی و کجا اون دگمه دوست داشتنی رو از دست دادین. مطمئنا اون وسط یه جای بین زمین و هوا تکه نخ هایی که حول حولکی در آخرین لحظه اون دگمه رو به شما( شما که نه لباستون) وصل می کرده شل شدن با چهارتا حرکت اضافه پاره شدن و بنگ! شما دیگه دگمه ندارین. محل حادثه هم انقدر شلوغ و پر جمعیته که مطمئنا یه بار دگمه روی کوهان شتر هم پیدا نمی شه چه به رسه به یکی!&lt;br /&gt;می شه گفت بقیه مهمونی زهرتون می شه. همش با افسوس به گوشه کنار محل وقوع جرم نگاه می کنین تا سرنخی چیزی بدست بیارین. دیگه کلا خسته این، تمام زحماتتون از چند روز پیش تا حالا بر باد فنا رفته، اون دگمه دیگه پیدا نمی شه و شما همیشه جای خالیش رو روی لباستون دارین. اون لباس هیچ وقت دیگه لباس نمی شه و حسرت اون دگمه unic به دلتون می مونه، همش فکر می کنین اگه نخش رو محکم تر بسته بودم،اگه دوبار گره اش زده بودم ، اینجوری نمی شد. به خودتون لعن و نفرین می کنین که چرا انقدر شلنگ و تخته انداختین که شل شد و افتاد ... افسوس از دست دادنش همیشه وقتی اون لباس رو می بینین به دلتون می مونه!&lt;br /&gt;و این دقیقا سناریوی ای که می شه با یکم بالا پایین کردنش در مورد هر چیز دیگه ای که بهش علاقه دارین پیاده سازی کرد. اینکه همه دلبستیگهامون در واقع با نخهایی بهمون وصل شدن. اینکه این نخها به هر حال یه روزی شل می شه و وقتی حواسمون نیست پاره می شه. اینکه همیشه جای خالی هر چی از دست دادی سر جاشه.&lt;br /&gt;سال گذشته یکی توی شب تابستونی یه قیچی  برداشت و نخی رو جدا کرد. اما جای نخه سرجاش موند دو تا سوراخ کوچیک که نمی شد پرش کرد. اما به نظر من سوراخ ها مهم بود و منم شروع کردم به ورجه ورجه کردن برای پر کردن سوراخها با هر چیزی که ممکن باشه. بعضی وقتها حتی حرکت نکردن و اهمیت ندادن خودش یه جور ورجه ورجه است. و اونوقت کم کم نخ های دیگه هم شل شد، یسریشون حتی افتادن بدون اینکه بفهمم. تا اینکه یکی توی روز زمستونی بهم حالی کرد که  آستین های لباسم شل شده و داره کنده می شه. وقتی به این فکر کردم که آستین ها هم خراب بشن، یهو دیدم چقدر این آستین ها رو دوست دارم. یهو دور شدم و کل لباس رو نگاه کردم، توی اون کل دوتا سوراخ معلوم نبود می شد برای یه مدتی نادیده اش گرفت تا یه دگمه دیگه جاش رو پر کنه، لباسه هنوز قشنگ بود بخصوص با آستین هاش .&lt;br /&gt;این اصل فانی بودن همه چیز اونجایی بدرد می خوره که زمان پایان فرا می رسه، وقتی تموم شد باید بزاری بره، اما این اصل از طرف دیگه به این درد می خوره که یادت باشه از اونهایی که هنوز زمانشون نرسیده خوب نگه داری کنید. اینکه هر چند وقت یکبار نخ هاتو چک کنی محکمشون کنی و بهشون برسی . یا به قول این دوست ما یاد بگیری که چه جوری مدیریتشون کنی تا در نرن.&lt;br /&gt;درسته که هر پایانی درده خودش رو داره اما هر شروعی هم هیجان خودش رو داره و اینکه نگه داشتن یه سری شروع ها از هرچیزی مهمتر و قشنگ تره.&lt;br /&gt;پس به قول برگ اول تقویم دیواری امسال :"همین امروز ، همین امروز  به سه نفر بگو که چقدر دوستشون داری! "&lt;br /&gt;و من یه دوست جون دارم که از همین تریبون می خوام بگم دوستش دارم یک عالمه قدر!&lt;br /&gt;و بعد یه دوست دیگه دارم که فاز متفاوت می زنه به اونم می خوام بگم احمق دوستت دارم حتی اگه فازهامون نمی خوره ، ما می خوریمونش !&lt;br /&gt;و بعد به همه اونهایی که اینجا رو می خونن هم می خوام بگم دوستتون دارم، چون حس خوبی می دیدین وقتی می دونم هستین، وقتی یه مدت نمی نویسم میاین و هی می پرسین چرا نمی نویسی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبز باشید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5358457410924229808?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5358457410924229808/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5358457410924229808&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5358457410924229808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5358457410924229808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/04/13.html' title='مشق دیر شده در روز 13'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-9158346939995519412</id><published>2010-02-16T22:22:00.000+03:30</published><updated>2010-02-16T22:45:14.351+03:30</updated><title type='text'>درجه بالا از هر نوعی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خیلی حال می ده آخر روز ساعت 7 له و لورده از ماموریت برگردی وبشینی پشت دستگاهت و ببینی کلی آدم از صبح روی google talk ات باست پیغام گذوشتن ، چون که statuset بوده @Work :( . کلا اینکه خسته و کوفته برگردی و ببینی هنوز باسیه بعضی ها حالت مهمه لذت بخشه! کلا الان خود تحویل گیری من درجه اش بالاست.&lt;br /&gt;بعد له و لورده برای وضعیت کاری من، مال یک دقیقه است. رسما مرگه و اینکه فکر می کنی می بینی یک ماه اینجوریه، مرگ همراه با زجره!&lt;br /&gt;بعد امروز کاشف به عمل اومد که  ، تو شرکت این مدت آدمها می گن دیگه گارفیلد هم با اون قیافه اش تا این موقع شب کار می کنه، شماها غر نزنین! یعنی  با اون قیافه خواب آلوده اش. یعنی که دوست دارم خودم رو که حرف هم نمی زنم ، قیافم داد می زنه که ماجرا چیه!بخصوص صبحها که عملا با کتک خودم خودم رو از خواب بیدار می کنم!&lt;br /&gt;در همین راستا  ما به عنوان پیش واز این ماه پر شفقت یه چهار روزی تشریفمون رو می بریم، همین بلاد دوروبر تجدید قوا! البته که فکر کنم با این دوستان به شدت فعال ما، من له تر از این از سفر برگردم. ولی خب به قول گفتنی It's fun . پس یه مدتی ما نیستیم تا بعد.&lt;br /&gt;آهان این و یادم رفت بگم که خوندم کامنت دوم پست قبلی هم بیشتر به خود تحویل گیری ما اضافه کرد. ما قول می دیم از سفر برگشتیم و تو کار نمردیم، فونت اینجا رو درست کنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-9158346939995519412?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/9158346939995519412/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=9158346939995519412&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/9158346939995519412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/9158346939995519412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/02/blog-post_16.html' title='درجه بالا از هر نوعی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3979707893689526053</id><published>2010-02-13T20:34:00.000+03:30</published><updated>2010-02-13T22:43:09.222+03:30</updated><title type='text'>روز هیجان انگیز</title><content type='html'>چند وقت پیش ها، یعنی خیلی وقت پیشها اون موقع که به قول لیلا هنوز بزرگ نشده بودیم و همه وبلاگ هاشون سرجاش سورومورو گنده بود. یادمه یه بازی بود برای عشق و اینجور چیزها که هرکی یه نامه عاشقانه بنویسه، یه چیزی تو این مایه ها، بعد من هم یه چیزی نوشته بودم که یادم نیست اما کامنت علی زیرش یادمه که نوشته بود تو بلفطره یه عاشق کلاسیک هستی ! از اون حرفها بود که تو ذهنم  موند و خب درست هم بود . من کلا آدم کلاسیکیم! به خاطر همین از همون وسط های راهنمایی که از بروبچ شَر و شور مدرسه که دوست پسر داشتن و کارهای عجیب غریب می کردن، کارهایی که نه اون موقع نه حتی سالها بعدش به مخیله من خطور نمی کرد، روز valentine رو یاد گرفتیم ، دوستش داشتم. روزی که تو همه ی دنیا رسم بودو  برای عشقت کادو می خری. کلن چون برای دختر راهنمایی رویایی اون سالها عشق قشنگ ترین مفهومی بود که می شناخت هر چیزی مربوط به اون هم جالب و هیجان انگیز بود. سالها از اون موقع که همه چی مخفیانه و زیر زمینی بود گذشت و 10 سال بعد وقتی من تازه سال اول دانشگاه بودم و هیجانات اونرو زها رو میگذروندم. اوج باز شدن تمدن های دیگه به این کشور بود و خب چه چیزی جالب تر از روز عشق، پس یهو مغازه ها وسط های بهمن شروع کردن به آوردن قلب های بزرگ و عروسک های قرمز گوگوری مگوری. یادمه اون سالها این خرسهای پشمالوی me to you خیلی مد بود با اون کف پاهاشون که روش نوشته بود i love you . جالب ترین صحنه ها رو می تونستی توی بازار تجریش ببینی وقتی دختر ها و پسرها تو گروهای دوتایی جدا جدا می رفتن و کادوهای برزگ و کوچیکشون رو برای عشقاشون می خریدم یادمه یه دختره توی تجریش یه جعبه به چه گندگی تو دستش بود وبا دوستش داشت راه می رفت و تعریف میکرد که 30 هزار تومن کادو ریخته تو این جعبه و من دوستم از پشت سرش می رفتیم و فکر می خندیدیم که اا فکر کن عجب آدمی ! 30 تومن اون سال خیلی پول بود. و خب اون سال یادمه دوستم که کلی آدم روشنفکری بود وقتی دید ما تو این بازار کادو دادن و کادو گرفتن داره کلمون بی کلاه می مونه یه تئوری برای خودش اختراع کرد که لزومی نداره آدم حتما به دوست پسرش کادو بده و بگیره که بلکه می تونه به دوستش کادو بده و بگیره. در نتیجه اون تو روز valentine یه کارت برام درست کرد و فکر کنم با یه بسته شکلات و یه کادوی دیگه اون روز من رو سوپرایز کرد. توی سالهای بعدش هم من این تئوری رو حفظ کردم و چون همیشه خانم های مجردی که تو روز valentine احتیا ج به کادو دارن دورو برم زیاد بود، مشکل خاصی تو ردو بدل کردن کادو نداشتم. اما خب این کادو ها هیچ وقت شامل جعبه های بزرگ و قلب های قرمز نمی شد. و من با اینکه بزرگ شدم و تو طول این سالها از آدمهای مختلف دوست داشتنی زیادی روز عشق کادو گرفتم ، اما همچنان ته دلم یه دختر کوچلوی موفرفری نشسته بود که دلش یه کادوی قرمز valentine می خواست.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باسیه همین وقتی هفته پیش عمه جانم اومد خونمون و با خودش یه جعبه بامزه اورد این شکلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/S3b49Pq36nI/AAAAAAAAADM/piwvKZ0QsAA/s1600-h/20100213170.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/S3b49Pq36nI/AAAAAAAAADM/piwvKZ0QsAA/s320/20100213170.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5437807331158518386" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ووقتی بازش کردم با یک عالمه چیز هیجان انگیز توش روبرو شدم که شامل همه المان های یک کادوی روز valentine بود واقعا ذوق کردم. از اونشب که این کادوی هیجان انگیز رو از عمه جان گرفتم هنوز مخلفاتش رو در نیوردم، یعنی در آوردم و هی دوباره گذشتمشون سر جاش! واقعا داشتن یک عدد عمه هیجان انگیز مدرن که دوستت هم داشته باشه ، بهترین چیزیه که می تونی تو روز عشق به خودت یاد آوری کنی. اینکه زندگی بالا پایین زیاد داره اما داشتن آدمهای ساده اما دوست داشتنی توی زندگیه که زندگی رو جالب می کنه. باسیه همین فکر کنم روز عشق یعنی قدر خودتون رو و اطرافیانتون رو بدونین. زندگی خود دوست داشتنه.&lt;br /&gt;Happy valentines' Day&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم محتوای اون جعبه هیجان انگیز&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/S3b5o5RTjJI/AAAAAAAAADU/tmuXkBqraBY/s1600-h/20100213169.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/S3b5o5RTjJI/AAAAAAAAADU/tmuXkBqraBY/s320/20100213169.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5437808081059941522" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3979707893689526053?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3979707893689526053/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3979707893689526053&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3979707893689526053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3979707893689526053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/02/blog-post_13.html' title='روز هیجان انگیز'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/S3b49Pq36nI/AAAAAAAAADM/piwvKZ0QsAA/s72-c/20100213170.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6996710735488715929</id><published>2010-02-07T22:11:00.000+03:30</published><updated>2010-02-07T22:55:23.270+03:30</updated><title type='text'>همینجوری الکی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بعضی آدمها رو آدم باید از تو لیست messengeresh حذف کنه. نه به خاطر اینکه دیگه نمی خوای ببینیشون. به خاطر اینکه بودنشون تو لیست آدم بخصوص وقتی سبزن و میان بالای لیست باعث می شه که آدم گول بخوره . باعث می شه یادت بره که چرا دیگه نخواستی با آدمه دوست باشی . انوقته که اشتباه رو می کنی وباسش یه hi کوچیک می فرستی چون یادت رفته که دیگه دوستت نیست. اینجوری می شه که بعد 10 دقیقه یادت میاد که چی شد دیگه از آدمه خوشت نیمد. اما خب گول خوردی و باید تاوان گول خوردنت رو بدی.&lt;br /&gt;بعضی آدمها نه اونقدر خوبن که تو لیست آدم خوبهای دوست داشتنیت باشن. نه اونقدر بدن که تولیست آدمهای بلاک شده باشن و حتی نه انقدر معمولین که تولیست همینطوری ها باشن. اینها رو حتما باید delete کرد تا یه وقت هوس نکنی بری سراغشون چون یه جور history هستن که تموم شدن. مثل نسل دایناسور ها منقرض شدن و حالا فقط به درد موزه ها می خورن. پس چراغهای سبزشون به این درد نمی خوره که تو لیست روشن بمونه.&lt;br /&gt;دلم آهنگ های قدیمی می خواد. خوانننده های قدیمی. یکم دلم آرامش می خواد و بی خیالی .دلم یکی رو می خواد که بتونه من رو تحمل کنه. من بتونم همش بشینم حرف بزنم ، حرف نزنم . غر بزنم . سکوت کنم. پر حرفی کنم. کلی کارهای عچیب غریب بکنم و اون هیچی نگه. نه اینکه چون براش مهم نیست ها. چون می فهمه. یکی که کامل کنارت باشه و تورو اونجوری که هستی درک بکنه. حتی بیشتر از خودت. خودت رو بیشتر از خودت دوست داشته باشه. عیت توی قصه ها. عین اون شاهزاده توی فیلم ها که خوشتیپ و مودب و مهربون و دختره شلوغ و شلخته و غد  رو کلی دوستش داره. فکر کنم اثر دیدن 4 تا فیلم در عرض دوروزه که آدم رویا زده می شه.&lt;br /&gt;تازه فکر کن این کتاب امیلی رو هم بهش اضافه کنی . دیگه بهتر از این نمی شه. چه انتظاری دارین از بچه خب؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6996710735488715929?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6996710735488715929/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6996710735488715929&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6996710735488715929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6996710735488715929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/02/blog-post_07.html' title='همینجوری الکی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8427225786506894560</id><published>2010-02-04T08:08:00.000+03:30</published><updated>2010-02-04T08:43:28.529+03:30</updated><title type='text'>وقتی آدم تو وبلاگش بالا میاره و سریع دگمه انتشار رو می زنه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می دونی چه حالی پیدا می کنی وقتی اونی  که انقدر دوستش داری، به چنین مرز شدیدی از نفرت می رسونتت. هضم کردن این دوتا حس شدید کنار هم برای یک روح کار سختیه ازقدرت یک روح یکم خارجه، از قدرت روح من خارجه.&lt;br /&gt;بعد اینجوری میشه که آدم روحش درد می گیره، کش میاد. بی حس می شه. یعنی خب کلا بهم می ریزه دیگه. اونهمه نفرت رو داری با گوشت و پوستت احساس می کنی و بعد یهو وسطش اونهمه دوست داشتن یادت می یاد. خندها یادت می یاد.کنار هم نشستن ها، سربه سر گذاشتن ها و همه اون عشقت یادت می یاد. و بعد خب قاطی می کنی و کلا دیگه هیچی یادت نمی یاد.&lt;br /&gt;شده که تا بحال پر از هیچی بشی؟ تهی بشی؟ همون که می گن قالب تهی کردن، این فکر کنم اونه. اونوقت دیگه هیچ حسی نداری، نسبت به هیچی . می تونی صبح پاشی، دست و روت رو بشوری، لباس بپوشی ، بری سر کار، باهمه حرف بزنی، چت بکنی، کار بکنی ، اما حسی نداشته باشی. خنده نداشته باشی. گریه نداشته باشی. هیجان نداشته باشی. فقط یه زندگی داشته باشی پر از هر چیزی به غیر از زندگی!&lt;br /&gt;و بعد من به خاطر همه اینها ازت متنفرم. از اینکه همه اون زندگی که دادی رو یهو می گیری، یهو تمام روح من رو مثل جارو برقی می کشی ، یه هورت بلند می کنی و تموم می شه و من دیگه نیستم.صرفا پوستی کشیده شده روی یک عالمه گوشت و چربیم که بلده راه بره، حرف بزنه، عین پینوکیو که بلد بود، اما واقعی نبود. دیگه واقعی نیستم.&lt;br /&gt;می دونی از چی این روانشناسه خوشم می یاد، از اینکه با دوتا سوال درست حسابی که می پرسه، از دهنم حرف می کشه. بچه گی ها یادته وقتی یه چیزی بدی خورده بودی که مسوم شده بودی و حالت بد شده بود اما بالا نمی یووردی ، باباهه که تو این جور مواقع زورش و سنگدلیش بیشتر بود، انگشتش رو می کرد تا نصفه تو حلقت و باعث می شد همه اون چرت و پرت ها رو بالا بیاری تا حالت بهتر بشه. خیلی عملیات وحشتناکی بود، بخصوص قسمت استفراغش. اما بعدش حالت خوب بود، سبک شده بودی.این جناب روانشناس هم همین کار و می کنه با آدم. چهارتا سوال می کنه و تو می یای مثلا جوابش رو بدی ، اما یهو همش رو بالا می یاری. در حین بالا آوردن هم فکر می کنی "فکر کن من دارم جلوی یه غریبه بالا می یارم" اما بعد حالت خوبه. و عجیبه دیگه جلوی غریبه ها راحتتر آدم می تونه بالا بیاره، حتی از نوشتن توی وبلاگ هم راحتتره.&lt;br /&gt;می دونی کدوم قسمت کافه 78 رو بیشتر دوست دارم، اون کنج کنج که یه ورش شیشه است و یه ورش دیواره. می تونی بری پشت اون گیاها بشینی و خیره بشی به بیرون و رفت و آمد آدمها رو نگاه کنی. بدون اینکه اونها بدونن یا ببیننت و این لذت بخش ترین کار دنیاست که از یه گوشه ای بشینی و مردم رو نگاه کنی.خود کافه چی هاش روهم دوست دارم. هم اون آقاهه با ریش و مو و هم اون خانومه رو . هردو راحتن ، کاری ندارن که تو با مقنعه و روپوش ، کج و کوله اومدی تو کافه اشون . بهت لبخند می زنن و خودمونی می شن و هردو هم خوب بلدن این دم نوش های عجیبشون رو به خورد من بدن. شاید امروز از پسره پرسیدم ، ببخشید اسم شما؟&lt;br /&gt;می دونی از دیشب که اون خواب رو دیدم که تو من رو بقل کردی و با هم خوابیدیم رو زمین و زلزله رو حس کردیم، خیلی ترسیدم که نکنه زندگی سریع تموم بشه و من توی تمام این نفرت و تو توی تمام اون سکوت لعنتی گم بشیم.&lt;br /&gt;از صبح دارم سعی می کنم به دوست داشتنه چنگ بزنم تا به نفرته. دارم دست و پا می زنم که زندگیم رو به خودم برگردونم. که فرار نکنم. زیر پا گذاشتن همه اون دوست داشتنها دردناکه، خیلی زیاد. برای تو هم همینطوره؟ بیا بزرگ بشیم و حرف بزنیم!&lt;br /&gt;چه بد شد که ما بزرگ شدیم، نه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8427225786506894560?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8427225786506894560/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8427225786506894560&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8427225786506894560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8427225786506894560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/02/blog-post_03.html' title='وقتی آدم تو وبلاگش بالا میاره و سریع دگمه انتشار رو می زنه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2788689143519054965</id><published>2010-02-01T22:21:00.000+03:30</published><updated>2010-02-02T08:00:32.862+03:30</updated><title type='text'>ماجراهای من و بچه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از اونجاییکه معده گرامی حالش بد بود و کوتاه هم نمی یومد تو این بد بودن حال، مجبور شدیم باسیه فهمیدن اینکه چشه، یه لوله بفرستیم توش تا خانم دکتر ببینه و بفهمیم ای دل غافل ریخت و قیافش بهم ریخته و دوتا زخم برداشته. به خاطر همین از اونروز که این رو فهمیدم خیلی بیشتر به حرف دلم گوش می دم و حواسم هست که چی می گه. در نتیجه امروز وقتی از ظهر هوس پاستا کرده بود، بهش قول یه جای خوب رو دادم.&lt;br /&gt;البته چون امروز حال دلم اورژانسی بد بود، خیلی بیشتر از اینها به حرفش گوش می دادم. که خب این شامل یه چند ساعت تجریش گردی و خرید کلی هنزل پنزل بود. از خریدن کلی قره قوروت و لواشک انار و زیتون پرورده از ترشی فروشی کف بازار که یک عالمه چیز میز دیگه هم داشت اما دلم کوتاه اومد.تا یه دونه کیف پول ورنی قرمز جنیگول و یک عالمه گلسرها و کشهای ریز ودرشت عجیب غریب. همه اینها باعث شد کلی حال بچه جا بیاد به حدی که حتی لبخند هم زد، از اون لبخند واقعی ها، نه اون خنده های عصبی که صبح همکارbeautiful باهوش سرکار ما حال بد بنده رو از روی همون خنده ها کشف کرد. خلاصه که بعد دوساعت و نیم  بچه حالش خوب بو اما نه انقدر زیاد که قول سر ظهری که از اداره جیم شده بودیم رو یادش بره. من قول پاستا داده بودم بهش اونم یه جای درست حسابی.&lt;br /&gt;البته دقیقا دلش پاستاهای اون خانومه جلوی قیطریه رو می خواست که مغازه اش زیر پاساژ بود، همون مغازه که می گفت شگون نداره و بیشتر از 4 ماه اونجا نموند و آخرش هم بست و رفت. بعد از اون هم هرکی اونجا اومد، بیشتر از همین 4-5 ماه دوام نیوورد. خلاصه اون خانمه با پاستاهای استثنائیش ما رو ول کرد و رفت و تو چنین شبی که دل آدم اینجور هوس پاستا می کنه، هیج راهی نمی مونه به جز پاستا فکتوری.&lt;br /&gt;البته فکر نکنین من بچه رو لوس کردم ها، نه اصلا. من خیلی سعی کردم با خریدن چیز میزهای مختلف این ماجرا رو از سرش بندازم، دیگه آخرین تیرم خرید 10 تا فیلم جدید بود از یه آقایی گوشه خیابون که گول بخوره و به هوای دیدن جرج کلونی جونش راه خونه رو درپیش بگیره. اما زهی خیال باطل.حتی بردمش تو این پیتزا پاستا راز سر اون سربالایی ، بهش گفتم ببین این سردرش نوشته پاستا،گیرم که تو منوش فقط یه سالاد ماکارانی داره به عنوان پاستا اما بیا همینجا یه چیزی می زنیم به بدن و سریع می ریم خونه و فیلم می بینیم، اما قبول نکرد که نکرد. وسط مغازه یارو وایساده بود پاشو می زد به زمین و می گفت پاستا فکتوووررری! اینجوری بود که رفتیم ماشین و از -7 درآوردیم و یه راست سرازیر شدیم سمت محل مورد نظر.&lt;br /&gt;همینطور تو ترافیک ولیعصر که داشتم می روندم، باخودم فکر کردم منم عقلم و دادم دست بچه ها، آخه کی تنهایی پامی شه بره رستوران آنچنانی، ملت چی فکر می کنن، می گن آخی خانوم رو تنهایی اومده الهییییی! زنگ بزنم رفقا یکی پیدا کنم باهام بیاد. اما دیدم دوستان عیالوار که شب ساعت 7:45 یا دارن غذا می پزن یا غذاشون رو پختن دارن میزشام رو می چینن یا شام رو خوردن و شوهراشون دارن ظرفهارو می شورن. دسته جغلجات رو هم که قراره فردا شب ببینیم و الان دارن اینور اونور زندگی می کنن. جمع نسوان بی شوهر هم عمرا نتونی این ساعت یهویی باسشون برنامه بریزی، اونا همیشه یه برنامه ای دارن باسیه خودشون. و از اونجاییکه بچه روحش حساس بود و تحمل 1% نه شنیدن رو نداشت چه برسه به احتمال 80% نه شنیدن.عطای رفقا رو به لقاشون بخشیدیم و گفتیم با خدا ، بریم ببینیم تنهایی پاستا فکتوری چه مزه ای می ده.&lt;br /&gt;اینطوری بود که وقتی درو واکردم و جناب گارسون خوش آمد گفت و پرسید چند نفرین؟ گفتم یه نفر، خودم! یارو یکم تعجب کرد اما سریع خودش رو جمع و جور کرد وگفت خب پس چاره ای نیست باید رو همین میز دونفره بشینین، میزی که اشاره می کرد دقیقا وسط مُغازه قرار داشت. منم خب نشستم. آقاهه کیفم رو گرفت و گذوشت روی صندلی روبروم اونور میز، حالا من و کیفم روبروی هم نشستیم و منو رو نگاه می کردیم. خب فتوچینی با میگو ، سالاد مخصوص و سوپ جو که پیشنهاد آقای گارسون بود رو سفارش دادم و منتظر نشستم. گارسون هاش خداییش مهربون بودن کلی، بعد کی فکرش رو می کرد که یه رستوران تو کوچه پس کوچه های میرداماد وسط هفته انقدر شلوغ باشه، یعنی یه ربع دیرتر می یومدم آقاهه بهم می گفت جا نداریم! چون دیدم که به ملت گفت. خلاصه ما نشسته بودیم اونجا وسط رستوران تا غذا رو بیاره، بعد فکر کردم خب من که نمی تونم بشینم با کیفم حرف بزنم ، ملت رو هم که نمی تونستم نگاه کنم، پس دفتر فسقلم و در آوردم و شروع کردم به وبلاگ نویسی، دیگه سوژه کامل شده بود، تنهایی وسط پاستا فکتوری در حال نوشتن. سوپ رو سریع آورد که واقعا خوشمزه ترین سوپ جویی بود که تاحالا خورده بودم. کلی ذوق می کردم هی سوپ می خوردم یه چیزی می نوشتم. بعد هم سالاد رو آورد که خب اونم خوب بود. همینطور که می نوشتم یاد &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0001451/" onclick="(new Image()).src='/rg/castlist/position-1/images/b.gif?link=/name/nm0001451/';"&gt;Queen Latifah&lt;/a&gt;  تو فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0408985/"&gt;Last Holiday&lt;/a&gt; افتادم واقعا اون فیلم رو دوست دارم. اونم تنهایی نشست تو رستوران مورد علاقه اش و &lt;a href="http://www.imdb.com/media/rm1747818752/tt0408985"&gt;هرچی دلش می خواست خورد &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خلاصه ماهم شاد و خوشحال از زندگی لذت می بردیم تا غذای اصلی رو اوردن. خب می تونم بگم دقیقا اون چیزی که می خواستم نبود. شاید یکم غذاش افت پیدا کرده بود یا شاید این دقیقا غذای اصلی نبود. اما خب چون بسی لذت بردیم و آدمهاش کلی خوب بودن ، هیچ احساس بدی نکردم. حتی چند دفعه دوروبرم و نگاه کردم ببینم کسی عجیب نگاه می کنه یا نه،دیدم همه خیلی ok هستن، شاید تنهایی رستوران رفتن انقدر هم عجیب نیست که من فکر می کردم.&lt;br /&gt;و این بود ماجراهای بعداز ظهری با خودم و بچه و کیفم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2788689143519054965?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2788689143519054965/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2788689143519054965&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2788689143519054965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2788689143519054965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='ماجراهای من و بچه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-451089812127176877</id><published>2010-01-21T23:40:00.000+03:30</published><updated>2010-01-21T23:52:08.817+03:30</updated><title type='text'>کی مثل من لحظه هاش و زیر آواز میزنه</title><content type='html'>امروز صبح که از خواب پاشدم ، اولین چیزی که بهش فکر کردم این بود که خب اون این موضوع روخیلی زودتر فهمیده بود که ، همونی که من و تو دیشب کلی توی مهمونی دربارش حرف زدیم. همون مهمونی  که تا دیروز عصر ساعت 4 مطمئن نبودم که می خوام برم یانه. احساسم این بود که رفتنش می تونه ماجرایی دردناکی بشه برام. اما یهویی بعد از خریدن اون بلوزه عجیبه دردناکیش رو بیخیال شدم . آخه وقتی بلوزه رو تو اتاق پرو تنم کردم کلی از خودم خوشم اومد، کم اتفاق می یوفته خوش اومدنم از خودم انقدر زیاد باشه که شجاعتش رو پیدا کنم با هر ماجرایی روبرو بشم . اما شده بود و همینجور ادامه داشت حتی تا توی مهمونی، حتی وقتی همه اومدن من همچنان از خودم خوشم میومد. این دیگه خیلی نادر بود، همیشه با دیدن اولین آدمها مطمئن بودم که خودم اونقدر خوب نیستم. اما دیشب اصلا اینطوری نشد. و بعد اون ماجرای دردناک تبدیل شد به یک ماجرای فرحبخش که هی من و تو باهم تکرارش کنیم و بخندیم و بگیم ااا فکر کن، چه خوب شد! حالا درسته که یه اتفاق کوچیک اون وسط افتاد که خب نشد درست handel بشه و یکم اوضاع عوض کرد اما خب در کل خوش گذشت خیلی و کلی نشاط داشت باسیه خودش . احساسم این بود که بابا رد شدم از موضوع ، هی به خودم می گفتم بابا منطق، بابا حل مشکل، بابا قوی .&lt;br /&gt;اما از صبح که پاشدم احساس این آدمها رو دارم که بعد از یه شب مهمونی و مستی و خوش گذرونی ، صبح سردرد و سر گیجه بدی دارن و هی به خودشون می گن عجب غلطی کردم کاش کمتر می خوردم، دقیق کلمش نمی دونم چیه یه چیزی تو این مایه های بد مستی چیزیه! آخه از صبح که پاشدم یادم افتاده که من این ماجرا رو اصلا نفهمیدم که ، همونی که دیشب تازه فهمیدیم و کلی خدا رو شکر کردیم، بعد اون فهمیده بود که ، بعد حالا یعنی من باید از اون به این خاطر متشکر باشم! اونوقت فکر کن آدم دچار چه مشکلاتی می شه، باید از آدم تشکر کنی که ماجرا رو زودتر فهمیده و گذاشته رفته، از آدمه که از دستش انقدر عصبانی. بعد من که همیشه خدا الزام به خوب بودنم انقدر زیاده و بیشتر از الزام به بد بودنمه، باز یه دلیل پیدا کردم که خوب باشم، بعد از همه اون ماجراهای که پیدا کرده بودم که بد باشم و عصبانی باشم و چی و چی ، حالا همه پنبه هام رشته شد، بالغه وایساده جلوم چوب به دست و می گه دیدی راست می گفت، دیدی تو اشتباه می کردی، منم وایسدم کنار دارم نگاش می کنم. خب دیدی راست می گفت!&lt;br /&gt;حالا دچار این احساس عجیبم که باید از کسی که اینهمه مدت عصبانی بودم باهاش، تشکر هم بکنم، بهش بگم مرسی که من رو از دست خود احساسیم نجات دادی و نزاشتی بدبخت شم! مرسی که دیشب من جزء اون آدمهایی نبودم که همش داشتم حرص می خوردم ، دیشب جزء آدمهای خوشحالی بودم که از خودشون و موقعیتشون راضین، مرسی !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;that's it&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: جناب روانشناس یادتونه که ، ایشون یه تحلیلی ارائه دادن خداا! بعد فکر نکنید که من میام می گم چی گفتن! فقط خواستم چون مدت زمانیه ذکر خیری از ایشون نشده، ذکر خیری بشه، همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-451089812127176877?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/451089812127176877/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=451089812127176877&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/451089812127176877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/451089812127176877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html' title='کی مثل من لحظه هاش و زیر آواز میزنه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3910654272084715039</id><published>2010-01-15T10:58:00.000+03:30</published><updated>2010-01-15T13:15:32.985+03:30</updated><title type='text'>پست چهارشنبه شب که جمعه رفت رو خط یا برآورده کردن خواست دوستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امروز از اون روزهای الکی خوش، کشداری بود که من با همه چیز تقریبا سر سازگاری داشتم، البته به غیر از همکارهای جدید التاسیس پُرومون که کلا جای هیچ سازگاری نمی زارن، در بقیه موارد از دنده خوشی بلند شده بودم. ( این همکارهای جدید التاسیس هم ماجراهایی دارن که بدجور خوراک پست می تونه باشه) به خاطر همین هم بود که عصر ساعت 7 که خوش خوشان از شرکت اومدم بیرون و فکر کردم خب حالا چه جوری برم خونه، یهو هوس مترو سواری به سرم زد. البته بحث های سر ناهار خانوم ها سر استفاده از مترو و فواید اون و اینکه تو مسیرهایی که به سمت بالا می ره خلوت وکلی به به و چه چه های دیگه هم بی تاثیر نبود با اینکه من توی اون بحث کلی تو جناح مخالف بودم و همش می گفتم اصلا هم بدرد نمی خوره و دردسر داره و من که حوصله معطلی هاش رو ندارم. اما خب عصری به خاطر جنبه مثبت قضیه یهو هوسش زد به کله ام. چون به نظرم مترو بر خلاف اونی که می گن اصلا وسیله خوبی برای زود رسیدن نیست، و صد البته به خاطر جمعیتش اصلا مناسب زمانهایی که اعصاب نداری هم نیست. اما امروز حال خوبی داشتم و کاری هم نداشتم و می خواستم راحت از اطراف استفاده کنم،در نتیجه مترو انتخاب خوبی بود. مسیرم رو به سمت اولین ایستگاه متروی سر راه کج کردم و ده دقیقه بعد از پله ها داشتم می رفتم پایین . &lt;br /&gt;همیشه تو این حالت ها که می رم سراغ مترو دیدن آدمهایی که دارن تند تند راهشون رو باز می کنن تا زودتر به قطار برسن برام جالبه، یه جور احساس خوبی دارم که من مجبور نیستم که بدووم تا برسم به مترو 7:15 دقیقه و سوارش شم. در نتیجه آروم توی اون راهروش راه می رم و حتی یه سرکی توی مغازه هاش می کشم. به قول یکی از همکارها این مغازه ها و اون فروشنده های دوره گرد توی واگن خانم ها واقعا از جاذبه های توریستی مترو به حساب میان به خصوص اون خانم های دست فروش شیک و پیکی که کیف های گنده ای دارن و عجیب غریب ترین اجناسی رو که به ذهنتون برسه رو ارائه می دن، مثلا روکش روی کابینت، انواع لوازم آرایش یا حتی تزئینات درست شده با خمیر و مدادهای تزئین شده دست ساز.&lt;br /&gt;از آخرین سری پله ها رفتم پایین و داشتم می پیچیدم توی اون راهروی اصلی که قطار از توش رد می شه،  یهو با یک جفت زوج عجیب روبرو شدم. یه پسر مو سیخ سیخی به رنگ زرد(یعنی موهاش رنگ شده زرد بو و سیخ سیخی) که شلوار تنگ کشی پوشیده بود با یه کاپشن جیر قهوه ای خوشگل( واقعا کاپشن خوشگل بود) و شال گردن و مخلفات دیگه که دست و دست دوست پسرش با ناز داشت راه می رفت و یه ماجرایی رو تعریف می کرد. وقتی اینارو دیدم به این فکر کردم که اینا چه طور این کار رو می کنن. این نسل جدید بچه های جسور چه طوری انقدر بی باکانه از خودشون و احساسشون و اون چیزی که می خوان باشن دفاع می کنن. دوست دارم بدونم با چه ترکیب حسی صبحا لباس می پوشن . اون پسره وقتی داره اون شلوار گله گشاد هیپیش رو می پوشه و تیشرت و گردن بندهای درازش رو می ندازه چند درصد به این فکر می کنه که تو خیابون ممکنه بگیرنش. یا اون دختره وقتی داره گلسره پر موش رو می زاره فرق سرش تا موهاش دو پشته بره بالا و چتری های درازش رو ازکنار شال نیمه بازش مرتب می کنه و کرم پودر تیره اش رو میزنه چقدر براش مهمه که مامانش وقتی داره می ره بیرون یه پرس کامل غُر مفصل و آه و نفرین برای ریخت و قیافش بارش بکنه یا نکنه .&lt;br /&gt; واقعا این بچه های جوون عجغ وجغ توی خیابون چقدر به جامعه ای که توش زندگی می کنن و نظراتش اهمیت می دن. چه فکری می کنن در مقابل اینهمه آدم به حق و با حق با چماق و بی چماقی که روبروشونن . زنها و مردهای  تو خیابون که بر و بر نگاشون می کنن حتی  پسشون می زنن. و بد و بیراهیم میگن .  دوست دارم فکر کنم  که فکر نمی کنن. که اهمیت نمی دن که انقدر براشون مهمه که اونی باشن که می خوان که دیگه نمی زارن قید و بند های دست و پاگیر زمین و زمان و خانواده و فرهنگ و سنت و جامعه و خوب و بد بودن و درست و غلط های اونها جلشون رو بگیره. راهشون رو باز می کنن و می رن و آدمها رو مجبور می کنن که باهاشون کنار بیان که عادت کنن به دیدنشون تو خیابون و اداره و خونه و همه جا. حتی دوست دارم بیشتر به این فکر کنم که این فقط مخصوص یه قشر خاص نیست که سنت شکنی می کنن و پاش وای میسن مال همه شونه، همه این نسل جدیدی ها از هر اعتقاد و سنتی و مذهبی که هستن، همشون دارن اون چیزی که می خوان رو بدست میارن با همه مخالفت ها. و دیگه مثل ماها دوست داشتنهاشون رو یواشکی و توی هزار پستو قایم نمی کنن. یا حتی بدتر دیگه خواسته هاشون رو چال نمی کنن که یادشون بره. اینها همه خودشون رو جار می زنن. کاری به درست غلط بودن اون چیزی که می خوان ندارم ، اما این جسارت هاشون توی بودن اونی که هستن روخیلی دوست دارم . باسیه همین از دیدن هر کدوم توی خیابون لذت می برم. همه اون پسرها و دخترها سرخوش و بیخیال بسیار لذت بخشن.&lt;br /&gt;همه اینها توی مترو به ذهنم اومد و نوشتم، تو این بین هم فهمیدم مترو اولی که سوار شدم اشتباه بوده دوتا ایستگاه بالاتر پیاده شدم و منتظر شدم تا مترو درست بیاد. در تمام مدت هم سرم زیر بود و تند تند می نوشتم . چیزی که برام توی مترو جالبه  اینه که هیچ حرکتی عجیب نیست. بخصوص توی واگن خانم ها، می تونی راحت هر کاری می خوای بکنی، از آرایش کردن های دخترها تا شیر دادن های مادر ها و موزیک گوش دادن های بقیه و حرف های خاله زنکی دوست داشتنی دوتا همکار اونم بلند بلند تا همه اون دستفروش ها همه و همه راحت و عچیب کنار هم در جریانن و تو هم قسمتی از اون هستی همین خیلی جالبه.&lt;br /&gt;ایستگاه آخر پیاده می شم. این ایستگاه رو ته زمین ساختن، فکر کنم حداقل دوسری پله 100 تایی داره. ایندفعه دیگه منم باید مثل بقیه بدووم که زودتر برسم به پله برقی تا بعدش زودتر برسم به 4 تا دونه تاکسی که دم در مترو هست وگرنه هرکدوم که دیر بشه یعنی یه سه ربعی علافی تا یه تاکسی پیدا کنی وسط این بلبشو. و این برای منی که از دوویدن خوشم نمیاد عذاب الیمه. به هر جون کندنی هست ون مورد نظر پیدا می شه و ما سوار می شیم و به سمت خونه رهسپار می شیم. تا این باشه انشای ما در مورد مترو سواری در پایتخت و فواید آن .&lt;br /&gt;خوش باشین.&lt;br /&gt;پ.ن: وقتی دارم از کنار پارک به سمت خونه می رم یهو دلم باسیه دوستم تنگ می شه، تو دو هفته گذشته خیلی به یادش بودم. این دوستم رو مدت زمان کمیه که می شناسم اما به خاطر خیلی راحت بودنش در عین حال مهربونیش و دوستی خوبش خیلی سریع دوستش داشتم. (این مخصوص من نیست مخصوص همه اونهایی که می بیننش) . با اینکه اون تو موقعی که من ناراحتی های داشتم خیلی خوب کنارم بود و بهم دلداری داد اما حالا تو زمانی که خودش یکی از بزرگترین غمها رو داره نتونستم اصلا کنارش باشم. و این به خاطر خصوصیت خیلی بد من تو رفتار کردن که نمی تونم تو موقعیت های این چنینی درست حرف بزنم و رفتار کنم . و چقدر هم تو این حالتها از تلفن بدم میاد که عمرا نتونی پای تلفن بگی که چقدر ناراحتی به خاطر ناراحتیش. یعنی خب هیچ کسی نمی تونه کاری بکنه اما دوست داری که می تونستی یکم از ناراحتی این آدم خوبیه دنیا کم کنی. وقتی از اونجا رد شدم ، دلم خواست که زنگ بزنم و بهش بگم چقدر دلم براش تنگ شده، و بعد فکر کردم که خب چقدر مسخره است این حرف تو زمانی که اون مطمئنا دلش برای اون عزیزش که از دست داده خیلی تنگ می شه. چون نمی دونم که باید چی بگم پس میام وبلاگ می نویسم که بگم دلم براش تنگ شده و خیلی دوست دارم که می تونستم از ناراحتی هاش کم کنم همنطوری که اون همیشه برای بقیه می کنه. همین!&lt;br /&gt;پ.ن: این بلند ترین نوشته این چند وقته، فرمایش دیگه ای باشه! ;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3910654272084715039?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3910654272084715039/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3910654272084715039&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3910654272084715039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3910654272084715039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/01/blog-post_14.html' title='پست چهارشنبه شب که جمعه رفت رو خط یا برآورده کردن خواست دوستان'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7149035188782189895</id><published>2010-01-10T20:35:00.000+03:30</published><updated>2010-01-15T13:17:27.799+03:30</updated><title type='text'>یه جور خود خراب کنی یا خود توجیه کنی خفن!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می دونی خیلی وقت بود که تموم شده بود. خب این رو قبلا هم گفتم، به دوستت هم گفتم، گفتم دیگه نمی شه روش حساب کرد، اما می دونی با اینکه گفته بودم ، خودم باورم نشد. آخه من کلا آدم تموم کردن نیستم، خیلی زمان بره اینکار برام و خیلی خیلی دیر تصمیم میگیرم ، معمولا انقدر دیره که خود طرف زودتر بیخیال شده . یا اینکه دیگه خیلی ته ماجراست، هیچی دیگه نمونده باسیه ادامه دادن، اگه مونده باشه مطمئنا من هنوز ادامه می دم. آدم تصمیم گرفتن نیستم خب، بخصوص آدم اینجور تصمیم گرفتن ها. اما یه چیز رو بدون، وقتی تموم شد دیگه تموم شد،That's it یعنی تا ذره آخرش رو رفتم و دیگه هیچی نمونده. بعد اونوقت می بینی که من یهو یه آدم دیگه شدم، آدم غریبه ای که حتی اونموقع ها هم که غریبه بودیم هم اینجوری ندیدی من رو. خیلی cruel می شم، تا ته ته اش له می کنم بدون اینکه برام مهم باشه که یه چیزی بودیم یه زمانی، رابطه ای داشتیم. می دونم که تعجب می کنی، تعجب می کنن. همه اون آدمهای قبلی که این روی من رو تجربه کردن. همه یه مدت صبر می کنن تا اون آدم kind ظاهر بشه، همون که هیچی براش مهم نیست و راحته اما می بینن همجنان این آدم بدجنسه داره بهشون دهن کجی می کنه. بعدش که می فهمن It's Over .&lt;br /&gt;می دونی باسیه همین دیگه برام مهم نبود، باسیه همین  دیگه گذشتی نداشتم و سریع ناراحت می شدم وعکس العمل نشون می دادم. می دونی وقتی که تموم شد و رفتیم دنبال کارمون،  یهو دیدم چه بد دلم برات تنگ می شه، دلم برای دوست موندن باهات خیلی تنگ می شه. اما اینو می دونم که دیگه نمی شه، دیگه دوستی ما با هم نمی شه همین. sorry رفیق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7149035188782189895?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7149035188782189895/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7149035188782189895&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7149035188782189895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7149035188782189895'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='یه جور خود خراب کنی یا خود توجیه کنی خفن!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6630067118876846870</id><published>2010-01-01T11:35:00.000+03:30</published><updated>2010-01-01T12:25:18.583+03:30</updated><title type='text'>Let's Twist Again</title><content type='html'>نمی شه چیزی نوشت، یعنی میشه ها، اما نمی شه منتشرش کرد. می تونم اعتراف کنم امروز برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسی متنی رو کامل نوشتم و گذاشتمش کنار، شجاعت " انتشار پیام" به قول جناب بلاگر رو ندارم. شجاعت برخورد با نظریات آدمها رو در مورد متن ندارم، حتی با اینکه کمتر آدمهایی که اینجارو می خونن نظری می دن، اما حتی شجاعت خونده شدنش رو هم ندارم، با اینکه دلم می خواد که آدمها بخوننش، واقعا دوست دارم که چشمهام رو ببندم و بفرستم رو خط و بعد هم برم دنبال کارم و تا فردا صبح توی شرکت که اینجا رو باز می کنم هم بهش فکر نکنم. اما هرچقدر که زور زدم هم نشد که این شجاعت رو پیدا کنم، نمی دونم این &lt;a href="http://blog.35dg.com/"&gt;35 درجه&lt;/a&gt; مثلا این شجاعت رو از کجا میاره، آیا هیج کدوم از آدمهای واقعی زندگیش وبلاگش رو نمی خونن، که بعیده کلا به نظرم برای وبلاگ نویسی که هیج آدم واقعی زندگی نداشته باشه که وبلاگش رو بخونن، یعنی درسته که می گیم دنیای مجازی اما واقعا نمی شه خیلی هم بهش گفت دنیای مجازی ، بیشتر دنیای مخفی که در پس دنیای واقعی برای خودمون درست کردیم . پس اونوقت یکی به من بگه اینا این شجاعت گفتن این حرفها رو از کجا میارن که کل حسش رو می گه و به قول خودش "&lt;a href="http://blog.35dg.com/?id=2240"&gt;نوشته های ترس دار رو..یک شبی، آخر شبی چیزی، پست می‌کنم، کامپیوتر را خاموش می‌کنم و پناه می‌گیرم زیر لحاف. معمولن تا صبح شود، به اندازه‌ی کافی کار از کار گذشته. &lt;/a&gt; " کلا به نظرم وبلاگ نوشتن می تونه یه جور تمرین شجاعت هم باشه شجاعت گفتن اون چیزی که واقعا می خوای بگی ، شجاعت صاف و یه دست بودن با آدمها، شجاعتی که من هنوز جا دارم تا داشته باشمش، دارم تمرینش می کنم اما به این راحتی هام نیست.&lt;br /&gt;معده ام کل سیستمش به هم ریخته، فکر کنم که بعد از مدت زمانی نزدیک به 20 و خورده ای سال که عمل هضم و تجزیه تحلیل انواع و اقسام غذاهایی که یک گارفیلد می تونه بخوره رو بر عهده داشته ، یکم فکر کرده که بهتره بره مرخصی و کارش و بزاره در درجه دوم اهمیت زندگی، خداییش هم مدت زمان بسیار زیادیه هرکی دیگه باشه خب بعد از 30 سال باز نشسته می شه دیگه، حالا اینا که مثل معده ی من کارشون سخت هم بوده می رن به بازنشستگی زود هنگام. البته این معده ی بیچاره هنوز نرفته بازنشستگی کامل بلکه یکم مدت زمان کارش رو کم کرده، یعنی قبلن ها که جوون بود  می شد 24 ساعته با هر فشاری ازش استفاده کرد، خداییش هر چیز عجیب غریبی رو ، پشت سرهم بهش می دادی در چشم به هم زدنی هضم می کرد و هیچ مشکلی نداشت، من هم خب از حق نگذشته در حقش خوبی نکردم و به شدت از این خصوصیتش استفاده بهینه کردم، و حالا یه چند سالییه که یکم اخطار های می داد که بابا خجالت بکش هرچی دیگه بود تاحالا پوکیده بود، یکم آروم تر کمترسالمتر جانم! ماهم هراز چند گاهی که جیغش می رفت هوا یکم رعایت می کردیم و بعدش دوباره روز از نو، روزی از نو. تا اینکه الان حدود 4 هفته ای هستش که کلا تعطیل می کنه، یعنی دیگه هر چی قسم و آیه اش هم بدی که بابا حالا این یه تیکه هم، به خرجش نمی ره یهو کلا درش رو می بنده و بی خیال میشه و تو می مونه با کلی چیزی که نمی شه خورد دیگه! خلاصه که بدجور اوضاع قمر در عقربه احتیاج به دیدن دکتر چیزی داره این معده ما! و خب فکر کردم که تا هفته دیگه که من برم پیش متخصص شاید بهو گفت که مثلا سرطان معده گرفتی، بعد فکر کن که آدم بفهمه سرطان داره، چی می شه؟ کلی کار هست که می خوای سریع بکنیشون، بعد من دارم به یک لیست آرزو فکر می کنم که می خوام تا قبل از مردنم انجامشون بدم، شاید یک سال بیشتر زنده نبودم خب! حالا اگه اولیش رو انجام دادم بهتون خبر می دم همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6630067118876846870?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6630067118876846870/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6630067118876846870&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6630067118876846870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6630067118876846870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2010/01/lets-twist-again.html' title='Let&apos;s Twist Again'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6286630559416757424</id><published>2009-12-18T23:32:00.000+03:30</published><updated>2009-12-19T00:55:46.390+03:30</updated><title type='text'>می رن آدمها از اونا فقط خاطره هاشون ، به جا می مونه</title><content type='html'>باید مثل امشبی اتفاق بیوفته تا به خودت ببالی به خاطر اون روزی که تصمیم گرفتی، خطر کنی و بری با آدم جدیدی که فکر می کردی خوبه دوست بشی، به اینکه خوب رفتار کردی تا اون آدم خوبه تورو به عنوان دوست انتخاب کرد و تورو به دوستهاش معرفی کرد. که بازهم خوب رفتار کردی تا شدی دوست صمیمی آدمهای خوبی که شب های جمعه میان هوای دونفرشون رو با تو قسمت کنن، تازه به عنوان کادو برات یکی از بامزه ترین عروسکهای دختر دنیا یعنی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Minnie_Mouse"&gt;Mini Mouse&lt;/a&gt; رو  بیارن.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;عاشق سوپرایز شدن های اینطوریم، قرارهای یهویی که زنگ بزنن و بگن الان داریم میایم پیشت. عاشق این آدمهای خوبه زندگیم هستم، این آدمهای راحتی که می تونی بشینی ساعتها باهاشون از عجیب ترین دغدغه های ذهنت و زندگیت بگی و بلدن درست گوش بدن، درست نظر بدن، درست مخالفت کنن و خلاصه درست می فهمنت. اونوقته که میشه باهاشون نشست یک ساعتی وسط فست فوت جلوی پارک و نظرهای فضایی داد و سیب زمینی خورد و لذت برد و ناراحت شد که چه زود گذشت.&lt;br /&gt;داشتن یک چنین آدمهایی توی زندگیه که زندگی رو دوست داشتنی می کنه، دلت همیشه گرمه که هستن آدمهایی که دوستت دارن و دوستشون داری. مرسی بازهم به خاطر انقدر خوب بودنتون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SyvykyUi4_I/AAAAAAAAACs/VdhZuGjM5ic/s1600-h/20091218142.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SyvykyUi4_I/AAAAAAAAACs/VdhZuGjM5ic/s320/20091218142.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5416689690640311282" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این خود خانموشونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6286630559416757424?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6286630559416757424/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6286630559416757424&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6286630559416757424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6286630559416757424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/12/blog-post_18.html' title='می رن آدمها از اونا فقط خاطره هاشون ، به جا می مونه'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SyvykyUi4_I/AAAAAAAAACs/VdhZuGjM5ic/s72-c/20091218142.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3225673660420797906</id><published>2009-12-15T20:56:00.000+03:30</published><updated>2009-12-16T23:04:01.932+03:30</updated><title type='text'>وقتی گارفیلد از موزیک لذت می برد!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آی آدمها که هیکل خوب دارین، بخصوص آی آدمها که شکمهای صاف ویک دست دارید. حواستون باشه چون یک نفر دیگه که اینها را ندارد، یا در واقع اون شکم را دارد، می دهد جان!( از حسودی نه ها، از کار سخت زیر دستگاه Jim)&lt;br /&gt;یعنی قدر این شکمهای نداشته رو بدونین که بسی باید رنجها ببرین و نشست و درازها بکنید 30 تا 30 تا بلکه آخر ماه آب بشه و اونم زهی خیال باطل که دو سانت هم اضافه بشه! البته برایند کلی خوب بوده ها، چون که یک سایز کمتر شده اما خب قسمت شکم یکم با بقیه جاها تضاد داشته!&lt;br /&gt;بعد ما ترم پیش که به سختی در حال بالا پایین کردن خودمون روی زمین سالن ورزش بودیم، هی آدمها رو می دیدیم که با یک توپ گنده به چه راحتی وایسادن بالای سر ما و دارن توپ رو حرکت می دن، در دل حسرت می خوردیم که چه کار راحتی و خوش به سعادتشان و ای کاش کار ما این بود. بعد آقا خدا زد پس کلمون همچی که این ماه یه چندتا 50 تایی از اون توپ ها داریم، بابا به هیکلش نمی یاد، انقدر سنگینه انقدر سنگیییییینه. از کت و کول افتادیم  بسکه این دکل رو اینور اونور کردیم! اینجاست که می گن مرغ همسایه غاز نیست !&lt;br /&gt;خلاصه که ما به سختی تلاش می کنیم در راه body fitness و بعد چند وقت دیگه گارفیلد دیدین در ابعاد جنیفر لوپز از تعجب شاخهاتون در نیاد ییهو، گفتم از الان آمادگیشو داشته باشین.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;الان یک روز بعد از اون شب کذایی ورزش کردن دوباره ماست و با توجه به سختی دیشب و این کوفتگی امروز، فکر کنم صلاح نباشه که ادامه بدم، بیشتر ضرر داره تا منفعت ، اینکه شد همش بدن درد، چه در حال انجام ورزش ، چه بعدش.  آدم عاقل که پول نمی ده به ملت که بزارن بیاد توی یه محوطه ای که هی با دستگاه و بی دستگاه، خودش رو تحت فشار قرار بده و به خودش آزار برسونه، چه کاریه آدم به جاش می شینه پای تلویزیون سریال می بینه و مغز تخمه می خوره، والا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3225673660420797906?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3225673660420797906/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3225673660420797906&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3225673660420797906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3225673660420797906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/12/blog-post_15.html' title='وقتی گارفیلد از موزیک لذت می برد!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3560687868059303232</id><published>2009-12-11T22:43:00.000+03:30</published><updated>2009-12-12T00:56:05.417+03:30</updated><title type='text'>یک متن دو ساعته + کفش های تق تقی</title><content type='html'>دوباره دچارش شدم، احساس گم شدگیه عجیبیه. وقتی دوتا آدم از درون من می یوفتن به جون هم. فکر کنم البته سه تان! همون سه تای معروف : بچه و بالغ و خودم. وقتی این سه تا می یوفتن به جون هم دیگه هیچ چیزی سرجاش نیست. بچه لجبازیش رو می کنه و بالغ امرونهیش رو می کنه و خودم هم سرگشتیگش رو. اونوقت هیچی درست نیست. هر حرکتی که می کنم اشتباهیه که دقیقا در لحظه بعدش کشف می شه. و این می تونه از ساده ترین حرکات، مثل شستن دندون که چرا نشوستی و نمی شورم و معدم درد می گیره از مزه خمیر دندون و عجب احمقی هستی و همه دندونات خراب می شن خودت نمی فهمی و ... شروع بشه و تا پیچیده ترین کارها مثل انتخاب یک جفت boot. کی تاحالا از ساعت 11 صبح تا ساعت  6 عصر وقت صرف کرده برای انتخاب یک جفت boot از بین دوتا boot. اونم تازه با کمک و مشاوره 3 نفر آدم دیگه( منظورم آدمهای واقعی هستن) . اینجور وقتهاست که دلم می خواد همه اینهارو ول کنم و خودم رو( که معلوم نیست دقیقا کدوم یکی از اینها می شه واقعا خودم) بردارم و بزنم به کوه ودرو دشت. برم اون بالا رو کوه تو ایون اون خونه کوهستانی، روی اون صندلیهای حصیری بلند بشینم و خیره بشم به منظره دشت و کوه و دریایی جلوی روم . و بزارم مغزم خالی بشه از همه چیز و همه کس و راحت بشم از دست این سه تا!وقتی خودت برای خودت قابل درک نیستی، درک و برقراری ارتباط با آدمهای دیگه کار بس طاقت فرسایی که هیچ کمکی به بهتر شدنت نمی کنه.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خوندن دوباره آدمهایی که یک زمانی می خوندیش و تمام حس های ناشناخته خودت رو جلوی چشمات می یوورد، خیلی لذت بخشه و خوندن این نیما رسول زاده دوباره بعد از همه این مدتها دقیقا از همین جنسه. که دقیقا "&lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/59c1e4bb7fd6b447"&gt;لعنتی! سردم می شود... یکی در گوشم زمزمه می کند: لاتاری&lt;/a&gt;" . این لاتاری رو تا زمانی که همکار جدید پشت سری توش برنده نشده بود جدی نگرفته بودم که عجب چیز مزخرفیه باسیه بهم زدن کل زندگی آدمها. آدمه تو یه قرعه کشی برنده می شه و بوم! زندگیش رو هواست دیگه، نه می تونه بمونه که همه بهش می گن عجب خری هستی، پس باید بره که ببینه اونور دنیا ، تو اون لنگه دنیا، چی خیرات می کنن ! باید هرچی داری و نداری و بسوزوینی اینجا و بری ببینی که چی می شه! عین دقیق این کلمه بری ببینی چی میشه.&lt;br /&gt;و بعد نیما رسول زاده من رو دقیقا یاد اون موجود انتزاعی سه نقطه ای انداخت که یه زمانی شعرهاش باز نمایش کل حسهای من بود و بعد اون همه مثل بقیه قسمت های زندگی یهو تموم شد، خودش نه اون قسمت شاعر درونش. اما چون من دستم به بقیه نمی رسه که فحششون بدم به اون فحش می دم که چقدر دلم شعر های اون رو می خواد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SyKz1YzZu9I/AAAAAAAAACA/34SeJMIXKdc/s1600-h/20333813_A_p.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 214px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SyKz1YzZu9I/AAAAAAAAACA/34SeJMIXKdc/s320/20333813_A_p.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414087431825243090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;و خب این که می بینید تقریبا شبیه اون boot که بعد از همه اون مدت زمان خریدم و بعد از مدتها حس خرید کفشهای تق تقیه بچگیها رو داشتم که از وقتی می خریدیش تا شب عید که می شد پوشیدش خوابش رو می دیدی! همون لذت داشتن یک چیز شگفت انگیز رو داشتم بعد از مدتها اونم تو این سن و سال! خب داشتم دیگه!نوکش به همین بلندی و قمبلیه!&lt;br /&gt;همین دیگه!&lt;br /&gt;امروز یکسال گذشت&lt;a href="http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2008/12/n.html"&gt; از اون عید کذایی&lt;/a&gt;! تو سالگرد وبلاگی که براش تدارک دیده بودم، می خواستم از دوستان تشکر کنم، که خوشبختانه مهمترینهاشون اینجا رو می خونن بخصوص دوست جونم که تمام تنهایی های اون دوهفته من رو با تمام غرهام و دیوونگیهام و گریه هام تحمل می کرد و حتی بیشتر آرومم هم می کرد که واقعا اگه نبود خیلی چیزها قابل تحمل نبود اون دوران. مرسی باسیه اینکه خوب هستی و دوست من هم هستی !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3560687868059303232?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3560687868059303232/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3560687868059303232&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3560687868059303232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3560687868059303232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='یک متن دو ساعته + کفش های تق تقی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SyKz1YzZu9I/AAAAAAAAACA/34SeJMIXKdc/s72-c/20333813_A_p.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3555232584460659013</id><published>2009-11-28T21:58:00.000+03:30</published><updated>2009-11-28T22:51:31.083+03:30</updated><title type='text'>یکم فرهنگ از خودمون در کنیم</title><content type='html'>وقتی یک عدد couple لطیف nice جلوی روت نشستن، سخته که دلت نخواد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SxF1l8Dk6cI/AAAAAAAAAB0/-AAgcy9TtQ4/s1600/YousefAbad.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px 10px; float: right; text-align: center; cursor: pointer; width: 214px; height: 275px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SxF1l8Dk6cI/AAAAAAAAAB0/-AAgcy9TtQ4/s320/YousefAbad.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5409233922085415362" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;مدتها بود که دست و دلم به خوندن یه کتاب پشت سرهم از اول تا آخر نمی رفت. هی می رفتم کتاب ها رو از توی کتاب فروشی چشمه یا اون نشر ثالث که از بد حادثه هردو تو مسیر هر روز رفت و آمد بنده می باشند، می خریدم و می یومدم همه رو روی بقیه کتابهای کتابخونه می زاشتم تا شاید یه روزی دوباره نشستم و کتابخون شدم و یه کتاب رو از صبح تا شب ول نکردم . اما مدتها بود که این کتابها همش هی روی کله هم سوار می شدن بدون اینکه حتی جذب بشم که بازشون کنم، فقط نمی دونم که چرا جذب می شدم بخرمشون، انگار اگه تو کتاب فروشی بمونن بهشون توهین می شه، اما تو کتابخونه خاک بخورن اشکالی نداره. حتی کتابهای جناب سیمنون و مگره دوست داشتنی هم نتونست من رو به همش خوندن برگردونه، هر شب چند صفحه می خوندم و بعدشم لالا. فکر کنم آدم کتاب پلیسی رو توی رختخواب بخونه .&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خلاصه تا اینکه نمی دونم تو کدوم وبلاگ این کتاب &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یوسف آباد، خیابان سی و سوم&lt;/span&gt; رو یکی معرفی کرده بود. من هم یادداشتش کردم تا بگیرم. چون از اسمش خوشم اومد، یوسف آباد همیشه جای عجیبی بوده باسیه من. و گرفتن کتاب همون و یه نفس تا ته خوندنش همون که واقعا لذت انگیزه و عین یه شیرینی یا غذای خوشمزه است که وقتی تا آخر می خونیش، ناراحت می شی که به این زودی تموم شده و هی برمی گردی تیکه های که خیلی خوشت اومده رو دوباره می خونی. بعدشم کلی گشتم که ببینم کجا بود که این کتاب رو معرفی کرده بود که متاسفانه نتونستم پیدا کنم به همین خاطر از همین جا از کلیه دوستانی که این کارهای فرهنگی رو توی وبلاگ هاشون معرفی میکنن تشکر می نماییم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SxF1DeoXzEI/AAAAAAAAABs/VI1XwxhVKws/s1600/becoming_jane_ver4.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SxF1DeoXzEI/AAAAAAAAABs/VI1XwxhVKws/s320/becoming_jane_ver4.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5409233330071129154" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در راستای کامل کردن آداب فرهنگی بودن، رفتیم و این فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0416508/"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;becoming Jane&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; رو که پدر جان زحمت خریدنش رو کشیدن نگاه کردیم و super لذت فرهنگی بردیم بعد فکر اینکه ملت تو اون زمونها چه کارها که نمی کردن و چه چیزهای که نمی گفتن.&lt;br /&gt;و نتیجه اخلاقیه همه این کارهای فرهنگی این بود که به زندگی امیدوار می شی و دوستش داشته باشی وبیشتر و بیشتر اونطوری که دلت می خواد زندگی کنی.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3555232584460659013?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3555232584460659013/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3555232584460659013&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3555232584460659013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3555232584460659013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/11/blog-post_28.html' title='یکم فرهنگ از خودمون در کنیم'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/SxF1l8Dk6cI/AAAAAAAAAB0/-AAgcy9TtQ4/s72-c/YousefAbad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1565093066129040417</id><published>2009-11-21T21:08:00.000+03:30</published><updated>2009-11-21T22:25:33.260+03:30</updated><title type='text'>من و بارون و احساسمون به هم!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/Swg2b1w2AOI/AAAAAAAAABk/CjUODRT3JqU/s1600/DSCN3506.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 239px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/Swg2b1w2AOI/AAAAAAAAABk/CjUODRT3JqU/s320/DSCN3506.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406631204574593250" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;همیشه مهمترین نقطه ضعف من مقابل پسرک ( که حالا شده پسرک مدیر) بارون و هوای ابری بود. به این صورت که من تا حد مرگ از بارون و خیس شدن و ابرو اینا بدم می یومد اونم به شدت خوشش می یومد و تا می خواست من رو اذیت کنه می گفت الهی که تو خیابون زیر بارون بمونی و خیس بشی. منم اوایل فاتحانه اعلام می کردم که با دعای گربه سیاه بارون نمی یاد. تا اینکه یه دفعه چنان بارونی اومد و من آنچنان موش آبکشیده شدم. اولین کاری که کردم زنگ زدم بهش و کلی سرش جیغ و داد کردم که همش تقصیر توئه اونم کلی ذوق کرد که دیدی. و از اون به بعد این شد یه جور بازی بین ما که اون هی نفرین کنه که خیس بشی و من هی سعی کنم در برم که خیس نشم و هروقت داشتم خیس می شدم زنگ بزنم به اون و جیغ و داد کنم.&lt;br /&gt;تا اینکه چند وقت پیش ( که یادم نیست دقیقا چند وقت ) من و جناب Ex ( که اونموقع ها Ex نبود و کلی بروبیای داشت) توی خیابون شیراز جلوی پاساژ آفتاب قرارداشتیم. جناب Ex یه سه چهار روزی رفته بود مسافرت و ما داشتیم بعد از مدتی ( که اونموقع ها سه چهار روز مدتی بود باسیه خودش بس طولانی نه مثل الان که سه چهار ماه هم اونقدر زیاد نیست) قرار می زاشتیم و کلی مشتاق دیدار و اینا بودیم. یادمه هوا اون چند روز درست مثل این چند روز همش بین بارونی بودن یا نبودن دچار شک و دودلی بود و مطمئن تر بود که با خودت چتر داشته باشی و من هم این قاعده ایمنی رو کاملا رعایت می کردم. من رفته بودم دکتر تغذیه که محل مطبش همون اطراف بود و خب بنا بر قاعده من زودتر می رسیدم از جناب Ex که یه چند کیلومتری اونورتر تو ترافیک گیر کرده بود. در نتیجه من شروع کردم یکم پیاده روی تو کوچه پس کوچه های ده ونک تا زمان بگذره.  هوا خوب و سبز و دونفره بود و جون می داد که راه بری و هی لبخند بزنی به درو دیوار.&lt;br /&gt;تو همین حین که من داشتم باسیه خودم جفتک می نداختم توی کوچه باغهای خوشگل اون دورو اطراف یه ردو برقی زد و بارونی گرفت. من اول طبق عادت اومدم سریع چتر و باز کنم اما یهو دیدم خوشم میاد زیر بارون بمونم وچتر و بازنکنم. هیچ وقت احساس اونروزم رو یادم نمی ره. انگار که بعد از مدتها با یه دوست قدیمی آشتی کرده باشی و دیده باشیش اونجوری با دونه های بارون برخورد می کردم. وسط اون خیابونه که انتهاش پاساژ آفتابه کلی بالا و پایین پریدم و چرخیدم و دستام رو باز کردم و باسیه خودم ذوق کردم که ای ول من با بارون آشتی کردم و منم دیگه دلیل دارم که بارون رو دوست داشته باشم. کلی اونروز خوشحالی کردم که دیگه پسرک مدیر نمی تونه از من سوژه بگیره دیگه من دوست دارم زیر بارون خیس بشم!&lt;br /&gt;حالا چند وقتیه ( همون چند وقتی که نمی دونم دقیقا چند وقته) از این ماجراها می گذره. احساس من نسبت به بارون نه به وحشتانکیه اون روزهای جوونی و نه به اون زیبایی اون روز خاصه، یه چیزی بین این دوتاست نسبت به بارون که بیشتر یاد آور خاطره های جالبیه که داشتم و دارم و شاید آرامش بخشه. به قول مدیر بامزه ما کلا حال بارون به دونفر آدم زیر یه چتر یه نفره است توی پیاده رو که همه ماشین ها می رن و شما دوتا آروم کنار هم راه می رید.&lt;br /&gt;اما خب امروز چون یهو هوا ابری دونفره بود و پسرک مدیر هم ویر اذیتش رو راه انداخته بود و فیل ما هم از هندستون یادش افتاده بود که زنگ بزنه و همینجوری حال و احوال پرسی کنه، من یاد همه اینها افتادم. که دنیا چقدر هر زمانی معنی و مفهموم خاص خودش رو داره و دوست داشتن و نداشتنتش چقدر بستگی داره به اینکه چه حسی داری باهاش اون موقع .&lt;br /&gt;پس زنده باد بارون های دونفره زیر چتر یه نفره!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1565093066129040417?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1565093066129040417/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1565093066129040417&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1565093066129040417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1565093066129040417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html' title='من و بارون و احساسمون به هم!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Y_fvA_Y-Xd4/Swg2b1w2AOI/AAAAAAAAABk/CjUODRT3JqU/s72-c/DSCN3506.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1486500064364720430</id><published>2009-11-16T22:22:00.000+03:30</published><updated>2009-11-16T22:41:00.736+03:30</updated><title type='text'>عشق دوم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یه bug گنده دادم. از این error ها که روی صفحه یهو ظاهر می شه و پر از حرفهای عجق وجق و آدرسهای طولانیه که هیچی عمرا کسی ازش سر در نیاره. حتی نمی شه توی google کپی اش کرد که search کنی ببینی کسی تاحالا به این برخورده یا نه.&lt;br /&gt;عین اون موقع ها شدم که تو دانشگاه برنامه می نوشتیم. از شب تا صبح تو سر و مغز خودمون می زدیم و یه برنامه می نوشتیم که مثلا ضرب و تقسیم کنه، بعد خوشحال می بردیم پیش استاده که بیا ببین من تونستم. استاده هم اصلا بدون اینکه نگاه کنه چیکار کردی اجراش می کرد و اولین حالت استثنا رو وارد می کردو بنگ برنامه می رفت تودیوار! بعد هم برمی گشت یک لبخند فتوحانه بهت می زد که دیدی هنوز جوجه ای. تو هم لب و لوچه آویزون و شاکی میومدی خونه و هی می زدی تو سر خودت که باز برنامه رو درست کنی که دیگه استاده نتونه بفرستتش قاطی باقالیا اما همیشه خدا هرچی رم حساب کرده بودی، آخرش استاده یه نکته تو چنته داشت که لبخند پیروز مندانش رو بزنه!&lt;br /&gt;خلاصه حالام جریان من و این جناب روانشناس همینه. هرچی من هی خودم رو راست و ریس می کنم و خطاها و استثنا ها رو ، می کشم بیرون و خوشحال و سرحال می رم پیشش که دیدی یاد گرفتم با خودم چه جوری برخورد کنم، جناب در دم از همون خود خوشحالم یک استثنایی رو میکنه که کلا من و می فرسته فضا ، بعدشم که از ش می پرسم خب حالا چیکار کنم، لبخند فاتحانه برای من می زنه که من نمی دونم هرجور خودت راحتی! تازه جنابش اعتراف هم می کنه که بنده بسیار پیشرفت خوبی باسیه ایشون به حساب میام!&lt;br /&gt;در نتیجه من الان نشستم و دارم خودم رو توی آیینه با یه دونه صفحه Error گنده نگاه می کنم. بیچاره خودم کلن هنگ کرده ، هنگ که نه crash کرده . اساسا احتیاج به یک restart جانانه داره . حالا نمی دونم با این  error که داده بعد از restart میاد بالا یا نه. اگه تونستم OS اش رو به زور سلام و صلوات بالا بیارم. یه تغییرات اساسی در ساختار برنامه باید بدم. چون اشکال ساختاری اساسی داره و دیگه با یکی دوتا if اینور اونور کردن درست نمی شه . باید یه جاهای رو delete کنم یه جاهایی رو دوباره بنویسم و یه جاهایی رم comment کنم بزارم کنار باسیه بعد تا ببینم چی می شه!&lt;br /&gt;خلاصه که حالا تا این restart بشه و بیاد بالا و من این تغییرات رو بدم و دوباره اجراش کنم و بدمش دست استاد گرام، یکم طول می کشه . شما این یه مدت رو بیخیال این برنامه بشید و با بقیه دوستان خوش باشین تا ما بیایم!&lt;br /&gt;راستی ما رفتیم شمال، نور اونورا، شهر خدایان، بسی بسیار لذت بردیم از رانندگیش و دوستانش و هوا و جوجه هاش. البته ان شاء الله خدا کچل هاش رو بیشتر کنه، آمین!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1486500064364720430?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1486500064364720430/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1486500064364720430&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1486500064364720430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1486500064364720430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/11/blog-post_16.html' title='عشق دوم!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-971537385232522033</id><published>2009-11-08T09:04:00.000+03:30</published><updated>2009-11-08T10:15:14.156+03:30</updated><title type='text'>زن یا مرد مسئله این است!</title><content type='html'>مادر خانومی می فرمایند: 2 روزه؟ خسته می شید، خیلی کمه!&lt;br /&gt;اینجانب: مادر جان  بیشتر از این مرخصی نداریم خب، ملت کار و زندگی دارن!&lt;br /&gt;مادر خانومی دوباره: بعد تو می خوای همه این مسیر رو تنهایی تا رامسر رانندگی کنی ؟&lt;br /&gt;بنده: نه خب یه راننده دیگه هم هست اگه خسته شدم جامو عوض کنم!&lt;br /&gt;مادر خانومی همچنان شاکی: لابد اونم خانومه!&lt;br /&gt;بنده فاتحانه: نخیر ایشون آقان!&lt;br /&gt;مادر خانومی که در این نقطه راضی شدن ظاهرن، سکوت فرمودن!&lt;br /&gt;بنده هم در کف حس اعتماد زنانه به زنان سکوت اختیار می کنم از نوع متعجبانه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-971537385232522033?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/971537385232522033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=971537385232522033&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/971537385232522033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/971537385232522033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/11/blog-post_07.html' title='زن یا مرد مسئله این است!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-137417813484245772</id><published>2009-11-02T22:33:00.000+03:30</published><updated>2009-11-02T23:37:05.212+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;واقعا آدم انقدر به خواسته اش نزدیک باشه و نشه؟ آخه چرا؟ من یک چیز خیلی ساده می خوام! برم شماللللللللللللللللل!&lt;br /&gt;همین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچقدر آدمها بیشتر نمی زارن که بشه ، من بیشتر می خوام برم! گیر دادم سه پیچ، حالیم هم نمی شه که همه می گن، واااا! چه عجیب! نه بابا مگه می شه؟ فکر کنم من غیر طبعیم که به نظرم این ماجرا خیلی اشکالی نداره ، یعنی اصلا اشکالی نداره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مطلب هی اضافه می شه یا تغییر داده می شه یا هر اتفاق دیگه ای براش می یوفته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد التحریر00 : خب طی آخرین اخبار مامان باباشون نمی زارن! خب به سلامتی! فکر کنم باید فراخوان بدم به یک عدد همراه برای مسافرت شمال نیازمندیم، ترجیحا دختر،لطفا رضایتنامه والدین همراه داشته باشید.البته بگم ها از لحاظ همه کاملا منطقیه که هیچکی نیاد، خب آخه کی پا میشه با چندتا موجود شاخدار اونم از جنس مذکر بره مسافرت، هان؟ آخه عقلت کجا رفته دختر جان؟ فکر کن! بازم فکر کن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد التحریر01: این از اون پستهاست که فردا صبح پاک می کنم به شدت احساسیه، اثرات ندیدن مشاوره دیگه آدم روانش پریش میشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد التحریر 02: اگه من این پست رو تا صبح نگه داشتم هیچ بنی بشری از این خوانندگان خاموش آشنای  اینجا حق نداره بیاد pm خصوصی تو chat بده ها! این مطلب مال وبلاگه هرکیم هر حرفی داره همینجا بزنه، حوصله جواب پس دادن ندارم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-137417813484245772?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/137417813484245772/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=137417813484245772&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/137417813484245772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/137417813484245772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='...'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7600149002645526514</id><published>2009-10-25T21:17:00.000+03:30</published><updated>2009-10-25T22:07:18.431+03:30</updated><title type='text'>تو نگات آدم و محکوم می کنه، تکلیف آدم و معلوم میکنه!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی تنهایی فرقی نمی کنه که پراید باشی یا بی ام و. هر دو یه کار رو می کنین، بلوار رو دور می زنین!&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;اول کلاس فکر می کنی مطمئنا من میمرم همه اینارو بخوام انجام بدم، آخر کلاس میرسه و هنوز نمردی، اما له شدی. به این میگن زندگی!&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;وقتی میری لباس مارکدار n تومنی می خری باید به یک نکته ای توجه کنی، مارکش توی لباس پشته یقه اشه. فقط در صورتی که پشت و رو بپوشیش می تونی اینو به ملت حالی کنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پ.ن: تایتل کلا بیربطه ، فقط یک زمزمه است!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7600149002645526514?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7600149002645526514/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7600149002645526514&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7600149002645526514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7600149002645526514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/10/fashionable.html' title='تو نگات آدم و محکوم می کنه، تکلیف آدم و معلوم میکنه!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8735685436215097924</id><published>2009-10-21T23:57:00.000+03:30</published><updated>2009-10-22T00:32:03.318+03:30</updated><title type='text'>هذیانهای شبانه ذهن من!</title><content type='html'>جناب روانشناس فرمودن از من خیلی راضین، چون من از لحاظ روحی جولانگاه مناسبی باسیه فعالیت های ایشون هستم!*&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من انقدر عصبانی بودم از این جناب روانشناس، بعد از یه سری اظهار فضلهاشون، در همین حین که خون خونم رو می خورد، یهو ایشون فرمودن که : خب چه احساسی داری؟&lt;br /&gt;من: هه هِه هِه!&lt;br /&gt;جناب روانشناس: الان راحت باش می خوای فحش بدی، فحش بده!&lt;br /&gt;من همچنان: هِه هِه هِه هِ هه!&lt;br /&gt;جناب روانشناس: خب این خنده ها عصبیه دیگه!&lt;br /&gt;من: اِ، خب هِهِ هه!هِه!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;الان یکی بیاد به من چند فخره فحش یاد بده که بهتر از احمق بیشعور باشه، مثل دهنت رو ببند! ( عمرا من اینو بگم)&lt;br /&gt;کثافت ِ الاغ ِ عوضی، مرتیکه! ( از این مرتیکه خوشم میاد)&lt;br /&gt;خلاصه  باید یکم فحش تمرین کنم که وقتی عصبانیم تو روی ملت هِه هِه هِه نکنم. حالا این که خب جناب روانشناسه از خودمونه، اما  بقیه چی می گن! نمی گن دختره خل شد، رفت! ( حالا نه اینکه تا همینجاش همین رو نمی گفتن)&lt;br /&gt;کلا این جلسه جناب روانشناس مارو شستن گذوشتن کنار، بعدشم فرمودن خب حالا برو فکر کن که من راست می گم یا نه!&lt;br /&gt;اونوقت همچی دلم می خواست مثل این خرس توپولویه اهدایی دایناسور، می تونستم پاشو بگیرم بکو بمش به درو دیوار و هی جیغ بزنم سرش، آخ اگه می شد!&lt;br /&gt;ببینید شماها که نمی تونید من رو از دست خودم و این جناب روانشناس نجات بدین، پس بیاین تا دیر نشده من و بردارین و ببرین شمال، من اگه افتادم مردم از دست این شمال نرفتنمه ها!&lt;br /&gt;در نهایت هم فکر کن آدم با این حال و اوضاع آخر شبی بشینه این &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0293508/"&gt;The phantom of opera&lt;/a&gt; رو نگاه کنه، خب معلومه همش با این خود جناب The phantom همزاد پنداری می کنه، خب از بچه چه انتظاری دارین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://reclusivity.net/wp-content/uploads/2008/01/phantom5.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 299px; height: 400px;" src="http://reclusivity.net/wp-content/uploads/2008/01/phantom5.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;پ.ن:* ایشون درواقع یه چیزی تو این مایه ها گفتن به این معنی که من کشش روانی خوبی دارم! حالا گیر ندین من فقط برداشت آزاد انجام دادم که سوژه باسیه وبلاگ نوشتن باشه!&lt;br /&gt;پ.ن: من همیشه از این آهنگ لذت می بردم و حالا امشب از فیلمش هم به همون اندازه!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;In sleep he sang to me&lt;br /&gt;In dreams he came&lt;br /&gt;That voice that calls to me and speaks my name&lt;br /&gt;And do I dream again for now I find&lt;br /&gt;The Phantom of the Opera is there&lt;br /&gt;Inside my mind&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8735685436215097924?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8735685436215097924/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8735685436215097924&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8735685436215097924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8735685436215097924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html' title='هذیانهای شبانه ذهن من!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5990272578419826831</id><published>2009-10-17T21:12:00.000+03:30</published><updated>2009-10-17T21:14:59.942+03:30</updated><title type='text'>اعصاب نوازان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به شدت با هم دعوا می کنن! اما در همون حال تا این سریال دلنوازان شروع می شه هردو می شینین پاش و باهم نگاش می کنن!&lt;br /&gt;به نظر شما این سریاله انقدر کشش داره یا اینکه این همون ازدواجه!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5990272578419826831?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5990272578419826831/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5990272578419826831&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5990272578419826831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5990272578419826831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/10/blog-post_17.html' title='اعصاب نوازان'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6188623118576119425</id><published>2009-10-15T11:05:00.000+03:30</published><updated>2009-10-15T12:15:54.556+03:30</updated><title type='text'>فحش دادی؟ خودتی!</title><content type='html'>وقتی &lt;a href="http://monsefaneh.blogspot.com/2009/10/normal-0-false-false-false-en-us-x-none_06.html"&gt;این&lt;/a&gt; نوشته رو می خونم ، می دونم چی میگه و دقیقا به خاطرهمینه که من از تعریف "آدم خوبی هستی" متنفرم. یعنی یکی بیاد به من بگه " تو دختر خوبی هستی " ، که آدمها زیاد این رو می گن البته، به خیال خودش هم حرف خوبی زده خب، درست مثل اینه که به من فحش داده. و با  اینکه بهم بگه "عجب آدم خسته کننده ی بی خاصیت هستی که تازه دوزاریتم نمی افته که حوصله آدمها رو سر می بری و همش هی می یای به آدمها الکی محبت می کنی".   یعنی دختر خوب دقیقا یک چنین معنی رو به ذهن من می رسونه: دختری که هیچ چیز جالب توجهی نداره و فقط خصوصیت مهمش اینه که همش حواسش به آدمهای دیگه است که باسشون چیکار کنه، اونا خوشحال شن. بعد اون آدمها هم بود و نبود اون دختره، براشون فرقی نمی کنه. خوب بودنش بهتر از نبودنشه، کی از بودن کنار یه همچی آدم&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; خوبی&lt;/span&gt;، بدش میاد؟ اما اون آدمه هیچ وقت آدم اوله نیست، همیشه در رده های دوم سومه، خوبه باشه اما نبودنش هم خیلی وحشتناک و بد نیست، دنیا پره از این آدمها!&lt;br /&gt;بعد تو، تویی که یه دور من اینارو برات توضیح دادم، تازه با کلی احساسات ناراحت کننده ای که ازم بروز می کنه. و کلی اومدی درک و چی و چی کردی. بعد من اون همه تلاش کردم ( حالا تلاش هم گیریم که نه، سعی که کردم، هان؟) که اون دختر خوبه نباشم، که فقط خوبه، هیچ چیز خاصی نداره، فقط به درد این می خوره که آخر هفته ها یه چند ساعتی بری باش بیرون حال کنی، یا وقتی کاری داری و کارت گیر کرده باشه که کمکت کنه، یا اینکه تو مهمونی های دوستات با خودت اینور اونور ببریش و همه انگشت به دهن بمونن که وای عجب دختر خوبی گیرت اومده! اما اون دختره خاصه نیست که تو دور هم جمع شدنهای پسرونه دوستانت دربارش با احترام با بقیه حرف بزنی، اونی که می خوای همه جوره داشته باشی نیست! هان من باسیه اون تلاش کردم!&lt;br /&gt;بعد اومدی آخره ماجرا باسیه اینکه همه چیزو خوب و خوش تموم کنی، یه جایزه خوب هم بهم بدی و کلی هم حال بدی ، بهم می گی : " &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تو دختر خوبی هستی!&lt;/span&gt;"&lt;br /&gt;می دونی نمی دونم از کدوممون بیشتر لجم می گیره، از تویی که کلا من رو نگرفتی یا از خودم که همچنان دختر خوبه بودم و اونجائیکه این حرف و آخر ماجرا زدی یه چار پنج تا فحش آبدار ( که ته ته فحش های من بیشعوره) بهت ندادم که یادت بمونه هیچ وقت هیچ وقت به هیچ دختری که باهاش تو رابطه بودی نگی :" &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تو دختر خوبی هستی ...&lt;/span&gt;"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونین، ( اینجا منظورم به شما خواننده های گرامه) این ماجرای دختر خوب بودن من، با همه خصوصیاتی که بالا شرحش رو دادم، ماجرای طولانیه و موضوع متنفر بودن من از این حالت هم ماجرای طولانیه دیگه . اما من همیشه از دخترهایی که اصلا خوب نیستن، پسرها رو بلدن چه جوری آچمز کنن، می تونن چندتا رو با هم داری کنن، از همه سواری می گیرن و آخر سر هم هیچی به هیچ کسی ندادن، به شدت خوشم میاد! حالا کی من اونجوری بشم، خدا داند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6188623118576119425?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6188623118576119425/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6188623118576119425&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6188623118576119425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6188623118576119425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/10/blog-post_15.html' title='فحش دادی؟ خودتی!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8211914496321571733</id><published>2009-10-13T23:56:00.000+03:30</published><updated>2009-10-14T00:10:37.707+03:30</updated><title type='text'>The Holiday!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.hans-zimmer.com/fr/disco/holiday/holiday.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 410px; height: 410px;" src="http://www.hans-zimmer.com/fr/disco/holiday/holiday.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt; من یکی رو می خوام همین الان که بهم بگه&lt;br /&gt;َAnd what I want...&lt;br /&gt;is You...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زود تند سریع لطفا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا بیاین این فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0457939/"&gt;The Holiday&lt;/a&gt; رو ببینید، خدااااااااااااااااا!&lt;br /&gt;یعنی یکی بیاد من و Switch Homes کنه ، ترجیحا همون LA&lt;br /&gt;حالا LA نشد یدونه از اون مایلز ها هم بفرسته بد نیستا!&lt;br /&gt;به قول لیلا دونقطه دی!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8211914496321571733?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8211914496321571733/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8211914496321571733&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8211914496321571733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8211914496321571733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/10/holiday.html' title='The Holiday!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7820845397319304413</id><published>2009-10-08T07:58:00.000+03:30</published><updated>2009-10-08T08:53:59.983+03:30</updated><title type='text'>اجبار تلویزیون دیدن!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این تبلیغ رو دیدین تو شبکه 2 ، البته اگه هرازچند گاهی تلویزیون نگاه می کنین یا مثل خونه ما مجبور هستین نگاه کنید چون خانواده علاقه وافری به این سریالهای هر شبه دارن. خلاصه این تبلیغ هست که جدیدا هر شب می زاره فکر کنم، یارو پسره نشسته، باباشم که پیره کنارشه، یه گنجشکه بدبخت هم اون اطرافه داره می پلکه مثلا، باباهه هی می پرسه اون چیه، پسره می گه گنجشکه، دوباره می پرسه، پسره می گه گنجشکه، دفعه سوم ، چهارم دیگه پسره خل می شه ، داد می زنه و می گه بابا اون گنجشکه چرا انقدر سوال می کنی؟&lt;br /&gt;بعد باباهه پا می شه می ره یه دفترچه میاره می ده پسره می خونه که اون تو خاطراتش نوشته وقتی پسرم کوچک بود، توی پارک از من 34 بار پرسید که این چیه منم هر بار بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم گنجشکه! بعد هم پسره که این رو خونده شرمنده می شه و اینااا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این تبلیغ همچی حرص من رو در میاره که نگو!&lt;br /&gt;اولا اگه واقعا باباهه همیشه انقدر با حوصله و با محبت بچه رو بزرگ کرده بوده، بچه الان انقدر عصبی و زود جوش نمی شده!&lt;br /&gt;دوما اگه باباهه واقعا اون موقعه اون کارو از روی مهر و محبت کرده ، پس چرا الان داره انتقام می گیره؟ یا به عبارتی تلافی می کنه که حالا بیاد به پسره بگه ، دیدی من چقدر از تو بهترم و تو چقدر نا مهربونی!&lt;br /&gt;سوما، از لحاظ منطقی حرکت پسره درسته، چون باباهه وقتی بچه کوچیک بوده حرکتهاش براش جالب بوده، انتظاری هم نداشته که حرکت منطقی بکنه، مثلا n دفعه بره هی یه کاری رو بکنه و هی یه چیزیو بگه. اما پسره از باباش که آدم گنده ایه، انتظاره حرکت های عجیب نداره، حتی خوشش هم نمیاد که فکر کنه باباش خل شده و هی یه چیز واضح رو می پرسه، پس خب عکس العمل طبیعیش اینه که عصبانی بشه و بگه ای بابا چرا انقدر سوال می کنی!&lt;br /&gt;خلاصه که به جای اینکه بیان چیزهایی نشون بدن که یکم رفتارهای منطقی رو باب کنه، همچنان رفتارهای شعارزده احساسی رو باب می کنن که الا و بلا به پدر مادرتون احترام بزارید! بدتر انگار به آدم می گن این کارو نکنی ها!&lt;br /&gt;والا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7820845397319304413?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7820845397319304413/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7820845397319304413&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7820845397319304413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7820845397319304413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='اجبار تلویزیون دیدن!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2346073287279204499</id><published>2009-10-03T22:41:00.000+03:30</published><updated>2009-10-03T23:33:02.357+03:30</updated><title type='text'>Happy birthday to mee :D</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی صبح دایی زنگ زد باسیه تولدم و بعد از مبارکی و تعارف های دیگه ، گفت که از روی facebook فهمیده که تولدمه، اول کلی به این تیکه دایی جان خندیدم که همیشه عادت داره سر به سر ما  جوونهای گیر کرده تو اینترنت و اینا بندازه. اما بعد که قطع کرد و یکم گذشت تازه دوزاریم از حرفش افتاد که هان چی گفت! از روی facebook فهمیده چون دیگه اون یار همیشگی که همه تولدهای همه آدمهای دورو نزدیک فامیل رو به موقع یادآوری می کرد و کادوهای هیجان انگیز براشون می گرفت مطابق با سلیقه هاشون، نیست که امسال هم باهم بیان تولد خواهر زاده ای اول و مثل همیشه خوشگل ترین و جالب ترین کادو رو بیارن!&lt;br /&gt;پارسال همین موقع زن داییم که از روز اول بهش می گفتم و می گفتیم خاله، رو تخت بیمارستان بود و داشت با یک بیماری عجیب یهویی دست و پنجه نرم می کرد. انقدر دوستش داشتم که تمام اون روزها فقط به این فکر می کردم که چند وقت دیگه خوب می شه و عید دوباره کنار هم جمع می شیم و اونم خوش و خندانه! می دونم به غیر از من، کلی آدمهای دیگه هم که می شناختنش و تعدادشون هم کم نبود، تمام اون دوماه لعنتی به همین موضوع فکر می کردن و فقط همین رو می خواستن. این از تعداد بازدید کنندهای هر روزش توی این مدت دم در بیمارستان معلوم بود که همه می خواستن برن بالا و 5 دقیقه هم که شده از پشت شیشه به اون موجود دوست داشتنی خوابیده روی تخت نگاه کنن!&lt;br /&gt;حکمتش رو نمی دونم، راستش پیگیرشم نیستم که بدونم. اما خدا نظرش برخلاف نظر همه اون آدمهای کوچیک بزرگ دعا گویی بود که توی این مدت به هر چیزی متوسل می شدن، تا مطمئن باشن که عزیزشون پیششون می مونه. یکم بهتر شد تا خداحافظی هاش رو بکنه و بعد شب یه عید خوب، برش داشت برد و حسرتش رو دل جماعتی گذاشت که نصف شدن از اون شب!&lt;br /&gt;زن کاملی بود، نمونه درستی از زنانگی که همه آدمها چه زن و مرد عاشقشن. می دونست چیو کجا و کی بگه! با کی مدارا کنه با کی نه! کجا عشوه بیاد کجا محکم باشه. همیشه پوست صورتش تمییز و براق بود و لباسهای زیبایی می پوشید که کاملا برآزنده اش بود. با اینکه همیشه از آخرین مدهای روز و زیباشناسیها ی زمونه خبر داشت، اگه مناسبش نبود استفاده ای نمی کرد. همیشه عاشق عروسیهای فامیلی بودم، به خصوص اگه اصفهان بود. چون یه قسمت خوبش این بود که می شستی زیر دست خاله و اون به بهترین حالت موی سرت وصورتت رو آرایش می کرد.&lt;br /&gt;مسافرتهای دست جمعی ای که به همت اون و فعالیت های دایی راه می یوفتاد همیشه بهترین قسمت تابستون بود، چه جاهایی که ما نرفتیم و چه کارهایی که تو بچه گی نکردیم، آخرین نفری که دعوامون می کرد خاله بود. تو همه مسافرتها حواسش به خودش و خانواده اش اول از همه بود، اما امکان نداشت بزاره به کسی بد بگذره. همیشه حلال مشکلات همه زوج های جوون بود، به دخترها سفارش می کرد مواظب شوهراتون باشید و به پسرها که هوای زنها رو داشته باشید. عاشق شوهر داریش بودم و همیشه تو عالم بچگی دوست داشتم یه روزی شکل اون بشم. پر از بوی خوب و چیزهای جالب و اینهمه دوست داشتنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا این چند روز انقدر به یادشم. با اینکه تو این مدت خیلی وقتها شده که یهو به فکرم اومده و دلتنگم کرده، اما این چند روز مونده به تولدم خیلی تو ذهنمه، نمی دونم شاید به خاطر کادوهایه که همیشه ازش می گرفتم، همیشه همونی بود که من توذهنم داشتم. شاید به خاطر خونه پر از خوراکیهای خوشمزه اشه که همیشه یه ظرف کشک و بادمجون یا برانی کنار اون سفره رنگینش بود و همیشه می گفت اینو باسیه تو درست کردم که دوست داری، الحق که طعم برانی رو همیشه به یاد برانی های اون می خورم که هیچ وقت هم اون مزه ای نیست. شاید هم برای آغوش گرم و پر محبتشه که حتی وقتی تو این دوسال اخیر وقت نمی کردم که همه مهمونی ها شرکت کنم، بر خلاف بقیه فامیل که تا می دیدیشون سر گله و شکایتشون باز می شد که نیستی و سراغ ما نمی یایی، هر وقت می رفتی خونشون سفت و محکم بقلت می کرد و می گفت خوشحال شدم که دیدمت، بوسه هاش واقعی بود و بزرگترین حسرت برام اینه که چرا بیشتر زنگ نزدم، بیشتر بغل نکردم، بیشتر ندیدم!&lt;br /&gt;دوستش داشتم و دارم و همیشه برام عین اون لبخند توی عکسها شیرین و حسرت بر انگیزه، دوست داری عین مری پاپینز یه هو بپری توی قاب توی خونه مادر بزرگ که همه فامیل یک شب عیدی دور هم جمعن و عکس می گیرن،دلت می خواد بپری اون تو و سفت و محکم بغلش کنی و بوسش کنی و 100 بار بگی دوستت دارم&lt;br /&gt;روحش شاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تولدم مبارک ;)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2346073287279204499?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2346073287279204499/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2346073287279204499&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2346073287279204499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2346073287279204499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/10/happy-birthday-to-mee-d.html' title='Happy birthday to mee :D'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8527858524671101786</id><published>2009-09-29T20:56:00.000+03:30</published><updated>2009-09-29T23:32:28.827+03:30</updated><title type='text'>چیکه، چیکه ، ذره ، ذره</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خب ، ماجرا از این قرار بود: چند وقت پیش آقای روانشناس گیر داده بود که شما برو زنانگی توی خودت رو بکش بیرون. حالا هرچی من بالا پایین می کردم خودم رو که بابات خوب ، اصلا چنین چیزی در اندرونی ما یافت می، نشود. ایشون همیجور لبخند ژکند می زد که هست برو بهش توجه کن، پیدا می شه!&lt;br /&gt;خب ما هم اونموقع ها یکم به خودمون توجه کردیم و منتظر شدیم زنانگی پیدا بشه که خب نشد، بعدشم که حوصله مون سر رفت و بیخیال ماجرا شدیم تا &lt;a href="http://violet.special.ir/archives/2009/09/004637.html"&gt;این پست بانو ویولت&lt;/a&gt; که یهو انگار داغ من تازه شد و کلا این شد سوال ذهنی من، که این زنانگی اصلا چی هست حالا ؟ اگه من قراره دنبال چیزی بگردم توی خودم ، این چیه خب؟&lt;br /&gt;بحث های خوبی توی ویلاگ ویولت شد ، همچنین کامنت های هم اینجا دوستان نوشتن که کمک خوبی به شروع یه چیزی بود. در نهایت من &lt;a href="http://violet.special.ir/archives/2009/09/004647.html"&gt;این پست آخر ویولت&lt;/a&gt; رو دوست دارم :&lt;br /&gt;"&lt;em&gt;زنانگي يعني.&lt;br /&gt;"هيچ مردي تا بحال نخواسته شريک زندگي من باشه..."&lt;/em&gt;  &lt;p&gt;&lt;em&gt;چون اگر مردي بخواهد با تو شريک شود،بايد زندگي را با تو شريک شود. شراکت. به معناي شراکت. همه ي زندگي را. همه ي تن را. همه ي قلب را. نه اين که زني را به زني گرفتن با لفظ (زن من) مثل شلوار من،صندلي من، برده ي من.&lt;br /&gt;زنانگي يعني اين تنهايي پر از غرور. يعني اين نگاه تنهاي بزرگي که تو داري...  "&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;زنانگي يعني&lt;br /&gt;"اگر با ؟؟؟ باشم هم موقتي است..جديدا نمي توانم کسي را تحمل کنم. همه به نظرم کوچکند... خوب نيستند..."&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;.يعني اگر ديداري بودو ميلي بودو کششي يا حتي کنجکاوي. فرار نکردن. يعني اينطور زلال و روشن و معصوم و ساده، پاسخ گفتن به نداي خواهش زنانگي.. که جز کوچکي از اين زنانگي غريزه ست. که جز محترمي است.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;زنانگي يعني پنهان نکردن بوسه ها و آغوشها در پي مصلحت ها&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;حالا مصلحت به هر اسمي..عفت،دين،حيا،گند، کثافت، استثمار مردانه.&lt;br /&gt;همه اش يکي است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مصلحت چيز مردانه ايست&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;ذهن مردانه است که هر چيز را سر جايش مي تواند تصور کند. بوسه را در کوچه ي بن بست.. آغوش را در تخت خواب.&lt;br /&gt;زنانگي يعني بوسه وقتي ميل به بوسه هست.&lt;br /&gt;زنانگي يعني آغوش وقتي شوق هم اغوشي هست.&lt;br /&gt;زنانگي يعني به همين شفافي بودن.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;em&gt;زنانگي يعني&lt;br /&gt;"همه دوست دارند من رو. اما همه از دور دوست دارند! هيچکس خودش نزديک نمي شود. آلوده اش نمي شود."&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;em&gt;آلوده ي زنانگي شدن، بزرگي روح مي خواهد. و خيلي چيزهاي ديگر که من نمي دانم چون زن نيستم..&lt;br /&gt;زنانگي يعني اين دوست داشتن همه تو را از دور..&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;بقیه اشم از خود &lt;a href="http://violet.special.ir/"&gt;وبلاگش&lt;/a&gt; بخونید و کامنت ها رم بخونید تا بفهمید موضوع چی بوده ( احتمالا فیلتره)&lt;br /&gt;توی وبلاگ ویولت در این رابطه به اندازه کافی حرف زده شده. اما من یه حرف دیگه هم دارم، برای دوستهایی که می گن نمی شه تعریفش کرد، یه مسئله فردیه، احساسات رو نمی شه بیان کرد. دوستان، این کارها رو نکنین لطفا!&lt;br /&gt;بیاین درباره این مسئلهء انقدر فردی و شخصی و احساسی حرف بزنیم. اون چیزی که تو ذهن توی نوعیه و می گی این نظر منه، اون  رو بریزید بیرون تا من نوعی که اینور ماجرا هستم بشنومش. بیا لطفا یه کار غیر ممکن رو انجام بده: اون احساس رو تعریف کن، اون لطافت رو اون ملایمت رو. اون مسئله بدیهی رو دوباره توضیح بده، حتی اگه خیلی سخته، بیا یه تلاش دست و پاشکسته هم که شده برای بیانش انجام بده.&lt;br /&gt;می دونی چرا؟ چون به اندازه کافی توی جامعه ما همه چیز پنهان و پوشیده و در لفافه هست، همه چیز گنگ هست، همه چیز روتوی کلمه های قلنبه سلنبه قایم کردن که نشه بهش فکر کرد، نشه لمسش کرد، نشه فهمیدش . ترسناکش کردن به اندازه کافی که نشه رفت سراغش تا مدتها!&lt;br /&gt;خیلی از این بدیهیات به خاطر بد بودنش به خاطر ترسناک بودنش به خاطر ضعیف کردنش، گفته نشده، آموزش داده نشده، سرکوب شده و حتی خفه شده! پس نیاین برای من از این حرف بزنید که نمی شه تعریفش کرد، اینکه از هر فردی به فرد دیگه متفاوته. این به درد منی که شاید هیچی ازش نمی دونم نمی خوره. من می خوام بفهمم و یکی از راههای فهمیدن، شنیدنه( البته اینجا می شه خوندن)&lt;br /&gt;پس لطفا شماهایی که می دونید و می تونید حرف بزنید، حرف بزنید.&lt;br /&gt;بگید به نظرتون زنانگی یعنی لبخند شیرینی که یهو در جواب جوک شما رو لبهای طرف ظاهر می شه&lt;br /&gt;یا زنانگی یعنی اینکه می دونه چه جور با دوتا خط چشم و سایه صورت خوشگل و درخشانی درست کردن&lt;br /&gt;یا زنانگی یعنی دستاش احساس آرامش بخشی بهت بده&lt;br /&gt;( نمی دونم اینا درسته یا نه ، پس بگید)&lt;br /&gt;انقدر نگید که نمی شه گفتش. اگه چیزی رو می دونی چیه، می تونی دربارش حرف بزنی. اگه نمی تونی دربارش حرف بزنی یا بنویسی یعنی نمی دونی چیه.&lt;br /&gt;دیشب یکی ازم پرسید خب حالا مردانگی یعنی چی؟ یه چندتا کلمه براش ردیف کردم یعنی مهربون بودن یعنی ساپورت خوب بودن. اون فهمید منم فهمیدم که دارم چرت می گم. نمی دونستم یعنی چی، گنگ بود. می دونی چرا؟ چون نمی دونم واقعا مردانگی یعنی چی ! نه اینکه تعریف نداره ها، داره! من بلدش نیستم . و اینطوریه که نمی تونم اونی که می خوام رو پیدا کنم نه تو خودم نه تو یکی دیگه چون نمی دونم دارم دنبال چی می گردم!&lt;br /&gt;پس بیاین حرف بزنیم حتی اگه اولش سخته، باید حرف زد و حرف زد و حرف زد تا بفهمیم!&lt;br /&gt;به امید فهمیدن و حرف زدن D:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ. ن: البته اینم بگم چون من گارفیلدم به جای اینکه برم کتاب بخونم ، میام از شما نظر می خوام، هم راحتتره هم واقعی تره. پس پیشنهادهای مطالعاتی ندین، حرف بزن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8527858524671101786?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8527858524671101786/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8527858524671101786&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8527858524671101786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8527858524671101786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post_29.html' title='چیکه، چیکه ، ذره ، ذره'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3875720071549711449</id><published>2009-09-27T00:01:00.000+03:30</published><updated>2009-09-27T00:54:27.542+03:30</updated><title type='text'>یک سوال جدی و الزامی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می شه این رو برام تعریف کنید: زنیت! زن بودن، هنر زن بودن!&lt;br /&gt;خانم ها و آقایون حاضر و غایب و رومیز و زیر میز، این چه معنی می ده از نظر شما، تعریف ذهنیتون چیه! لطفا برای یکبار هم که شده بیاین روراست باشین و کامنت بزارین و حستون رو بگین، با شمام که هر چند روز می یای چک می کنی و می ری و صدات در نمیاد، بعله خود خود شما، نظرتون الان لازمه!&lt;br /&gt;باسیه این هم که دستتون بیاد ماجرا چیه&lt;a href="http://violet.special.ir/archives/2009/09/004637.html"&gt; این جا&lt;/a&gt; رو بخونید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشاپیش از همکاریتون کمال تشکر رو داریم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3875720071549711449?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3875720071549711449/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3875720071549711449&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3875720071549711449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3875720071549711449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post_26.html' title='یک سوال جدی و الزامی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7869962719931697205</id><published>2009-09-21T22:49:00.000+04:30</published><updated>2009-09-21T23:54:02.579+04:30</updated><title type='text'>I can Kill uuuuuuuuuuuuuu</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تصور کن ساعت 10:00 شبه. تصور کن تو با دوستت زیر پل پارک وی سر اتوبان چمران وایسادین، اونورتر هم یه سری آدم دیگه وایسادن منتظر تاکسی باسیه هفت تیر و نوبنیاد و اینا! تو و دوستت اینجا از هم جدا می شین، به خاطر همین وایسادین و دارین آخرین حرفها رو با هم می زنین، خب مشخصا دارین می خندین و بلند بلند و با هیجان حرف می زنید! بعد یه هو یک عدد پسره گنده با کولی و بندو بساط و موهای فرفری و هدفونی که از گوشش در اورده و آویزونه، کنارتون سبز می شه! مردک (پسرک، خرس گنده،...) یه هو می پره وسط حرف ما و می گه : من شمارو این موقع شب، توی خیابون می بینم نگرانتون می شم! ارازل اوباش هستن، ممکنه اذیتتون کنن، اگه لازمه من تا جایی به عنوان بادی گارد همراهتون بیام!! من و دوستم با هم: نخیر لازم نیست!&lt;br /&gt;یکم که دور می شه ، من و دوستم که کلا فراموش کردیم داشتیم چی می گفتیم، به هم می گیم خب بریم دیگه، من چون اصولا ترسو ترم بخصوص تو شب، یعنی همین یه خورده شجاعتم دیگه تا حالا پریده، یه عدد ماشین دربست می گیرم و مسیر 500 تومنی رو 4000 تومن پیاده میشم، دوستم هم که شجاع تره سریع می ره اونور خیابون که سوار ماشین بشه، تند و سریع حرکت می کنیم.&lt;br /&gt;5 دقیقه بعد به دوستم زنگ می زنم، سوار ماشین شده و مشکلی نداره! تازه یه کم نفس راحت می کشم! تازه یادم می یوفته درست خدافظی نکردیم و امانتیش که گذوشته بود پیش من ، پیش من موند!&lt;br /&gt;حالا خداییش خودتون قضاوت کنید، شما موجودات دوپای مذکر:&lt;br /&gt;حقتون نیست آدم بگیرتتون، تیکه تیکه کنه، هر تیکه رو بزاره سر یه کوه و آتیش بزنه! آخه چرا شماها انقدر از خودراضی و پررو و از خود متشکر و از خود هزارتا چیز دیگه هستین، که فکر می کنین هر وقت با هر مسلک و مرامی می تونید بیایید و مزاحم بشین؟ حالا یه مدلتون که بی اجازه و با پررویی ، یه مدل جدیدتونم اینطوری بادی گاردی، مردک واقعا شکل بادی گاردها بود! آخه تو قیافه های ما رگه هایی از ترس بود؟ کسی مزاحم شده بود که ما درخواست کمک کنیم؟ حالا باهاشونم حرف بزنی می گن وااا بیچاره! چقدر تو خشنی خب، فمنیست!&lt;br /&gt;خداییش می خوام بدونم اگه واقعا ما اونجا دچار مشکلی شده بودیم و کمک می خواستیم کسی می یومد کمک؟ یا همه وایمیسادن برو بر ما رو نگاه می کردن!&lt;br /&gt;خداییش خونم رو این موجودات به جوش میارن!&lt;br /&gt;اووففففففففففففففف&lt;br /&gt;فعلا می رم کیش یکم تمدد اعصاب بکنم از دست این موجود دوپا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7869962719931697205?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7869962719931697205/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7869962719931697205&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7869962719931697205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7869962719931697205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/i-can-kill-uuuuuuuuuuuuuu.html' title='I can Kill uuuuuuuuuuuuuu'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3887315586108957865</id><published>2009-09-19T19:42:00.000+04:30</published><updated>2009-09-19T21:24:19.494+04:30</updated><title type='text'>Can you see me when I cry</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اون شب رو یادته، که ماه کامل بود. من و تو تازه با هم آشنا شده بودیم و هنوز برای هم جدید و غریبه و خجالتی بودیم. یادته من از بیرون اومدم خونه، رفته بودم دکتر تغذیه، کلی راه رفته بودم و تو خیابون موزیک گوش کرده بودم. آلبوم موزیک های مجاز و چاووشی، همش چاووشی نبود اما اون روز چاووشی من و خیلی گرفته بود. اومدم توی حیاط و یهو دلم خواست همونجا بشینم و بنویسم. با روپوشم چهارزانو بشینم روی سکو و بازم موزیک گوش بدم و احساسم رو بنویسم. یادمه وسط اون حالا و هوا بودم که زنگ زدی ، نمی دونم به چه بهونه ای زنگ زدی، چون هنوز اولاش بود وبرای زنگ زدن به هم بهونه لازم داشتیم. یادمه پرسیدی کجایی؟ گفتم تو حیاط نشستم، خیلی دیروقت نبود اما زمستون بود و زود شب شده بود. تعجب کردی که وا خب چرا نمی ری تو! گفتم خوبم اینجا فعلا ، گفتی باشه اما زود برو تو! قرار شد من که رفتم تو بهت دوباره زنگ بزنم! من نرفتم تو و نشستم که ماه رو نگاه کنم و بنوسم. اما تو بازم زنگ زدی، می گفتی نگرانی ، نباید بیرون باشم. همش می پرسیدی چیزی شده؟ چرا اینتجوری؟ گفتم دارم موزیک گوش می دم و یه چیزی می نویسم. می خواستی برات بخونم ، هرچی می گفتم حالم خوبه و مشکلی نیست، باز میگفتی که نگرانمی ، بهتره برم تو. اونشب حالم واقعا خوب بود، با اینکه انقدر زنگ زدی که نزاشتی متنم رو بنویسم، با اینکه نزاشتی بیشتر از نیم ساعت بیرون باشم و بلاخره به خواست خودم فرستادیم توی خونه، بااینکه از اولشم حالم اصلا بد نبود اما خیلی لذب بخش بود اون شب. همش فکر می کردم یکی بلاخره هست که نگران منه، یکی هست!&lt;br /&gt;امروز هوا ابری بود، من بازم کلی پیاده رفتم و تو خیابون موزیک گوش دادم، ایندفعه آلبوم کریس دبرگ و آدامز، از اون آلبوم های لایت دلنشین. وقتی رسیدم توی حیاط یهو منظره ابرای تیکه تیکه شده تو آسمون در حال غروب من و گرفت. بهش نگاه کردم و نگاه کردم و بعد نشستم همونجا و خیره شدم به پیچک روی دیوار.  شاید اگه مثل قدیم بود، تو باید وسط احساسات سانتی مانتال من زنگ می زدی ، ایندفعه بی بهونه چون زمونه با بهونه زنگ زدنهامون خیلی وقته گذشته. باید زنگ می زدی و با اون توانایی عجیبت تو عوض کردن حال آدم، حالم رو خوب می کردی، آخه اصلا خوب نبود. اما زنگ نزدی، یعنی مدتهاست که زنگ نزدی و به خاطر همین مغزم شروع کرد به تکرار. مرتب می گفت : ... رفته، ... رفته، ... رفته . انقدر گفت که قلبم دوباره طاقتش از دست داد و قَلپ اشکها رو سرازیر کرد. ملغته جالبی بود، کریس دبرگ می خوند ، من به دیوار خیره شده بودم و گریه می کردم. انقدر عجیب بود که پیرمرد محافظه کار طبقه پایین رو کشید بیرون تا ببینه من نیم ساعته وسط حیاط دارم چی کار می کنم و تا قیافه من رو دید، بی هیچ حرفی برگشت رفت توی خونه. و بازهم تو زنگ نزدی . و بازهم مغزم تکرار کرد وقلبم گریه کرد، حتی این دفعه بلند بلند، نمی دونم اینهمه اشک رو از کجاش می یاره که تموم نمی شه و تا من خسته نشم از همه این اشکها، ول کن نیست. از همه بدتر مغزمه که ول نمی کنه یه ریز می گه دیگه کسی نیست و من می مونم تنها بین این دوتا که کدومشون رو می تونم راضی کنم تا کوتاه بیاد و تو همچنان نیستی که تحلیل کنی چه جوری می شه ازشون رد شد، دیگه نیستی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;یکی بیاد به این قلبم حالی کنه که سر اون کوچه فرعی توی ویلا دیگه ماشینی نیست.&lt;br /&gt;دیگه ته کوچه بغلی پی کی ای وای نمی سته،&lt;br /&gt;و اینکه هیچ میس کالی دیگه با اسمی که می خواد باز نمی شه!&lt;br /&gt;به هرکی بتونه اینارو به دل من حالی کنه ، به غیر از عجر اخروی ، کلی جاییزه داده می شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;but he doesn't see,what she want is&lt;br /&gt;Love and Time,Dreams and affection&lt;br /&gt;Love and Time,Hope and emotion;&lt;br /&gt;she is alone again, wondering how her night could have been&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3887315586108957865?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3887315586108957865/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3887315586108957865&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3887315586108957865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3887315586108957865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/can-you-see-me-when-i-cry.html' title='Can you see me when I cry'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5299536133695238356</id><published>2009-09-18T01:52:00.000+04:30</published><updated>2009-09-18T03:05:03.816+04:30</updated><title type='text'>بد کاری کردی که منو دیوونه کردی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بوالهوس&lt;br /&gt;کلمه ای که امروز خیلی فکر کردم تا پیداش کردم. حالا می دونم چه معنی میده ، خوب می دونم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از مجسمه های شیشه ای خوشم نمی یاد، چون خوشگلن اما قابل اعتماد نیستن. همش نگرانی که یهو نیوفتن بشکنن. کل خوشگلیشون به ترسی که همراهشونه نمی ارزه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا وقتی شیشه یه قاب رو نشکنی، نمی تونی بفهمی اون چیزی که پشتشه، فلزیه که روش کنده کاری کردن، یا صرفا یه تیکه کاغذِ که رنگش کردن! و خوب خیلی احساس عجیبیه که مدتها بود می خواستی اون شیشه رو بشکنی تا فلز کنده کاری شده زیرش رو لمس کنی و به جاش یه تیکه کاغذ پیدا می کنی که راحت پاره می شه، خیلی راحت و خیلی با لذت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;that's it!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5299536133695238356?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5299536133695238356/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5299536133695238356&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5299536133695238356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5299536133695238356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post_17.html' title='بد کاری کردی که منو دیوونه کردی!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-947684164968886260</id><published>2009-09-10T18:37:00.000+04:30</published><updated>2009-09-10T19:00:32.431+04:30</updated><title type='text'>جانم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی مدتها منتظر یه pm بودی و یه روز که باز کردی می بینی اونجاست، اما کلماتش اونی نیست که راضیت کنه. صرفا یه pm  ساده است از طرف یکی که انگار فقط مدتیه ساده می شناختیش ، نه یه pm قابل منتظر بودن از طرف یه آدم خاص، احساس مسخره ای می کنی. عین اینه که یکی وقتی کلی براش با آب و تاب ماجرایی رو تعریف کنی آخر سر فقط بگه پوف خب که چی ! اونوقت با خودت فکر می کنی کلا باید اصلا لازمه منتظر موند؟ هان ، خب که چی !&lt;br /&gt;می دونی ، بی تفاوتی نفس آدم رو می گیره چه برسه به احساس آدم رو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مواظب خودتون باشین، یه بیماری همه گیر جدید اومده که خطرناکه، عوارض بدی داره و حتی در بعضی مواقع مرگ هم به همراه داشته، خیلی سریع می گیرینش و تا چند وقت هم متوجه اش نمی شین که گرفتین، حتی بعضی ها بهتون می گن اما شما می گید نه بابا من و این حرفها زشته بده، محدودیت سنی هم نداره ، البته هرچه جوان تر باشین سختره و عوارضش بیشتره خلاصه که مواظب باشید&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.narenj.com/article415.html"&gt;"&lt;span style="font-size: 9pt;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پرفسور &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;"&gt;Alex Gardner&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; هم می گوید: قلب شکسته می تواند فرد را بکشد. وی افزود که پی آمدهای بد ناشی از عشق در برخی افراد حالت افسردگی شدیدی را ایجاد می کند که فرد را به سوی مرگ به پیش می برد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;"&gt;Lovesickness&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; ، آشفتگی و اختلال زیادی را در شخص ایجاد می کند و او را در انجام برخی کارها وسواس می کند به طور مثال یک تفکر و یا میل قوی شخص را دائما به طرف چک کردن ایمیل یا مسج های تلفن خود هدایت می کند تا مطمئن شود معشو قه اش برای او پیغامی گذاشته است یا خیر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;"&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که اگه زیادی میل قوی داشتید خیلی فکر نکنید ، سریع خودتون به اولین دکتر برسونید و بهش بگید وای آقای دکتر من بدبخت شدم &lt;span style="font-size: 9pt;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;"&gt;Lovesickness&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8.5pt; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; گرفتم! امیدوارم که اگه گرفتین زود درمان شین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلامتتتت باشید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-947684164968886260?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/947684164968886260/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=947684164968886260&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/947684164968886260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/947684164968886260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post_10.html' title='جانم!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6767968217995522978</id><published>2009-09-09T02:32:00.000+04:30</published><updated>2009-09-09T02:37:20.592+04:30</updated><title type='text'>تا سه نشه بازی نشه!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از اعداد فرد بدم میاد، چون همیشه می شه یکی ازشون کم کرد و بعد همه زوج می شن. این یعنی یک عالمه زوج و یه دونه تک&lt;br /&gt;اما توی همشون از عدد 3 متنفرم تقریبا، چون حتما یه دونه یکی داره، یه یکی در مقابل یه دوتا، که خب خیلی دردناکه&lt;br /&gt;یعنی باید کشیده باشی این رو تا بفهمی یه یکی که با هزار زور یه دوتا شده، حالا دوباره تنهایی در مقابل یه دوتای دیگه چه حالی بهش دست می ده.&lt;br /&gt;کلا فقط یک خوبه توی همه عددهای فرد. خودش و خودش بدون هیچ جدا شدنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6767968217995522978?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6767968217995522978/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6767968217995522978&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6767968217995522978'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6767968217995522978'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post_08.html' title='تا سه نشه بازی نشه!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2211220782763923142</id><published>2009-09-06T23:42:00.000+04:30</published><updated>2009-09-06T23:57:40.800+04:30</updated><title type='text'>تو چشمهام نگاه کن!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا هی بشینید این کانالهای ماهواره ای غرب زده از خدا بی خبرو نگاه کنید، هی بگید تو این مملکت هیچکی به فکر ما نیست. همین خود من بهم ثابت شده که این رادیو تلویزیون زحمتکش ما چقدر به فکر روحیه و روان ماست ، ثابت شده ها واقعی&lt;br /&gt;من هی می شستم ، خدا از سر تقصیرات من بگذره البته، این کانالهای غرب زده رو نگاه می کردم. هی همش توش از این فیلمهای نشون می داد که دختره پاک و صاف و ساده که عاشق یه پسر صاف و پاک ساده و خوشتیپ بوده، یکم با تلاش و کوشش و اینا به عشقش می رسه بعد هی این دوتا هم رو بغل می کردن و هی باعث بیشتر شدن  دپریشن من  می شدن .&lt;br /&gt;تا اینکه یکدفعه خدا زد پَس کله ام و تو مهمونی  نشستم این سریالهای وطنی رو دیدن که  به قول نوید کار زیبا! فکر کن وقتی می بینی یه دختری وجود داره پاک و ساده و عاشق که باباش یه غول بی شاخ و دوم پولدار،زورگوئه که از خونه به خاطر اینکه اون پسره رو دوست داره  می ندازتش بیرون، بعدشم پسره یک موجود احمق الاغ بی معرفتیه که ولش می کنه و می ره و نقششم می ده به دوستش ( یعنی دوست n سالشم بهش خیانت می کنه) و بعد تازش این دختر پاک و ساده و خوب رو تو یه خونه قدیمی بی درو پیکر، تنهایی ول می کنن و نامزد همچنان الاغشم که تا دیروز عاشق بوده  هم موبایلش هی خاموشه و ته حرفی که می زنه اینه که "تو چشمهات دیگه اونی نیست که من یادم می یاد" خب معلومه که به هر وضعیت مزخرفی هم که خودت داشته باشی 100% امیدوار می شی ، که خوشحال هم می شی و یه دور نماز شکر هم به جا می یاری که ای ول هنوز شکل این دختر بیچاره معصوم نشدی.&lt;br /&gt;خداییش روحیه آدم همچی عالی میشه این سریال ها رو می بینه، اما می خوام ببینم نویسنده این متن های فیلمنامه چقدر مازوخیسم داشته برای تولید یک چنین ملغمه ای از بدبختی و بیچارگی، نه خداییش چقدر؟&lt;br /&gt;به هر حال که آدم شاداب می شه اینارو می بینه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2211220782763923142?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2211220782763923142/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2211220782763923142&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2211220782763923142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2211220782763923142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post_06.html' title='تو چشمهام نگاه کن!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-4415721560223417591</id><published>2009-09-05T23:41:00.000+04:30</published><updated>2009-09-06T08:05:13.693+04:30</updated><title type='text'>این نه منم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یه زمان خیلی دور شبها رو دوست داشتم، سکوت بود و آرامش و پنهانی کتاب  خوندن های بدون مزاحم.&lt;br /&gt;یه زمان نه خیلی دور نه خیلی نزدیک شبها رو هیجان انگیز می پنداشتم، خواب دیگران بود و بی خوابیهای من سر صحبتهای طولانی متنی و احساسهای آیکونی عشقولانه&lt;br /&gt;یه زمان در همین نزدیکی شبها رو نمی فهمیدم، خستگی کار بود و بالشتی که از هر آغوشی دلنشین تر بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حالا تو این شبها که انگار قراره بشن همه شبهای من ، شب رو دیگه دوست ندارم، چون معنی تاریکی و تنهای می ده، حتی دیگه بالشم هم خسته است و حوصله من رو نداره، حتی دیگه خواب هم به چشمهای من وارد نمی شه، بالشتم رو به زور بغل می کنم و چشمهام رو محکم می بندم تا خواب مجبور بشه بیاد سراغم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شبها باید یه روزی تموم بشن ، تموم که نه، باید گرم بشن، گرمای حضور!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب تون رنگی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-4415721560223417591?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/4415721560223417591/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=4415721560223417591&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4415721560223417591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4415721560223417591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post_05.html' title='این نه منم!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5026921384948538689</id><published>2009-09-02T23:22:00.000+04:30</published><updated>2009-09-03T01:02:03.348+04:30</updated><title type='text'>منه معتاد به تو و قلیون!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امروز دخترکی توی پارک گریه می کرد. روی اولین نیمکتی که بعد از ورود به پارک دید و سایه داشت ، چهار زانو نشست، به دسته صندلی تکیه داد و گریه کرد.&lt;br /&gt;البته نه اینکه تا بشینه و شروع کنه به گریه کردن ها، نه! نشست ، موبایلش رو از تو کیفش درآورد و شماره گرفت. همانطور که این اپراتور همراه nام داشت سعی می کرد ارتباط برقرار کنه، اشکهاش جاری شد. اول یه قطره از زیر عینک آفتابی vogue اش تِلپ افتاد روی مقنعه اش و قطره های بعدی پشتش از همون مسیر سرازیر شد.&lt;br /&gt;نمی دونم طولانی شدن تلاش اپراتور بود که اشکش رو درآورد یا یه چیز دیگه، اما معلوم بود، این اشکها مدتهاست که پشت چشمهاش منتظرن که بریزن و دخترک جلوشون رو گرفته. البته مدتها منظورم چند دقیقه و چند ساعت نیست ها، بلکه ساعتها و روزها که خب به هفته ها نمی رسید به خاطر همین چون دقیقش معلوم نیست ، همون می گیم مدتها. بعله در تمام این مدتها ، هر بارکه چند قطره ای می یومد بیرون، دخترک سریع بقیه اش رو فرو می داد تو. با این بهونه که " مرد که گریه نمی کنه!" اما خب چون در واقع مرد نبود و دخترک بود، اونها توی تو هم نمی رفتن و هی  جمع می شدن پشت چشمها. امروز که راه افتاد به سمت اولین پارک بزرگ سر راه، دیگه پشت چشمهاش چند قطره اشک نبود، بلکه دریایی از اشک بود که با یکم طول کشیدن تلاش اپراتور عزیز، به راحتی جاری شد.&lt;br /&gt;به هر حال اپراتور مذکور نتونست به نتیجه ای برسه و جواب سر بالا داد. اما دیگه برای دخترک فرقی نمی کرد، که ارتباط برقرار بشه یا نشه. چون اتفاقی که نباید،افتاده بود. اشکهایی که تو خلوت جلوشون رو گرفته بود، حالا توی ملاء عام، تو روز روشن داشت شُر و شُر از زیر عینک آفتابی می ریخت پایین و دخترک حتی توان اینکه دستمالی برداره و پاکشون کنه رو نداشت. فقط نشسته بود و اشکهایی که پشت سر هم می ریخت روی مقنعه اش رو نگاه می کرد و دماغشم هر چند مدت یکبار به طور ناخود آگاه می کشید بالا.&lt;br /&gt;انقدر این گریه غیر ارادی بود که در حال شُر شُر اشک ریختن به مطلبی که می تونست امشب در مورد دخترکی که توی پارک گریه می کرد بنویسه ، فکر می کرد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;امروز توی یه پارک نچندان درپیت ، یه جایی توی شهر ما، آدمهایی که از کنار آخرین نیمکت ته پارک که سایه داشت می گزشتن ، دخترکی رو می دیدن که داشت برای اولین بار در ملاء عام، تو روز روشن از زیر عینک آفتابی vogue اش زِرت و زِرت گریه می کرد و عین خیالش نبود که داره تو روز روشن تو ملاء عام از زیر عینک آفتابی اش ز ِ رت و زِرت گریه می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزی شکست که صدا نداشت، اما گریه داشت.&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روز تولد پسرک و یکماه مونده به شروع 30 سالگی بنده، همراه با دوستان پایه بسی فیز بوردیم از دود و قلیون و افطاری سنتی و خارجکی هایی که face تو face ما نشسته بودن و برو بر یه مشت دختر پسر خُل و چِل ایرانی رو نگاه می کردن که قلیون دود می کنن و فوت می کنن تو صورتشون!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5026921384948538689?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5026921384948538689/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5026921384948538689&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5026921384948538689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5026921384948538689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='منه معتاد به تو و قلیون!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-9162248132612147425</id><published>2009-08-31T21:41:00.000+04:30</published><updated>2009-08-31T21:48:31.350+04:30</updated><title type='text'>کشفیات اتمی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جدیدا کشف کردم:&lt;br /&gt;من آدم خرافاتی هستم، به شدتتتت!&lt;br /&gt;نمی دونم از کی شروع شده اما Horescopes های یاهو بی تاثیر نبوده !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برای روانشانسم می سوزه، بیچاره خیلی تلاش کرد اما من در نهایت کاری که تو طالع این هفته ام بود رو انجام می دم!&lt;br /&gt;فکر کن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-9162248132612147425?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/9162248132612147425/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=9162248132612147425&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/9162248132612147425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/9162248132612147425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/08/blog-post_31.html' title='کشفیات اتمی!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8938750857871156944</id><published>2009-08-28T12:12:00.001+04:30</published><updated>2009-08-28T12:28:14.106+04:30</updated><title type='text'>organization!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من یک کشوی نسبتا خالی از لباسهایی دارم که در حال حاضر استفاده می کنم.&lt;br /&gt;یک کشوی نسبتا پُر ِ پُر هم از لباسهایی دارم که مدتهاست نمی پوشم، یا خیلی کهنه ان یا بعد از یکبار پوشیدن در سالهای پیش به دلم ننِشستن .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه اخلاقی 1: اینطوریه که آدم همیشه فکر می کنه لباس نداره!&lt;br /&gt;نتیجه اخلاقی 2: دلکندن کلا سخته حتی از یه تیکه لباس !&lt;br /&gt;نتیجه غیر اخلاقی: تازگیها داره استفاده کردن از َ ِ ُ خوشم میاد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8938750857871156944?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8938750857871156944/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8938750857871156944&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8938750857871156944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8938750857871156944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/08/organization.html' title='organization!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8788599401416761379</id><published>2009-08-22T23:04:00.000+04:30</published><updated>2009-08-22T23:05:10.746+04:30</updated><title type='text'>کسی اینجا بو می ده؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خیلی سخته آدم بودن ، وقتی آدم نیستی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8788599401416761379?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8788599401416761379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8788599401416761379&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8788599401416761379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8788599401416761379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/08/blog-post_22.html' title='کسی اینجا بو می ده؟'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-224257840671497371</id><published>2009-08-17T11:37:00.001+04:30</published><updated>2009-08-17T12:05:21.086+04:30</updated><title type='text'>طاقت بیار و مرد باش!</title><content type='html'>طاقت بیار و مرد باش!&lt;br /&gt;وقتی شروع می کنی به پیدا کردن خودت  از بین n تا کپی از خودت که احساس می کنی  روی خودت و اصل  n تا  آدم دیگه است که دوروبرت سالهاست می بینی ، فقط  به آدمی فکر می کنی که آخر ماجرا پیداش می شه، اونی که به قول جناب روانشناس بی مشکله!&lt;br /&gt;اما وقتی وسط کار با کارد و چنگال آقای روانشناس افتادی به جون خودت و یهو از اون وسط یه موجود مچاله ضعیف می یاد  بیرون   شکل جوونیهای بنجامین باتن و آقای روانشناس با انگشت نشونش می ده و می گه این تویی، درجا کپ می کنی!&lt;br /&gt;بعد از اینکه با آب قند و اینا بهوشت می یاره بیچاره اونم که از کپ کردن تو کپ کرده سعی می کنه یه جوری جمع و جورش کنه و بگه این یه قسمت توئه بابا جان، یه قسمت آنالیزور هم داری که اون خوبه و سرحاله فقط یکم این دوتا باهم درگیرن که خب باید به کمک هم باهم آشتیشون بدیم و این بنجامین باتن رو بزرگش کنیم تا بشه برد پیت!&lt;br /&gt;برای یه 3-4 ساعتی  حرفهای جناب روانشناس خوش خوشانت می کنه و سرحالی و بازهم به برد پیته فکر میکنی که بابا چه تیکه ای بشه این! اما بعد از اینکه اثرات مرفین حرفا از بین رفت حالا هی بنجامین باتنه که بعد از n سالی اومده بیرون و هوای تازه بهش خورده ، جلوی چشت رژه می ره و از اینجاست که می فهمی بابا عجب غلطی کردم!&lt;br /&gt;وقتی یه چیزی جلوی چشت نیست، می تونی بگی نیست. اما وقتی اومد جلو دیگه انکارش فایده نداره، فرستادنش سرجاش از اون هم بی فایده تره، چون دیگه رسما به خودت گفتی خری! اما قبول اینکه تو بنجامین باتن هستی نه برد پیت از جفت حالتهای قبلی سختره! اونوقت می شه آدمی که این چند وقت من بودم!&lt;br /&gt;بعدش خدا هم چون می خواد یه حالی بهت بده ، همه اینها رو قاطی میکنه با دو هفته آخر بودن آبجی ها و خوشبو نبودن آقای خوشبو و هزارتا اوضاع قمر در عقرب دیگه که آدم عادی هم از پسش بر نمی یاد وای به حال آدم روانشناس زده ای مثل من !&lt;br /&gt;به هر حال ماجرای جور هندوستا ن و طاووس است که البته امروز می خوام برم سراغ آقای روانشناس بفهمم که اصولا طاووسی وجود داره ؟ اما خب اینا رو گفتم اینجا که بعدها که جناب برد پیت شدم و اومدم  پست های آرشیو رو خوندم یادم باشه چه مسیری طی شده . و اینکه کلیه دوستان و مطعلقات که اینجا رفت و آمد دارن یادشون باشه که فعلا یک عدد بنجامین باتن 10-12 ساله داره اینجا رفت و آمد می کنه که یکم طول می کشه تا بزرگ بشه ، نگین نگفتی!&lt;br /&gt;فعلا خوش بگذره&lt;br /&gt;پ.ن : کل موضوع ربطی به آقای روانشناس مذکور نداره ها، هر نوع پیشنهادی  مبنی بر اینکه ایشون تعویض یا کنار گذاشته بشه فعلا رد می شه اولا چون نمی تونم تنهایی بنجامین باتن بزرگ کنم، دوما چون حداقل این یکی وقتی کپ می کنی یه لیوان آب قند می ده دستت!&lt;br /&gt;پ.ن : یک سخن جدی : خیلی خوبه واقعا بفهمی که چه خبره توی خودت ، اما این که این فهمیدن به کجاها می کشوندت از اون مهم تره!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-224257840671497371?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/224257840671497371/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=224257840671497371&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/224257840671497371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/224257840671497371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='طاقت بیار و مرد باش!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7702592440705767316</id><published>2009-07-11T21:06:00.000+04:30</published><updated>2009-07-11T21:27:38.307+04:30</updated><title type='text'>That's It</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;روانشناسم می گه من خدا و خرما و تنبلی رو باهم می خوام&lt;br /&gt;فکر کنم باید پسرک رو که صبح زنگ زده بود تا حال حفره های فضاییم رو بپرسه با خودم می بردم تا شیرفهمش کنه که این خصوصیت ذاتی یه گارفیلده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دلم آقای خوشبو می خواد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از این علما گفت، فقط قایقهایی که از طوفان گذشتن می تونن به قایقهای توی طوفان اطمینان بدن که این نیز بگذرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین فعلا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: بازم برای فیروزه، ما که نفهمیدیم شما پست پیشین چه کامنتی گذوشته بودین والا آی کیومون نکشید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7702592440705767316?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7702592440705767316/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7702592440705767316&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7702592440705767316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7702592440705767316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/07/thats-it.html' title='That&apos;s It'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-7461373423781807016</id><published>2009-07-07T18:53:00.000+04:30</published><updated>2009-07-07T19:10:03.451+04:30</updated><title type='text'>ضمیر من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بیش از هر زمان دیگه ای به اینجا احتیاج دارم تا اون حفره های سیاه رو پر کنم، شاید هم خالی کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روانشناسم (شاید هم مشاورم، برای من خیلی فرقی ندارن همشون دکترن انگار) تو 20 دقیقه اول، اولین جلسه امون، به نکته ای توی من پی برد که تنها دونفر دیگه توزندگیم بهش پی برده بودن، که از قضا همنام هستن و بیشتر از قضا هردو هم نقش خوب هم نقش بدی تو زندگی من بازی کردن. فکر کنم باسیه همین بود که میشه بهش گفت روانشناسم! یعنی می شه باهاش ادامه داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفعه دیگه می خوام روی تخت چهارزانو بشینم و باهاش حرف بزنم، احساس بهتری بهم می ده، خودش گفت راحت باشم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکلاتها و قهوه های فرانسوی چیزهای خوبین، اما از من می شنوین پنیرها شو امتحان نکنین!never ever&lt;br /&gt;یک جفت مسافر کوچولو از مهد فرهنگ و هنر برگشتن به خونه، با یه دنیا تجربه و یه دنیا حرف و یه دنیا بزرگ شدن، دوماه زمان کمی باسیه شنیدن و دیدن و فهمیدن همشون!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پ.ن: جدیدا این سه نقطه داره معنای متفاوتی رو پیدا می کنه، یعنی همدیگر رو نمی فهمیم، پس لطفا بسه!&lt;br /&gt;پ.ن: از همین تریبون موفقیت فیروزه رو به خاطر تلاشها و پشتکار بسیاری که از خودش نشون داد تا بتونه اینجا کامنت بزاره، تبریک می گیم. کامنت های شما مایه دلگرمی ماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-7461373423781807016?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/7461373423781807016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=7461373423781807016&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7461373423781807016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/7461373423781807016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='ضمیر من'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-628824582726627237</id><published>2009-07-04T21:13:00.000+04:30</published><updated>2009-07-04T21:35:07.898+04:30</updated><title type='text'>Time</title><content type='html'>موبایلم رو بر می دارم، با چهاربار فشار دادن کیبوردها، 3 بار 7، یکبار 3 ، به اسم مورد نظر می رسم. دگمه سبز رو فشار می دم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گوشی زاخارت قبلیم توی دستمه،بعد از اینکه این خوشگله رو گرفتم این گوشی رو گذوشتم کنار، قبلش چیز جالبی بود اما حالا که به خاطر خراب شدن همین گوشی خَز ،مجبور شدم دوباره ازش استفاده کنم، کیبوردش و صفحه نمایشش اعصابم رو خورد می کنه. خودشم دیگه خوب تو دستم نمی شینه انگار می خواد بهم دهن کجی کنه همش! روش نوشته calling  و بعد از چند دقیقه ای ، تبدیل می شه به اون مربع سبز کنار اسمی که گرفتم. از این حرکت خوشم می یاد، صبر کردن باسیه  calling وبعد سبز شدن اسم، انگار بهت می گه بفرما شما مجاز هستین !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;سه بار زنگ میخوره، یک ، دو ، سه : گوشی تلفن رو برمیداره: بله! (یا شاید هم جانم، شاید هم الو، هرچی فکر می کنم الان یادم نمی یاد که وقتی گوشی رو برمیداره اولین چیزی که می گه چیه) حتی از نحوه برداشتن گوشی هم می شه فهمید که موقع مناسبی نبوده، اولین حرفی که به ذهنم می یاد اینه: "الان کار داری؟ "می گه آره بهت زنگ می زنم! قطع میکنم. همه چیز انقدر سریع اتفاق می افته که یادم می ره بهش بگم فقط زنگ زده بودم حالت رو بپرسم!&lt;br /&gt;ده دقیقه بعد زنگ می زنه، من وسط یه کاریم، وقتی میام سه تا میس کال روی موبایلم هست! فرصت جواب دادنش نیست باید برم پایین گزارش بدم! زمان درازی سپری می شه تا بازهم زمان مناسب پیش بیاد بین اون همه شلوغی کاری که فقط زنگ بزنم حالش رو بپرسم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-628824582726627237?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/628824582726627237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=628824582726627237&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/628824582726627237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/628824582726627237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/07/time.html' title='Time'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-8347493365271289777</id><published>2009-05-11T16:43:00.000+04:30</published><updated>2009-05-11T16:44:55.227+04:30</updated><title type='text'>شکلات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در برابر وسوسه فرار مقاومت میکنم، وسوسه انگیز نباش!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-8347493365271289777?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/8347493365271289777/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=8347493365271289777&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8347493365271289777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/8347493365271289777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/05/blog-post_11.html' title='شکلات'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6062183406267702783</id><published>2009-05-07T19:59:00.000+04:30</published><updated>2009-05-07T20:02:05.139+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چقدر زود آدمها عادت می کنن! خیلی زودد!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6062183406267702783?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6062183406267702783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6062183406267702783&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6062183406267702783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6062183406267702783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title=''/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-127214777081959254</id><published>2009-03-15T21:24:00.000+03:30</published><updated>2009-03-15T22:28:23.460+03:30</updated><title type='text'>فعلا ...!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با توجه به &lt;a href="http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/01/blog-post_23.html"&gt;این پست&lt;/a&gt;، از همین جایگاه با توجه به تجربه شخصی اعلام می کنم که: آی ایهالناس، خدا وبلاگ می خونه!  البته که خب سرش شلوغه و دوماه طول می کشه تا بسته به دستت برسه!&lt;br /&gt;پسرک همچنان راست می گه، من هنوز گیج و ویجم، نمی دونم که چی شده و چرا! یعنی بعضی وقتها اتفاقاتی که اینهمه منتظرش بودی انقدر ساده اتفاق می یوفته که باورت نمی شه ، یعنی می شه!&lt;br /&gt;البته بد اندیشی ذاتی من دست از سرم بر نمی داره فعلا و من فعلا مشکوکم تا اطلاع ثانوی !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-127214777081959254?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/127214777081959254/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=127214777081959254&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/127214777081959254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/127214777081959254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='فعلا ...!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-6727426614840480801</id><published>2009-02-27T15:38:00.000+03:30</published><updated>2009-02-27T15:40:38.049+03:30</updated><title type='text'>Nothing</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دقیقا پر از هیچم!&lt;br /&gt;و با اینهمه هیچ نمیشه رفت عروسی!&lt;br /&gt;بیچاره مامانم هیچ کدوم از آدمهای خانواده اش عادی نبودن که بشه باهاشون یه عروسی درست حسابی رفت و جلوی فامیل پز داد که بعله این دختر بزرگمه ، این شوهرمه ، اینم دوقولهامم! و همه بگن به به به! چه خانواده خشگل و خوشتیپ و خوشبختی!&lt;br /&gt;بیچاره مامانم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-6727426614840480801?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/6727426614840480801/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=6727426614840480801&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6727426614840480801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/6727426614840480801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/02/nothing.html' title='Nothing'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5472164786303554017</id><published>2009-02-10T16:53:00.000+03:30</published><updated>2009-02-10T17:43:11.058+03:30</updated><title type='text'>چه زود فراموشت شد عهد روزهای پاییز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یهو گفت دلش برام می سوزه، خیلی تنها شدم! یهو گفتم آره خیلی ! اونموقع راحت بودم. اما نمی دونم چرا از اون روز تا حالا همش حالم بده. نمی دونم دقیقا چی حالم رو بد می کنه، اینکه تنهام یا اینکه اون باهام صادق بوده یا شاید اینکه دلش برام می سوزه!&lt;br /&gt;می دونم که دوست ندارم کسی دلش برام بسوزه بخصوص اون. بعضی آدمها هستن که حرفهاشون روی ذهنت اثر می زاره.طرف حرف رو زده و رفته دیگه الان یادش نیست. اما حرف رفته توی کلت، آروم آروم از طریق گوشات رفته اون تو و کم کم تو لایه های زیرین مغزت نفوذ کرده تا رفته اون ته ته کلت!&lt;br /&gt;اینجوری می شه که دیگه نمی تونی از شرش خلاص بشی، هرجا بری و هر کاری بکنی اون حرف اونجا ته کلت نشسته و بهت زل زده. در واقع زل نزده می شه گفت یه میخ برداشته و هر چند وقت یکبار یه سیخونکی می کنه که یادت باشه که اون اونجاست. هرچی حرفه بدتر باشه و هرچی کسی که اونو گفته مهمتر قدرت ته نشین شدنش بیشتره همچنین قدرت سیخونک زدنش.&lt;br /&gt;اوایل می تونی تظاهر کنی که مهم نیست و فراموشش کردی ، خب اون کاری به کارت نداره چون داره جای خودش رو پیدا می کنه و وقتی جاش مشخص شد فعالیتش رو شروع می کنه. مثلا یک بعداز ظهر نشستی و داری راحت زندگی می کنی که یهو دینگ اولین سیخونک ظاهر می شه و یکدفعه یادت میاد که اوه فلانی اونروز این حرف رو زد. و بعد ماجرا شروع می شه. نمی تونی از کلت بندازیش بیرون نمی تونی فراموشش کنی اون انقدر اونجا نشسته و سیخونک زده تا تو بلاخره یه کاری بکنی باید بریزیش بیرون .&lt;br /&gt;مثلا می تونی بری شروع کنی به فلانی بد و بیراه گفتن که یک روزی یک چنین حرفی زده و انداختش تو کله تو که هی بهت سیخونک بزنه. یا اگه انقدر دل و جرئتش رو نداری بری و پیش یکی دیگه حرف بزنی در واقع درد و دل کنی و بگی از روزی که فلانی اون حرف رو زد و اون حرف اومد تو کله من جا خوش کرد دیگه یه روز خوش ندیدم. نمی دونم چرا این کار و با من کرد مگه من چیکارش کرده بودم ، کم بهش خوبی کردم کم کمکش کردم این حقم بود ، آیا؟&lt;br /&gt;یا در نهایت اگه نمی تونی هیچ کدوم از این کارها رو بکنی می تونی یه وبلاگ بزنی و اون تو بنویسی ، و چون می خوای همه هم وبلاگت رو بخونن چون خب دنیای سایبر و باید عمومی باشه وگرنه که باید بری توی دفترچه خاطرات دوران راهنماییت بنویسی ، خلاصه چون ممکنه طرف فلانی هم بیاد و بخونه و تو از اولش روش رو نداشتی که مستقیم بهش بگی می تونی با استعاره بنویسی مثلا در حد سه چهارتا کلمه مثل این: "نمی دانم چرا از آن روز تنهاتر شدم!" یا اینکه یه چندتا بد و بیراه روشنفکری هم بدی ، که من بلد نیستم همه می دونن که من چقدر مودبم! یا اینکه بیای مثل من یه وبلاگ بزنی بدون اینکه کسی بدونه و خودت باسیه خودت بنویسی و هی هم بنویسی و توضیح بدی تا اینکه همه اون حرفه کامل بیاد بیرون و بچسبه به صفحه مانیتور و یه تایتل هم براش بزاری و دگمه انتشار پیام رو بزنی تا هم یه پست جدید نوشته باشی برای خالی نبودن عریضه و هم خالی شده باشی.&lt;br /&gt; اونوقت می تونی با خیال راحت بری برای خودت چایی بریزی و بخوری و یه دوری بزنی تو خونه و آروم آروم اتاقت رو مرتب کنی ، البته اگه اصلا قابل مرتب کردن باشه. چون می گن دانشمندهای آمریکایی ، که خب خدان دیگه اینکه توش حرفی نیست، کشف کردن کار خونه برای خانم ها بسیار بسیار مفیده و تو هم برای هرچه بیشتر سالم بودم همش داری کار خونه می کنی !&lt;br /&gt;این بود انشای ما در مورد تنهایی کار خونه و چای!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5472164786303554017?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5472164786303554017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5472164786303554017&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5472164786303554017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5472164786303554017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/02/blog-post_10.html' title='چه زود فراموشت شد عهد روزهای پاییز'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-234474855303317425</id><published>2009-02-07T22:21:00.000+03:30</published><updated>2009-02-07T22:36:55.578+03:30</updated><title type='text'>درد بی عشقی ما یعنی هیچ!</title><content type='html'>یکدفعه دیدمش، اونجا بود و من در کسری از ثانیه کم اوردم. تاحالا این حالت رو تجربه نکرده بودم اینکه یه هو از زندگی خالی بشی و همه اون غمها  بیاد تو صورتت. مثل وقتی سوار این قطار وحشت ها می شی و از بالاترین نقطه رها می شی ، یهو دلت خالی می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجیبتر این بود که انقدر هنوز زیاد بود و انقدر هنوز تازه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی وقتها بعضی حماقتها هیچ وقت تمومی نداره. بعضی آدمها هیچ وقت عوض نمی شن حتی اگه سالها بگذره همونقدر تازه ان که 5 سال پیش بودن و اونوقت تو می مونی که 5 سال پیش چقدر حوصله داشتی !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه تو تنها نیستی ، من و تو اینهمه ایم .&lt;br /&gt; ای عزیز گلریز&lt;br /&gt;عشق&lt;br /&gt; یعنی&lt;br /&gt;همه&lt;br /&gt;چیِِز.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن : می دونم حتی خودم هم که بعدا بخونمش چیزی نمی فهمم چه برسه به شما!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-234474855303317425?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/234474855303317425/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=234474855303317425&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/234474855303317425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/234474855303317425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/02/blog-post_07.html' title='درد بی عشقی ما یعنی هیچ!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5539663444346789035</id><published>2009-02-06T01:00:00.000+03:30</published><updated>2009-02-06T02:01:42.822+03:30</updated><title type='text'>که خدا کند خدایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خدا یهو یه حالی بهت می ده می گی wow ای ول یه جام همچی حالتو می کنه تو کوزه که می گی زپلشک!&lt;br /&gt;اینجوره که خدا خدا می شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا اما یهو دلم خواست داستان سرایی کنم! انگاری اینجوری دنیا بهتر بود !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5539663444346789035?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5539663444346789035/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5539663444346789035&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5539663444346789035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5539663444346789035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='که خدا کند خدایی'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3415493290451221891</id><published>2009-01-31T21:54:00.000+03:30</published><updated>2009-01-31T22:02:04.821+03:30</updated><title type='text'>با خودمم</title><content type='html'>لحظاتی هست در زندگی که مطمئنی اون عقل کل خود تویی!&lt;br /&gt;و این تفاوتی نداره با ساعتهایی که مست مستی ،در هر دو صورت تمام ساعتهای آینده رو باید صرف پاک سازی همون چند لحظه بکنی !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3415493290451221891?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3415493290451221891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=3415493290451221891&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3415493290451221891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/3415493290451221891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/01/blog-post_31.html' title='با خودمم'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1075846201190499328</id><published>2009-01-23T20:42:00.000+03:30</published><updated>2009-01-23T21:10:02.448+03:30</updated><title type='text'>سوراخ دعا!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ببخشید ها! من که هیجا نمی تونم بگم اما اینجا می خوام بگم&lt;br /&gt;جناب خدا میشه یک عدد انسان متشخص اهل عشق و حال و صد البته مذکر از آسمون بفرستی پایین یه مدت ما اینجا زندگی کنیم! حالا نمی خواد از اون حوریهای مذکر نامبر وان بفرستین ها! نامبر دو و سه هم بود توی ریخت و قیافه قابل قبوله فقط لطفا اصول اولیه انسان بودن رو رعایت کنه و اهل خوش گذرونی باشه ، دگمه ایراد گیر بودنشم لطفا خاموش کن مرسی خدا جون !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما خدا وبلاگ می خونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1075846201190499328?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1075846201190499328/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1075846201190499328&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1075846201190499328'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1075846201190499328'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/01/blog-post_23.html' title='سوراخ دعا!'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-4622624379285499674</id><published>2009-01-16T09:54:00.000+03:30</published><updated>2009-01-16T10:12:08.873+03:30</updated><title type='text'>بی حوصلگی های من و نوجونیهام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این نوشته مال چند وقته پیشه مال یکروز قبل از تاسوعا، اینو یک روز صبح توی محل کار نوشتم اونموقع خیلی داغ بود اما بعدش حوصله ام نیمد که بزارمش اینجا ، امروز اما به دلیلی دوباره حس اینترنتم برگشته و یاد این افتادم باسیه همین می زارمش اینجا:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح کله سحر تو ماشین داره از عاشورا می گه و روضه می خونه یهو پرت میشم به n سال پیش . اول دبیرستان یا شایدم آخرهای راهنمایی بودم. روی پشت بوم اون آپارتمان چهارطبقه ، محل امن من بود برای وقتهایی که آرامش ذهنی نداشتم ، وقتهایی که بهتر بود هیچ کس باهام ارتباط برقرار نمی کرد. یادمه بین دوتا کولر سمت چپ روی یه چهارپایه قرمز نشسته بودم و به این فکر می کردم که اگه یه روزی من جزء یارای امام حسین نباشم چی؟ یادمه اون موقع ها یه جایی یه داستانی شنیده بودم از مردی که خیلی ابراز ارادت می کرده به امام حسین و حضرت زینب و همش دعا و سنا می کرده که خدایا من جزء یارای امام حسین باشم! خلاصه از این مدلها که 40 شب و اینا روزه و نماز تا بلاخره خواب می بینه که تو صحرای کربلاست و جنگ داره شروع می شه بعد یه خانم سبز که خب معلومه کیه میاد و بهش می گه بیا از اینطرف این تا روشو اونور می کنه و اونهمه آدم و شمشیر و اینا می بینه وحشت می کنه و می گه نه ایندفعه نمیام می ترسم! خلاصه اینجوری از خواب پا میشه و بعدشم کسی که اینو تعریف کرد تفسیر هم کرد که این یعنی هرکی یار نمی تونه باشه.&lt;br /&gt;این از اون داستانهایی بود که رو ذهن من اثر گذاشته بود و اونشب روی پشت بوم به این فکر می کردم که اگه من اون وسط بودم چه انتخابی می کردم؟ و همیشه تو ذهنم اون انتخابه معادل تائید خوب یا بد بودن من بود. و خب مسلم بود که با معیارهای دوره کودکی و نوجوانی جامعه من، من اون آدم خوبه که می تونه یار باشه نبودم.آدم خوبه باید نمازاش سر وقت می بود، باید روسریش سرجاش می بود، نباید دلش رقص می خواست نباید دلش می خواست که هرچه زودتر 18 سالش بشه و ابروهای پاچه بزیش رو برداره، نباید با پسرهای دوست و فامیل بگو و بخند و وورجه ورجه می کرد، نباید از دست پدر مادرش عصبانی می شد ، نباید داد می زد، نباید لجبازی می کرد باید خوب درس می خوند تا جواب زحمتهای مامان باباش رو می داد....&lt;br /&gt;و من اونموقع همه اینها نبودم و به خاطر اونی که بودم عذاب وجدان داشتم. دوست داشتم آدم خوبه باشم که تو لحظه آخر کمک می کنه به اون همه آدمی که تنها تو بیابون موندن اما دایره های باید و نباید های خوب یا بد بودن مذهبی نمی زاشت که من آدم خوبه باشم .&lt;br /&gt;حالا سالها از اون زمان می گذره و من دایرهام عوض شده، اما بعضی وقتها که برمی گردم دلم برای نوجونیهام می سوزه که چقدر سنگدلانه روش چوب خط می زاشتن و بالا پایینش می کردن. چوبی که جامعه می زاشت برای اینکه آدم خوبی بده بیرون ، آدمی که وقتی دید خوب بودن انقدر سخته گذوشتش کنار چون ترجیح داد خودش باشه تا آدم خوبیه داستان! فقط دلم می سوزه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای پدر از سفر نورانیه اومده و چندتا کتاب جالب اورده از این کتابها که می گن ظالین! البته یواشکی اوردتش حتی از مادر خانمی هم مخفیش کرده ، من باید یواشکی بخونمش ببینمی چی می گه!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://aussie.blogfa.com/post-74.aspx"&gt;این مو جود&lt;/a&gt; جالب می نویسه و می شه گفت این نوشته ش من رو به این نوشته الان سوق دادو از روزی که خوندمش به این دارم فکر می کنم که آیا واقعا مذهب نباشه اخلاقیات هم از بین می ره؟ یا اینکه ما واقعا اخلاقیاتمون انقدر بی پایه است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-4622624379285499674?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/4622624379285499674/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=4622624379285499674&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4622624379285499674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/4622624379285499674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='بی حوصلگی های من و نوجونیهام'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-5723545948289522855</id><published>2008-12-19T19:53:00.000+03:30</published><updated>2008-12-19T20:37:36.737+03:30</updated><title type='text'>یک عدد گارفیلد دلتنگ به توان n</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی حرف مرگ می شه ، کم میارم! یعنی نمی دونم چی باید بگم و عکس العملم چی باید باشه! احساسی بدی نسبت بهش دارم، یه خلاء پر نشدنی انگار که لب یه پرتگاه وایسادی جوری که فقط ته کفشت روی زمینه و همه بدنت رو هوا و تو داری هوا رو چنگ می زنی برای اینکه وایسی ،انگار همیشه تو همین وضعیت موندی !&lt;br /&gt;وقتی رفتن اتل و متل پیش اومد همیشه خاطره آخرین لحظه برام اذیت کننده بود. اینکه چرا بیشتر بغلشون نکردم چرا بلاخره نگفتم دوستشون دارم چرا سفت تر نگهشون نداشتم! اما به هر حال ته ته همه دلتنگیهام می دونستم که nسال دیگه بر می گردن، می دونستم که بازم فرصت بقل کردنشون و محکم فشردنشون هست و همین خودش خوب بود. می شه بهشون ایمیل زد و تلفن زد و بلند ودرشت بهشون گفت دوستت دارم! &lt;br /&gt;اما روز عید قربون وقتی کنار خیابون میرداماد  نشسته بودم و گریه می کردم که فقط لطفا اونی نباشه که من فکر می کنم وقتی دوست جون من و بقل کرد و گفت تموم شده یهو انگار یه چیزی تو خلاء گم شد! یکی از نازترین و زن ترین زنهایی که می شناختمش و دوستش داشتم یهو انقدر دور شد که دیگه قابل دسترسی نبود!&lt;br /&gt;و حالا از اون روز فکری که نه تنها اذیتم می کنه بلکه زجرم می ده همین مسئله ساده است که چندبار گفتی دوستت دارم! حالا گذشته من پر از خلاء روزهایی و ساعتهایی که من می تونستم برم پیشش باشم و باهاش زمان بگذرونم و به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه نرفتم!&lt;br /&gt;یکی از فامیل می گفت واقعا اگه انسان موهبت فراموشی رو نداشت نمی تونست زندگی کنه. تمام این روزها وقتی توی مراسم های مختلف می رفتم و می یومدم، تنها لازم بود که به عکس روی میز نگاه نکنم و یادم بره که دقیقا برای چی اونجام . اونوقت می شد مثل همه مهمونی های بزرگی که توی اون خونه به خاطر مهمون نوازی زیاد زن خونه برگزار می شد. فقط هر یه مدت یکبار تعجب می کردی که چرا همه با هم تصمیم گرفتن سیاه بپوشن، چرا؟&lt;br /&gt;تنهایی به توان n چیزیه که تو این یک هفته و نصفی با تمام وجودم احساس کردم ، به شدت دلم خانوادم رو می خواد، خانواده درجه اول!&lt;br /&gt;محض رضای خدا می شه بس کنید اینهمه رفتن رو، نمی شه یکیتون یکبار به جای اینکه فکر پیشرفتش باشه فکر اینهمه آدمی که پشت سر می زاره هم باشه! یکی از همکاران جدید فردا آخرین روزیه که داره میاید سر کار و هفته دیگه مالزی می شه کشورش و من ایندفعه می خوام دق و دلی همه اونهایی که رفتن رو سرش خالی کنم! &lt;br /&gt;همچنان سخترین کار تلفن حرف زدنه با خانواده درجه اولته وقتی باید لبخند بزنی و در جواب سوالهای مکرر مامانت که می پرسه هیچ مشکلی نیست بگی نه همه چیز خوبه و در جواب سوالهای خواهرات که می پرسن چرا ایمیل نمی زنی بگی که اینترنتم خرابه در حالیکه دوهفته است حتی یک لحظه آرامش نداشتی که بشینی فکر کنی که چه داستانهایی بسازی به عنوان خبر بفرستی براشون!&lt;br /&gt;به هر حال مثل اینکه خدا می خواد حسابی یه چیزهایی حالیم کنه دوست جون می گنه اگه خنگ نباشی بعد این مدت عوض می شی باید دید چی میشه!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-5723545948289522855?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/5723545948289522855/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=5723545948289522855&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5723545948289522855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/5723545948289522855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2008/12/n.html' title='یک عدد گارفیلد دلتنگ به توان n'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1036646314627348714</id><published>2008-12-11T01:30:00.000+03:30</published><updated>2008-12-11T01:37:19.451+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>لعنت به آذر سال 87 !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح فهميدم كه جوان بودن بدبختي بزركيه جون بايد نبودن عزيز هاتو تحمل كني!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مواظب خوىتون و عزيزهاتون باشيد و تند تند به هم بكيد ىوستت دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1036646314627348714?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1036646314627348714/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1036646314627348714&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1036646314627348714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1036646314627348714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2008/12/blog-post_10.html' title='...'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-1288861599543876337</id><published>2008-11-23T22:34:00.000+03:30</published><updated>2008-11-23T22:40:41.867+03:30</updated><title type='text'>الکی بی ربط</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اونها کاملا با هم تفاهم دارن فقط بیانشون متفاوته ، اولی همیشه سعی می کنه دومی خوشحال کنه و دومی همیشه سعی می کنه اولی رو عصبانی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالهاست دارم محبت رو منتشر می کنم فقط به این امید که یکی دنبال منبعش بگرده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهایت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتها بود منتظر نبودم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بگذره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: (بی ربط) چرا تو خیابون انقدر mazada 3 زیاد شده؟ چون فهمیدن من دوست دارم!&lt;br /&gt;پ.ن: (همچنان بی ربط) بعد مدتها بود سیگار می کشیدم، اما اولین بار بود از روی لجبازی با دیگران سیگار می کشیدم! به هر حال کشف کردم ازنگاه کردن به سیگار کشیدن بقیه بیشتر لذت می برم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-1288861599543876337?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/1288861599543876337/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=1288861599543876337&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1288861599543876337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/1288861599543876337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2008/11/blog-post_23.html' title='الکی بی ربط'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-2343982349272146207</id><published>2008-11-21T21:06:00.000+03:30</published><updated>2008-11-21T22:13:58.397+03:30</updated><title type='text'>Me To You</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ببین درسته که ما همیشه فکر می کنیم همه آدمها به یه همدم احتیاج دارن و اگه نباشه یه چیزیت کمه! درسته که دیگه من افتادم تویه سنی که هر کسی از راه می رسه از کوچیک و بزرگ زن و مرد پیر و جوون یه علامت سوال گنده  درمورد طرف مقابل من رو کلشه! اینکه چرا هیچکی به من نچسبیده یا اینکه چرا من به هیچکی نچسبیدم! درسته که بعضی وقتها دلم یه دونه خرس می خواد که بغلش کنم. اما همه اینها به این معنی نیست که من الان یه چیزی کم دارم به این معنی نیست که باید ناراحت باشم که نیست! خب من دارم زندگی مو می کنم بدون اون هم می شه عصر جمعه رفت بیرون و لذت برد می تونی بری شهر کتاب نیاوران و هی بین مردم وول بخوری اونهمه لوازم تحریر رنگ و وارنگ رو امتحان کنی و اونایی که خوشت می یاد رو بخری ، بعدش بری یه سر طبقه بالا و دنبال اون فروشنده مو وزوزی بداخلاق بگردی و یواشکی نگاش کنی و هی الکی کتاب ورق بزنی ! دست آخرم بزنی بیرون و زیر نم نم بارون سوار ماشینت بشی و توی ترافیک به راننده ماشین بغلیت نگاه کنی ! می تونی شهرو دور بزنی و آخرسر هم به عنوان حسن ختام یه سر به گلمنش بزنی و 4-5 تا خوراکی خوشمزه از توی فریزرش سوا کنی و خوش خوشان بری خونه! همه اینکارها رو می شه راحت راحت انجام داد و حالشو برد. بدون اینکه نگران این باشی که آیا اونی که احتمالا کنار دستته از این کارا خوشش می یاد یا نه!&lt;br /&gt;درسته که همه می گن باید دوتا بود! دینشم می گه نصفی اگه یکی باشه، اما عزیز من همه که همه چیز رو نمی دونن، حتی توی خود دین هم استثنا هست . پس شاید برخلاف همه نظریه هایی که از وقتی تو قونداق بودی تو گوشت خوندن که فقط و فقط هدف زندگی تویی که ریش نداری باید دوتا شدن و بعدش سه چهارتا شدن باشه، تو برای  این هدفها ساخته نشدی ! می دونم که خوشت نمی یاد که برخلاف بقیه باشی و همه عمرت سعی کردی که همرنگ جماعت باشی اما خب همیشه دنیا اونجوری که ما می خوایم نیست! تو از اولش هم یک استثناء بودی . پس دست از این تلاشهای مذبوحانه ات بردار و زندگیت رو بکن. ماکسیموم هر وقت حوصله ات سر رفت می ریم باهم برات یه دونه خرس بزرگتر از قائم می خریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته من همچنان از وجود موجودات سیبیل دار خوشحالم ها! اما خب لازم بود اینها اینجا یاد آوری بشه که به خاطر خوشایند بقیه خودمون رو هی تو هچل نندازیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزت زیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: این ربطی به هیچ حرفی از هیچ جایی نداره ها!صرفا یه یادآوری بوددر ضمن امشب نه اون فروشنده مووزوزی بداخلاق بود نه اینکه گلمنش چیز جدیدی برای خردیدن داشت باسه همین قسمت شما شد این حرفها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( بی ربط): اون با خوشحالی دروغ می گه و منم با خوشحالی گوش می کنم .بعضی وقتها حقیقت به هیچ دردی نمی خوره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-2343982349272146207?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/2343982349272146207/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=577714973948152133&amp;postID=2343982349272146207&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2343982349272146207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/577714973948152133/posts/default/2343982349272146207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/2008/11/me-to-you.html' title='Me To You'/><author><name>یک عدد گارفیلد برنامه نویس</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14275708631766319928</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-577714973948152133.post-3429330902747172171</id><published>2008-11-15T21:06:00.000+03:30</published><updated>2008-11-16T00:17:35.934+03:30</updated><title type='text'>پشت گوش های من مخملیه؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;زنها نیروی کاری خوبی هستن، زیاد کار می کنند، پشتکار دارن، کم هم می گیرن. درست عین خر!&lt;br /&gt;همین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن(بی ربط):پسرک درست می گفت، هرکاری احتیاج به انگیزه داره، حتی از خواب بیدار شدن! قسمت مضحکش اینه که برای از خواب بلند شدن انگیزه ندارم اما برای تخم مرغ آبپز و سیب زمینی ناهار چرا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه بیربط2: می دونی کی ها ناراحت می شم، وقتی که فقط به خاطر خوشایند طرف مقابلم ، از خودم دور می شم. بخصوص که هنوز مطمئن نیستم که دوست دارم اون طرف مقابلم باشه یا نه! اونوقت وقتی می ره یا کاری می کنه که اصلا خوشم نمی یاد حس عجیبی بهم دست می ده. چون یهو با موجودی مواجه می شم که من نیست اما هست! اونوقت که خودم جلوی خودم کم می یارم!&lt;br /&gt;همیشه ثابت قدم بودن برام سخت بوده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/577714973948152133-3429330902747172171?l=3rdlevelnotes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://3rdlevelnotes.blogspot.com/feeds/3429330902747172171/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='te
